مهمان ناخوانده

همکار آفیس اندونزی را از بعد جشن پایان پارسال ندیده بودم. گاهی پیغام می داد و حال احوال می کرد. دو سه هفته پیش پیغام داد هنوز اینجا هستم؟ آیا سفر نمی روم؟ جواب دادم، ولی جوابش را نگرفتم. صبح امروز پیغام داد که طبقه ی بالاست و کاش من بودم و دیداری تازه می کردیم. گفتم من هستم و آخر هفته مسافرم. قرار شد با هم ناهار بخوریم اما جواب نداد چه ساعتی برایش مناسب است. نیم ساعت بعد آمد و بعد خوش و بش کنار من نشست. اولش فکر کردم حال احوال است اما بعد چند دقیقه متوجه شدم که نه آمده بماند!! همراه کارفرما آمده بود. کارفرما کلاس آموزشی داشت و این بنده ی خدا کار خاصی نداشت. البته گفت باید کارهای آفیسشان را انجام بدهد اما کجا؟ پشت میز من؟ چند بار گفتم کجا قرار است بنشینی؟ گفت می خواهم کنار تو باشم! حالا من آفیسم سر چهار راه است و صد نفر از جلوی ما می روند و می آیند. در هم که ندارد! رییس هم هی رفت و آمد. گفت کارت را بکن من فقط نشسته ام! اعصابم به اشارتی به هم ریخت! با اینکه اولش از دیدنش کلی خوشحال شده بودم نشستنش کنار من خیلی معذبم کرده بود. گفت هر وقت بتواند فرار می کند می آید پیش من! بنده خدا داشت ابراز محبت می کرد. من اما فکر می کردم من چطور بگویم که این اصلا اوکی نیست و تازه من کلی کار دارم تا قبل جمعه و کلی آدم می آیند پیشم و خودم جلسه می روم و ... ساکت هم نشسته بود اما حضورش آرامشم را گرفته بود. چند بار پرسیدم برویم از منشیها بپرسیم کجا می توانی مستقر شوی؟ از سر محبت گفت نه! ای بابا!!!!

مدیر پروژه هم آمد و یک اطلاع رسانی غیر ضروری کرد!! خلاصه بعد یک ساعتی همکار مهمان زنگ زد و برای دیدن یک همکار دیگر رفت ولی وسایلش را پیش من گذاشت. نزدیک ظهر زنگ زد که من ناهار با شما می آیم. بعد همکار میزبان که به گمانم قدری شاکی بود مهمان را آورد و تحویل من داد و با اینکه همکار مهمان گفته بود با هم ناهار می خوریم خداحافظی کرد و رفت!!

ناهار را با همکاران رفتیم و برگشتیم. وقتی آمدیم بالا گفت که بعضی آدمهای بخش چندان به ابراز احساساتش حین برخورد در راهرو گرم پاسخ نداده اند و گفت این آلمانیها یک چیزی شان می شود. گفتم شاید توی فکرند شاید توی مود بدی هستند. نزدیک بود بگویم مثل من! کلی هم دوست داشت یک عصری با هم شام بخوریم. این روزهای قبل سفر من! با این هوای بارانی! یعنی یا فردا عملا یا پس فردا. 

بعد پرسید اوکی است که من اینجا نشسته ام دیگر؟ و من معذب گفتم راستش نه! بعد دلایلم را شمردم. بنده ی خدا کلی معذب شد. روی میخ نشسته بود. بعد هم چند بار رفت که از منشی بخواهد برایش مکان تعیین کنند، منشیها نبودند. بالاخره آمدند و رییس منشیهای دربار گفته بود باشد تو برو من هماهنگ می کنم خبر می دهم. برگشت و صندلی اش را کلی فاصله داد و مظلوم گوشه ی پارتیشن نشست. باز من معذب بودم هی می گفتم ببین اوکی هست اما کل روز مثلا خوب نیست. میگفت نه یک وقت برای تو بد نشود. خلاصه میزبان صبح، حدود نیم ساعت بعد آمد دنبالش و با هم جلسه رفتند. تا وقت آمدن من نه از میهمان خبری شد و نه از رییس منشیها.

هم شرمنده ی محبتش می شوم هم واقعا الان شرایط پاسخ متقابل دادن را ندارم مهمترینش مود است البته.

مثلا مهمان گفت که برای من یک چادر نماز مخصوص اندونزیایی خریده بوده و چون فکر کرده من نیستم با خودش نیاورده است. من هم گفتم ممنون و لازم نیست و  گفتی انگار هدیه دادی و از این حرفها. گفت نه!! دوست دارم! تو نمی توانی نه بگویی! من می خواهم به تو هدیه بدهم. بعد هم گفت دفعه ی بعد که همکاران بخش آمدند ماموریت، می دهم برایت بیاورند البته اینها که نمی فهمند چه کاربردی دارد!

خدا کند تا جمعه نرنجانمش، دختر مهربانی است.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱
تگ ها :