شاکیییی

یک عالمه شاکی ام از آدمها! و چون اینجا وبلاگ خودمه کمی از غرهام رو می نویسم، هر کس هم دوست نداشت نخونه.

از دست کلی از دوستان شاکی ام که کلی از آدم انرژی می گیرند. چرا واقعا بعضی متوجه زشتی رفتارشون نیستند. آیا من سخت گیرم؟ واقعا هر آدمی برای خودش مشکلات و درگیریهای خاص خودش رو داره و نباید از کسی انتظار داشت که سنگ صبور یا پشتوانه ی ما که مثلا دوستانش هستیم باشه. هر آدمی مسوول انتخابهاشه، اینکه اون آدم یعنی دوست نوعی ما الان خوشبخت تر از ما به نظرمون میاد به خاطر انتخابهای احتمالا سنجیده ترشه، تازه هیچ دو نفری شرایط مشابهی نداشته اند و ندارند و مقایسه ی اینطوری از بن اشتباهه اما می بینم که بقیه مثلا من رو یک خوشبخت بدون درد می بینند. اصلا اینطور نیست! من فقط مشکلاتم را سر کوی و بزرن فریاد نمی زنم. حداقل بعد یه عمر این رو یاد گرفته ام سر هر کوی و برزنی داد نزنم.

یه گروه آدم هم هستند که از منابع انرژی منفی اند. آقایون بعضا متاهلی که رسم دوستی رو بلد نیستند از نظر من. برای من قابل هضم نیست و خیلی هم آزار دهنده است که یک آقای متاهل به من در غیاب همسرش زنگ بزنه و درد دل کنه. اینکه این حرفها رو به همسرش نگفته ولی داره به من میگه هم واقعا حالت تهوع بهم میده. این دوستی نیست! این یه جور پستیه که شاید خود طرف هم متوجهش نباشه. آیا این اشتباهه که ما فرض کنیم وقتی یک نفر ازدواج کرده همسرش بهترین دوستش از جنس دیگه است؟! به نظر من باید اینطور باشه.

خواهش می کنم اینقدر حال من رو از خودتون به هم نزنید. اینقدر با تماسهای وقت و بی وقتتون به من حس نا امنی ندید. چقدر انرژی صرف فاصله گرفتن از شماها بکنم؟! بسه!! بابا من دارم زندگی خودم رو می کنم به کار کسی هم کاری ندارم. چرا به کار کسی که به بقیه کار نداره انقدر کار دارید؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

ضمنا من به این جمله ی خانواده چطور اجازه دادن بیام و اینجا بمونم و کار کنم آلرژِی دارم؟ آِِِِییییی آقایون ایر.انی که نمی دونم چی فکر می کنید؟!! بس کنید. به شماها حداقل هیچ ربطی نداره!!!!!!

یکی مونده به آخر آقایون خودشیفته و موفق داخل ایران، لینکد. این سایت همسریابی در خارج از کشور نیست. خانمی هم که اینجا کار می کنه احمق نیست.  

سر آخر یک دل عاشق چاک چاک هم اصلا کافی نیست. بس کنید این حرفها رو!!!

خیلی روی اعصابید جمیعا. خدایتان شفای عاجل دهاد!!! آمین

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۸
تگ ها :

خودشیفتگی

هزار فکر در سر دارم

یکی از موضوعات اصالت است. اصالت برای من نمادهای خاصی دارد. آدمهایی که در ارزشیابی شخصی من غیر اصیل تشخیص داده شوند هرگز نمی توانند خیلی نزدیک باشند و نزدیک بمانند. آدم غیر اصیل حتی اگر مقطعی نزدیک شود با نشان دادن نشانه های غیر اصلی بودنش فرسنگها دور می شود.

چند مورد از آدمهای غیر اصیل:

آنکه دروغ می گوید مخصوصا اگر دروغش برای خودنمایی باشد.

آنکه به حریم شخصی احترام نمی گذارد و سوالهای نابجا می پرسد، تکرار می کند که جواب بگیرد یا برای دیدن یک عکس روی گوشی، عکسهای قبلی یا بعدی را بی اجازه می بیند!!! این مورد را در میان تحصیل کرده ها!!!ی مدعی هم کم ندیده ام!!!! یا آنکه در وسایل دیگری تجسس می کند!! مثلا مهمانی که تنها در خانه مانده در حالیکه میزبان به محل کارش رفته است!! این افراد متاسفانه خودشان را لو می دهند!! و بیشتر از چشم می افتند.

دیگری آنکه آداب غذا خوردن را رعایت نمی کند. آنکه مبادی آداب غذا نمی خورد به دیگرانی که با او هم سفره اند بی احترامی می کند. متاسفانه آقایان هموطن در این مورد خیلی ضعف دارند!

کسی که به قانون - مثلا چراغ سبز برای عابر- احترام نمی گذارد. 

کسی که رفتارهای زرنگ مآبانه دارد!

کسی که در مقابل لطف دیگری ناسپاسی می کند. مثال عابری ازین شخص عکس گرفته و ایشان معتقدند بد افتاده اند! واقعیت آن لحظه از خودشان را دوست ندارند! این شخص، بعد رفتن عابر، حرفهای زشت نثار طرف می کند تا نارضایتی اش را اعلام کند! 

دیگر آنکه ویترین زندگی اش در فضاهای مجازی را زیبا می چیند و اصرار دارد به خودنمایی و فخر فروشی ادامه بدهد در حالیکه حس ترحم را در من بر می انگیزاند. مثال زوجهایی که در آستانه ی جدایی هستند و در سایتهای اجتماعی عکسهای لیلی مجنونی می گذارند.

آخری در این پست: کسی که به حرفش عمل نمی کند چه دیر رسیدن به قرار باشد، چه وعده برای انجام دادن یا ندادن کاری!

تجربه ی من نشان داده یک آدم غیر اصیل اصولا چند ویژگی از این نوع را همزمان داراست. مرور زمان شاید باعث تغییر رفتار این فرد شود اما یک روزی یک جایی آن اصالت نداشته، آن ضعف نادانسته و ناخواسته از یک جای دیگر باز دیده می شود. 

آدم غیر اصیل اصلا آدم بدی نیست. خیلی هم می تواند خوب و مهربان و موفق و باهوش باشد فقط یک چیزهای جزیی مهمی را یاد نگرفته. از نظر من از خانواده اش یاد نگرفته و هر کار بکند هم مشکلش حل نمی شود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥
تگ ها :

جالب توجه های سفر

نکاتی از سفر یادم آمد که بهتر دیدم ثبت کنم:

- مادرید مدرن بود و شاید به خاطر خاطره ی تلخ اول سفر، از خود شهر مورد مثبت یا جالبی توجهم را جلب نکرد.

- تولدوی کوچک شهر سر وانتس خدمتکار دن کیشوت بوده و مرکز تولید شمشیر در گذشته! مغازه های شمشیر فروشی فراوان بودند!

- گرانادا پر از درخت نارنج و اقاقیای بنفش بود. همه جای شهر بوی خوش به مشام می رسید. گرانادا گویا مرکز ادویه ی اسپانیاست. کلی مغازه ی ادویه فروشی وجود داشت. الحمرا هم گفتن ندارد دیدنی است.

- سویل هم مثل گرانادا پر از اقاقیا و نارنج بود. نکته ی اصلی سویل برای من کلیسای اعظم بود که از مسجد به کلیسا تغییر کاربری داده بود. ورودی حیاط کلیسا! درهای بزرگی داشت که تمام منقوش به نوشته های عربی بود: " الملک لله، الله الله." این عبارتی بود که یک خانم رهگذر عرب، بعد از مشاهده ی تلاش من برای خواندن کلمات  برایم خواند. داخل کلیسا را نتوانستم ببینم چون فقط یکساعت در روز برای بازدید باز بود اما از پشت نرده های در دوم، حیاط کلیسا را دیدم که وسطش یک حوض بزرگ داشت.

- پرتغال کلا پوشش گیاهی متفاوت و جدیدی داشت! دیوار تمام خانه ها از بیرون یا با رنگ سفید پوشیده شده بود یا کاشی شده بود؛ کاشیهای شبیه کاشیهای حمام های قدیمی، بنا به دلایل بهداشتی. سقف خانه ها هم شیروانی نبود. حفاظ پنجره ها در داخل خانه ها بود. اول یک پنجره ی معمولی فلزی می دیدی و بعد پشت آن دو لنگه در چوبی! هیچ خانه ای آیفون تصویری نداشت، هیچ جا ندیدم!

یک سوغاتی جالب پرتغال که البته بیشتر در آلبوفیرا دیده می شد، محصولات چوب پنبه ای بود. تنوع کیف از هر محصول دیگری بیشتر بود. سایر محصولات عبارت بودند از کفش، چتر، کلاه، ...

آنطور که خانم فروشنده برای من توضیح داد: چوب درخت چوب پنبه را به صورت ورقه های نازک می برند و روی سطح پارچه های مخصوصی می چسبانند و بعد مثل چرم برای تولید کیف استفاده می کنند. خیلی جدید و دور از ذهن من بود. من اول فکر کردم نوع خاصی از چرم است ولی اشتباه کرده بودم.

در لیسبون سوار ترم قدیمی شدم. داخلش تمام چوبی بود!

- بوداپست پر از فروشگاههای زنجیره ای آلمانی بود: دی ام، دایشکن، اوبی، .... کلا خیلی شهر مدرنی بود.

من برای اولین بار یک کنیسه را از نزدیک دیدم. از دور خیلی شبیه مسجد بود!!

بوداپست پر بود از ساختمهای بزرگ و عریض و طویل، احتمالا یادگار دوران کمونیسم. زنگ درها هم اصولا کد داشت. برای باز کردن در اصلی هم از همان سیستم استفاده می شد، با وارد کردن کد!

در فروشگاه بقیه ی پول را به بالا رند می کردند و کم برمیگرداندند؛ مثلا به جای سه فرونت پنج تا می گرفتند!!! خودشان می گفتند یک فرونتی دیگر عملا وجود ندارد ولی خیلی از قیمتها طوری بود که باید یک فرونت برمیگرداندند که برنمیگرداندند. کلا در معامله باید خیلی حواست جمع می بود!

شنیدم که بوداپست آب گرمهای معروفی دارد که از جاذبه های گردشگری شهرند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩
تگ ها : سفر

دو ماه گذشته

خدایا هر چی می دی شکرت هر چی میگیری شکرت.

هجده روز سفر بودم. قبلش کلی استرس و خستگی تمام کردن کارهایم را داشتم. 

ده روز بعد را در دویچلند خودمان بودم که جز دو روز آخر همه اش استرس و دویدن بود. دوستانی خوبیشان را ثابت کردند و  داوطلبانه کنارم ماندند تا همه ی کارها به سامان رسید و با هم، راهی وطن جان شدیم.

دوازده روز بعد را در وطن بودم، در کنار عزیزان. چقدر این سفر را لازم داشتم. 

حالا هم چند روزی است که برگشته ام دوباره به دویچلند خودمان. 

تا چند روز دیگر دوباره مسافرم، اینبار به امید خدا اولین ماموریت کاری طولانی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢
تگ ها :