رقم انتقال وجه

تازگی اینترنت بانک دار شده ام و کمی مدیریت! حساب بانکی ام را از دور در دست گرفته ام. لیست انتقالات را چک می کردم که دیدم یک تراکنش هست به رقم "یک ریال" به قول کوچولوی خانواده: پول تاریخی!. در شرح عملیات نوشته بود ما به التفاوت سود! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٥
تگ ها :

مهربان مادر

مامان خانم نازنین پیام دادن که حین خونه تکونی دنبال کتاب زبانهای من گشته اند و پیدا نکرده اند. پرسیدند با خودم آخرین بار نیاورده ام احیانا؟ 

جواب دادم من کتاب زبان لازم ندارم! دست شما درد نکنه. کی و چه کتابی؟

فرمودند قبلا گفته بودی کتابهات رو میخوای ببری با خودت. 

ای قربون این همه محبت و مهربونی مادرانه ات. جواب دادم اون مال وقتی بود که می خواستم فوق جدید بخونم که منتفی شد. دست شما درد نکنه و شرمنده.

یادتون باشه در چنین مواردی به مامان خانمتون بگید که منتفی شده. الان چند ماه گذشته و من کلا یادم رفته بود که سراغ کتاب زبانهام رو گرفته بوده ام اما مامان خانم نازنین یادشون بوده همچنان.

چقدر ماهند مامانها! خدا نگهدار همه شون باشه! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٥
تگ ها :

همسایه

همسایه ی ساختمان کناری یک سگ بزرگ سفید دارد که خیلی وقتها در راه خانه همراه صاحبش می بینم. بین من و آقای همسایه تا همین چند روز پیش در حضور سگش فقط سلام رد و بدل شده بود. سگ همسایه گاهی هم عصرها وقتی در حیاط بود و من از راه می رسیدم پارس می کرد که صاحبش به آرامش دعوتش می کرد و خطری هم نداشت.

هفته ی پیش وقتی به نزدیک خانه رسیدم دیدم که سگ جلوی در منتظر صاحبش نشسته و قلاده هم در دست آقای همسایه بود. آقای همسایه پشت بوته ها بود و من نمی دیدمش. فکر کردم بلند سلام کنم که همسایه متوجه بشود صدای پای آشنا بوده. بلند سلام کردم. سگ چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد شروع به پارس کرد. اتفاقا نترسیده بودم فقط تعجب کرده بودم و از دیدن اینکه قلاده در دست صاحبش هست احساس خطر نمی کردم. با تعجب نگاهش کردم. بعد گره خوردن نگاه! به سمت من پرید و با این حرکت ناگهانی و دور از انتظار قلاده از دست صاحبش خارج شد. دیدم که آقای همسایه سعی کرد کنترلش کند ولی قلاده در دستش نبود! با دیدن این واکنش شروع به دویدن کردم و سگ هم در تعقیبم چند متری آمد تا صاحبش موفق شد بگیردش و کشان کشان به سمت خانه ی خودشان برد. 

من ترسیده، وسط راه باریک منتهی به خانه ها ایستاده بودم که آقای همسایه صدا کرد بیایید بروید. گرفته ام اش. حین رد شدن دیدم که پوزه ی سگ را محکم گرفته بود و همزمان نوازشش می کرد. صاحبش کلی عذر خواست و توضیحاتی داد که من اصلا نفهمیدم. با دست و پای لرزان به خانه آمدم. واقعا تا مرز گریه هم رفتم ولی بعد سعی کردم به اتفاق گذشته بخندم و کم کم بهتر شدم.

فردا عصر در راه خانه باز آقای همسایه و سگش را دیدم. از دور دست تکان داد و منتظر من ایستاد. سگ را هم پشت دوچرخه، بین دوچرخه و نرده ی کنار پل محصور کرده بود. نزدیک که شدم دوباره کلی عذر خواست و گفت سگش خیلی حیوان مهربانی است و دیروز فکر کرده شما دزد هستید و ببخشید و .... گفت می دانید دارد پیر می شود و برای همین یک وقتهایی کارهای عجیب و غریبی می کند. گفتم بله اتفاق بود گاهی پیش می آید. پرسید شکلات دوست دارم؟ آیا آخر هفته خانه هستم؟ گفتم بله ولی ...

گفت پس من آخر هفته برای عذرخواهی رسمی خدمت می رسم. گذشت. شنبه عصر زنگ زد. یک جعبه شکلات لیندت بدون الکل - درشت نوشته بود بدون الکل- هدیه داد و باز صد بار عذر خواست. واقعا احساس مسوولیت و شرمندگی می کرد در تمام سه دفعه. خوشحال شدم. شکلات را گرفتم و تشکر کردم. باز هم برای بار چند دهم عذر خواست و رفت. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٥
تگ ها :

خوبیها را بگوییم

تصمیم گرفتم از خوبیهایی که در وطن جان دیده ام هم بنویسم. تقریبا هر بار که آمده ام یک نکته ی خوب خاصی توجهم را جلب کرده کما اینکه چندین نکته ی بد خاص هم توجهم را جلب کرده اند اما همین یک نکته ی مثبت خیلی خوب و امیدوار کننده است.

دفعه ی پیش دیدم که یک آقای مسن خم می شد و زباله های پارک را جمع می کرد و در کیسه ی همراهش می ریخت. پارکی که گفتم سر راه دانش آموزان هست و معمولا زباله های رها شده- نه چندان زیاد- در گوشه و کنارش دیده می شوند.

باز در همان پارک دیدم که کارگران شهرداری که برای هرس درختها آمده بودند همگی لباس کار پوشیده بودند. کلاه ایمنی و دستکش هم داشتند و به طور خاص نردبانهایشان هم متناسب با نوع کارشان بود. از همه مهتر وقتی یکی از نردبان بالا می رفت دیگری نردبان را نگه می داشت. کاملا با رعایت ایمنی کار می کردند. خیلی اتفاق خوبی بود. سرپرستشان هم یک خانم بود. آفرین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٥
تگ ها :

رومیزی

امروز وقتی رفتم که از مدیر پروژه سوال فنی بپرسم، پرسید سوال فنی یه؟ گفتم بله. گفت ببین من می خوام ساعت دو و نیم یه جلسه داشته باشیم میشه بری به همه نفر به نفر بگی بیان اتاق صد و هفتاد و چهار؟ گفتم ایمیل بزنم؟ گفت نه برو پیششون که بعد کسی دبه درنیاره، من خیلی کار دارم برای این بیست و چند دقیقه. با اینکه خوشایندم نبود قبول کردم. ازش پرسیدم مثبته خبرت یا منفی؟ گفت برای ما مثبت. بعد با غم گفت تو این پروژه خبر مثبت هم مگه میشه؟!

همه رو خبر کردم. ساعت دو و نیم ولی خبرهایی که شنیدیم شوکه مون کرد. مدیر پروژه و من هر دو خیلی ناراحت بودیم. کارمون قرار بود نصفه بمونه. کاری که داشتیم با جون و دل پیش می بردیمش. بقیه اونقدی ناراحت نشدن. مدیر از همه مون چندین بار تشکر کرد. گفت که دلش برای کار کردن با این تیم خوب تنگ میشه. گفت ما واقعا خروجی خوب و قابل تقدیری داشته ایم و حیف که نشد تا تهش بریم. گفت که با اینکه از روند فعلی و نتیجه خوشحال نیست از اینکه یه سری مسایل ناخوشایند و فرسایشی ادامه پیدا نخواهد کرد احساس خوشحالی می کنه. درد  رو توی صدا و چهره اش میدیدم. شرح جلسه ی آخر رو مختصر گفت. دلش واقعا از بی انصافی به درد اومده بود. گفت که مدیر بزرگتر بخش رفته با مدیر بالاترش صحبت کنه و به احتمال نود درصد پروژه متوقف خواهد شد. از شنیدن فریادهای طرف مقابل خیلی شوکه شده بود! 

مدیر پروژه گفت به قول خودشان رومیزی رو قیچی کردن ( یعنی جایی برای گفتگوی بیشتر نگذاشتند)

دلم پر درد بود واقعا. حس می کردم یه رابطه ی جدی به هم خورده! انگار که با محبوبت به هم زده باشی. مثل اون وقتی که احساس می کنی طرف جایی برای حل مشکلات با حرف زدن باقی نگذاشته و با وجودی که قلبا دوستش داری، بهش میگی بیا تمومش کنیم. اون جایی که یا نمی تونی دیگه ادامه بدی یا نمی خوای چون بیفایده است! خیلی دردناکه! 

همش یاد اون یکی رومیزی ای که این اواخر قیچی شد می افتم و تشابه زیادی بین حسشون می بینم. شاید به همین دلیل هم انقدر حالم بده و گرنه کار که این همه غصه نداره! ما انجام ندیم هم یکی دیگه انجامش میده حالا یه کم بدتر یا بهتر مثلا!

بعدش همکار هندی اومد پیشم! خیلیی خوشحال بود از شنیدن خبر! گفتم تو چرا انقدر خوشحالی؟ گفت چون توی این پروژه نبوده ام. گفتم دلیل این همه خوشحالی و این اینجا اومدن این نمیتونه باشه! تو دلم گفتم داشتی از حسودی راه ندادنت رو این پروژه می مردی؛ حالا ذوق کردی!!

بگذریم. روزهای تلخ هم می گذرند و ما دوباره شاد می شویم به زودی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها : کاری

تصمیم نهایی

مدیر منابع انسانی اول از تصمیمم برای تحصیل مجدد تعجب کرد و بعد دقایقی گفت که نصف شهریه ام رو شرکت میده. قرار شد فرمم بمونه پیشش و من هم لینک اثر تحصیل روی مالیات رو براش بفرستم تا بررسی کنه. گفت باید با رییس ما هم صحبت کنه.

هفته ی بعد، رییس هنگام تحویل نامه ی تشکر آخر سال- برای اولین بار بدون پاداش- گفت که در جلسه ای با موضوع توسعه ی فردی و آموزش افراد موضوع درخواست من مطرح شده و ایشون مخالفت کرده چون به نظرش مرتبط با کار بخش ما نیست، من بعد تحصیل جدید اگر بخوام ازش استفاده کنم باید به بخش دیگه ای برم که این هم خلاف میل ایشونه چون نمیخواد نیروش رو از دست بده. گفت حین کار برات آموزش خواهیم داشت و خواست صبر کنم.

چند ساعت بعد اتفاقی مدیر منابع انسانی رو دیدم. اون گفت که شخصا میزان پیشرفت این آموزش وعده داده شده رو بطور خاص پیگیری خواهد کرد. گفت تمام مدیران حاضر در اون جلسه با مدیر ما متفق القول بوده اند و من جانشین هم آفیسی خواهم شد. توی بخش ما آدمهایی هستند که چنین وعده ای ته رویاشونه ولی من اصلا خوشحال نشدم. حس کردم حتی به من و خواسته ام بی توجهی شده چرا که اینکه شرکت فقط از چیزهایی که توشون خوبم بهره ببره و به توسعه ام کمک نکنه اصلا برام مطلوب نیست. اما بهتره عجله نکنم و کمی صبورتر باشم. مدیر منابع انسانی گفت امیدواره من روز به روز راضی تر باشم. امیدوارم. متاسفانه با توجه به بحران شرکت و اینکه برای هر تحصیل حین اشتفالی باید موافقت شرکت رو بگیرم و اونها رسما مخالفت کرده اند این پروژه فعلا متوقف شد. صبر میکنم ببینم چی پیش میاد؟! شاید صلاح من در این نباشه! شاید اینها نشونه است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٧
تگ ها : علم آموزی

تحویل و د ها ال

آخر هفته ی پیش، از ترکیب دو جعبه ی مقوایی موجود و با استفاده از چسب بسته بندی و صرف بیش از یک ساعت زمان، فریزر قدیمی بسته بندی مناسب پیدا کرد. در تمام وجوه جعبه از نایلونهای حبابدار و روزنامه و یونولیت برای گرفتن ضربه های احتمالی استفاده کردم. به تمام ابعاد قابل مشاهده هم علامت های مخصوص حمل لوازم مشابه را چسباندم. آخر سر هم سفارش برداشتن توسط پست از منزل را آنلاین نهایی کردم. بسته یک هفته منتظر روز موعود بود، امروز! قرار بود بین ساعت هشت صبح و هشت شب برای دریافت بیایند. حدود ساعت ده پستچی زنگ همسایه را زد و من با احتمال کار نکردن زنگم پایین رفتم و دیدم برای همسایه بسته آورده بوده و نبوده اند، تحویل گرفتم. داستان بسته ام را هم حین امضا کردن گفتم، گفت ماشین دیگری باید بیاید و آنها فقط توزیع می کنند.

بالاخره ساعت سه و ربع آمدند. پستچی رسید زرد رنگ را به دستم داد و جعبه را بلند کرد. پیشنهاد کردم که در ورودی را برایش باز نگه دارم. استقبال کرد. دوان دوان پایین رفتم و او پشت سرم آمد و رفت. برگشتم بالا رسید نبود!! گشتم و نبود! گفتم شاید اصلا تحویل نگرفته ام و روی جعبه مانده. دوان دوان بیرون رفتم و دیدم ماشین پست هنوز هست. راننده که داشت آماده ی حرکت می شد با دیدن من، درب سمت شاگرد را باز کرد و پرسید چه کمکی می تواند بکند؟ داستان رسید را گفتم و خواستم ببیند آیا روی جعبه مانده؟ بنده ی خدا پیاده شد و رفت نگاه کرد و گفت نه! گفت احتمال زیاد در خانه است. توی مسیر هم چیزی نیفتاده بود! گفتم بسته که همیجاست می شود یک رسید جدید برایم صادر کنید؟ قبول کرد. صادر کرد و من گرفتم و به خانه برگشتم.

دقایقی بعد، رسید اول را پشت جا کفی یافتم! فاصله ی زمانی صدور دو رسید از هم چهار دقیقه بود! اما بخش جالب این داستان برای من دیدن داخل ماشین پست بود! شبیه یک انباری کوچک بود با قفسه ها و راهروی میانی.

ببینیم کی به مرحله ی بعد، دریافت وجه، می رسیم! امید به خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۸
تگ ها :

روز مهم کاری

امروز برای شرکت ما روز مهمی بود! چند روز قبل دعوتنامه ی جلسه ی شورای صنفی آمد. عجیب بود کمی! 

امروز روز برگزاری جلسه بود. برخلاف همیشه ناهار خوری بدون چیدمان صندلی به صورت خاص مخصوص چنین جلساتی بود. همه ی صندلیها و میزها را کنار گذاشته بودند  و جمعیت سر پا ایستاده بودند. 

اول برنامه که شاید نهایتش یک ربع طول کشید مسوول شورای صنفی راههای فرار سالن را به حاضرین یادآوری کرد: یکی سمت راست سخنران به سمت حیاط و دیگری به سمت راهروی اصلی از سمت در ورودی ناهار خوری.

بعد رییس بزرگ آمد و مختصر و مفید از دغدغه و مشکل بزرگ گروه گفت و خواست رازدار اسرار سازمانمان باشیم. دلیل را راز فرض می کنم و ذکر نمی کنم.

خلاصه اینکه یک پروژه ی بزرگ متوقف شده و باید خسارت زیادی بپردازند. رییس بزرگ گفت تازه نتیجه ی نهایی رسیده و هنوز تصمیمی گرفته نشده ولی هدف اصلی حفظ موقعیتهای شغلی است پس فعلا کسی نگران از دست دادن کارش نباشد اما وضعیت فوق العاده است. به همین دلیل سال آینده سال صرفه جویی خواهد بود و احتمال زیاد سال بعدترش هم به همین منوال خواهد بود. در اولین قدم صرفه جویی هم افزایش حقوق سال بعد کان لم یکن شده چون از تبعاتی که خواهد آمد هنوز تخمین دقیقی در دست نیست! خیلی ها خیلییی ناراحت شدند ولی من نه! حالا مگر چقدر افزایش داشتیم؟! اینکه کسی بیکار نشود مهمتر است. ما مثل یک خانواده ایم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها : کاری

جان جهان

یک سال دیگر بدون نفسهای گرم و نگاه مهربان و صدای دلنشینت گذشت. یک ساال! کدام روز و شبش بدون یادت گذشت آقاجان جان جهانم؟!

امشب در راه برگشت، در تاریکی اشکاهایم می بارید. من برایت بینهایت دلتنگ بودم و هستم. به روزهای سخت آن سال که فکر می کنم باورم نمی شود که این همه بار غم را به دوش کشیده ام و هنوز زنده ام! چقدر به همه ی ما سخت گذشت!!! یاد غم و سختی ای که مامان خانم نازنین، مامانجون مهربان، بهترین بهترین و داداش و بابا تحمل کردند تا من خبر دار نشوم هنوز هم قلبم را به درد می آورد و آن خواب که آخر سر آمدی و خودت خبر دادی که سفر کرده ای!! جز خودت چه کسی می توانست تلخ ترین خبر دنیای مرا به من بدهد؟!! 

غم فراق تو در باورم نمی گنحد

چه آتشی است که در مجمرم نمی گنجد.

دلتنگیم آقاجان! کاش نمی رفتی تکیه گاه بزرگ و مایه ی امید و روشنی چشمهای ما!!

روح بزرگت در شادی و آرامش مهربانترین پدر دنیا! جان جهان ما!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۳
تگ ها :

هیجان جدید

در راستای زبان آموزی در سایت محبوب درسهای آنلاینم دنبال درس دویچ گشتم. نتیجه ی جستجو چند تا لینک بیربط بود که اولی شان یک اسم آشنا بود. هی فکر کردم این اسم را کجا دیده ام. در اینترنت گشتم حدسم درست بود. بیرینس اسکول فلان رنک اروپا که چند وقت پیش یکی از دوستان توصیه کرده بود. مسیر جستجو تغییر کرد. فکر کردم چرا مرتب این فکر را به بعد موکول می کنم؟ همین حالا بهترین زمان است. تحقیقاتم را ادامه دادم. رتبه بندیها را دیدم، دلایل رتبه بندیها را، زمان دوره ها، شهریه ها، شرایط پدیرش، بورسها.

آخر سر جمع بندی این شد که بهترین بیزینس اسکول دویچلند واقع در شهری همین نزدیکیها نسبت به سایر گزینه های اروپا بهترین است، ارزانتر! و در دسترس تر و نزدیکتر. اما شهریه اش خیلی زیاد بود. به مسوول برنامه ایمیل زدم و شرایطم را گفتم و در مورد بورس پرسیدم. سریع جواب داد. احتمال بورس گرفتن پایین و رقمش هم ناکافی بود. تصمیم گرفتم که از شرکت یا بانک وام بگیرم. پول در مقابل حسرتی که در آینده می خوردم چه ارزشی داشت؟

باز بررسی کردم: باید تافل می دادم آن هم سریع! که به ددلاین برسم. باید راه تامین پول را هم می یافتم. تقریبا تمام مرخصیهای باقی مانده ی امسال و سال بعد هم صرف می شد و بخش بزرگ پس انداز ماههای اخیر و تمام پس انداز ماههای تحصیل و باز هم در انتها بدهکار می بودم بابت وام. 

با رییس و مدیر پروژه صحبت کردم. هر دو در مورد درستی تصمیمم تردید داشتند ولی گفتند حمایت می کنند و قرار شد فرمهای توصیه نامه را پر کنند. مدیر منابع انسانی هم بیمار بود!! با بانک قرار مشاوره گذاشتم. روزهای بعد هم به تحقیقات ادامه دادم و جمع بندی ام این شد که شاید دستاورد این درس خواندن جدید به سختیهایش نیارزد. 

یک چیز بزرگی جور در نمی آمد. قرار گذاشته بودم با خودم کیفیت زندگی ام با درس خواندن مجدد بدتر نشود و میشد؛ از همه بدتر سفر نمی توانستم بروم!

خلاصه به گزینه های دیگر فکر کردم چند روز بعد هم با جدیت مشغول جستجو بودم و چندین برنامه ی مختلف در شهرمان و حومه یافتم. جمع بندی نهایی ولی انجام نشده بود و امیدوارم بودم با وام بانک بتوانم به بیزینس اسکول بهمان راه پیدا کنم. نشانه بود!

روز قرار بانک فهمیدم که سقف وام تحصیلی از کسری من خیلی کمتر است. خانم کارمند هم کلی عذر خواست که نتوانسته کمک کند. گفت که خودش دانشجوست در دانشگاه فلان. دانشگاه فلان را دیده بودم ولی چون خیلی ارزانتر بود جدی نگرفته بودم! 

آمدم خانه و کمی بیشتر فکر و بررسی کردم. دیدم مدرک برایم آنقدرها مهم نیست و هدف اصلی ام یاد گرفتن است. دیدم دانشگاه فلان گزینه ی مناسبتری است چرا که کلاسهایش جمعه عصر و شنبه هستند و شهریه ی کل دوره اش کمتر از یک سوم بیزینس اسکول بهمان است. مرخصیهام برایم می مانند، زمان خیلیی کمتری در رفت و آمد خواهم بود و هزینه های جانبی و زحمت هم خیلی کمتر از بیزینس اسکول بهمانند. تقریبا تصمیمم قطعی است. تازه تافل هم لازم نیست تکرار شود.

به مدیر پروژه و رییس گفتم فرمها را پر نکنید. هر دو کلی استقبال کردند و گفتند آفرین تصمیم خوبی گرفتی!

در تدارک اپلای فوق نیمه وقت هستم. درس خواندنی که در بیشتر از سه سال گذشته جز لیست کارهای انجام دادنی بدون تاریخ بود. خوشحالم که تصمیم جدی گرفتم. امیدوارم بقیه ی کارها و خود تحصیل خوب پیش بروند و تا آخرش خوشحال و راضی باشم. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢۱
تگ ها : علم آموزی

← صفحه بعد صفحه قبل →