چند روز پیش یکی از همکاران مسن و محترم غیر هم گروهی، صبح بعد از سلام در آشپزخانه پرسید که آیا من ایرانی هستم یا نه؟ بعد با هبجان گفت که پسرش با گروهی از دوستانش یک برنامه ی سفر شش ماهه دارند و قرار است از پکن تا اشتوتگارت را با دوچرخه طی کنند. الان در ماه دوم سفر و در تبت هستند و خیلی مشتاق و منتظرند که به ایران برسند اما باید برای ترکمنستان در قرقیزستان ویزا بگیرند و برای ایران در ترکمنستان و کمی نگران ویزاهای قبل ایران هستند. گفت من هم خیلی هیجان زده ام و منتظرم پسرم به ایران برسد و برایم روایت کند که ایران چه طور کشوری است. گفت خبر سفرش به ایران را می دهم. 

فکر کن مردم در جوانی شان چه کارهایی می کنند. احساس کردم از جوانی ام هیچ چیز هیجان انگیزی به یاد ندارم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٧
تگ ها :

پایان رسمی

کارفرما ایمیل زده بود: نظر به اینکه مهندس شما - یعنی شیث - هفت ماه است منتظر ویزاست و تا کنون خبری در این زمینه نرسیده و قیمت نفت در این مدت سیر نزولی داشته، بدین وسیله به اطلاع می رساند شرکت ما قرارداد را فسخ اعلام می کند.

رییس هم روی ایمیل، یک متن متاسفم ولی عیب ندارد حالا که خدا را شکر پروژه خوب داریم نوشته بود و به من و مدیران بالاتر از خودش فوروارد کرده بود. 

و بدین ترتیب الجزایر همه جوره تمام شد و چه داستان عجیبی بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٥
تگ ها :

لحظه

یک زمانی ثبت لحظه ها برایم مهم بود. هر جای جدید و هر رویداد غیر روزمره را دوست داشتم با عکس ثبت کنم. خیلی وقتها برای خودم می نوشتم امروز مورخ فلان این اتفاق خوب در زندگی من افتاد. مرور زمان باعث شد اهمیت لحظه های گذشته ی زندگیم برایم کمتر شود. مرور حجم بزرگ خاطرات که بخشی از کارهای روزمره بود با اتفاقات و تغییرات و تنهاییها به مرور حذف شد. دیگر دیدن حتی یک برگ سیل خاطرات را برایم تداعی نمی کرد. لحظه بود می آمد و می رفت. یادم می ماند که خوب گذشت که فلانی چقدر حضورش خوب بود اما نه با ثبت روز و ساعت و لحظه. یک روزی، یک ساعتی، با دوستان خوش گذشته بود، یک روزی یک ساعتی در سفر خوش گذشته بود. لحظه هایی که حتی عکسی هم ازشان نداشتم. حالا برایم عادی شده که لحظه ها را در تقویم تاریخم ثبت نکنم. چند بار فکر کرده ام دوباره ثبت کنمشان اما بعد دیده ام که دلم می خواهد از این سیر گذرای لحظه ها لذت ببرم. حس کردم ثبت یعنی ماندن در آن لحظه اما گذشتن از آن لحظه و منتظر لحظه ی خوب بعدی بودن گاهی قشنگتر است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۳
تگ ها :

ثبت شدنی

دیروز ظهر از تیم سابق ما دو نفر دیگر در آفیس، حاضر بودند که وقت معمول ناهار تماس تلفنی داشتند.

کمی صبر کردم و چون احساس کردم به این زودی ها کانتین نمی روند تنهایی رفتم. 

آدمهای گروه ما - جی سیزده - اصولا کنار هم می نشینند؛ یک میز بزرگ از سر تا ته. گاهی هم همکاران جی دوازده و یازده و ... به جمع می پیوندند نه دعوتی در کار است و نه ملاحظه ای برای لحاظ کردن پذیرش توسط جمع.  ما هم گاهی همراه این جمع شده بودیم اما همیشه در حاشیه ی میز و کنار هم - تیم سابق یعنی- می نشستیم. دیروز ولی فقط یک جای خالی وجود داشت و آنهم درست وسط میز بود. رفتم و علی رغم اینکه لازم نبود از همکاران اجازه گرفتم آنجا بنشینم. خب معلوم بود که استقبال کردند. غذا خوردیم و حرف زدیم از موتزارت و پراگ و  وین و کافکا و بت هون و سفر.

وقتی کمی حرفهای تو هم تو هم آدمها با هم تمام شد. مدیر جدید رو به من کرد و خیلی جدی گفت طبق مدارکی که من هم امضا کرده ام شرکت ف ی نفت و گاز رسما در تاریخ فلان به گروه ف الحاق شد. من متعجب نگاهش کردم و منتظر ادامه ی جمله ماندم. به نظرم خیلی ناگهانی و بی ربط بود این حرف. ادامه داد امروز را هم باید ثبت کنیم که تو عملا به جمع جی سیزده ایها پیوستی و با ما ناهار خوردی، روزی که تو یکی از ما شدی. بعد هم همه خندیدیم. اصلا فکر نمی کردم اینقدر برایش مهم باشد که من به این جمع احساس تعلق کنم! حس خوبی داشت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٢
تگ ها :

وین

برگشتم. سفر تنهایی بهتر از انتظارم بود هم آسانتر بود هم خوش گذشت هم دیدم خیلیها مثل من تنها سفر کرده اند.

بعد مدتها کنسرت رفتم آنهم از نوع وینی اش که شامل موسیقی، اپرا و باله در سالنی بود که یک زمانی موتزارت هم درآن موسیقی اش را به گوش حضار رسانده بود. تجربه ی جدیدی بود.

موزه ی هنر معاصر و یک موزه ی نقاشی دیدم. هنر مدرن همچنان برایم ناملموس بود و نقاشی روحم را نوازش کرد.

در آخرین لحظات قبل از ترک وین ساخر تورته و قهوه ی ملانژ را امتحان کردم و به نظرم طعمشان خیلی هم خاص نبود. کافه ی موزه را دوست داشتم ولی. 

لهجه ی دویچ وینی آنقدر که شنیده بودم برایم غریب نبود و نسبتا خوب می فهمیدم. عجیب اینکه بیشتر توریستها هم به همین زبان حرف می زدند شاید به خاطر تعطیلات اینجا بود!

شاید اگر کمی با برنامه تر بودم بهتر بود اما به هر حال در همین حد هم خوب بود. خوشحالم احساس می کنم با این سفر تنهایی قله ای را فتح کرده ام و کلی بزرگ شده ام. به یاد ماندنی بود خیلی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸
تگ ها :

تعطیلات

فردا به امید خدا راهی وین خواهم بود. اولین سفر تنهای چند روزه. امیدوارم که خوش بگذرد و پر از خاطره های خوب باشد.

دیشب روی صندلی هایمان یک مشت شکلات ایستر به شکل تخم مرغ و پرنده و خرگوش گذاشته شده بود. حس خوبی داشت. ایستر مبارک! یا به قول اینجاییها فروهه اوسترن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
تگ ها :

دموکراسی

رسم است که مادر/ پدر همکار، در اولین فرصت بعد از تولد نوزاد، یک ایمیل به همکاران ارسال می کند و خبر سلامت مادر و کودک، عکس نوزاد، اسم، قد، وزن، تاریخ و بعضا ساعت تولد را به اطلاع همکاران می رساند. 

طبق سنت، همکاران تصمیم گرفته اند برای کودکان همکارانی که در این ماه متولد شده اند  هدیه بفرستند. 

کارت برای امضا و پاکت جمع آوری پول دست به دست می شد. اینبار ولی یک تغییر جالب اتاق افتاده بود؛ روی یک برگ کاغذ چندین پیغام پیشنهادی برای تبریک ذکر شده بود و مشارکت کنندگان در طرح باید به پیغام ها رای می دادند تا پیغامی که رای بیشتری آورد در کارت ذکر شود. قبلتر پیغام را خانم منشی با مشاوره ی دوستانش انتخاب می کردند. این رای گیری خیلی جدید بود. 

در آخرین مرحله، رییس پیغام را در کارت می نویسد و بالای اسم همه امضا می کند. به همین دلیل امضا کنندگان تا جایی که امکانش هست نزدیک به لبه های کارت امضا می کنند که جا برای پیغام نوشتن باقی بماند. با مزه اند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٦
تگ ها :