عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای          انا اصطبرت قتیلا و "قاتلی"شاکی

حضرت حافظ

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
تگ ها :

هر فقوید

هی گفتم برم کلاس زبان نرم کلاس زبان. دیشب جزوه ام رو تو یک ساک متفاوت از همیشه گذاشتم و وقتی نزدیک شرکت رسیدم یادم افتاد که جا گذاشتمش احتمالا به دلیل متفاوت بودن ساک. جزوه البته مهم نبود. انگیزه مهمتر بود.

خانم هم آفیسی که اومد در جواب اون که گفت کتاب زبان اسپانیایی رو هر روز میبره و میاره و مدتهاست لاش رو باز نکرده گفتم جزوه ام رو جا گذاشته ام. و به همین دلیل بعیده برم کلاس زبان. گفت

?Kennen Sie Herrn Freud (آقای فقوید رو می شناسید؟)

گفتم نه! فکر کردم یک آدم آشنایی هست که احتمالا من هم می شناسمش. تعجب هم کردم من میگم جزوه ام رو جا گذاشتم. این بنده خدا چی میگه؟! چه ربطی داره؟! یهو دو ریالی افتاد در کسری از ثانیه که بابا منظورش فرو.ید خودمونه. تا حالا کسی در حضور من به فرو.ید خودمون نگفته بود آقای فلانی. خب یکی بگه آقای سعدی رو می شناسی؟ آدم فکر نمیکنه که منظورش سعدی خودمونه  که! فوری گفتم آها هر فقوید یاااا! خب؟

گفت هیچی ایشون یک نظریه داره میگه وقتی میل نداری کاری رو انجام بدی این تو ضمیر ناخودآگاهت اثر می گذاره و نتیجه اش این میشه که به صورت غیر آگاهانه کارهایی در اون راستا انجام بدی مثلا مثل الان شما جزوه ات رو جا می گذاری و بعد میگی این نشونه بود که من نرم کلاس زبان. به نظرم حرفش درست اومد در خیلی موارد. عصری اونقدر سرگرم کار بودم که یهو متوجه شدم از ساعت شروع کلاس کلی گذشته!! خلاصه که نرفتم کلاس زبان به خاطر نشانه هایی که به خودم ربط داشتند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
تگ ها :

 

بر من جفا ز بخت من آمد و گر نه "یار"

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

آخیییی!

حضرت حافظ  

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۸
تگ ها :

پند

شاعر گفته چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی! که یک سر مهربونی دردسر بی

درست هم گفته. این وسط مجنونهای قصه ها این شعر را مصادره می کنند که آی لیلی بی وفا! آی روزگار! 

اما نکته ی این شعر به نظر من این است که شاعر نگفته یک سر مهربونی برای مهربان مربوطه درد سر بی! 

الا مجنونهای عالم! باور کنید لیلی تان هم از این اتفاق خشنود نیست. باور کنید دوست داشته شدن توسط کسی که دوستش ندارید رنج است!!! دردسر است! می دانم سخت است از مجبوب تلخی شنیدن اما گاهی باید گذشت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٦
تگ ها :

دلیل توقف عملیات اجرایی

مسوول یک بخش اجرایی در یکی از سایتها به لید پروژه که همکار ما باشد ایمیل زده بود. همکار ما هم ایمیل را جالب توجه دیده بود و برای ماها فوروارد کرده بود.

متن ایمیل این بود:

حین بازرسی از بخش فلان متوجه شدیم که زیر یکی از پایه های مبدل فلان، یک زوج پرنده و چهار جوجه ی تازه از تخم بیرون آمده شان لانه دارند. نظر به اینکه طبق قانون فلان ماده ی فلان آزار و آسیب به حیواناتی که در سایت مشاهده می شوند خلاف قانون و مستوجب پیگرد است، به اطلاع می رساند رنگ کردن پایه های این مبدل تا زمان پرواز جوجه ها ی سابق الذکر به تعویق خواهد افتاد که تاثیر خاصی بر ایمنی و پیشرفت عملیات اجرایی ندارد. 

به پیوست هم سه تا عکس از مبدل و لانه و جوجه ها ارسال شده بود. بدیهی است که این سایت هم در دویچلند خودمان واقع است.

جالب بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۳
تگ ها :

همراه

مدتی است بعضی همکاران در جلسه ها سر به سر یکی می گذارند. می گویند تو برو با کارفرما مذاکره کن و اگر کوتاه نیامد یک فن اجرا کن حساب ببرند. 

امروز صبح دیدمش. گفت یک وقتی دیدی دوشنبه با دست باند پیچی شده آمدم، احتمالا پیش فرضش این بود که من هم در جریان هستم. متعجب پرسیدم چرا؟ جواب داد چون یکشنبه امتحان دارم. متعجب تر پرسیدم امتحان چی؟ گفت تکواندو. گفت با پسر چهارده ساله اش هفت سال است که کلاس تکواندو می رود. گفت پسرش خیلی بهتر از اوست؛ خب در کودکی شروع کرده. قربان صدقه اش هم رفت. با دست قد پسرش را نشان داد و گفت با اینکه فقط چهارده سال دارد قد بلند است تا اینجاست! بعد گفت راستش کمی نگرانم که پسرم خیلی بهتر از من باشد. البته طبیعی است و خوشحال می شوم که بهتر باشد اما اگر خیلی بهتر باشد خوب نیست؛ هر چه باشد من پدرش هستم. پرسیدم امتحان چی دارید حالا؟ گفت کمربند سیاه.

آخییی! چه کار خوبی کرده که هفت سال است با پسرش هفته ای سه روز مرتب به کلاس ورزش رفته. تحسینش کردم. امیدوارم که موفق باشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٢
تگ ها :

لوله های عجیب

اعتصاب تازگیها در این مملکت حسابی مد شده. از بین مشاغل مختلف خلبانها، مامورین امنیت فرودگاه، مربیهای مهدکودک، ماماها، رانندگان قطار و حالا هم کارکنان پست! طی چند ماه گذشته اعتصاب کرده اند.

این اعتصاب اخیر باعث شد یاد یک خاطره ی مدیر پروژه بیفتم. یکبار حین صحبت باز اشاره کرد که من دو برابر تو سن دارم. شاهد آورد که وقتی درس می خوانده همه چیز دستی بوده. چند تا نقشه ی بزرگ خیلی قدیمی داخل کمدش را نشانم داد. گفت فکر می کنی اینها چی هستند؟ بلافاصله جواب داد اینها پایان نامه ی دانشگاه من هستند. در سیستم لوله های پستی مشکلی بود؛ یکی از جهت دهنده ها درست کار نمی کرد و من طراحی جدید ارائه دادم. با تعجب پرسیدم ببخشید گفتید لوله یا من اشتباه فهمیدم؟ گفت نه! گفتم لوله. گفتم لوله ی چی؟ گفت در این سرزمین همه ی نامه ها و بسته ها با وسیله ی نقلیه جابه جا نمی شود- حداقل در گذشته نمی شد. بخشی از نقل و انتقال مرسولات توسط سیستم لوله کشی انجام می شود! نامه ها بر اساس نیروی جاذبه توی لوله ها حرکت می کنند و به مقصد می رسند!! برای همین شیب لوله و طراحی نقاط اتصال خیلی مهمند. توضیح هم داد که مشکلی که حل کرده چه بوده!!! هنوز هم شک دارم که جدی گفت یا من درست نفهمیده ام!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۱
تگ ها :

شیث محبوب

امروز در کلاس زبان قرار شد جهت تمرین چند باره ی صفت های نومیناتیو، آکوزاتیو و داتیو (فرمهای مختلف ساختاری برای یک صفت!) یک متن شش هفت جمله ای در توصیف یکی از حضار بنویسیم و بعد سایرین حدس بزنند موصوف که بوده. 

من در مورد خانم معلممان نوشتم که مهربان است و اهل کمک. زبان آموزی با او لذت بخش است و قاب عینکش رنگی است. تا اینجا توصیفاتم به سیلویا که تازگیها با هم دوست تر هم شده ایم هم می خورد. جمله ی مشخصه و آخرین هم این بود که کیف توت فرنگی اش را هم دوست دارم. 

خانم معلم هم در مورد هر کدام ما یک جمله نوشته بود.

نفر اول یاری بود، آقای ساکت همکلاسی. خانم معلم گفت اگر دوست داشتید بگویید "این شخص" تا ارجاع  ندادن به ضمیر، حدس زدن  را کمی سخت تر کند. یاروسلاو شروع کرد که این آدم خیلی خوب است. چشمهای زیبایش برقی دارند که ... و خنده اش ...  چند تا توصیف مثبت دیگر هم داشت که یادم نیست. آخرین جمله این بود که آدم شوخ و بانشاطی است. همه برگشته بودند من را نگاه می کردند. برگشتم به سیلویا گفتم فکر می کنم تو را می گوید. سیلویا و یاری هموطن و همکار هستند؛ اما سیلویا گفت معلوم است که تو را می گوید. خانم معلم و مکس هم تایید کردند. خود یاری هم!!! خندیدم و خجالت کشیدم. فضا مثبت بود. نفر دوم مکس بود. اولش گفت ای بابا! و بعد شروع کرد. اولین جمله این بود که این آدم چپ دست است. همه به دستهای هم نگاه کردند. تنها چپ دست جمع من بودم!! خودکارم را روی میز گذاشتم. مکس هم کلی تعریف کرد. او هم گفت که شاد و بامزه هستم و بودنم به آدمها انرژِی می دهد. از همکاران مثبت نگرم تشکر کردم. خانم معلم هم گفت که خیلی تعریفم را کرده اند!

سیلویا یاری را توصیف کرده بود. من هم که دیدم کسی سیلویا را توصیف نکرده، جمله ی کیف توت فرنگی را نخواندم و گفتم توصیف من به سیلویا و خانم معلم هر دو می خورد. خانم معلم هم گفت که جالب بوده که دو نفر در مورد من نوشته اند و گفت با آن دو نفر موافق است. خودش هم در وصف من نوشته بود اهل گفتن خاطره های بامزه و شاد! 

خلاصه اینکه از یک جمع چهار نفره که هفته ای یکبار من را می بینند فید بک گرفتم که خیلی شاد و بامزه و باحالم. 

چشم نخورم!!

توضیح: بارها پیش آمده که موضوع گفتگو خاطره بوده یا اینکه آخر هفته ی خود را چگونه گذراندید. این شده که جمع در مورد خاطره های من به این جمع بندی رسیده! من خاطره های شاد خوشبختانه زیاد دارم. چرا که نه؟!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩
تگ ها :

 

ساعت کار آفیس اندونزی در ماه رمضان: هشت و نیم تا سه و نیم

ساعت کار آفیس دوبی در ماه رمضان: نه تا دو! 

از سایر نقاط دنیا ایمیلی دریافت نشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧
تگ ها :