من و خدا

صبح اومدنی تصميم گرفتم صدقه بندازم. يادم بود تو جيب کيفم پنجاه تومنی و صد تومنی دارم. می دونستم تعداد پنجاهيها بيشتره. پس در حالت اتفاقي احتمال بيرون اومدن پنجاه تومنی بيشتر بود. با خودم گفتمِ: دست می کنم و هر چی اومد صدقه می ندازم. به اين خيال که پنجاهی مياد. دست کردم و يه اسکناس بيرون آوردم. پونصد تومنی بود!

توضيح: انداختم و کلی کيف کردم که خدا مثل هميشه حواسش به من هست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱
تگ ها :