دوتثن

شنیده بودم که می توانی پیشنهاد آدمها مخصوصا در محیط کار را برای تبدیل شما به تو بینتان رد کنی. 

من هنوز هم برای آدمهای مسن که جای مادر و پدرم باشند خیلی احترام قائلم و سعی می کنم در مقابلشان ادب را رعایت کنم طوری که برای هم آفیسی ام عجیب است.

هم آفیسی من همانطور که قبلتر عرض شد یک خانم دکتر مسن است که از مامان خانم ما هم چندین سالی بزرگتر است و بارها به من گفته شما جای دختر منید. 

هم آفیسی کل دوران اشتغالش را در شرکت ف بوده، نزدیک به سی سال! و جز چند تا آقای مسن هم سن و سال خودش که همگی هم سابقه ی خودش هستند - به گمانم سه نفرند- همه او را با عنوان خانم (دکتر) فلانی صدا می کنند؛ حتی آدمهای مسن دیگری که سابقه ی حضورشان در شرکت از هم آفیسی کمتر است هم همگی او را شما و به فامیل صدا می کنند. 

اوایل هم آفیسی شدن بود که یک بار حین صحبت از من خواست به اسم کوچک صدایش کنم و شمایمان را تو کنیم. من هم چون خیلی از من بزرگتر بود و برایش خیلی احترام قائل بودم با کلی عذاب و سختی و شرمساری گفتم ببخشید اگر اشکال ندارد همان روند قبلی را ادامه بدهیم. بنده ی خدا توی دوقش خورد ولی خب من هر چه با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی توانم!!  او هم گفت درک می کند. البته برایش توضیح دادم.

گذشت. داستان را بعدتر برای دوستانم تعریف کردم و شنیدم که نباید این کار را می کردم اما من نمی توانستم خانمی را که این همه از من بزرگتر است به اسم کوچک صدا کنم. باز هم گذشت!

هفته ی پیش همکار اصالتا ترک مان که فعلا هم پروژه ای هستیم آفیس ما بود و در مورد مدارک حرف می زدیم. من می خواستم به مهندس ابزار دقیقمان که او هم یک آدم خیلی مسن در حدود خانم هم آفیسی است اشاره کنم و فامیلی اش یادم نمی آمد، برایم کلمه اش سخت است انصافا. یادم نمی ماند. همکار گفت بگو هانس و من گفتم آقای ابزار دقیق. خانم هم آفیسی که شاید تعجب را در چهره ی همکار دیگر دیده بود رو به او گفت برای خانم مهندس شیث سخت است آدمهای خیلی مسنتر را به اسم کوچک صدا کند. بعد این موضوع ادامه پیدا کرد و هم آفیسی گفت که درک می کند و خودش همسن من همینطور بوده و ... همکار ترک ولی گفت او هم همین حس را دارد چون در فرهنگ آنها هم عرف نیست اما او همکارانی را که مسنترند و خودشان پیشنهاد می دهند به اسم کوچک صدا می کند و این را پذیرفته. باز هم گذشت!

فردای آن روز جلسه بودیم. به همکارم علت پیش آمدن موضوع دیروز را گفتم و توضیح دادم که به گمانم هم آفیسی آزرده است و اینرا درک نمی کنم. گفت خب خیلی عجیب بوده بین دو تا خانم. فکر میکنم اصولا اینطور نمی شود. اگر یک خانم و یک آقا بودید قابل درکتر بود اما چون هر دو خانمید به نظرم همکارمان این را به خودش گرفته یعنی تو می خواهی ازش فاصله بگیری! به فاصله زیاد فکر نکرده بودم قبلش! آنقدر احترام پر رنگ بود توی ذهنم که چیز دیگری وزنه اش نمی چربید. آخر هفته به این موضوع باز فکر کردم و تصمیم کبریایم را گرفتم. فقط سخت بود و باید منتظر فرصت می شدم. چند حالت را مرور کردم همه سخت بودند. بیخیال شدم. گفتم در موقعیت تصمیم می گیرم.

دوشنبه صبح اول وقت که آفیسهای اطراف اصولا خالی بودند، من و هم آفیسی شروع به گپ زدن کردیم و با اولین شمایی که گفت، من توانم را جمع کردم و گفتم می توانیم تو بگوییم؟ چشمهایش گرد شد. گفتم درست شنیدید من نظرم عوض شده است. اشک در چشمهایش حلقه زد!!! گفت خیلی خوب است اما چرا؟ موضوع احترام و فاصله را گفتم و گفتم احترام خوب و مثبت است و فاصله منفی لذا فکر کردم در قوانین شخصی ام استثنا قائل شوم. واقعا روی ابرها بود. من هم از خوشحالی اش خوشحال شدم. به همین سادگی!! این چند روز کلی شماهایمان را تصحیح کرده ایم اما اتفاق خوبی است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳٠
تگ ها : زبان شیرین

پیرانه

از هر دری سخنی بود. گفتیم اگر پیر شدیم و خواستیم نوه هایمان را نصیحت کنیم چه خواهیم گفت؟

گفت به نوه هایش خواهد گفت توی چشمهای عاشقتان نگاه نکنید، اگر آدم این راه نیستید چرا که عشق جادویتان می کند و باطل کردن طلسمش کار خیلی خیلی سختی است. حسم می گوید درست گفت! نصیحت دردناکی بود ولی! عاشق و معشوق بیچاره! "او" آدمی که بیشتر از من عمر نکرده بود پندی داشت پیرانه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۸
تگ ها :

کار خوب- دعای خیر

بعد مدتها رفیق عهد شباب را دیده بودم. با هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم و بعد هم در پارک جلوی اپرا هال قدم زدیم و سر آخر کنار حوض بزرگ نشستیم و باز خاطره گفتیم و خندیدیم. 

هوا کاملا تاریک شده بود که یک دختر و پسر جوان با ظاهر موقر به سمت ما آمدند. دختر با شک پرسید که آیا می تواند  برای ما کار خوبی انجام بدهد؟ اجازه می دهیم؟ اصلا نه ظاهرشان شبیه تبلیفات چی ها بود، نه اسمشان را به سینه شان چسبانده بودند و نه آن ساعت شب زمان تبلیغات بود ولو خیریه!

متعجب گفتیم بله بفرمایید. دختر با تردید گفت ما فکر کردیم امروز یک کار خوب بکنیم و تصمیم گرفتیم در حق دیگران دعا کنیم. اجازه می دهید برای شما دعا کنیم؟

من که فکر کردم اشتباه فهمیده ام، از دوست عزیزم به فارسی پرسیدم آیا این بود منظور؟ او هم با شک گفت بله! بعد با تعجب بیشتر، بعد از گرفتن تایید از گوینده گفتیم خیلی ممنون بله برای ما دعا کنید. دختر یک قدم نزدیکتر شد، دست داد و خودش را معرفی کرد. ما هم خودمان را معرفی کردیم. پسر همراهش هم همان کنارتر ایستاد و سری تکان داد و اسمش را گفت. کلی بچه مثبت بودند! من که یک کم احساس می کردم دوربین مخفی ای چیزی باشد!! بعد دختر پرسید چه آرزویی دارید؟ من گفتم سلامتی اول و بعد هم موفقیت. دوست مهربانم اما گفت برای این پناه.نده ها دعا کن. خیلی گناه دارند. دخترک دعاگو هم گفت آخی خیلی گناه دارند. بعد دوستم شفاف سازی کرد که البته ما پنا.هنده نیستیم ها! ولی آنها که هستند خیلی گناه دارند. دخترک دعاگو بعد این جمله گفت آرزوی شخصی تان چیست؟ برای شخص شخیص شما چه دعایی بکنم؟ دوستم هم گفت سلامتی. 

بعد دخترک سرش را پایین انداخت. دستهایش را قلاب کرد و گفت خدایا من و شیث و دوست عزیز من به اسم از تو متشکریم که به ما سلامتی دادی و مثل دعای قبل غذای دوستان مسیحی معتقد در میهمانیها برای سلامتی مان دعا کرد. بعد دعا هم کلی خوشحال از ما تشکر کرد که بهشان اجازه دادیم برای ما در آن شب یک کار خوب بکنند. خداحافظی کردند و رفتند. و ما تا چند ثانیه متعجب بودیم و اشک در چشمانمان حلقه زده بود که آخی چه بچه های خوبی بودند!! 

چند دقیقه بعدتر که از معنویت فضا کاسته شد ما دو انسان برگزیده! کلی در مورد علت انتخاب شدنمان از میان خیل آدمهایی که در اطراف ما در پارک حضور داشتند نظریه پردازی کردیم.

و به این ترتیب آن شب، با آن خاطره ی عجیب و منحصر به فرد و دوست داشتنی اش برای ما دو دوست خاطره ای شد به یاد ماندنی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱
تگ ها :

سیرابی

بوی نامطلوب ناهار خوری باعث شد زودتر از سایرین میز را ترک کنم. یکی دیگر از همکاران هم، با من بلند شد. در راه گفتم چه بوی بدی می آمد! من به خاطر بو بلند شدم. گفت به خاطر غذای اول منو ست. از جلوی تابلو که رد شدیم کلمه اش را نشانم داد. گفت خودت برو در اینترنت جستجو کن؛ ببین. دیکشنری و مترجم کمکی نکردند. کلمه را در عکسها جستجو کردم. نتیجه ی تحقیقاتم متعجبم کرد! سیرابی!!!

ویکیپد.یا هم می گفت چند نوع غذا با سیرابی در دستورهای غذای سنتی ایالت ما و بخشهایی از کشورهای اطراف وجود دارد. اگر در آینده  kutteln سفارش دادید به احتمال قریب به یقین، سیرابی گوسفند پخته شده تحویلتان می دهند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٦
تگ ها : زبان شیرین

کلاس زبان بعد مدتها

هفته ی قبل که  بعد هفته ها تعطیلی کلاس و مرخصی خودم به کلاس زبان رفتم، دو تا موضوع توجهم را جلب کرد. اول به اعتراف خود معلممان، بنا به اثر برنامه های مدیا به قول اینها - در مورد لزوم همراهی و درک و کمک به پیوستن پنا.هنده ها و  خارجیها به جامعه- از اول تا آخر کلاس، هر بار که یکی گفت هایمات لند معلممان گفت هایمات لند قبلی تان و نود بار هم تاکید کرد که دویچلند حالا هایمات لند جدید شماهاست. ماها ولی مثل همیشه راحت به وطنمان می گفتیم هایمات لند اما با گفتن ما معلممان معذب می شد! 

نکته ی دوم در بازی ای بود که انجام دادیم. موضوع بازی فرهنگ بود. تعدادی عکس از مقاطع تاریخی مختلف روی میز قرار می گرفت و آدمها نظر می دادند که در هر عکس چه می بینند. معلممان هر بار از توضیحات من بسیار هیجان زده می شد. می گفت چه چیزهایی را به هم ربط می دهی!! آفرین! آخر سر هم گفت تو "مایستر در اینرپراتاتسیون" هستی! من خیلی هم حرف خارق العاده ای نمی زدم. در یک جمع هموطن قطعا خیلی نظرات مشابه با من می توانست وجود داشته باشد. تفاوت بیشتر پیشینه ی فرهنگی متفاوت من با سایرین - که همه اهالی بخشهای مختلف اروپا بودند- بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٤
تگ ها :

مهربانی دردانه

و دیروز بوسه ی دردانه پای ویدیو چت، قلبم را لبریز از شادی و غرور و لذت کرد و تکرارش مرا به آسمانها برد. هنوز هم یادآوری لحظه ای که گفتم چشمانم را تر می کند. خدا را شکر برای بودن و تجربه کردن حضور دردانه ام.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
تگ ها :

خانم فروالتونگ و آقای دودکش پاک کن

طبق برنامه روی در ورودی کاغذ چسبانده بودند روز فلان ساعت فلان تا بهمان، بازدید سیستم گرمایش. همسایه سفر بود من هم همان روز همان ساعتها راهی فرودگاه می شدم. شماره را برداشتم و زنگ زدم و توضیح دادم که کسی خانه ی ما نیست. قرار شد بعد برگشتنم مجدد برای قرار جدید زنگ بزنم. 

دقایقی قبل از ترک خانه، قبل سفر وقتی که داشتم بند ایمنی چمدانم را می بستم، سایه ای با فنر و غیره جلوی در ظاهر شد. در را باز کردم. دودکش پاک کن بود. او هم تعجب کرد. گفتم ببخشید نشان به آن نشان که زنگ زدم نمی شود! من دارم می روم. او هم گفت اا  شما که خانه اید چرا پس قرار را کنسل کردید؟ الان چک کنم؟ کم طول می کشد! گفتم شرمنده من راهی فرودگاهم. گفت باشد! من داشتم دنبال آدرس می گشتم دیدید که زنگ هم نزدم و شما زود در را باز کردید. دیدم راست می گوید. خلاصه  زنگ همسایه  را زد و من هم راهی فرودگاه شدم. 

وقتی برگشتم زنگ زدم و یادش بود من کدام آدم بودم و قرار شد امروز ساعت سه تا چهار بیاید. ساعت نزدیک سه از جلسه بیرون زدم و دوان دوان خودم را به خانه رساندم. وقتی داشتم صندوق پست را باز می کردم دیدم که دو تا سایه از پشت ساختمان مان نمایان شدند!! خانم فروالتونگ و یک آقای جوان. 

ایستادند به چاق سلامتی و فهمیدم خانه ی همسایه مشکل پیدا کرده و آمده اند به امورات مربوطه رسیدگی کنند. خانم فروالتونگ سراغ اتاق حادثه دیده را هم گرفت که گفتم بیایید ببینید. تعجب هم کرد که چرا آن ساعت از سر کار آمده ام. گفتم که قرار است دودکش پاک کن بیاید. آمدیم بالا و دید و ایستاد به حرف زدن تا دودکش پاک کن آمد. برداشت من این است که کمی شک دارد که آدمها دروغ گو باشند در مورد مستاجر قبلی به شدت معتقد است دروغگو بوده. دودکش پاک کن هم یک ربع مانده به پایان بازه ی زمانی ای که گفته بود آمد. تا زنگ زد در را باز کردم. چند بار تذکر داد که خیلی کار خطرناکی کردی اول بپرس بعد در را بزن. گفتم معلوم است. خلاصه کلی توصیه ی ایمنی کرد. 

دودکش پاک کن هم که وسط توصیه های ایمنی رسیده بود با شنیدن نصایح، حرف مرا تکرار کرد. تفاوت دو نسل!

دودکش پاک کن قصه هم یک کار جالب توجه کرد؛ اجازه گرفت دستهایش را قبل از خروج بشوید!! تا آن لحظه هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم.  بعد دیدم کار خوبی کرد که اجازه گرفت.

 برگردیم به فروالتونگ. خانم سابق الذکر اصلا آدم بدی نیست. در ذاتش یک موجود سخت گیر آلمانی دارد که به شدت با آن بخش وجودش همذات پنداری دارم. با وجودی که با دقت و وسواس و گاهی خشونت در کارش رفتار می کند اما توجه خاصش به بعضی جزییات برایم با ارزش است مثل وقتی که لوله کش را برای تعمیر شیر آشپزخانه فرستاده بود و تاکید بسیار کرده بود سری شیر روشویی را هم عوض کند چون آب از آن می پاشد و این برای من آزار دهنده است (این داستان مال روز اسباب کشی بود که دیدیم سری شیر روشویی خراب است). این توصیه ی امروزش هم حس خوبی داشت. حس مادر بزرگی و مهربانی داشت. البته که قبلتر وقتهایی بوده که سر به تعویق افتادن تعمیرات نیمه رها شده، کلی با تلفنهایم روی اعصابش پیاده راه رفته ام و او هم متقابلا از خودش حسابی دفاع کرده اما برای من موجود قابل درکی است. همیشه هم عذرخواهی  معمول اش از مشکلات این خانه را صادقانه دیده ام. با اینکه همه ی آنها که می شناسندش می گویند این آدم منفی و غیر قابل تحمل است، به نظر من این آدم خاکستری کمرنگ است. مثل همه است، ایراد دارد. 

اما اینرا هم بگویم که هر بار که می بینمش از زیبایی چشمهای آبی درخشان و سرزنده اش حیرت می کنم. من در عمق چشمهای این پیرزن خمیده یک دخترک شاد می بینم، دخترکی که حالا یک جسم پیر را همراهی می کند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٠
تگ ها :

 

فکر آدمهایی که عزیزانشان را در سفر حج امسال از دست داده اند رهایم نمی کند. خدا صبرشان دهد. خیلی سخت است. چند روز خوف و رجا تا آمدن خبر! عزا شدن شادی شان، از دست دادن ناگهانی عزیزشان و شوک ناشی از آن، صبر برای رسیدن جنازه، آمدن وسایل و سوغات احتمالی خریده شده!! خیلی درد دارد. کاش اینطور نمیشد. کاش چشم همه منتظرین به دیدار حاجی شان روشن می شد. خیلی درد دارد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۸
تگ ها :

 

آینار یعنی انار زیبا! زیبایی جدید خانه ام، تحفه ی سفر به سرزمین دوست داشتنی مان.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢
تگ ها :

بهار

برگشتم به کار و زندگی اینجایی. هر قدر هم که تند تند بروی، برگشتن همیشه خیلی خیلی سخت است. بگذریم!

حرف خوب: بنفشه آفریقایی - گل روی میزم- در نبود من آبیاری نشده بود. بر خلاف انتظارم وقتی برگشتم سر حال بود با کلی غنچه ی ریز و درشت!!!

تحقیق کردم و دانستم زیاد آب دادن مانع گل دادنش می شود! از چند روز بعد از خریدش - نوروز خودمان- گلهایش را از دست داد و  تا همین تازگی دیگر گل نداد. واقعا جالب بود! منتظر باز شدن گلهای زیبایش هستم. 

بنفشه برای من گل بهار است؛ حس بهار دارد.  حالا بنفشه کوچولوی من، با دومین گل دادنش با بهار نیم کرهی جنوبی همراهی می کند. نگاهش می کنم و به حس احتمالی بهترین بهترینم فکر می کنم. بهار شما و پاییز ما زیبا! 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱
تگ ها :