فرصت

صبح امروز بعد از سلام و حال و احوال با هم آفیسی، طبق سنت مالوف پرسید آخر هفته ات چطور بود؟ گفتم خوب بود فلان کار و بهمان کار را کردم. مال تو چطور بود؟ 

مدل خودش صورتش را جمع کرد و گفت چی بگم؟ پدرم نصفه شب شنبه ساعت دوازده زنگ زده به دخترم و بیدارشان کرده که من حالم بد است! آنها هم به ما زنگ زدند چون خودشان نوزاد دارند. خلاصه بردیمش بیمارستان و الان بستری است ولی دکتر گفته کار خاصی برایش نمی کنند فقط هست تا کمی بهتر شود و بعد مرخص. گفتم امیدوارم زود بهبود کامل حاصل شود. گفت ممنون ولی پدرم نود ساله است! یک سری چیزها برای سنش طبیعی است. 

لحن حرفهایش این حس را به من شنونده می داد که از پدرش برای خراب کردن آخر هفته شان شاکی است. انگار که پدرش خودش را لوس کرده باشد. یک ساعت بعد تماسها از بیمارستان شروع شد. گفتند فلان مشکل را پیدا کرده، بعد بهمان مشکل و ... 

دوباره و سه باره زنگ زدند. زنگ زد به همسرش و از او خواست به بیمارستان برود. خواهر پزشکش هم که ساکن یک شهر دیگر است در دسترس نبود. می خواستند با خواهرش در مورد دارویی که دکتر تجویز کرده مشورت کنند. تماس آخر حسابی حالش را دگرگون کرد. با چشم گریان مدتی از پشت میزش ناپدید شد و وقتی برگشت به سختی وسایلش را جمع کرد و به من گفت من باید بروم چون حال پدرم خوب نیست و رفت.

دلم خیلی گرفت. هم برای هم آفیسی و خانواده اش و هم پدر پیرش که احتمالا تا ظهر امروز همه شان فکر می کرده اند برای جلب توجه دارد تمارض می کند. واقعا تبعیض سنی نسبت به مسنترها یک تبعیض آشکار در همه جای دنیاست، اینکه درد قلب و کمر و پا و ... ی افراد مسن کمتر از جوانترها مورد توجه تیمهای پزشکی حتی قرار می گیرد؛ خانواده ها هم همینطور.

امیدوارم حال پدر هم آفیسی به زودی خوب شود. امروز با خودم فکر می کردم همزمان در آن لحظه ی خاص در گوشه گوشه ی دنیا، چند تا دختر با چه سن و موقعیت اجتماعی دارند برای دیدن پدر بیمارشان به سمت بیمارستان می دوند و چند تایشان فرصت دوباره دیدن پدر را پیدا نمی کنند؟ و زندگی بدون آن پدران همچنان جریان دارد.

بعد نوشت: حال پدر همکارم رو به بهبود است و به احتمال زیاد دو روز دیگر مرخص می شود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۸
تگ ها :