لاله

موقع خرید دسته ی لاله کمی تردید کردم. می دانستم چند روز بعد به سفر می روم و از کل دوران زیبایی گلها بهره نخواهم برد اما نهایت جمع بندی ام این شد که می خرم چون امسال در فصل لاله زیاد اینجا نیستم و تعداد دفعاتی که تا به حال لاله خریده ام کم بوده اند.

لاله یک گل زیبا و خاص است چرا که دوران مختلف عمرش شبیه آدمی است. اولش زیباست و ایستاده، بعد کم کم گلها بازتر می شوند و ساقه ها خمیده اما با این وجود، گلدان لاله ی چند روزه به نظر من از گلدان لاله ی تازه زیباتر است. لاله گلی است که در چند روز عمر کوتاهش، شادابی را با جذابیت و زیبایی عوض می کند و با گذر عمرش زیباتر می شود؛ مثل خیلی آدمها که در گذر عمر نشاط و زیبایی جوانیشان را با خرد و زیبایی درونی عوض می کنند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٧
تگ ها :

با دلیل یا بی دلیل؟

کم کاری قبلی و بعدی را یکجا جبران می کنم :)

مجنون به لیلی گفته بود: دوستت دارم

لیلی پرسیده بود: چقدر

مجنون گفته بود خیلییی

پرسیده بود: چرا؟

شنیده بود دوست داشتن که دلیل نمی خواهد.

گفته بود ولی من برای دوست داشتنت دلیل دارم.

مجنون گفته بود اگر دلیل داشته باشد هر کس دیگری که آن ویژگیها را داشته باشد هم دوست خواهی داشت و دیگر من برایت یگانه نیستم!

لیلی گفته بود: نه! هستی! علاوه بر مجموعه فاکتورها، ضریب وزنی هم در هر فاکتور ضرب می شود و چون تنها یک عامل در لیست عوامل وجود ندارد، مجموع ضرایب و فاکتورها حساب و کتاب دوست داشتن را پیچیده می کند. لذا بعید است کسی این همه فاکتور و ضریب وزنی را در حدی داشته باشد که مجموع دوست داشتنش با "تو" برابری کند.

مجنون هم گفته بود چه جالب! خوشا به حالت! چون من برای دوست داشتنم نمی توانم دلیل داشته باشم.

نتیجه گیری: لیلی مهندس بود لبخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥
تگ ها :

جان

رفته بودم پیش همکار ارمنستانی و داشتیم در مورد کار خیلی جدی حرف می زدیم. یکباره گفت آره این اینطوریه "شیث جان". متعجب نگاهش کردم و گفتم شما هم می گید جان؟ گفت آره و خندید!

حالا از آن روز من "شیث جان" هستم. حس خوبی داشت شنیدن این کلمه در این محیطی که اصلا انتظار شنیدنش را نداشتم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥
تگ ها :

و اما سفر

آخر هفته ی پیش که به قول آلمانیها استرن بود در شمال آلمان، مهمان یک دوست قدیمی بودم. هامبورگ و لوبک را دیدیم.

در هامبورگ شهر قدیمی و تیاتر مثلا ترسناک صد دقیقه ای در مورد تاریخ هامبورگ با کلی صف مخصوص روز اول تعطیلات ، دستاورد دو روز اول بود.

کمی هم در خیابان مرکز خریدها گشتیم، کنار البه در روز و شب راه رفتیم. ووندرلند را هم دیدیم.

فرانزبقوتشن هامبورگی را هم امتحان کردم. یک نان دارچینی بود که دوستش داشتم.

به لوبک سفر یک روزه کردیم و ساختمانهای کارتنی قرون وسطایی دیدیم و عکسهای سلفی مسخره بازی گرفتیم.

لوبک مرکز شکلات مارزیپانی بود با یک شرکت معروف و بزرگ شکلات سازی و فروشگاهش. متاسفانه به خرید و امتحان شکلاتها نرسیدیم. ساعت شش بسته بودند! لوبک شهر ویلی براند سیاستمدار و صدر اعظم معروف، خوشنام و قدر آلمان هم بوده است.  آخر وقت بود و نشد بازدیدمان را از منزلش کامل کنیم.

در مسیر برگشت اما بنده برای یاد گرفتن یک کلمه ی جدید آلمانی دویست و سی و هشت یورو فاکتور دریافت کردم! چون معنی بلیط یک طرفه را نفهمیده بودم و فکر می کردم بلیطم دو طرفه است!!! البته مامورهای قطار مهربان بودند و راهنمایی کردند که اعتراض کنم تا شاید حداقل جریمه ی اضافه ی هشتاد و هشت یورویی را ندهم. البته آنها امیدوار بودند که با اعتراض و شرح کل داستان، درصد بیشتری از جریمه بخشوده شود چرا که کارمندان بخش رسیدگی به شکایات هم به احتمال زیاد، مثل ماموران قطار درک می کنند که عمدی در این بدون بلیط معتبر سوار شدن نبوده که اگر بود آن ساعت پر مسافر سوار قطار نمی شدم! فعلا نامه ی اعتراض را نوشته ام.

هفته ی بعد به امید خدا راهی یک سفر هیجان انگیز دیگر خواهم بود. اولین سفر (تنهایی) طولانی در اروپا. به سرزمینهایی می روم که زمانی در کنترل مسلمانها بوده اند. اسپانیا پرتقال و یک پایتخت اروپای شرقی! سفرم به سلامت. خدا نگهدار تمام مسافرها باشد!

بعد برگشت چند هفته ای کار و از سفر استراحت می کنم و بعد چند روزی راهی وطن جان جان می شوم.

امیدوارم آپریل و می امسال، ماههای پر سفر من، بسیار خوب و خوش و خاطره انگیز بگذرند. باقی بقایتان.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥
تگ ها : سفر