نامه اي براي دل خودم

ديروز نوشته بودم:

 امروز بعد از مدتها دلتنگت شدم. كاش نمي رفتي. كاش!

-        ديروز صبح كه براي پياده روي صبحگاهي هر روزه به پارك نزديك شركت رفته بوديم(با همكاران كه تقريبا دوست هم هستند). يكي(كه متولد 64 است) با ديدن تيتر روزنامه ها مزه اي پراند. بعد هم از ماها كه بزرگتر بوديم پرسيد كه از 14 خرداد 68 چه به ياد داريم؟ اولي كه چهار پنج سالي از من بزرگتر بود گفت كه آن سال امتحان نهايي داشته و تنها يادش بود كه چند روز مدرسه‌ها تعطيل شده بوده و امتحان آنروزش را بعدتر داده بود. گفت هيچ احساسي نداشته. من گفتم با اين وجود كه آن روز دبستاني بودم خيلي گريه كردم. هر دو با تعجب نگاهم كردند و پرسيدند: جدي؟ دوستش داشتي؟ و من گفتم كه خيلي دوستت داشتم و آرزو داشتم بزرگ شوم و به ديدنت بيايم. باز هم تعجب كردند و اين بار گفتند: چرا دوستت داشتم؟ گفتم چون با شكوه بودي و من ازت خوشم مي‌آمد. گفتم كه يك رهبر واقعي بودي. بر دلهاي مردم حكم مي‌دادي و مدير نبودي. كمي هم در مورد تفاوتهاي مدير با رهبر گفتم. آن كه از همه كوچكتر بود گفت كه به نظرش خيلي مسخره است كه يكي يك جا بنشيند و به يك ملت دستور بدهد!! من تاكيد كردم تو دستور نمي‌دادي رهبر بودي و مردم با جان و دل به گفته هايت عمل مي‌كردند؛ اما خيلي ادامه ندادم. اولي كه بزرگتر بود گفت چند روز پيش يك قسمت از صحبتهايت را شنيده و خوشش نيامده. گفت كه سطح پايين حرف مي‌زدي!!! گفت مگر آيت الله نبود؟ پس چرا اينطور حرف مي‌زد؟ جمله مورد نظرش را هم گفت. من گفتم در هر متني يك جمله به تنهايي معنا ندارد در كل  بايد ديد و البته به نظر من جمله ذكر شده اصلا آنطور كه او مي گفت نبود. اين را هم گفتم. تنها چيزي كه هر سه ما روي آن توافق داشتيم اين بود كه وقتي تو بودي همه چيز خيلي بهتر از حالا بود. حتي سخت ترين روزهايش. كاش بودي!

-        يك بخشي از دوران نوجواني (اول راهنمايي) من برايم بسيار سخت بود. خيلي خيلي زياد. در آن دوران در يكي از مقطعهايي كه خيلي تحت فشار بودم؛ يك شب خواب تو را ديدم. كلي با من حرف زدي. بازي كردي. سر به سرم گذاشتي. فردا صبح كه شد خيلي بهتر بودم. فردا شبش هم آمدي. ديگر شبها به اميد ديدن تو مي‌خوابيدم. خيلي خوب بود. خيلي خوش مي‌گذشت. به حرفهايم گوش مي‌دادي. نوازشم مي‌كردي. نصيحتم مي‌كردي. از حرفهايت هيچ يادم نيست؛ اما يادم هست كه حضورت چقدر به روحم آرامش مي‌داد. اوضاع روحيم كه بهتر شد ديگر نيامدي. اين اتفاق تا آخر دوران راهنمايي چند باري تكرار شد. هر وقت سخت مي‌گذشت منتظر ديدارت مي‌شدم و يك جورهايي خوشحال بودم. با معرفت بودي و خيلي از وقتهايي كه انتظارت را مي‌كشيدم مي‌آمدي. حالا سالهاست كه حتي توي خوابهايم هم نيستي. حذف شده‌اي. بهتر است بگويم حذفت كرده‌ام. مثل خيليها. متاسفم كه اينقدر ناسپاسم. باور كن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٥
تگ ها :