حکايت

چند وقت پيش استاد عزيز كلاس زبان ما كه براي خيلي از كلمات، مثالها و داستانهاي خوب و به ياد ماندني (خاطره انگيز منظور نيست دقيقا به ياد ماندني منظوره.) تعريف مي‌كردند؛ در مورد كلمه tempter (اغوا گر يا وسوسه كننده) يك داستان جالب گفتند. چند روز پيش با يكي از دوستان حرف سياسي مي‌زديم كه ياد اين حكايت افتادم. ظاهرا يه نمايشنامه‌اي وجود داره به نام         Murder in the Cathedral (قتل در كليساي جامع). در اين نمايشنامه يك آدم خوبي وجود داره كه مرد خداست. توي كليسا زندگي مي‌كنه و همه هم و غمش خدمت به مردمه. اين آدم چون همه‌اش به فكر مردمه عليه پادشاه هم زياد حرف مي‌زنه. كار به جايي مي‌رسه كه پادشاه تصميم مي‌گيره ساكتش كنه. پس به سه نفر مأموريت مي‌ده كه برند و هر طور تونستند اون مرد رو راضي كنند از حرف زدن عليه شاه دست برداره. مأموران( در نقش وسوسه كننده‌ها) به سراغ مرد خدا مي‌رند. اولي بهش وعده پول و مال و ثروت مي‌ده هر قدر كه بخواد مشروط بر اينكه ديگه عليه شاه حرف نزنه اما مرد خدا قبول نمي‌كنه. دومي وعده مقام مي‌ده اما باز هم مرد قبول نمي‌كنه. سومي به مرد مي‌گه نظرش درباره اينكه اونها بكشندش چيه؟ بعد هم اينطور استدلال مي‌كنه كه اگر به مرگ رضايت بده؛ شهيد مي‌شه. بعد از مرگش معروف مي‌ِشه و .... مرد خدا در برابر اين وسوسه (شهرت بعد از مرگ) تسليم مي‌ِشه و اجازه مي‌ده بكشندش. وسوسه كننده‌ها مرد رو مي‌كشند و با دست پر به نزد شاه برمي‌گردند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥
تگ ها :