«مسافر کوچولو کویر رو از پاشنه در کرد و  فقط یک گل دید. یک گل سه گلبرگی کوچیک. یک گل ناچیز.

سلام. آدما کجان؟

 آدما؟ گمون کنم ازشون ۶ ٧- تایی باشه. سالها پیش دیدمشون. منتها خدا می‌دونه کجا می‌شه پیداشون کرد. نیست که ریشه ندارند باد اینور و اونور می‌بردشون. این بی‌ریشه‌گی هم اسباب دردسره.»

برای بار چندم گوش می‌کنم به این داستان. زیباست!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
تگ ها :