یک اتفاق

یک اتفاق رخ داد. اگر این ماجراها نبود از آن اتفاق خوشحال می‌شدم اما حالا دیگر خیلی خیلی خیلی کم ارزش  است. به خاطر اتفاق سابق الذکر من چند نفر را بیشتر شناختم.

نفر اول: امیدوارم دیگر هیچ وقت من و تو با هم در هیچ نقطه این دنیا برخوردی نداشته باشیم. همین دو بار بیش از حد کفایت بود. دوست ندارم برای بار سوم ناخواسته (احتمالا) به من ضربه بزنی. شرمندگی ات هم که چاره ساز نیست پس نباشد بهتر است.

نفر دوم: از آنجا که جنابعالی خیلی مزخرفی و حرف مفت زیاد زده‌ای و کلا شغلت دروغ گفتن و حرف مفت زدن است امیدوارم به خاطر خزعبلاتی که دیروز و پریروز تحویلم دادی و رفتارهای گستاخانه‌ات از امروز عصر غروب آفتاب تا لحظه آخر زندگیت در زجر و عذاب باشی. یک لحظه آرامش هم برای چون تویی زیاد است. چون می‌دانم با خیلیها همین رفتار را داشته ای.

نفر سوم: تو که در حد و اندازه مسوولیتی که قبول کردی نبودی برو کشکت را بساب. حالا فهمیدی چرا تحویلت نمی‌گرفتم چون چندین بار ثابت کردی لایقش نیستی.

نفر چهارم: تو استثانا بهتر از انتظارم رفتار کردی و حرف زدی. اما  بنا به تجربیات گذشته و به خاطر ارادتت به نفرات اول تا سوم هنوز قابل اعتماد نیستی. اینطور هم بهتر است. احتیاط شرط عقل است پس لطفا احتیاط مرا به حساب غرورم نگذار. اگرچه غرورم را هم در مقابل چون تویی نابجا نمی‌دانم.

پی نوشت:۱- این پست را برای خودم نوشتم.

۲- تحلیلهای فردا و پس فردای من از آن روز و البته اتفاقات بعدی نظرم را نسبت به نفر چهارم باز تغییر داد. نتیجه گیریم این شد که خوب کردم که با نفر چهارم محتاطانه برخورد کردم. اگرچه از آب گل آلود ماهی بزرگی گرفت اما من هم تا حدودی به خواسته‌ام رسیدم. روزگاری است بس عجیب!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
تگ ها :