تحويلگيری

 

تازگيها رفته بودم دكتر. آقاي دكتر كلي تاكيد كرد داروهات رو درست مصرف كن. گفتم سعي ميكنم. گفت: «چرا؟» گفتم سر ساعت خوردن رو قول نمي دم چون ممكنه نرسم. گفت :«مگه دانشجو نيستي؟» گفتم با اجازه تون فارغ التحصيلم. دكتر خوشش اومد و گفت «چي خوندي؟ ! کجا؟! ». بعد از جواب من گفت «ادامه ندادي؟» گفتم يه كم. گفت «دكترا چي؟ » گفتم فعلا نه. فكر مي كنم تو ايران شايد نيرزه. گفت «خب پذيرش بگير برو. شما كه اينقدر با استعدادي!» خيلي خوشم اومد ولي بروز ندادم. الكي گفتم كي به ما پذيرش ميده؟ گفت:« اقدام كردي؟ »گفتم هنوز نه. گفت :«اقدام كن دانشگاههاي درجه يك حتما ميدن. مثلا ام آي تي! من فكر ميكنم اگه اقدام كني حتما بهت پذيرش بده. دانشگاه اول آمريکاست نه؟» با تعجب گفتم بله!! بعد دکتر گفت:«دلشون هم بخواد شما بری اونجا!» خيلي خوشم اومد كه اينقدر ميفهمه! تازه با يه بار ديدن اينهمه استعداد رو كشف كردا! از اين به بعد هم ميخوام وقتي مريض شدم برم پيش اين دكتره. خيلي سرش ميشه! تازه بهم گفت :«شما يه جورايي همكار ماييد». اين جمله اش رو ولي هنوز كامل متوجه نشدم. بس كه مفاهيم عميقي داشت!!

جدي اينطوري شدا! حالا ديگه چون استعدادم كشف شده بايد كاسه كوزه رو جمع كنم برم اونور اّب كه هدر نرم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٩
تگ ها :