بعد یک عمر

سالها بود ندیده بودمشون. از اول دبیرستان که یکی دو بار برای دیدنشون به مدرسه راهنماییم رفتم. سال بعد از مدرسه قبلی من رفتند. شماره تلفن منزلشون رو داشتم. اون وقتها موبایل نبود. یکی دو سالی با تلفن باهاشون ارتباط داشتم. بعد منزلشون رو عوض کردند و ار تباط قطع شد. یک زمانی محبوبترین معلمم بودند. علاقه من به ریاضی و اعتماد به نفسم در این زمینه رو مقادیری به ایشون مدیونم. از اول راهنمایی آرزو داشتم تو کلاسشون باشم و بالاخره سوم راهنمایی شاگردشون شدم. روش تدریسشون با بقیه معلمهای ریاضی فرق داشت. معروف بودند به سوالات ستاره دارشون. بچه‌ها هم برای ستاره گرفتن خودشون رو می‌کشتند. قضیه ستاره‌ها این بود که ایشون یک سری سوالات متفاوت و بالاتر از سطح کتاب درسی داشتند که معمولا ظرافتی داشت هر چند جلسه یکبار یک سوال مطرح می‌شد و اولین کسی که جواب درست می‌داد یک ستاره می‌گرفت. یک سری قوانین هم در کلاس حاکم بود هیچ کس در یک جلسه بیش از یک ستاره نمی‌گرفت حتی اگر کس دیگه‌ای جواب رو پیدا نمی‌کرد. اگر برای بار دوم جواب سوال رو در یک جلسه می‌دادی ۵ تومان جریمه می‌شدی (جریمه نقدی موارد دیگه‌ای رو هم شامل می‌شد) و .... آخر سال هم جریمه ها صرف خرید بستنی برای کل کلاس می‌شد. از افتخارات من، یکی هم این بود که اولین کسی بودم که جریمه شدم!!!

برگردیم به داستان ستاره. توی کلاس ما بچه ستاره بگیر زیاد بود ولی ستاره‌های من از همه بیشتر بود.  جالب اینجا بود که بعضی از بچه‌ها که متوسط یا بعضا ضعیف بودند هم ستاره می‌گرفتند و به نظرم خیلی خوب بود که بچه زرنگها کمی حساب کار دستشون بیاد و الکی مغرور نباشند. اگر ستاره‌ها به ده تا می‌رسید معلممون برای شاگرد ده ستاره‌ای یک هدیه می‌خرید (از جیب خودشون). ده تا ستاره داشتن افتخار بزرگی بود!

من 9 تا ستاره داشتم و مرتب سراغ سوال ستاره دار رو می‌گرفتم. یک روز بهم قول دادند که اول جلسه بعد آخرین سوال ستاره‌ای سال رو مطرح کنند تا اگر گرفتم ده تایی بشم. جلسه بعد نزدیک امتحانات معرفی بود. من هم قول سوال ستاره دار رو فراموش کرده بودم . تصمیم گرفتم مثل خیلیهای دیگه اون روز به مدرسه نرم. در واقع یک قرار گروهی بود. اما عذاب وجدان نگذاشت. دیر به سمت مدرسه حرکت کردم. توی راه یادم اومد که قرار بوده آخرین سوال ستاره‌ای اون روز گفته بشه و همین نگرانیم رو بیشتر کرد. مدرسه ما از خونه خیلی دور بود. توی راه ماشینی که سوارش بودم تصادف کرد و من به نظرم یک ساعتی دیر به کلاس رسیدم. وقتی وارد شدم چهره نگران معلممون رو دیدم. ازم دلیل دیر رفتنم رو پرسیدند و من هم گفتم که حالم خوب نبود. واقعا هم از شدت اضطراب دیر رفتن به مدرسه برای اولین بار، حالم بد شده بود. به خاطر دیر رسیدن جریمه نقدی نشدم اما معلممون گفتند که دیگه تا آخر سال سوال ستاره‌ای نمی‌گند!!! گفتند قرار بود اول این جلسه بگم و چون فقط تو می‌تونستی ده تایی بشی و برای بقیه تفاوت چندانی نداشت نگفتم . هر چی اصرار کردم فایده نداشت. آخرین سوال ستاره‌ای هیچ وقت مطرح نشد.

این همه حرف زدم که بگم امروز بعد 15 سال به طور کاملا اتفاقی دیدمشون. چندان تغییری نکرده بودند. خوشبختانه من رو شناختند. خبر داشتند من چی خوندم و چی کاره شدم و حتی گفتند که اسم شرکت محل کارم رو هم شنیده اند.15  سال خیلیه!!!! روم نشد ازشون شماره بگیرم.  الان ولی پشیمونم که این کار رو نکردم. اون موقع فرصت نداشتم ارزیابی کنم که چرا سالهاست ازشون بی خبرم؟ گذاشتم به حساب بی معرفتی خودم و فکر کردم یک شاگرد بی معرفت شماره نگیره بهتره. اما بعدتر که فکر کردم یادم اومد که بی معرفتی در کار نبوده و این بود که پشیمون شدم.

 امروز یک روز خاص بود به دلیل دیدار معلم محبوبم و زنده شدن خاطراتی که سالها بود بهشون فکر نکرده بودم. امیدوارم دوباره ببینمشون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
تگ ها :