به نظر من، چهارشنبه‌ي قبل از روزهاي نسبتا خلوت بود. شايد به اين دليل كه چندين نفر از همكاران محترم،  دوشنبه به مسافرت رفتند و اين موضوع روي ذهنيت من تاثير گذاشته بود. در مسير برگشت، به دليل طولاني بودن چراغ قرمز تقاطع ميرداماد وليعصر كه به اعتقاد راننده ها به دليل خصومت شخصي پليس سر تقاطع با بلوار ميرداماد است اقاي مسني كه كنار من نشسته بود تصميم به پياده شدن گرفت پس يك اسكناس دويست توماني تقديم آقاي راننده كرد. عكس العمل آقاي راننده بعد از دريافت اسكناس بی تفاوتی بود. بعد آقاي محترم به من با تعجب نگاه كرد و به آقای راننده، گفت ببخشيد 200 تومني داده بودم خدمتتان. آقاي راننده جواب داد پنجاه تومني ندارم جناب! من و اقاي محترم با تعجب به هم نگاه كرديم. آقاي محترم  گفتند خودم دارم و يك پنجاه تومني تقديم كردند. بعد هم آقاي راننده با حوصله ي فراوان يك اسكناس صد تومني از جيب بيرون آوردند و به آقاي محترم دادند.  بعد از پياده شدن مسافر سابق الذكر،چند لحظه تامل كردم. در خوش بينانه ترين حالت به خودم گفتم حتما اين راننده در اين مسير جديد است و از قيمت خبر ندارد. يك صد تومني آماده كردم و تصميم گرفتم اگر اعتراضي كرد فرض را حكم تلقي كنم و به ايشان اطلاع بدهم كرايه اين مسير صد تومن است نه بيشتر . ولي آقاي راننده صد تومني را گرفتند و هيچ نگفتند. پس من نتيجه گرفتم از نرخ اطلاع داشتند! در مسير بعدي از يك بزرگراه گذشتيم. بزرگراه هم به نسبت هر روز خلوت تر بود ولي راننده ي محترم با سرعت بسيار پاييني می راند و با وجود خلوتي نسبي، زمان صرف شده براي اين مسير، كمتر از روزهاي پيش نشد. در مقصد، آقاي راننده فرمودند حق دارم بقيه كرايه هايتان را ندهم چون مسير خيلی شلوغ بود! مسير به اين كوتاهي يك ساعت طول كشيد! ولي چه كنم وجدان دارم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۸
تگ ها :