مهندس فروش :شيث بزرگ

آوخ چند وقت ننوشته ام!!!( درس ادبيات راهنمايی بود شيره اومده بود دنبال آدميزاد می گشت. آخرش می گفت آوخ چه کنم جانم رفت).

بنا بر سياستهای مالی شرکت محترم بنده هم به کارشناسان بخش فروش پيوستم!!!

فرآيند پيوستن هم برای خودش داستانی بود. رييس محترم بازرگانی يک روز صبح نسبتا زود منو صدا کردند و کلی برای بنده سخنرانی فرمودند. به ايشون گويا گفته بودند من باهوشم!!!(البته اين که جز بديهياته). بنده خدا هم کلی حرف زد. کلافه شده بودم. پس گفتم يه کم گيج بازی دربيارم بلکه به اين نتيجه برسه من بی هوشم؛ اينقدر انرژی واسم صرف نکنه. يه سری چيزايی رو که می دونستم می گفتم عجب! در مقابل يه سری حرفاش هم که اصلا قبول نداشتم میگفتم تا حالا اين حرفا رو کسی به من نزده بود و .... رو ميخ نشسته بودم و ايشون اصرار داشتند(البته از سر خير خواهی و احساس پدرانه) که تجربه ۲۷سال کارشون رو به بنده منتقل کنند. بالاخره بعد از ۴۵ دقيقه سخت و جانکاه رها شدم اما جمع بنديم اين بود که رفتارم تاثيری که می خواستم  نداشته.

حالا يه سری کار واسم تعريف کردن که اولش ناراحت کننده بود اما حالا تحت تاثير نصايح و تعاليم دوستان، جالب. مثلا: پيدا کردن يه عکس مناسب از يه خرس سفيد قطبی برای علامت تجاری شرکت!!

واقعا کار جالبيه.بازي بازی!!! البته اين بازی ترين کارمه تو اين بخش. اگه دوست داشتين عکسای خوبی رو که از خرسای سفيد قطبی دارين برام بفرستين و به يیشرفت مملکتتون با اين اقدام کوچيک کمک کنين. به همين سادگی. ضمنا عکس بايد يه خرس قطبی رو به طور کامل نشون بده؛ عکس خانوادگی يا پرسنلی و نظاير اون هم نباشه. البته من يه عکس نسبتا مناسب پيدا کرده ام ولی خب شايد بهترين نباشه. اين موضوع خيلی مهمه. قبل از من هم يک نفر ديگه پيگير بوده ولی عکسايی که ارائه کرده مقبول نيفتادن!!!

حالا دليل اين جابجايی اينه که مدير عامل محترم که به خاطر تغييرات پارسال تا امسال سازمان گسترش نتونسته اند بودجه مورد نياز طرح رو بگيرن به اين نتيجه رسيده اند همه بچه ها بايد خرج خودشون رو بيارن تا به قولی ال سی(يه جور حساب معتبر ارزی) باز شه. حالا به جز يه نفر همه کارشناسان فنی اومده اند تو بخش بازرگانی. چون هنوز کارخونه راه نيفتاده محصولات کارخونه های معتبر دنيا رو وارد می کنن و می فروشن تا بازار کسب کنند واسه آينده که محصول توليد ميشه. 

به اين نتيجه رسيده ام که ايجاد يک کارخونه توليدی حتی تو ايران و حتی تر تو شرايطی که هنوز رقيبی نداری خيلی سخت تر از اونيه که فکر می کردم.

پی نوشت: همکاران واحد مجاور (حضرات صنايعيون)کارکنان شرکت مادر هستند که والده شکرت توليدی مربوطه است. همه ما هم قبلا اونجا بوديم بعد کم کم اومديم تو اين يکی شرکت.

کلی اسرار هويدا کردم.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
تگ ها :