جشن پایان سال

جمعه ی گذشته آخرین روز رسمی کاری در شرکت بود. صبح مدیران به دیدن تک تک بچه ها رفتند، پاکتهای محرمانه شان را تحویل دادند و برای یکسال همکاری تشکر کردند. نکته ی جالب توجه این محیط برای من، تفاوت رویکرد مدیران با تجربه ی مشابهم در ایران است. در ایران، بعد از عید، مدیر وقت می داد و ما تک تک به دفترش می رفتیم و پاکت را دریافت می کردیم. 

امسال سومین بار بود که در جشن پایان سال گروه ف شرکت کردم. جشن طبق سنت برگزار شد ولی منظم تر از سال قبل.

سخنرانی آقای ف و بعد خانم ف، کمتر از دفعات پیش جدی بود. خانم ف تمام مدت از خانمها تعریف کرد و گفت که اگر چه جو مردانه است خانمها حضور خوبی دارند. اعلام شد از سی و سه درصد کارمند خانم، یک چهارمشان مهندس و بقیه در بخشهای اداری شاغلند!

امسال بر عکس دو سال قبل، کلی آدم می شناختم. هر چند دقیقه یکبار در حال گفتگو با یک آشنای جدید بودم. به همین دلیل هم، دیرتر از دو دفعه ی قبل مهمانی را ترک کردم. 

سیلویا دوستم ولی قبل مهمانی جواب پیغامم را نداد. نمی دانستم می آید یا نه؟ چون چند روز قبلتر استعفا داده بود. امروز البته پیغام داد برای مصاحبه در شهر دیگری است و جشن را هم از دست داده. از همکلاسیهای کلاس زبان و دوره ی مهارت سخن وری هم تعداد قابل توجهی را دیدم، همکاران بخش را هم.

آخرین رقص مدیر منابع انسانی - قبل از بازنشستگی- برای شروع بخش رقص و پایکوبی مجلس را هم که یک ایونت بود برای خودش! در معیت همکاران تماشا کردم. 

بعدتر، کمی قبل از ترک مجلس، با همکار هموطن مشغول گفتگو بودیم که آقای ف آمدند، خودشان را معرفی کردند و بعد با پیوستن سایر اعضای خانواده شان چند دقیقه ای را کنار ما گذراندند. کلا اتفاق عجیبی بود. آدمهای دور و بر ما هم متعجب نگاهمان کردند. 

بعد خداحافظی خانواده ی محترم ف، آقای هموطن گفت دوست داشت با مهمترین آدمهای گروه ف عکس یادگاری بیندازد و من فکر کردم من دوست داشتم به آقای ف می گفتم که دوست دارم یک روزی در جایگاهی مشابه  او باشم، صاحب یک شرکت بزرگ و موفق!

امسال اولین بار خواهد بود که بعد از جشن پایان سال به کار کردن ادامه می دهم. و به این ترتیب، سال کاری دو هزار و پانزده رسما تمام شد. سال خوبی بود. خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳٠
تگ ها :

دوست جدید

صبح قبل ترک خانه، کیسه ی زباله ی کاغذی را برداشتم. درب سطل به شدت یخ زده بود و هر چه کوشیدم باز نشد. دوباره برگشتم و کیسه را گذاشتم و رفتم!

عصر سر راه بررسی کردم و دیدم یخ زدگی برطرف شده. پس آمدم و کیسه را برداشتم و دوباره رفتم. از آنجایی که سطل چند متر از خانه فاصله دارد لای درب ورودی را باز گذاشتم. در حین خالی کردن کیسه یک خانم شاد از کنارم رد و قبل من وارد ساختمان شد. همسایه خانه نبودند و من می دانستم درهایشان را قفل نمی کنند. گفتم ببخشید شما دوست همسایه هستید؟ گفت بله من دوست بآته هستم. حداقل اسم خانم همسایه را درست گفت. گفت بآنه زنگ زده که چند دقیقه ای دیر می رسد و چون بیرون سرد بوده و در باز، آمده داخل منتظر شود. چطور می توانستم اعتماد کنم؟! اگر درست می گفت بد بود بگویم من تو را نمی شناسم برو بیرون منتظر باش! اگر درست نگفته بود ممکن بود بعدتر همسایه شاکی شود که چرا یک غریبه را راه دادی. گفتم بیا برویم بالا خانه ی من، یک چایی بخوریم؛ اینجا خوب نیست توی پله بنشینی. قبول کرد و آمد. خانم همسایه خیلی دیرتر از آنکه گفته بود آمد. وقتی به دوستش برای عذر خواهی تاخیر زنگ زد، دوستش گفت خیالش راحت باشد که دارد چایی می خورد. 

بعد مهمانم از من پرسید: می شود بآته هم بیاید بالا؟ گفتم البته. خبر داد بیا. چند دقیقه بعد، خانم همسایه هم آمد و برای اولین بار مهمانم شد. سه تایی حرف زدیم و چایی خوردیم. موقع خداحافظی، خانم همسایه کلی صمیمانه از مهربانی من با دوستش تشکر کرد. دوستش هم که یک خانم شاد نیمه اسپانیایی بود به جای دست دادن مرا سه بار بوسید و گفت من بلدم که شما سه بار می بوسید و خندید. گفت که بیا با هم دوست تر باشیم. بعد هم پرسید: می شود وقتی به دیدن بآته می آیم به تو هم سر بزنم؟ دوست دارم باز ببینمت. گفتم حتما. و به این ترتیب، به امید دیدار مجدد از هم جدا شدیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۳
تگ ها :

پیشرفت

چند روز پیش مطلبی را که دوستی به اشتراک گذاشته بود خواندم. صفحه را بستم. بعد چند دقیقه فکر کردم  چه خوب فهمیدم! بعد با خودم فکر کردم انگلیسی را که نباید فکر کنم خوب فهمیدم باید خوب بفهمم. خلاصه این حس خوب فهمیدن عجیب باعث شد با اینکه تقریبا مطمئن بودم مطلب انگلیسی بوده به صفحه برگردم و ببینم به چه زبانی بوده! برگشتم آلمانی بود!! کلی به خودم امیدوار شدم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٥
تگ ها :

نقد

در رمان جاودانگی شخصیت قصه - اگنس- به آدمهای دور و بر و حرفهایشان دقت می کند و بعد اطالاعات ورودی را تحلیل.  آدمها با حرفهایشان، خودشان را معرفی می کنند و اصولا اطلاعات زیادی از روش زندگی، گذشته و نظراتشان در خلال حرفهای روزمره به دیگران منتقل می شود. اطلاعاتی که هر روز هر یک از ما به دیگران منتقل و از آنها دریافت می کنیم ولی آنقدر برایمان پیش پا افتاده اند که زیاد تحلیلشان نمی کنیم. شاید تحلیل نکردن کار درست تری باشد. من اما مدتی است اطلاعاتی که خودم در خلال صحبتها به دیگران می دهم را تحلیل می کنم. در واقع سالهاست، دلیلش هم مشکلاتی بود که این اطلاعات اضافی در مقاطعی از زندگی در تعاملم با آدمها برای من ایجاد کرد. خیلی وقتها فکر می کنم که این منظور را چطور میتوانم با دادن اطلاعات کمتر از زندگی خودم و آدمهای دور و برم برسانم؟ هنوز هم خیلی باید تمرین کنم اگرچه پیشرفتم قابل توجه بوده است. 

دلیل نوشتن این پست تحلیل یک مکالمه ی تازه ام با یک آشنا بود و اینکه آن مکالمه در برآورد، امتیاز خوبی نگرفت. معلم زبانی داشتم که به من می گفت یکی از دلایلی که تو را دوست دارم این است که خودت را جدی نقد می کنی! امیدوارم درست گفته باشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۸
تگ ها :