رييس ما

در اين چند روزي كه ننوشتم با کلی ماجرا مواجه شدم كه تجارب منحصر به فردي بودند. به تدريج خواهم نوشت ان شا الله.

اول در محل كار: چند وقت پيش يكي از همكاران بخش آي تي بي دليل با من دعوای شديدی كرد. همه هم اذعان كردند اشتباه از آنطرف بوده است. تصميم گرفتم تا زماني كه رسما عذر خواهي نكرده تا حد امكان با او برخوردي نداشته باشم. هفته پيش مجبور شدم يكبار ديگر به اتاقش بروم تا مثل دفعه پيش، فرم درخواست رسمي تعمير كامپيوترم را تحويل دهم. وارد اتاق شدم. فرم را روي ميزش گذاشتم و بي هيچ كلامي برگشتم. فرداي آنروز براي امضاي برگه هاي مرخصي و ماموريت شركت در كنگره خدمت آقاي رييس شرفياب شدم. بنابر توافق قبلي من و آقاي رييس از سه روز، دو روز ماموريت و يك روز مرخصي درخواست كرده بودم. آقاي رييس برگه هاي ماموريت را امضا كردند و بعد پرسيدند شيث! فرمي كه چند روز پيش امضا كردم را تحويل واحد آي تي دادي؟ گفتم بله. فرمودند كامپيوترت درست شد؟ گفتم هنوز نه. گفتند آقاي فلاني چي گفت وقتي برگه را دادي؟ گفتم من حرفي نزدم ايشان هم همينطور. با لحن پدرانه اي پرسيدند برگه را چطور به ايشان دادي؟ چطور وارد اتاق شدي؟گفتم در زدم. وارد شدم. برگه را روي ميز گذاشتم. برگشتم. در را بستم. آقاي رييس گفتند اين كارها را چطور كردي؟ گفتم در زدم. وارد شدم. برگه را روي ميز گذاشتم. برگشتم. در را كوبيدم. جناب رييس فرمودند خوشحالم كه صادقي و شجاعت داري!!!! اگر جز اين مي گفتي ناراحت مي شدم! تو رفتني چي؟ در را نكوبيدي؟ گفتم نه آقاي دكتر! عمدي نبود. پشت در چوب لباسي گذاشته بودند كه وقتي در را باز كردم به آن برخورد كرد. گفتند من ديدم شما رفتي و برگشتي و ديدم در را كوبيدي. مي خواستم ببينم خودت در اين باره چه مي گويي!( من واقعا خوش شانسم) بعد گفتند شيث برو و عذرخواهي كن. گفتم شرمنده اين قلم را نمي توانم. اگر من عذرخواهي كنم فكر خواهند كرد من حرفهايشان را قبول دارم. آقاي رييس مهربان شدند و گفتند بخشش از بزرگان است.(طرف دعوا ده سالي از من بزرگتر است) آن بنده خدا هم قبول دارد آن بار اشتباه كرده. شما عذر خواهي بكن ببين او چه مي گويد؟ اصلا بگو من به خاطر كوبيدن در عذر مي خواهم. اينطوري خواسته خودت هم تامين مي شود. باز جواب دادم شرمنده من اين كار را نمي كنم. خلاصه از رييس اصرار و از شيث .... آخر سر آقاي رييس كه ديد بنده حرف خودم را مي زنم گفت حيف شد. اگر قبول مي كردي اين يك روز مرخصي ات را هم ماموريت مي دادم و در مقابل لبخند من فرمودند به خدا راست گفتم!!! حالا كه اين را گفتم چي؟ حاضري اينكار را بكني؟ گفتم نه آقاي دكتر ممنون از لطفتان باز هم شرمنده. آقاي دكتر با دلخوري گفتند من نمي دانم شما چرا هميشه برعكس كاري كه من مي گويم انجام مي دهي؟!!!! من صلاحت را مي خواهم! گفتم مي دانم و نفهميدم اين هميشه از كجا سبز شد؟  آخر سر هم آقاي رييس برگه مرخصي را امضا فرمودند و من راهي امور اداري شدم. يکی از نتايج اين ملاقات اين بود که فهميدم آقای رييس چقـــــــــدر بزرگوارند! که با اين ذهنيت منفی نسبت به من همچنان بر تمديد قراردادم با شرکت اصرار دارند.

زندگي واقعا جالب است!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٧
تگ ها :