توی این دنیا لیلی ای بود که دو تا مجنون داشت یکی شرق دنیایش بود و دیگری غربش. هر دو مجنون مستقل از هم اما دغدغه ی مشابهی داشتند و هر دو، دغدغه شان را با طرح یک سوال یکسان بیان می کردند!! مجنون غرب عالم اما خوش بینانه این سوال را گاهگاه می پرسید و مجنون شرق عالم تند تند. این وسط فقط لیلی بود که علی رغم دوست داشتن هر دویشان می دانست که نه مجنون غرب عالم و نه مجنون شرق عالم در رقابت با تنهایی فعلی اش شانسی ندارند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
تگ ها :

داستان

دفعه ی پیش که جارو برقی کشیدم به طرز عجیبی یک لنگه جوراب خیلی ضخیم در لوله ی جارو گیر کرد!! تلاش کردم و با ابزار موجود موفق نشدم. گذاشتمش کنار. هر از گاهی هم یک تلاش خفیف می کردم و موفق نمی شدم. 

امروز سر ناهار همکاران پرسیدند آیا تنها غذا می پزم و می خورم؟ گفتم بله. گفتند چقدر خسته کننده! حوصله ات سر نمیرود؟ گفتم نه! حالا متعجب که دو نفر دیگر هم تنها غذا می پزند قاعدتا. بعد چند بار تکرار دیدند دو ریالی من کجتر از این حرفهاست. گفتند ما هی تکرار می کنیم یعنی می خواهیم بیاییم خانه ات. گفتم خب کی دوست دارید بیایید؟ گفتند نه نمی آییم. گفتم من مشکلی ندارم زیاد اما یک مقدمه ای لازم هست که فعلا محقق نمی شود. آن هم نظافت است. گفتند چرا؟ داستان را گفتم. نظر دادند یک چیزی را قلاب کن و بکش بیرون. گفتم چیزی که این قابلیت را داشته باشد ندارم.

برگشتیم بالا خانم منشی گفت باید چوب لباسی مفتولی پیدا کنی. حرفش منطقی بود. مفتول به عقل خودم هم رسیده بود اما اینجا نمی دانستم از کجا پیدا کنم. بعد آمد و در آفیس دور زد و یک چوب لباسی تمام مفتول بدون جوش پیدا کرد و گفت این مناسب است. برداریم برویم! گفتم صاحبش نیست ممکن است ناراحت بشود. گفت نه من می شناسمش. خودم فردا یکی برایش می آورم. بعد هم تا حدی پیچش را برایم باز کرد. بعد هم صاحب چوب لباسی را در راهرو دیدم. زنگ زدم و گفتم این خانم آمد من احساس بدی دارم. گفت بی خیال فقط چند ساعت بدون چوب لباسی می ماند. خودم بهش زنگ می زنم. مطمئن باش مشکلی نیست.

آمدم خانه و تلاش کردم و موفق نشدم باز. قلابی که می ساختم بزرگ بود و گیر نمی کرد. صدای جاروی همسایه که آمد فکر کردم از خانم خدمتکاری که خانه ی همسایه را تمیز می کند کمک بخواهم و با کمک مکش جاروی آنها جوراب را قدری به سمت  بیرون بکشیم. پایین رفتم و داستان را گفتم. گفت صبر کن. بعد رفت داخل خانه و با پسر بزرگ همسایه برگشت. پسر همسایه هم رفت انبر آورد و سر مفتول چوب لباسی را به اندازه ی مناسب خم کرد و سه سوت جوراب را بیرون کشید و من بعد چندین روز موفق شدم جارو برقی بکشم.

به خانم منشی زنگ زدم و داستان را گفتم. گفتم خودم برای صاحب چوب لباسی چوب لباسی نو میبرم. ازش تشکر مجدد کردم. بعد هم کمی خوراکی ایرانی برای تشکر به همراه چوب لباسی برای خانم منشی و صاحب چوب لباسی برداشتم که فردا بدهم.

داشتم با خودم فکر می کردم خانم منشی یک جسارتی گاهی دارد که من ندارم. من هیچ وقت این کار را نمی کردم. اصلا روی اینرا نداشتم که از طرف بخواهم چوب لباسی اش را به من بدهد. البته چوب لباسی مربوطه ارزانترین نوع چوب لباسی موجود در بازار است اما به هر حال!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
تگ ها :

آداب حرفه ای!

در شرکت ف آدمها مدتی بعد از شروع به کار به سمینار آموزشی ای فرستاده میشوند که در آن بخشهای مهم رفتار حرفه ای با مشتری آموزش داده می شود. یک بخش سمینار هم در مورد طرز برخورد و لباس پوشیدن و بخصوص غذا خوردن در مهمانیها یا ناهار و شامهای کاری است. به گمانم در کشور ما هنوز این ضرورت درک نشده اما واقعا نیاز بزرگی است. فکر کن کلی در مورد فرهنگ و تمدن کشورت و تفاوتش با کشورهای همسایه سخنرانی کرده باشی و بعد یکی با یک پست بالا در شرکت فلان بیاید که نه در خور جلسات حرفه ای لباس بپوشد و نه آداب غذا خوردن را رعایت کند. خیلی حس بدی دارد انصافا! باور کنید رفتار ما، رعایت آداب  و طرز لباس پوشیدنمان روی نگاه بقیه به ما تاثیر می گذارد. اگر من و شما معدود آدمهای ملیت فلان باشیم هم باید حواسمان باشد که داریم از جامعه ی کشورمان تصویر می سازیم. چه خوشمان بیاید چه نیاید توی ذهن آدمها می ماند اینکه نماینده ی کارفرمای فلان ملیت که یک نمونه از مردم آن کشور است چقدر مبادی آداب بود!!! چقدر خوش لباس بود و ...

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢
تگ ها :

درس حرفه ای

آقای همکار وقتی آمد داشتم با علاقه ی فراوان دنبال جواب یکی دیگر از همکاران می گشتم. سوال این بود آیا می شود فرآیند فلان را با نرم افزاری که مثلا من اپراتورش هستم و سالی ماهی یکبار، یکی از من می خواهد چیزی را برایشان مدل کنم مدل کرد یا نه؟ لایسنس نرم افزار خیلی گران است و چند روز قبلترش زمزمه ی فسخ قرارداد با فروشنده بود که عملا به خاطر پیچیدگی قرارداد به گمانم منصرف شدند و قرارداد وارد سال بعدی شد.

گفت چه می کنی؟ موضوع را گفتم و گفتم که می خواهم یک آری تحویل بدهم. گفت اینطور نگو! کلمات کلیدی توی ذهن می مانند و بعد ممکن است مایه  ی درد سر شوند. بله یا خیر خیلی توی ذهن می ماند. حتی اگر بگویی بله ولی این مشکل و آن مشکل هست طرف بله یادش می ماند و بعدتر توی دردسر می افتی. پیشنهاد داد که یک جمله با بار معنایی مثبت تحویل بدهم مثلا اینکه از نظر فنی شدنی است بدون بله یا خیر.

چنان نمودیم. همکار دیگر را جواب ما خوش آمد. گفت فکر کند تا کد پروژه پیدا کند برای مدل کردن. بعد پرسید یک هفته کافی است؟ گفتم نه بابا! چند روز! البته باید در عمل دید اما بعید است یک هفته کار ببرد.

شبش با دوستی حرف می زدم و داستان مدل هیجان انگیز را گفتم. گفت بهتر بود نمی گفتی یک هفته زیاد است. اگر زیاد هم بود با تحویل زودتر از موعد اثر روانی خوب گذاشته بودی ولی حالا اگر یک هفته بشود اثر روانی بد گذاشته ای. حرفش درست بود. درس!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
تگ ها :

 

امروز این بلاگ تنها یک بازدید کننده داشته. همینجوری الکی بعد مدتها رفتم آمار بلاگ را دیدم. آن یک نفر هم از استرالیا بوده. اشکم سرازیر شد. دلتنگم بهترین بهترینم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٧
تگ ها :

تبعیض

یکی از مزایای کلاس زبان شرکت این است که ما خارجیها را با هم آشنا کرده. امروز برای اولین بار من اقدام به دعوت از سه نفر دیگر کردم برای ناهار گروهی. هر سه فوری پذیرفتند. سر آخر ولی یکی مجبور شد برود و نیامد. من، مکس (کره ای آمریکایی) و همکار هندی.

همکار هندی باز هم گفت که جویای کار است و در اولین فرصت از شرکت می رود. به مکس گفتم از وقتی که من می شناسمش دارد می رود. باور نکن! جدی گفت دنبال موقعیت خوبم. گفتیم تو هم آلمانی ات خوب است و هم سابقه کار خوب داری! گفت من پاسپورتم هندی است. گفتیم خب؟ گفت اینجا یک شرکت آلمانی است. ما هم گفتیم خب؟ گفت خب رزومه ی من را نمی فروشند چون هندی هستم. ما متعجب نگاهش کردیم. گفت باورتان نمی شود؟! صریح به من گفته اند چون برای خیلی کارفرماها مهندس هندی یعنی مهندس ارزان و اینجا یک شرکت آلمانی است و اگر به جای اسم من اسم یک آلمانی را بگذارند تاثیر بیشتری دارد و البته قیمت یک مهندس آلمانی از یک مهندس هندی بالاتر است. گفتیم نمی شود تو اینجا کار و زندگی می کنی. پس کیفیت کارت در حد آن مهندس آلمانی هست و تازه به همین دلیل قیمتت هم قیمت آن مهندس آلمانی است. گفت اما این که شنیدید واقعیت است. من در این شرکت آینده ی حرفه ای ندارم که پیشرفت کنم - هیچ وقت مدیر پروژه نمی شوم- باید بروم به جایی که بتوانم پیشرفت کنم. جایی که ملیتم را امتیاز منفی نبینند. متاسف شدیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٦
تگ ها :

قصه ی تلخ پایان پر رنج زندگی

خانم منشی خاله ای داشت ده سال مسن تر از مادرش. بعد از فوت مادرش حال خاله اش بد شد و خاله ی تنها را به خانه ی سالمندان بردند. خاله خانم در آنجا یک سوییت داشت و تحت نظر بود. 

دو هفته ی گذشته خانم منشی به علت وخامت حال خاله اش که به قول خودش برایش با مادر چندان فرقی نداشت مرخصی گرفته بود. امروز برگشت. خاله اش هفته ی پیش بالاخره بعد از مدت طولانی اغما فوت کرد. گفت وقتی تماس مسوولین خانه ی سالمندان را دریافت کرده که گفته اند به احتمال زیاد خاله اش به زودی مرحوم می شود به سرعت خودش را به شهر مربوطه رسانده. گفت لباسهای خوبش را پوشاندیم و هی منتظر شدیم! فرآیند مرگ شروع شده بود اما تمام نمی شد! گفت عزیزش به سختی زیاد ازین دنیا رفته چند روووز طول کشیده! 

برای کمک به عزیزش مجبور شده بود تصمیمهای سخت بگیرد. اگر درست فهمیده باشم مسوولین آسایشگاه پیشنهاد داده بودند که داروهای معمولش را قطع کنند تا زودتر خلاص شود. افاقه نکرده بود. مرحله ی بعد گفته بودند از داروهایی که به اتمام این فرآیند کمک می کند استفاده کنند. گفت خیلی برایش گرفتن چنین تصمیمی سخت بوده اما آخر سر قبول کرده و بعد از استفاده از این داروهای آرام بخش خاص، عزیزش فوت کرده. بعد هم خانم منشی ترتیب مراسم دفن و دعوت فامیل از اقسی نقاط عالم را داده بود. بعدتر هم یک شرکتی پیدا کرده که کارهای مالیات بر ارث و فروش وسایل و غیره را انجام بدهند و امروز بعد از بیشتر از دو هفته برگشته بود. خیلی خسته بود.

او با اندوه تعریف می کرد و من به آینده ی خودم فکر می کردم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٤
تگ ها :

تیم جدید ناهار خوری

این چند وقت هر بار که حس نوشتن بوده یا لپ تاپ همکاری نکرده یا اتفاقی ناگهانی حس را نابود! کرده.

کانتین جدید ما - با مدیریت جدید یعنی- از جمعه آغاز به کار کرده. سر آشپز قبلی وسط سال گفته بنا به دلایل خانوادگی باید ازین شهر برود. شرکت هم بعد سالها، مناقصه برگزار کرده و پیمانکار جدید را انتخاب کرده. پیمانکار جدید هم همانطور که بارها تاکید شده بر مبنای فلسفه ی تجاری اش " همیشه تازه و سلامت"  انتخاب شده است. قرار هم شده هزینه ی مواد غذایی را با فاکتور خرید جدا با پیمانکار حساب کنند که بتوانند روی کیفیت مواد اولیه نظارت بیشتری داشته باشند. اینها را در جلسه ی گزارش سالانه ی شورای صنفی شنیدیم. شورای صنفی کارهای مهمی می کند. ما در ایران در شرکت شورای صنفی نداشتیم. اینجا هم همه ی شرکتها ندارند اما اگر شرکتتان داشت یک امتیاز مثبت است. شورای صنفی حافظ منافع کارکنان است مثلا وقتی دعوایتان با رییس بالا بگیرد و تهدید به فسخ قرارداد شوید یا با شما برخورد تبعیض آمیز شده باشد می توانید به نماینده ی شورای صنفی در بخشتان مراجعه کنید و آنها شما را راهنمایی یا در صورت لزوم پا درمیانی می کنند!

برگردیم به کانتین. تیم جدید کانتین که قرار است همه ی ما جدید بودنشان را در کیفیت خدمات لحاظ کنیم و تا مدتی غر نزنیم از تیم قبلی به علاوه ی سر آشپز جدید و چهار دستیارش تشکیل شده است. شرکت جدید هم، تخصصش غذای شرکتی است. از سال هزار و نهصد و پنجاه و یک در این بیزینس هستند. توی کلی شهر و شرکت هم سرویس می دهند. این دو روز، چشم گیرترین مشکل کندتر بودن تیم جدید نسبت به تیم قبلی است. به جای دو دقیقه ی معمول مثلا من امروز ده دقیقه توی صف بودم! نیم ساعت بعد هم صف تا توی راهرو آمده بود!! غذا را ژیگول بازی تحویلت می دهند. رویش برگ فلان می چینند و می گذارند و دکور را هم قدری تغییر داده اند. شبیه وپیانو شده کانتین تا حدی. کارکنان قدیمی هم لباسهای شکلیلتر می پوشند به جای پیش بندهای سابقشان جلیقه شلوار فرم مثل رستورانها!

حالا بماند که امروز بعد این همه صف، آقای بنده خدا صدای من را درست نمی شنید و بعد سه بار تکرار "وگتاریش" از من خواست آلمانی صحبت کنم که کلی شاکی شدم! چون من آلمانی صحبت می کردم!

یک آقا و خانم خوش تیپ هم بعد صندوق به ملت شکلات کوچولو هدیه می دادند. به قول بچه ها دارند خودشان را هلاک می کنند که مقبول بیفتند! بچه های کارشناس ما معتقدند که سر آشپز همچین شرکتی بودن در مقایسه با رستوران خیلی شغل خوبی است چون کار آخر هفته نداری و حجم کار روزانه ات معلوم است. کلا همه در حال به به چه چه کردن هستند اما من هنوز نه! 

فکر کنم پست طولانی ای شد. باقی بقایتان!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۳
تگ ها :

دلتنگی

به خودم دلخوشی می دهم که  به زودی آخر هفته هایمان یکی می شود و شاید بتوانیم بیشتر با هم صحبت کنیم. 

خدا به همراه همه ی مسافرهای دنیا باشد. به امید دیدار زود بهترین بهترینم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳
تگ ها :

تغییر

در خوابگاه هر نفر نصف کشوی فریزر و یک طبقه از یخچال داشت. تازه ما خوابگاهمان اعیانی بود. الان که فکر می کنم می بینم چقدر انگیزه داشته ام! اگر حالا بود احتمالا تحمل نمی کردم! انصافا دوران سختی بود.

در خانه ی خانم صاحبخانه شد یک کشو و در خانه ی خودم برای مدت مدیدی فقط یخچال بدون جا یخی داشتم تا این اواخر که همت کردم و فریزر خریدم. این چند روز دارم پر می کنمش! حس خیلی متفاوتی دارد! هیچ وقت در این حدود پنج سال اینقدر مواد متنوع فریزری نخریده بودم. مثلا امروز همزمان سه نوع گوشت خریدم برای اولین با در این مدت، انهم با وزن زیاد از هر یک! دلیل وزن کمتر خریدهای قبلی که معلوم است؛ دلیل تعداد نوع هم، محدودتر بودن انتخاب در قصابی های نزدیک خانه های قبلی بود. ازین به بعد سبک زندگی ام در خانه متفاوت خواهد بود، کمی بیشتر مدل قدیم خودمان زندگی می کنم با داشتن مواد در دسترس تر برای پختن غذاهای آشنا. امید به خدا! ببینم همتش هم می آید آیا!؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳
تگ ها :

مشتری مداری!

انلاین خرید کرده بودم. در توصیف محصول نوشته بود با بسته بندی باز نشده ی اصلی. گفتم خوبه دیگه! کلی طول کشید تا برسه. خانم همسایه برام بسته رو گرفته بود و زحمت تا پست رفتن و گرفتن رو این بار استثنائا نداشتم. بسته رو باز کردم و دیدم در بسته بندی اصلی نیست و قبلا باز شده و با چسب نواری چسبوندنش. لجم در اومد! به فروشنده ایمیل زدم گفتم فروشنده جان دستت درد نکنه بالاخره فرستادیش ولی این که اونطوری که قرار بود باشه نیست که! ده بار هم تو قسمتهای مختلف ایمیل نوشتم بسته بندی اصلی باز نشده منظورم هست و گرنه جنس مورد نظر که یک فروند باطری خاص بود رو امتحان کردم و کار کرد اما معلوم نبود نو هست واقعا یا نه؟ ایمیل رو هم انگلیسی زدم که مطمئن باشم منظور رو رسونده ام. سعی هم کردم ساده بنویسم. درخواستم هم این بود که این خرید رو پس بفرستم و اونها با پولی که پیششون هست یک باطزی جدید با بسته بندی اصلی برام بفرستند اگر در بساطشون یافته می شه اگر نمیشه هم پولم رو پس بدن و باطریشون رو پس بگیرند.

چند ساعت بعد پیغام اومد که فروشنده به زودی جواب می دهد. فردای اون روز جواب داد. کلی عذرخواهی و ابراز تاسف کرده بود که من از خریدم ناراضی ام. گفته بود باطری رو دور بندازم و نیازی به برگردوندن نیست. گفته بود کل مبلغ پرداختی من رو برمیگردونند و اقدامات لازم رو هم در این راستا برای تکرار نشدنش انجام داده اند. بعد هم از سایت مربوطه ایمیل دریافت کردم که پول که برگشت خبر بده ببندیم این پرونده رو.

اصلا خوشحال نشدم. راضی به خسارت فروشنده نبودم. باطری مربوطه دور انداختنی نیست چیزی که من خواسته بودم اگر عملی میشد منصفانه تر بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢
تگ ها :

 

آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟

عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ...

شاعر: حکیم شفائی اصفهایی - پزشک معروف عصر صفوی!

به شخصه بعید می دانم همین برای آدمیزاده کفایت کند! اظهار عشق خوب است اما اگر معشوق نپذیرفت که می شود یک سر مهربانی و ازین داستانها!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱
تگ ها :