سفر کاری1

همت می کنم و می نویسم خاطرات اولین سفر کاری را:

چند روز قبل حرکت مدیر پروژه اطلاع داد که بلیط سایر اعضای تیم تغییر کرده و من تنها کسی هستم که با بلیط قبلی سفر می کنم. 

بلیط جدید با ایرلاین آلمانی بود و حرکت بعد از ظهر شنبه و بلیط من اتریشی بود با حرکت ساعت کمی قبل هشت صبح. آنها بعد نیمه شب می رسیدند و من بعد از ظهر. استدلال کرده بود که لزومی نداشت من کمتر خانواده ام را ببینم فقط برای بودن در یک پرواز با سایرین. 

دو روز قبل سفر هم حمله ی انتحاری فرودگاه استانبو.ل باعث ایجاد موجی از نگرانی در میان خانواده و همکاران شد. چندیدن نفر از جمله رییس پرسیدند که با چه خط هوایی پرواز می کنم و بعد گفتند خیالمان راحت شد. این توجه خاص خوشایند بود.

شب قبل از استرس خواب ماندن مردم. خیلی کم خوابیدم. گوشی هم روشن بود که اگر خواب ماندم مامان خانم زنگ بزنند اماکلی آدم از قاره های دیگر یکباره یاد حال و احوال پرسی از من افتادند! و من چند بار از همان خواب سبک پریدم. بالاخره خواب نماندم. چهار و چهل دقیقه ی صبح با دو  ساک کابین از خانه بیرون رفتم. 

جلوی میز بیزینس، یک خانواده ی بزرگ در حال چک این بودند! رفتم و پشت سرشان ایستادم. میزهای چک این کلاس عادی خالی بودند! خانم میز کناری اشار کرد. رفتم و گفتم من بیزینس کلاس هستم. گفت اشکالی ندارد همه ی میزها می توانی چک این کنی! ساکم را تحویل دادم و متوجه نشدم که روی چمدانم برچسب مخصوص نزد. نتیجه این شد که چمدانم در میان خیلی چمدانها با سری سوم بارها رسید و من ازین مزیت کلاس پروازی هیچ بهره ای نبردم!

سالن انتظار بیزینس خوب بود و خانم خدمات سالن که با لهجه ی اروپای شرقی آلمانی حرف می زد کلی مرام گذاشت و برایم به صورت مخصوص شیر بدون لاکتوز سرد آورد. روی سردی شیر تاکید خاصی می شد مثل یک سرویس اضافی!

در هواپیما اما از آن خانواده ی بزرگ اثری در بیزینس کلاس نبود و من به عنوان تنها مسافر هر چند دقیقه یکبار مورد سوال مهماندار واقع می شدم که آیا چیزی لازم دارم یا نه؟ 

صبحانه هم اصلش گوشتی بود که نخوردم. آپشن دیگر هم موجود نبود!

وقتی به گیت پرواز دوم در فرودگاه وین رسیدم یک صف بسیااار طولانی از مسافران اصولا هموطن با ساکهای کابین بزرگ در حال سوار شدن بودند. 

جلو رفتم و به مامور مربوطه به آلمانی!! گفتم که من مسافر بیزینس هستم. ایشان هم صف را متوقف کرد و برای من راه باز کرد که سوار شوم. یکبار استفاده از مزیت کلاس!

داستان خدمات پرواز دوم اما خود مفصل است...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧
تگ ها : سفر ، کاری

گفتن داریم تا گفتن

معاون پروژه! گفت تا جایی که من می دانم تو می آیی که مترجم باشی.

یعنی چه؟! گفتم تیم کارفرما به اندازه ی کافی انگلی.سی بلدند!

مدیر پروژه گفت: چون تو هر سه زبان را (به خوبی) بلدی- زبان ما، زبان خودتان و زبان جلسه - همسفری تو برای ما بسیار مهم و کارگشاست. اینبار از دانش نخصصی ات چندان بهره نمیگیریم اما نقش تو بسیار مهم است. از تو می خواهم با دقت به صحبتهای طرفین گوش کنی و هر جا احساس کردی سو برداشت شده یا طرفین منظور هم را خوب نفهمیده اند بلند به من بگویی تا جلسات مفید و سازنده ای داشته باشیم. ضمنا مگر تو نمی خواهی یک روز مدیر پروژه بشوی؟َ!  برای این  هدف، خوب است که در جلساتی در این سطح، شرکت کنی و مذاکرات را ببینی.این یعنی مدیر گروه به خواسته ی چند ماه پیش من توجه کرده و آنرا به مدیر پروژه هم انتقال داده.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٧
تگ ها :

ماموریت

بالاخره بعد ماهها قطعی شد.

به مدیر پروژه گفتم می شود بلیط برگشت من را دیرتر بگیرید؟ گفت باشد با منشی هماهنگ کن. گفتم اگر بلیط من گرانتر بود اختلاف قیمتش را خودم می پردازم. گفت باشد. بلیطها ایمیل شد و در ایمیل حرفی از سهم من نبود، پایین بلیط ولی رقم حدود سه هزار یورو نوشته شده بود!! با فکر "این چرا کردم چرا گفتم " سراغ منشی رفتم و در مورد اختلاف قیمت سوال کردم. بلیطهای سایرین را با بلیط من مقایسه کرد و گفت یک قیمت دارند اما محض محکم کاری از آژانس هم پرسید و تایید گرفت که همه ی بلیطها یک قیمت دارند. خدایم رحم کرد!

و به این ترتیب اولین مامور کاری من در شرکت ف به خاک پاک وطن خواهد بود.

خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٥
تگ ها :

 

بعد چندین سال یک روز روزه گرفتم. بیشتر از بیست و هفت ساعت چیزی نخوردم که البته بیست و نیم ساعتش زمان روزه بود. آنقدر حالم بد شد که گفتم می میرم! اما نمردم. اولین روزه ی ما در این سرزمین اینگونه گذشت. اما دلنگرانی مامان خانم نازنینم که تا افطار من بیدار ماندند مایه ی افسوس و شرمساری من است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱
تگ ها :