رومیزی

امروز وقتی رفتم که از مدیر پروژه سوال فنی بپرسم، پرسید سوال فنی یه؟ گفتم بله. گفت ببین من می خوام ساعت دو و نیم یه جلسه داشته باشیم میشه بری به همه نفر به نفر بگی بیان اتاق صد و هفتاد و چهار؟ گفتم ایمیل بزنم؟ گفت نه برو پیششون که بعد کسی دبه درنیاره، من خیلی کار دارم برای این بیست و چند دقیقه. با اینکه خوشایندم نبود قبول کردم. ازش پرسیدم مثبته خبرت یا منفی؟ گفت برای ما مثبت. بعد با غم گفت تو این پروژه خبر مثبت هم مگه میشه؟!

همه رو خبر کردم. ساعت دو و نیم ولی خبرهایی که شنیدیم شوکه مون کرد. مدیر پروژه و من هر دو خیلی ناراحت بودیم. کارمون قرار بود نصفه بمونه. کاری که داشتیم با جون و دل پیش می بردیمش. بقیه اونقدی ناراحت نشدن. مدیر از همه مون چندین بار تشکر کرد. گفت که دلش برای کار کردن با این تیم خوب تنگ میشه. گفت ما واقعا خروجی خوب و قابل تقدیری داشته ایم و حیف که نشد تا تهش بریم. گفت که با اینکه از روند فعلی و نتیجه خوشحال نیست از اینکه یه سری مسایل ناخوشایند و فرسایشی ادامه پیدا نخواهد کرد احساس خوشحالی می کنه. درد  رو توی صدا و چهره اش میدیدم. شرح جلسه ی آخر رو مختصر گفت. دلش واقعا از بی انصافی به درد اومده بود. گفت که مدیر بزرگتر بخش رفته با مدیر بالاترش صحبت کنه و به احتمال نود درصد پروژه متوقف خواهد شد. از شنیدن فریادهای طرف مقابل خیلی شوکه شده بود! 

مدیر پروژه گفت به قول خودشان رومیزی رو قیچی کردن ( یعنی جایی برای گفتگوی بیشتر نگذاشتند)

دلم پر درد بود واقعا. حس می کردم یه رابطه ی جدی به هم خورده! انگار که با محبوبت به هم زده باشی. مثل اون وقتی که احساس می کنی طرف جایی برای حل مشکلات با حرف زدن باقی نگذاشته و با وجودی که قلبا دوستش داری، بهش میگی بیا تمومش کنیم. اون جایی که یا نمی تونی دیگه ادامه بدی یا نمی خوای چون بیفایده است! خیلی دردناکه! 

همش یاد اون یکی رومیزی ای که این اواخر قیچی شد می افتم و تشابه زیادی بین حسشون می بینم. شاید به همین دلیل هم انقدر حالم بده و گرنه کار که این همه غصه نداره! ما انجام ندیم هم یکی دیگه انجامش میده حالا یه کم بدتر یا بهتر مثلا!

بعدش همکار هندی اومد پیشم! خیلیی خوشحال بود از شنیدن خبر! گفتم تو چرا انقدر خوشحالی؟ گفت چون توی این پروژه نبوده ام. گفتم دلیل این همه خوشحالی و این اینجا اومدن این نمیتونه باشه! تو دلم گفتم داشتی از حسودی راه ندادنت رو این پروژه می مردی؛ حالا ذوق کردی!!

بگذریم. روزهای تلخ هم می گذرند و ما دوباره شاد می شویم به زودی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها : کاری

تصمیم نهایی

مدیر منابع انسانی اول از تصمیمم برای تحصیل مجدد تعجب کرد و بعد دقایقی گفت که نصف شهریه ام رو شرکت میده. قرار شد فرمم بمونه پیشش و من هم لینک اثر تحصیل روی مالیات رو براش بفرستم تا بررسی کنه. گفت باید با رییس ما هم صحبت کنه.

هفته ی بعد، رییس هنگام تحویل نامه ی تشکر آخر سال- برای اولین بار بدون پاداش- گفت که در جلسه ای با موضوع توسعه ی فردی و آموزش افراد موضوع درخواست من مطرح شده و ایشون مخالفت کرده چون به نظرش مرتبط با کار بخش ما نیست، من بعد تحصیل جدید اگر بخوام ازش استفاده کنم باید به بخش دیگه ای برم که این هم خلاف میل ایشونه چون نمیخواد نیروش رو از دست بده. گفت حین کار برات آموزش خواهیم داشت و خواست صبر کنم.

چند ساعت بعد اتفاقی مدیر منابع انسانی رو دیدم. اون گفت که شخصا میزان پیشرفت این آموزش وعده داده شده رو بطور خاص پیگیری خواهد کرد. گفت تمام مدیران حاضر در اون جلسه با مدیر ما متفق القول بوده اند و من جانشین هم آفیسی خواهم شد. توی بخش ما آدمهایی هستند که چنین وعده ای ته رویاشونه ولی من اصلا خوشحال نشدم. حس کردم حتی به من و خواسته ام بی توجهی شده چرا که اینکه شرکت فقط از چیزهایی که توشون خوبم بهره ببره و به توسعه ام کمک نکنه اصلا برام مطلوب نیست. اما بهتره عجله نکنم و کمی صبورتر باشم. مدیر منابع انسانی گفت امیدواره من روز به روز راضی تر باشم. امیدوارم. متاسفانه با توجه به بحران شرکت و اینکه برای هر تحصیل حین اشتفالی باید موافقت شرکت رو بگیرم و اونها رسما مخالفت کرده اند این پروژه فعلا متوقف شد. صبر میکنم ببینم چی پیش میاد؟! شاید صلاح من در این نباشه! شاید اینها نشونه است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٧
تگ ها : علم آموزی