خاطره ای ديگر

 

ترم اول دانشگاه ترتيب كلاسهاي عمومي اينگونه بود كه از 7.5 صبح تا 9 رياضي عمومي داشتيم و بعد هم 9 تا 10 فيزيك. كلاسها تالاري بود و 200 – 300 نفري حضور داشتند و طبيعتا همه تيپ آدمي بود.

اوايل ترم، يكي از بچه ها كه ظاهر چندان مناسبي نداشت (مثلا در دوره اي كه با امروز جامعه بسيار متفاوت بود‌؛ موهايش را رنگ مي كرد. پسر بود نه دختر!) روي تخته اي كه به در تالار نزديكتر بود نزديك ورود دكتر تابش (استاد رياضي) نوشت:

داراي آن زمانه بي سر درون كرخه      ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه

خيليها متوجه نشدند چون در حال شلوغ كاري بودند. خيلي عجيب بود كه اين آدم كه به نظر خيليها اصلا در اين عوالم نبود چنين جمله اي نوشت. كلاس رياضي گذشت. در فاصله اي كه استاد رياضي و فيزيك جابجا شدند يكي از دختر خانمهاي برق پاي تخته رفت و جوابيه اي را كه با دوستانش سروده بود روي تخته ي كلاس نوشت. اين بار پاي تخته رفتن نگارنده توجه خيليها را جلب كرد و همه منتظر بودند نوشتن تمام شود تا نوشته را ببينند. جوابيه اين بود:

داراي آن زمانه

گر رفت سوي كرخه

به خاطر خدا بود

در راه  ايمانش بود

اما نمي دانست او

ده سال بعد دارا

روغن زده به كله

با موهاي فر كرده

سوار بر پرايدش

تو كوچه ها مي گرده

زير شعر هم نوشت: شما بگوييد كدام يك بد تر است؟

وقتي نوشتن به پايان رسيد دخترها همه شروع به دست زدن كردند؛ اما بين پسرها دو دستگي ايجاد شد! عده اي دست زدند و همراهي كردند و عده اي هم دست نزدند. كلا تالار به هم ريخت. يكي از پسرها هم كه خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود پاي تخته رفت و زير اين شعر نوشت“ تكبير“ و به همين دليل كلي معروف شد! در اين شلوغ بازار، استاد فيزيك حساس ما وارد تالار شد و بچه ها كم كم! ( تا نزديك آخر كلاس) به صندليهايشان برگشتند. و به اين ترتيب خاطره ي ما هم شكل گرفت! ضمنا اين فقط نقل يك اتفاق بود لطفا اتهام وارد نكنيد!!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٧
تگ ها :