سفر

بعد از هجده روز مسافرت شهر به شهر برگشتم. تجربه ی جدید و بسیااار متفاوت و منحصر به فردی بود. به یک بار امتحان کردن می ارزید.

دوست دارم کمی از نکات مهم سفر را بنویسم اگر فرصت در آینده ی نزدیک دست داد.

حسابی دلتنگ زندگی روزمره و کار شده بودم. آخرهای سفر هیجان سفر هم فروکش کرده بود.

تغییر برنامه ی اجباری و کامل ندیدن تمام جاذبه های توریستی شهرها بنا به ضرورت هم تجربه ای متفاوت بود.

جالب بود دیدن تفاوت فرهنگها، کشورها، ساختمانها، اب و هوا و پوشش گیاهی و ...

دلنگرانی فعلی ام ممکن بودن سفر هفته ی بعدم به وطن است با توجه به دزدیده شدن پاسپو.رتم در شب اول سفر در راه اولین هتل.

خاوی یر غریبه ای که از لحظه ای که از ماجرا با خبر شد در کنار من ایستاد و هر آنچه توانست انجام داد را هرگز فراموش نمی کنم. واقعا شرمنده ی انسانیت و مهربانی اش شدم. غریبه ای که ماند تا با حضورش به من مال باخته حس امنیت بدهد و مسیرش را تغییر داد تا اول مرا به هتلم برساند و در جواب تشکر و عذرخواهی فراوان من، هر بار گفت که مطمین است اگر جای من و او برعکس بود من هم همین کار را می کردم. صادقانه اعتراف می کنم که احتمال زیادی داشت که من مثل او رفتار نکنم.

خاوی یر و پلیسهای مهربان آن شب را فراموش نمی کنم؛ پلیسهایی که اگرچه انگلیسی نمی دانستند، همکار آلمانی دانشان را به محل فراخواندند تا من بتوانم شرح ما وقع را به پلیس اعلام کنم و به من که در آستانه ی برگشتن به آلمان بودم اطمینان دادند که می توانم سفرم را بدون مشکل ادامه بدهم، حرفهای خنده دار زدند و شوخی کردند تا حال و هوای من عوض شود و بعد، من و خاوی یر و دوست دخترش- که مهربانانه لبخند میزد، در تمام مدت با خاوی یر در زمینه ی همراهی من موافق بود و متاسفانه انگلیسی نمی دانست-را تا پایین گیت ایستگاه اسکورت کردند، به گرمی دست دادند، تلاش کردند کمک کنند تا من بدون نیاز به خریدن بلیط جدید، دوباره از گیت عبور کنم و بعد عبور ما -من و خاوی یر  دوست دخترش- از گیت هم ایستادند، لبخند زدند و برایمان دست تکان دادند.

با راهنمایی پلیس من توانستم به راحتی گواهی لازم را دریافت کنم و به سفرم ادامه بدهم.

و چه شهرهایی دیدم:

مادرید شلوغ و مدرن، تولدوی زیبا، گرانادای باشکوه و الحمرایش، سویل با تاریخ همزیستی ادیانش، آلبوفیرا با اقیانوس و ساحل زیبایش، لیسبون فقیر!!، سینترای کوچک و بوداپست سرد و پرباد و تا حدی باشکوه.

امروز به زور و زحمت خودم را تا محل کار کشاندم اما روز کاری خوبی بود. برای تمام خوبیها و خوشیها و تجربه های خوب و بد جدید خدا را شکر.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۸
تگ ها : سفر