اگر بار گران بوديم رفتيم

احتمالا این آخرین پست بنده از محل کار فعلی است که دارم آخرین ساعتهای اشتغال در اون رو می گذرونم. این چند روز چندین پست نوشته ام و همه به دلایل مختلف توفیق ورود به محیط وبلاگ رو پیدا نکرده اند یعنی در واقع ثبت نشده اند!!!

دیروز واسه این روزا کلی چیز نوشته بودم(این روزای خودم). این روزا تکه کلام من شده بود " در این لحظات پایانی   در این لحظات رقص من در برابر مرگ ...".نمی تونم ادعا کنم که کاملا شادم. کمی دلم گرفته حتی دیشب نسبت به تصمیمم کمی تردید داشتم اما در هر حال ارزیابیم مثبته. نشونه ها اینطور می گفتند که دیگه نباید اینجا بمونم. جدا شدن همیشه سخته بوده و هست و خواهد بود اما باید جدا شد.

تجربه کار در اینجا برای من خیلی جدید و متفاوت و آموزنده بود. اینجا دومین محل کار من بود و اولین جایی بود که از قبل کسی رو نمی شناختم و هیچ دوستی نداشتم. حالا دوستان خوبی دارم کسانی که منو تو این مدت همراهی کردند و من ازشون واقعا متشکرم. به خصوص اینکه این جمله قصار این چند روزه منو تحمل کردند.

فکر میکنم اگر سختی جدا شدن یا تبعاتش رو تحمل کنیم بعدش شرایط خیلی بهتر میشه یعنی امیدوارم. گذاشتن و گذشتن خیلی مهمه که من یکی باید خیلی تمرین کنم البته این به معنی فراموش کردن خوبی و محبت دیگران نیست. خوبی رو هیچ وقت نباید فراموش کرد. هر جدا شدنی یه تمرینه. تمرین برای اون جدا شدن اصلیه که یه روزی واسه هممون اتفاق میفته از همه اونایی که دوستشون داریم از همه چیزایی که دوستشون داریم جدا میشیم و میریم که به اونی که از همه بیشتر دوستمون داره برسیم. سخته ولی باید قشنگ باشه شاید به همین دلیل همه تجربه اش میکنند چون ارزش تجربه داره مردن.

  

نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۸
تگ ها :