تنهایی

حرف از طول عمر بود. همکارم گفت که به نظرش هشتاد سال کافیه. الان پنجاه و خرده ای سن دارند ایشون. ما جوانترها گفتیم نه کمه! گفت شماها آدم نود ساله دیدید؟ گفتیم نه! گفت پدر من نود و سه سال عمر کرد. تا یک هفته قبل از فوتش هم کاملا سرحال و سر پا بود. حتی چند هفته مونده به فوتش پایان نامه ی کارشناسی دختر من رو خوند و کامنت داد. تو اون روزهای آخر عمرش، سیستم بدنش مرحله به مرحله از کار افتاد. سیستم فرسوده بود خب، یک جایی باید این اتفاق می افتاد؛ ولی من وقتی به سالهای آخر عمر پدرم فکر می کنم می بینم دلم نمی خواد همچون روزهایی رو تجربه کنم. ما با تعجب پرسیدیم چرا؟ خیلی پیری خوبی داشته اند که! 

گفت نه! پدرم خیلی تنها بود. 

ما: اما شما بچه ها و نوه هاش در کنارش بودید. 

همکارم گفت بله ما بودیم ولی ما کافی نبودیم. آدم به همزبون و همدم احتیاج داره. پدرم هیچ آدم هم سن و سالی دور و برش نداشت. همسرش، تمام خواهر و برادرهاش، همکارهاش، دوستهاش همه فوت کرده بودند. به نظر من پدرم از اینکه این همه آدم رو در کنارش نداشت رنج می کشید. اگرچه خیلی خوب اوقاتش رو می گذروند ولی خیلی خیلی تنها بود.

ازون روز دارم فکر می کنم به خودم، الان و پیریم. به روزهایی که درتنهایی می گذرند و صد البته خواهند گذشت. به عزیزانی که آنقدر دورند که دیدنشون در مقابل ندیدنشون هیچه. به اینکه واقعا ارزشش رو داره؟؟ فردا که پیر شدیم چطور؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٢
تگ ها :