خاطره‌ي ۲۸ تير ۸۵

مدتهاست چيز غير الكي ننوشته‌ام براي اينجا اما براي خودم اين پست يك مطلب غير الكيه.

فردا 28 تير ماهه و دقيقا يكسال از آخرين روزي كه من براي شركت قبلي كار كردم مي‌گذره. اون روزها جزء عجيبترينهاي روزهاي عمرم بود؛ مثل دفعه قبلترش. واقعا به سمت يه آينده مبهم مي‌رفتم. خيليها بهم مي‌گفتند كه اشتباه مي‌كنم و تو اين آشفته بازار كار بايد به همون چيزي كه دارم محكم بچسبم. خوشبختانه نزديكان مخالفتي نكردند كه اگر هم مي‌كردند تأثيري در تصميم من نداشت. يه اميدي ته دلم بود و حس مي‌كردم حتما شرايط بهتر مي‌ِشه. در واقع خودم رو لايق شرايط بهتر مي‌ديدم و ترك محل كار قبلي رو هم يك مرحله براي رسيدن بهش.

روز آخر دوست و همكار خوب و عزيزم كتاب عطر سنبل عطر كاج رو آورد تا كمي بخونيم و سنگيني روز آخر رو كمتر حس كنيم(كمي هم خونديم). البته اينم بگم كه من همه كارهام رو تحويل داده بودم چون داشتم مي‌ا‌‌ومدم و دوست عزيز هم كارهاش رو قبلتر انجام داده بود كه روز آخر حضور من رو بهتر بگذرونيم. دوست خوب، كلي شيث تحويلگيري كرده بود؛ چيپس و ماست موسير خريده بود كه روز آخر حضور من خاطره انگيز بشه. انصافا هم شد. يادش به خير چيپسي كه خريده بود خلالي بود و مجبور شديم بريزيم توي ماست و با قاشق بخوريم. اين حركت ما هم توجه بعضيها رو جلب كرد و دوست عزيز به هر سوال كننده‌اي توضيح مي‌داد كه اين به مناسبت آخرين روز حضور شيثه!!! خداحافظي دوست داشتني‌اي بود(با اونهايي كه دوست بودند). عكس هم گرفتيم كه هنوز به دستم نرسيده(اينو گفتم كه دوستاني كه اينو مي‌خونند در اين زمينه اقدام لازم رو بكنند).

خداحافظي اون روز كلا كار سختي بود. اون روز كلي از انرژيم صرف حرف زدن شد. شركت كوچيك بود و بايد از تك تك افراد خداحافظي مي‌كردم. به همه بايد توضيح مي‌دادم چرا مي‌رم و ‌كجا مي‌رم؟‌ تازه به سوالهاي خاص هر كدوم هم بايد جواب مي‌دادم. از يكساعت قبل از اتمام ساعت كار خداحافظي من شروع شد. بعضي از اونايي كه فقط باهاشون سلام و عليك داشتم كلي ناراحت شدند كه واقعا عجيب بود. اون روز احساس كردم كه آدم خوب تو اون سيستم كم نبوده اما متاسفانه من با اونها كار نمي‌كردم. بعضيها فكر مي‌كردند من علي رغم خواست خودم دارم مي‌رم و مشمول تعديل نيرو شده‌ام. يادمه يك نفر اونقدر حرفهاي عجيب زد كه كلي خودم رو كنترل كردم باهاش بد برخورد نكنم. مجبور بودم در مقابل هر دو سه تا جمله‌اش بگم كه من خودم مي‌خوام و دارم مي‌رم و ايشون هم همچنان حرف خودش رو مي‌زد. به نظرم حتي اگر من مشمول تعديل نيرو شده بودم هم برخورد ايشون و حرفهاشون ناراحت كننده بود البته به خيال خودش داشت دلداري مي‌داد!!!

آخرين كساني كه ديدم اونهايي بودند كه زياد بی انصاف بودند. ضمن خداحافظي، حلاليت هم خواستند!! بعيد مي‌دونم بتونم يه روزي ببخشمشون. شايد اشتباه كنم ولي به نظرم بزرگترين لطفي كه در حق بعضي آدمها مي‌شه كرد اينه كه نبخشي شون.

با دوست خوب  قسمتي از مسير رو  اومديم و بعد از هم جدا شديم؛ فقط كمي از مسيرهامون يكي بود كه بازم خيلي خوبه.

از 28 تير 85 تا 28 تير 86 كلي اتفاق افتاده كه در مجموع ارزيابيم ازشون مثبته. اميدوارم براي همه هميشه همينطوري باشه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٧
تگ ها :