اين شعر رو تو كتاب درسي ادبياتمون داشتيم. راهنمايي بود يا دبيرستان يادم نمياد. به نظرم اول دبيرستان بود. خيلي وقتها باهاش حال مي‌كنم. در واقع با جملات پيرمرد و سعي مي‌كنم دنيا رو مثل اون ببينم. البته سخته؛ خيلي زياد. به خصوص در لحظه‌هاي دلگير بودن. الان هم از اون لحظه ‌هاست كه با نوشتن اين شعر اميدوارم بهتر شم.

خاركش پيري با دلق درشت

پشته خار همي برد به پشت

لنگ لنگان قدمي برمي‌داشت

هر قدم دانه شكري مي‌كاشت

كاي فرازنده اين چرخ بلند

وي نوازنده دلهاي نژند

كنم از جيب نظر تا دامن

چه عزيزي كه نكردي بامن

در دولت به رخم بگشادي

تاج عزت به سرم بنهادي

حد من نيست ثنايت گفتن

گوهر شكر عطايت سفتن

***

نوجواني به جواني مغرور

رخش پندار همي راند ز دور

آمد آن شكر گزاريش به گوش

گفت كاي پير خرف گشته خموش

خار بر پشت زني زين سان گام

عزتت چيست؟ عزيزيت كدام؟

***

پير گفتا كه چه عزت زين به؟

كه نيم بر در تو بالين نه

شكر گويم كه مرا خوار نساخت

به خسي چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نكرد

بر در شاه و گدا بنده نكرد

داد با اينهمه افتادگيم

عز آزادي و آزادگيم

اميدوارم اشتباهي در متن نداشته باشم؛ چون بر اساس اطلاعات حافظه‌ام نوشتمش.

پي‌نوشت 1: براي شيث و دوستانش دعاهاي خوب كنيد. متشكرم.

پي نوشت 2: بعد التحرير بهتر شدم

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸
تگ ها :