دوستان بازیافته

شنبه شب به همت من و با استقبال و همکاری بچه ها اولین دورهمی هم کلاسیهای ما بعد فارع التحصیلی برگزار شد. خیلی خوب بود. همکلاسیهای بیست و چند ساله ی آن روزهای من که از کارشناسی آمده بودند حالا آدمهای سی ساله ای بودند که سابقه ی کاری داشتند و اشتراکاتمان خیلی بیشتر از آن روزها شده بود. قرار شد بیشتر همدیگر را ببینیم. با اینکه خیلی سریع قرار و مدار گذاشته شد، تقریبا تمام بچه های شاغل در شهر خودمان آمدند. 

شرکت کنندگان عبارت بودند از من، لولی اسپانیایی بزرگترین همکلاسی ما، ناتالیای کلمبیایی با همسر خجالتی آلمانی اش(سباستین را هم از قبل می شناختم)، یسوس کلمبیایی پر حرف و مهربان، داوید خوش خنده با دوست پسرش! (اولش سخت بود با دوست پسر داوید ارتباط برقرار کنم) ولی کم کم موفق شدم. خیلی هم پسر اهل معاشرتی بود. مافه ی باز هم کلمبیایی بدون همسر خیلی با نمکش. در دوران دانشجویی هر وقت کارلوس به جمع اضافه شد همه در حال خنده ی مدام بودند. دانیل آلمانی با همسر تایوانی اش لونا. دانیل عشق چینی است و چندین ترم برای یاد گرفتن چینی به چین و تایوان رفته. مازن مهربان اهل سوریه با نور، همسر پر انرژی اش و آخرین نفر هم آنا کارنینای اهل فیلیپین که بعد من، مسنترین بود.

شنیدم: در تایوان مردم در سال اول استخدام یک هفته مرخصی دارند که بعد از پایان سال اول حق استفاده از آن را دارند! تازه همه ی یک هفته را نمی شود یکجا مصرف کرد. بعد سه سال مرخصی سالانه به سالی ده روز افزایش می یابد! اگر شخصی کارش را عوض کند هم داستان از نو شروع می شود. در چین هم مرخصی سالی دو هفته است!

شنیدم: تایوانیها برای سفر به چین به سه مدرک نیاز دارند: پاسپورت، ویزا و مجوز مخصوص!! مجوز مخصوص چیزی غیر از ویزاست!

شنیدم: اسم کشور فیلیپین از اسم رهبر کلونی اسپانیایی هایی که به فلیپین سفر کرده و مقیم شده بوده اند گرفته شده, فیلیپو. آنا گفت که خیلی کلمه ی اسپانیایی هم در زبانشان وارد شده و وقتی اسپانیایی زبانها حرف می زنند بعضی کلمات را تشخیص می دهد.

شنیدم: ژاپن خیلی دیدنی است و سوشی ژاپنی خیلی با سوشی بقیه دنیا فرق دارد. راوی گفت که در ژاپن غذاها خیلی سالم و خوشمزه است. نکته ی اصلی را هم در عدم استفاده از ادویه و استفاده ی مناسب از مواد غذایی با طعمهای مناسب در کنار هم دانست. 

شنیدم: در عربی کلمه ای معادل آلردی وجود ندارد.

ما همگی انگلیسی را با آلمانی مخلوط حرف می زدیم و خیلی وقتها اصلا متوجه هم نمیشدیم. بامزه ترین مورد مکشوفه این بود که یکی گفت on the elfth. من یکی که متوجه نشدم. چند ثانیه بعد یکی دیگر کامنت داد که فلانی عدد یازده آلمانی را با پسوند انگلیسی استفاده کردی و همه خیلی عادی گوش دادند. تا نگفته بود هیچ کدام حس نکرده بودیم!

شام را در رستوران آفریقایی صرف کردیم و بعد دسته جمعی به یک کافه رفتیم. با اینکه از ساعت پنج و نیم عصر تا حدود یازده شب با هم بودیم، گذر زمان چندان محسوس نبود. 

قرار شد حداقل سالی یکبار دور هم جمع شویم. چند نفری هم که در کشورهای دیگر زندگی می کنند پیام داده بودند که برای دورهمی بعدی خواهند آمد. در کل شب خوبی بود. شبی که ما همدیگر را بعد بیشتر از سه سال دوباره پیدا کردیم، و فهمیدیم از قبل به هم شبیه تریم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠
تگ ها :

مهارتهای مهم

دو مهارت مهمی که امسال خوب رشد کرده اند:

مدیریت مرخصی 

مدیریت یخچالنیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
تگ ها :

urlaub

دوباره چمدان می بندم و این چمدان بستن، لذت بخش ترین چمدان بستن در بیش از یک سال و نیم گذشته است. روزها را می شمارم. خدا این لذتهای ما را بیشتر کناد. آمین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
تگ ها :

زبانهای مختلف

همکار اهل اسلوواکیمان فامیلش را ملیک می نویسد و مالک می خواند. ازش پرسیدم مالک یا ملیک و یعنی ؟ 

گفت خیلیها این را پرسیده اند ولی آنکه تو حدس زدی معنی نمی دهد. هیچ ربطی به عربی ندارد. در زبان ما مالک به انگشت کوچک دست گفته می شود. 

تصور کنید یک آقای درشت چهارشانه را که معنی فامیلش انگشت کوچک است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۱
تگ ها :

هم آفیسی

از ناهار خوری که برگشتم متوجه شدم که روی بلوز سفیدم یک لک بزرگ سس گوجه هست!!! اصلا متوجه نشدم چطور و از کجا آمده؟ وارد آفیس شدم و با تعجب به هم آفیسی گفتم ببین چی شده! 

گفت بدو برو بشور! رفتم دسشویی و دستمال کاغذی برداشتم که تمیز کنم. پشت سر من از در وارد شد. مکث کرد و بعد با شک گفت اینجوری نه!! باید با پارچه تمیز کنی! گفتم پارچه از کجا پیدا کنم؟! گفت از این رولهای پارچه ای دست خشک کردن می شود استفاده کرد. بعد سریع آمد جلو و خودش رول را کشید و زیر شیر آب خیس کرد و گفت تو بلوزت را نگه دار من تمیز می کنم. در چند مرحله با آب و مایع دسشویی تمیزش کرد. انصافا روشش خیلی موثر بود. حین تمیز کردن هم کلی داستان از خودش و دخترش و لک های روی لباسها تعریف کرد. همچون مادری که لباس فرزند کوچکش را تمیز می کند! من هی عذر خواهی و تشکر می کردم ولی او با کمال میل داشت این کار را می کرد!

بعد نظافت هم گفت خب حالا برو بلوزت را  زیر دست خشک کن بگیر تا بادش خشکش کند. من هم چنان کردم. وقتی برگشتم آفیس در ادامه گفت که بهتر است بلوزم را مرطوب کرده و در معرض نور طبیعی و هوای آزاد آویزان کنم چون رنگدانه ی مواد خوراکی اصولا با نور  تجزیه می شوند و این روش در قدیم برای سفید کردن مجدد لباسهای سفید لکدار استفاده می شده. گفت تنها رنگی که با این روش از بین نمی رود رنگ کاروتین یا رنگدانه ی هویچ است که با نور تجزیه نمی شود.

از مزایای هم آفیسی بودن با یک خانم دکتر در سن و سال مامان خانممان، اینهاست. نیشخند 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۱
تگ ها :

انرژی منفی

این روزهای اخیر بخش بزرگی از انرژی ام صرف آدمهایی شده که مرا بد آزرده اند. آدمهایی که قطعا در دوستی و تعاملم با آنها تجدید نظر جدی خواهم کرد و یا بعضا کرده ام. اشکال کار اینجاست که سنسورهای این افراد اصولا از درک عدم رغبتها ناتوان است. مرتب باید هلشان بدهی و از زندگی ات بیرون بیندازی شان اما باز با اعتماد به نفس برمیگردند! نمی فهمم چرا یکباره اینقدر تعداد حذف شدنیها زیاد شده؟!! 

در هر مورد کلی با خودم کلنجار می روم و اولش فکر می کنم من حساسم ولی واقعا حساس نیستم! این رفتارها به طرز نادری در جامعه ی انسانی مشاهده می شوند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۱
تگ ها :