همی يادم آيد...

همی يادم آيد ز عهد صغر

اين مطلب رو يکبار چند وقت پيش نوشته بودم اما وقتی وقت خواستم بفرستمش شبکه قطع شد. حالا بازنويسی می کنمش.

اون وقتايی که ما بچه دبستانی بوديم زمان جنگ بود. هر سال يکی دو بار يه آقای کچل عينکی با موتور وسپا از طرف اداره آموزش و پرورش می اومد مدرسه مون. اول با يه چيزی شبيه آپارات تو نمازخونه مدرسه فيلم نشون می دادند که البته بعضی وقتا کارتون بود. بعد هم تو حياط يا تو همون نمازخونه واسه مون حرف می زد. وقتی بنده کلاس سوم دبستان بودم اين آقای محترم تو دهه فجر اومد مدرسه ما. بعد از سخنرانيش که هيچی از حرفاش يادم نمياد برای هر پايه يه سوال مسابقه اعلام و چند نفر رو هم از هر پايه صدا کرد برن جواب بدن. من شدم برنده پايه سوم. با کلی افتخار در کنار بقيه بچه ها وايساده بودم(چهار نفر ديگه) البته  يادمه سوالش خيلی آسون بود ولی خب بقيه اونايی که بالای سکو اومده بودن جواباشون غلط بود. آقای عينکی ميکروفون رو به دست گرفت و شروع کرد به پرسيدن اسم برنده ها. بعد از شنيدن هر اسمی کلی به به و چه چه می کرد که چه اسم قشنگی و از اين حرفا. وقتی نوبت به من رسيد بعد از شنيدن اسمم کمی مکث کرد و با چهره ای که هيچ اثری از خنده در اون ديده نمی شد گفت خب اينم اسم خوبيه ولی اسم بهتره از اسامی ائمه باشه!!! اسم چهار نفر ديگه از اسامی ائمه بود. خدا می دونه چقدر ناراحت شدم. با خودم فکر کردم من که اسمم رو انتخاب نکردم تازه نمی فهميدم هم که اين اسم چه اشکالی داره که زياد خوب نيست. از جايزه گرفتن اصلا خوشحال نشدم. دلم می خواست هر چه زودتر برگردم توی صف. اون روز گذشت.

حالا بعد از چندين و چند سال ياد اين خاطره افتادم. با خودم فکر کردم اين حرف می تونست اعتماد به نفس منو به شدت تحت تاثير قرار بده. بعد هم فکر کردم خب من الان اينم(خيليها از جمله رييس معتقدند اعتماد به نفس من زياده. زيادی نه ها !!!) تازه مقاديری با اين اتفاق و نظاير اون تعديل شدم اگه اينجوريا نمی شد چی می شدم!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱
تگ ها :