عنوان جدید

دانشجوی ارشدی که سوپروایزرش بودم بالاخره نسخه ی نهایی اش را فرستاد. دیدم هر جا اسم من را ذکر کرده بود نوشته بود ام اس سی, ام اس سی. کامنت دادم یکی حذف شود. 

زنگ زد و کمی گفتگو کردیم. معتقد بود باید همینطور بماند چون من زحمت کشیده ام و دو تا کارشناسی ارشد خوانده ام. شاهد هم آورد که کسانی را می شناسد که دو تا دکترا دارند و جلوی عنوانشان دو تا دکتر متوالی می نویسند. می گفت این هم مثل همان است. بامزه بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳۱
تگ ها :

 

هنوز بعد از این همه آمد و رفت، شب آخر قبل فرودگاه خیلی خیلی سخت و تلخ است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
تگ ها :

 

روزت مبارک آقاجان جان جهانم. امروز خیلی دلتنگتریم برایت. همه ی ما.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٢
تگ ها :

 

داستان دیروز امروز هم ادامه داشت. فرصت نوشتن ندارم متاسفانه. امیدوارم بتوانم بنویسمش قبل اینکه اهمیتش را از دست بدهد. 

آخر سر مدیر پروژه عذر خواهی کرد و گفت تکرار نمی شود و گفت هم که من بعد در نوع کارهایی که به من واگذار می کند دقت بیشتری می کند و امیدوار است که من از وظابف محوله ام خوشحال و راضی باشم. 

نتیجه گیری من و هم آفیسی هم این شد که رفتارش بدون فکر بوده و غیر عمدی. خودش اصلا به اینکه می شود اینطور دید هم فکر نکرده بود. واقعا شرمنده بود. 

اما می رسیم به اصل مطلب امروز:

دیدار یار غایب دانی چه شوق دارد؟؟؟               ابری که در باران بر تشنه ای  ببارد 

و چقددددددددددددددددر درست است این بیت و چقددددددددددددددر زیبا گفته جان کلام را. 

و من فردا به امید خدا مسافر خاک پاک وطنم برای چند روز کوتاه و غنیمت. سفرم به سلامت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٩
تگ ها :

برتر دیدن تاسف بر انگیز

امروز بر من مسجل شد که مدیر پروژه نگاه مردها برترند دارد و انتظار دارد خانمها در هر سطحی کارهای دون شان مردها را انجام بدهند. خشم چند ساعت مرا آزار داد. خانم هم آفیسی هم اول هم دردی کرد. بعد کلی خاطره تعریف کرد از تجربه ی کار با آقایان با چنین برخوردهایی- برخورد مرد جنس برتر است. دهان من از تعجب باز مانده بود. گفت که این حرفهایی که به من و ماها می زنند خیلی هایشان را به تو نمی توانند بزنند اما من آدمی که پوشیده لباس می پوشم - حتی آستین کوتاه نمی پوشم- هم موارد متعدد چنین برخوردهایی را تجربه کرده ام. چند تا از مثالهایش شامل زیر سوال بردن موفقیتهای حاصل از شایستگیهای یک خانم، و ربط دادنش به یک سری مزخرفات حاصل از ذهنهای واقعا بیمار بود!!! مایه شرم جامعه ی بشری است واقعا! کلی غم دار شدم. تشویقم کرد به مدیر  گروه، اعتراض کنم. گفت اگر لازم شد من هم همراهی می کنم چون مدیر پروژه با من هم که تقریبا هم سنش هستم و دکترا دارم و سابقه ی کارم هم از او خیلی کمتر نیست گاهی همینطور برخورد کرده. دلگرمی دادنش خوب بود، در حدی که در آغوش گرفتمش. از من هم کلی تعریف کرد که این مدت هم آفیسی بودن دیده که من اجازه نمی دهم آقایان چنین برخوردهایی داشته باشند. گفت ما در یک جبهه ایم. داریم از حقوقمان دفاع می کنیم اگر چه بعضی خانمها متاسفانه مطابق خواسته این آقایان بیمار فکر رفتار می کنند.

مسلم بود که همراهی اش را در گفتگو با مدیر نمی خواهم. بعد نشستم و با " خودم" فکر و مشورت کردم. دیدم خانم همکار اولش حسش هم دردی و همراهی بود اما بعد انگار حس کرد می تواند با توجه به شرایط موجود انتقام خرده حسابهای قبلی اش را از این آدم بگیرد. جمع بندی این شد که مواظب باشم. مواظب خودم باشم. صبر کنم و وقتی آرام شدم به سراغ مدیر گروه بروم و اعتراضم را اعلام کنم. مواظب باشم که با این حرکتم هزینه ی خوشحال شدن هم آفیسی را با خراب کردن خودم نپردازم. 

به گمانم فردا ولی سراغ مدیر بروم. دیرتر به گمانم دیر خواهد بود. 

برای جامعه ی بشری متاسفم که این همه موجود با چنین طرز فکر تاسف برانگیزی هنوز در همه ی سطوح فرهنگی و تحصیلاتی و شغلی در آن حضور دارند! 

خانم هم آفیسی گفت که دخترش یک بار متنی به او نشان داده که خیلی خوشایندش بوده. گفت در آن متن آمده بود درست است که خدا اول مرد را آفرید اما این دلیل برتری نیست. مرد نمونه ی اولیه بود و خدا برای آفرینش زن با تجربه ی آفرینش قبلی اش موجود بهتری خلق کرده. بعد خندید و گفت نمونه ی تمرین بودن این همه افتخار دارد؟! خندیدم و گفتم معلوم است که نه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
تگ ها :

پرنسس

موقع ناهار مدیر گروه گفت ماکت بارج - کشتی مخصوص حمل گازهای تخت فشار مایع - در آفیس سابق رییس اشتوتگارتی مانده. از من پرسید آیا دوست دارم آنرا داشته باشم؟ من هم خندیدم و گفتم نه! سر این هم یک مکالمه ی بامزه بین همکاران راه افتاد. گذشت.

چند ساعت بعد دو نفر از همکاران لجستیک آمدند و ماکت بزرگ و سنگین را روی کمد جلوی آفیس ما - که عملا نقش دیواره ی جلویی را دارد - گذاشتند و یک نگاه بفرمایید محموله با موفقیت تحویل شد کردند. من هم متعجب ازشان تشکر کردم و رفتند. فکر کردم به رییس بگویم من که نخواستمش! بعد گفتم حالا مهم هم نیست کاری به من ندارد. حداقل وزن کمد را بیشتر می کند تا دقعه ی بعد که مدیر پروژه ی سنگین وزن ما بهش تکیه داد، روی کمد پایینی جابجا نشود.

آمدن ماکت اما توجه خیلیها را جلب کرد. چندین نفر آمدند و گفتند چه کشتی خوشگلی داری! کریستینا همکار دو آفیس آنطرفتر آمد و ضمن تعریف از کشتی گفت که خیلی نشانه ی خوبی برای آدرس دادن شده، چون می توانیم به دیگران بگوییم آفیسی که کشتی دارد. خطابش به من و خانم هم آفیسی بود. گفتم البته هم آفیسی من آنقدر آدم معروفی است که لازم نیست آدرس آفیسش را به کسی بدهد. گفت آها پس تو به همه آدرس می دهی آفیس خانم دکتر فلانی. خندیدم و گفتم بله!

بعد والتر اتریشی همکار آن سر آفیس آمد. والتر هم مثل من سابقه ی نفت و گاز دارد و شاید چون او هم قدری خارجی است با من مهربان است.  والتر گفت می بینم که صاحب پرنسس شده ای. دقت نکرده بودم که اسم کشتی پرنسس است، روی بدنه اش نوشته بود. کمی در مورد بارجها و گاز و غیره صحبت کردیم و او هم رفت.

کمی بعد، هم کار هم گروهی سابق از جلسه آمد. آمد و گفت هیییی! کشتی را برای تو آورده اند! گفتم می بینی! گفت چرا تو و ما نه؟! منظورش خودش و هم گروهی سابق دیگر بود که در آفیس کناری مستقرند. گفتم نمی دانم اما بعد کمی شیطنتم گل کرد و گفتم البته احتمالا دلیل  این است که من برگزیده هستم. قدری لجش گرفت. فکر کردم حالا ببین آن دیگری که بیاید چقدر حسودی کند! کودک درون آن دیگری در این زمینه ها کلی فعال است - یعنی در زمینه ی حسادت. گفتم از آفیس شما هم که دیده می شود، بعد هم مزیتش را گفتم که کلی خندید. گفتم ضمنا برای آدرس دادن به کار شما هم می آید. می توانید بگویید آفیس کنار کشتی. خندید و گفت نه من ترجیح می دهم صبر کنم تا کشتی به بندر آفیس خودمان برسد. گفتم هر طور راحتی!

بعد با خودم فکر کردم این ماکت وقتی من استخدام شدم بخشی از دکور رییس آمریکایی بود. در کمتر از دو سال او رفت، بعد بخشی از دفتر رییس اشتوتگارتی شد. او هم در کمتر از یکسال بعد او رفت. نکند نفر بعدی من باشم؟ نکند ماکت شگون نداشته باشد! بعد به این فکر کلی خندیدم. دیگر ساعت اداری تمام شده بود. مطمئنم پرنسس برای مدتی جاذبه ی توریستی آن محدوده خواهد بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳
تگ ها :

تغییر آب و هوا

حرف از گرمتر بودن این وقت سال، نسبت به پارسال بود. گفتم من اینطور احساس می کنم. خانم هم آفیسی گفت درست حس می کنی. گفتم به گمانم هر سال هم باران کمتر می بارد. تایید کرد. بعد گفت برای من تغییر آب و هوا خیلی خیلی بیشتر است. چندین سال پیش، من در ماه می عروسی کردم و چند روز قبل از عروسی برف سنگینی بارید و نشست!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢
تگ ها :