دوستی با سکوت

روز اولی که همدیگر رو دیدیم همین چند روز پیش بود. توی تور دانشگاه توی شهر ( آخه دانشکده فنی خارج از شهره). یه کم که دسته جمعی اینور و اونور رفتیم یواش اومد کنارم و کمی سر صحبت رو باز کرد. وقتی گفت تایوانی هستم و دید که من خیلی معمولی نگاهش کردم با تعجب پرسید می دونی تایوان کجاست گفتم خب آره!! نزدیک چین. تازه نگفتم که می دونم تایوان دنبال استقلاله و اینا! خیلی حال کرد با اینکه جای کشورش رو بلد بودم. بچه پر حرفی نبود. طبق معمول هم اسمش یادم نموند فقط یادم موند با این چینی هایی که تا حالا دیده ام اسمش فرق داشت. بعد تموم شدن گردش، به امید دیدار مجدد از هم جدا شدیم. یه حس خیلی مثبتی نسبت بهش داشتم و دارم. بعد که اومدم فکر کردم کاش شماره شو گرفته بودم. گذشت. 

اولین روز کلاس آلمانی بیرون کلاس ایستاده بودم که دیدمش. بعد صحبت به این نتیجه رسیدیم تو یه کلاسیم. بدیهیه که دیدار ما قبل کلاس بود. جز اولین کارهایی که کردیم تبادل شماره بود!! حالا سر کلاس کنار هم میشیتیم که اگر کار گروهی داشتیم با هم تو یک گروه بیافتیم و با هم از کلاس می آییم. زیاد حرفی برای گفتن با هم نداریم. هر از گاهی یکیمون یه سوال پیدا می کنه برای پرسیدن یا موضوعی برای تعریف کردن ولی وقتی رو که بدون صحبت با هم راه میریم خیلی بیشتر از اونیه که با هم حرف بزنیم. من که از این تجربه لذت می برم، جالبه. تجربه ی دوستی با سکوت:) 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها :