اصولا بهتر است آدميزاد تصميمی برای عدم انجام کاری نگيرد چون اين كار باعث شدت اشتغال به آن مي‌ِشود(منظورم پست قبلي است البته احتمالا اينطور مي شود).امروز در راه بازگشت به خانه تصميم گرفتم از مغازه سر راه خريد كنم. وارد كه شدم يك خانم ميانسال با يك دختربچه در كنار هم بودند. حدس اوليه ام اين بود كه اين دو نفر با هم هستند. البته يك چيز با حدس من جور نبود اختلاف سن خانم ميانسال و دختربچه نه در حدي بود كه مادر و دختر باشند و نه در حدي كه نوه و مادربزرگ. به سمت قفسه ها رفتم و يكي از چيزهايي كه مي‌خواستم را برداشتم. خانم در حال حساب كردن بود پس من هم جنس انتخابي را روي پيشخوان گذاشتم. مغازه دار از من درباره ساير اجناسي در مي‌خواستم سوال كرد و من در حين گفتن متوجه شدم كه دختر كوچولو هنوز ايستاده. پس با آن خانم نبود! وقتي مغازه دار رفت و با دو قلم بعدي برگشت يك آدم بزرگ ديگر هم رسيد و مايحتاجش را گفت. دختر كوچولو آهسته گفت يك بستني عروسكي بدهيد. در دستش يك دو هزار توماني تا شده بود. مغازه دار نشنيد. مغازه دار خريدهاي مرا (كه سه تا بود و دو تاي آنها را خودش آورده بود)داخل كيسه نايلوني گذاشت و حساب كرد. آنچه خريدار بعدي مي‌خواست را هم آورد. دخترك ساكت ايستاده بود. من وجدانم درد گرفته بود كه چرا نگفته‌ام نوبت من نيست؟ وقتي مغازه دار كيسه را به دستم داد دخترك سرش را به عقب برگرداند بلند كرد و به من نگاه كرد. همين. اين نگاه هيچ حالت خاصي نداشت نه سرزنش بود نه تعجب نه سوال. نگاه كودكي بود كه براي ديدن يك آدم بزرگ سرش را بلند مي‌كند اما حس و حالم را خرابتر كرد. نوبت خريد او گذشته بود و من دليلش بودم. راهي براي جبران نبود. فرصت با بي‌دقتي من گذشته بود. اميدوارم مرا ببخشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
تگ ها :