دو هزار و پانصد سال تمدن و کتابخوانی

مهمانی دیشب خوب بود. کلی آدم جدید با ملیتهای مختلف دیدم. مهمانی خیلی شلوغ بود و به سختی داخل سالن جای نشستن پیدا کردیم. در نتیجه نشد با همکاران معدودی که آشنا بودند دور هم باشیم. همراهم ولی یک همکار جدید بود. یک خانم اندونزیایی که مدیر دفتر اندونزی بود. 

یکی از آشنایان این خانم مدیر، یک آقای مهندس خیلی مسن و بسیار مودب رومانیایی بود که با لهجه اما خوب فارسی حرف می زد و سالها در ایران از شمال تا جنون و شرق و غرب کار کرده بود. 

با هیجان هم چندین بار تاکید کرد که روز بیست و دو بهمن پنجاه و هفت در تهران بوده! این آقای محترم خیلی به فرهنگ ایرانی احترام می گذاشت. مثالی که در تایید اصالت فرهنگ و قابل احترام بودن ایرانیها زد، عرق شرم بر پیشانیم نشاند. چرا؟ عرض می کنم!

گفت که سالها در کوه و کمر و دشت و دمن کار کرده، اما پسر بچه های چوپان ایرانی برایش خیلی خاص و متفاوت بوده اند. چون وقتی گوسفندانشان را برای چرا می برده اند خودشان هم می نشسته اند و کتاب می خوانده اند. گفت هیچ جای دیگر دنیا این را ندیده! خیلی کیف کرده بود. بعد هم رو به همکار آلمانیش گفت این فرهنگ قابل احترام است. بی خود که دو هزار و پانصد سال تاریخ و فرهنگ و تمدن ندارند! و من به سرانه ی مطالعه مان فکر کردم و لبخند تلخ زدم.

دوست داشتم ولی با آن پسر بچه های چوپان حرف می زدم. آقای همکار محترم می گفت این چوپانهای با فرهنگ، خیلی هم خونگرم و کنجکاو بوده اند و با دانش محدود انگلیسی شان سعی می کرده اند با تیم اجرایی شان ارتباط برقرار کنند. باید می دیدید با چه احترامی تعریف می کرد! در اینجا جا دارد برای آن چوپانهای با فرهنگ و قابل احترام برای ساختن چنین تصویری در دهن آقای همکار تشکر کنم و برایشان آرزوی موفقیت و شادی داشته باشم. 

ضمنا سفرم به سلامت! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩
تگ ها :

پایان سال پر داستان

دیروز وقتی داشتم برگه های فایل را مرتب می کردم دیدم که امروز برای کنفرانسی! ثبت نام کرده ام. اصلا یادم نبود چون ماهها پیش بود. به منشی یادآوری کردم که نیستم. برگشتنی هم با آنهایی که دیگر نمی دیدم خداحافظی کردم.

چند دقیقه بعد رسیدنم به خانه، خانم منشی زنگ زد و گفت رییس اشتوتگارتی و مشاور آمریکایی حتما باید با من فردا تلفنی صحبت کنند و پرسید کی می توانم نیم ساعت تلفنی حرف بزنم. متعجب گفتم برنامه ی عصر برایم چندان جذاب نیست و به احتمال زیاد برمیگردم شرکت. امروز دوان دوان، راس ساعتی که اعلام کرده بودم خودم را به شرکت رساندم. رییس اشتوتگارتی تلفنش به منشی وصل شد. منشی گوشی را برداشت و گفت سیمون (رییس اشتوتگارتی یعنی) شیث هنوز نیامده آمد می گویم تماس بگیرد. از خنده روده بر شدم گفتم من شیثم! سیمون تلفنش را جواب نداد وصل شد به تو. کلی خندید و گفت هر وقت برایت اوکی بود برو آفیسش.

رفتم. خبر و موضوع گفتگو بسیااااااااااااار دور از انتظار من بود. فکر می کردم موضوع یک پروژه ی جدید است ولی گفتند که پروژه ای که انتظارش را داشته اند نبرده اند. پس موضوع چه بود؟!!! ال.جزا.یر!!!

رییس اشتوتگارتی فکر کرده بود حالا که من برای سال بعد پروژه دارم و رییس جدید به عنوان رییس من، علاقه ای به ادامه ی این پروژه ندارد و قرارداد هنوز فسخ نشده و کارفرما هنوز عجییییب صبور است!!!! این موقعیت به مشاور داده شود چرا که احتمال ویزا گرفتن او بیشتر است. بدون هیچ مقاومتی مدارک و اطلاعات موجود را منتقل کردم و برایش آرزوی موفقیت کردم. چند بار هم تاکید کردم که آنها با رزومه ی من خوشحال بوده اند و با رزومه ی تو سوپر خوشحال خواهند بود. واقعا به نظرم برای رفع مشکلات پروسس از من با مهارت تر است و خب آقا هم هست. 

و به این ترتیب در آخرین روزهای کاری سال، داستان من و الجزا.یر - اگر کارفرما موافقت کند که احتمالش زیاد است - تمام شد. ال.جزا.یر از روز اول پروپوزال نوشتن تا امروز برای من مصداق بارز بازیهای پنهان در پرده بود. داستانی که دوستش داشتم و از پایانش- اگر همین باشد که پیشنهاد شده- هم خوشحال و راضیم. 

چه سالی بود این دو هزار و چهار ده!!! بعد هم فیش ماه آخر و نامه ی افزایش حقوق سال بعد را گرفتم. با اولی خوشحال شدم و با دومی قدری دلگیر اما خب سال گذشته سال خوبی برای شرکت نبوده. خلاصه یک مقدار توجیه کردم داستان نامه ی دوم را.

فردا آخرین روز کاری سال میلادی جاری است. هورااااااااااااااااااااااااااااا

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧
تگ ها :

تازه کار

صندوقدار تازه کار به نظر می رسید. خیلی کند بود و با دقت و به آهستگی کار می کرد. در عرض چند دقیقه ای که منتظر بودم دیدم که: 

از یک لباس فروخته شده - مغناطیس جلوگیری از دزدی -را جدا نکرده بود. خریدار در خروجی توسط گارد فروشگاه متوقف و برگردانده شده بود. خریدار مجبور شد کلی مجدد توی صف بایستد.

یک نفر دو سه تا کوپن تخفیف را همزمان ارائه داد و صندوقدار جوان، همه را قبول کرد. من هم آن کوپنها را دریافت کرده بودم، روی هر کدام نوشته شده بود قابل استفاده ی همزمان با سایر کوپنهای تخفیف نیست!

به خریدار ساعت، گفت که مگر می شود پول کوتاهی بند ساعت را ما بدهیم؟!! در صورتی که فروشنده ی ساعت خودش گفته بود فاکتور کوتاهی بند را بیاورید پولش را می دهیم.

به خانم دیگری هم که می خواست لباسی را پس بدهد گفت تعویض ممکن نیست!! آن خانم دیگر هم که کلی توی صف ایستاده بود جوش آورد که باید پس بگیرید و من بعد این همه صف ایستادن نمی روم یک صندوق دیگر دوباره از اول صف بایستم. صف صندوق مربوطه هم، مرتب طولانیتر می شد و صندوقدار جوان با دیدن مشکلات احتمالی پیش رو بیشتر هول می کرد. همکارانش به یاری شتافتند و آخر سر زنگ زدند  رییسشان آمد و سریع کار همه را راه انداخت. به نفرات اخر صف هم گفتند بهتر است به صندوق یک طبقه ی دیگر مراجعه کنند.

امیدوارم در دریافت و پرداخت پول اشتباه نکرده باشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦
تگ ها :

شکلات برای منشیها؟!!!

یکی از چیزهایی که دلیلش برایم نامعلوم است، شکلات هدیه دادن تماممم مدیران، رییسها و مدیران پروژه ها به تماممممممم منشی هاست. بخش ما فقط دوازده نفر منشی دارد!!!! از یک بازه ی خاص قبل از پایان سال، این فرآیند شروع می شود و تا روز آخر کاری ادامه دارد!!! یعنی در این بازه ی زمانی، هر روز روی میز منشیها چند تا جعبه شکلات زیبا مشاهده می شود که کمتر پیش آمده با دیگران تقسیم شوند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
تگ ها :

سه سال فراق

سه سال گذشته آقاجانم! سه سال است جایت در دنیای ما خالی است. سه سال است درد نبودنت همراه هر روزه ی ماست. سه ساااال! باید با این درد تا همیشه سر کنیم! تا همیشه! 

ای درد ای یادگار!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
تگ ها :

آخرین روزهای سال

هفته ی بعد آخرین هفته ی اشتغال روی پروژه ی اصلی فعلی است. هم پروژه ای از این تغییر خوشحال نیست. می گوید که حجم کاری که باید تنهایی انجام بدهد خیلی زیاد است؛ البته این برای مدتی خواهد بود و بعد آن می رسد به کارهایی که تخصص خودش است و اگر من می بودم هم نمی توانستم کمکی بکنم.

چند روز پیش شنیدم که رییس سابق اشتوتگارتی به عنوان مدیر پروژه داشت به رییس جدید همین را می گفت که شیث برود روی پروژه ی جدید، فلانی دست تنها می شود و ما نفر می خواهیم و ... رییس جدید آهسته حرف می زد جوابش را نشنیدم!

هفته ی بعد جشن پایان سال است که یک مراسم مهم در شرکت تلقی می شود. اصولا آدمها سعی می کنند در این جشن شرکت کنند چون به قولی در مقیاس دویچی بریز و بپاش زیادی دارد و ما در کنار هم، پایان یکسال همکاری و موفقیت حاصل شده در گروه ف را جشن می گیریم. از گروه سابق ما تنها من در جشن شرکت می کنم!!! بقیه با اینکه هر سال با شوق می رفته اند امسال با کراهت می گویند که برایشان جذابیتی ندارد! همکار نیمه هم شرکتی که خواهد آمد معتقد است اینها به خیال خودشان دارند دسته جمعی اعتراض می کنند اما فقط خودشان یک مهمانی خوب را از دست می دهند و برای هیچ کس اهمیتی ندارد اینها چرا نیامدند. به نظرم درست می گوید! عجیبند این آدمها! ظاهرا فقط من از ادغام خوشحالم که البته کاملا قابل پیش بینی بود. من در جمع آنها متفاوت بودم - از نظر نوع تجربه ی کاری - و حالا به قول یکی از همین همکاران سابق، در گروه جدید موقعیت بهتری دارم چون رزومه ام برای این گروه مناسبتر است. حالا بماند که این گروه سابق الذکر خودشان برای پیوستن به گروه جدید مقاومت می کنند!!!! امسال واقعا پایان سال میلادی برایم معنی پایان سال کاری دارد. مطمئنم دو هزار و پانزده سال خیلی خوبی خواهد بود. منتظرم که بیاید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
تگ ها :

 

یکی از مشکلات من و جماعت اینجایی این است که وقتی می گویم ساری فکر می کنند عذر خواهی می کنم. بابا جان من دارم ابراز تاسف می کنم، به احساساتتان احترام می گذارم، عمرا اگر من برای اشتباهات نکرده ام عذرخواهی کنم! من اگر بخواهم پوزش بطلبم از یک کلمه ی دیگر استفاده می کنم!! ساری همان توت میر لاید شماست آی دویچها!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱
تگ ها :

نگاه جالب

مشاور آمریکایی مان چند روز پیش در باکس مجاور با خانم منشی حرف می زد و من می شنیدم که دارد از همسرش تعریف می کند که خیلی خوب و مهربان است و او مرد بسیار خوشبختی است که با چنین بانویی ازدواج کرده. این چندمین مورد بود که اینجا تعریف آقایان از همسرانسان در نبود خانمها را شنیده ام. گفت به نظرش در ازدواج اینکه مرد به کمک همسرش بتواند به مرور زمان انسان بهتری بشود واقعا خوشبختی بزرگی است. گفت همسر من در این مورد خیلی به من کمک کرده و ممنونش هستم. معتقد بود خانمی که همسرش را برای بهتر شدن شدن کمک کند و موفق هم بشود - نکته ی اصلی همین بود که یعنی از در درست دربیاید- هم ازدواج موفقی داشته. گفت اگر همسرم نبود من از آنچه حالا هستم خیلی بدتر بودم. 

گفت هر دویمان منتظریم که بچه ها زودتر مستقل شوند و ما مثل قدیمها باز برنامه هایی دو تایی داشته باشیم. از حالا هم برایش فکر و برنامه ریزی می کنیم. 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٠
تگ ها :

رییس

در جلسه ی معارفه ی ما و بخش بزرگ جدیدمان رییس جدید در ادامه ی معرفی من گفت ضمنا شیث مهندس فرآیند است و اگر کسی سوال فرآیندی داشت می تواند از او بپرسد. من تعجب کردم به نظرم عجیب بود حرفش.

چند روز بعد، اولین نفر آمد. مشکلشان را توضیح داد. یک سایزینگ ساده بود که محل اختلاف شده بود به خاطر بار مالی. 

بعد آنهم هر از گاهی سوال این تیپی بوده. امروز باز یک نفر دیگر سوال داشت، آمد برایم فرآیندشان را توضیح داد. دست بر قضا هم رییس داشت رد می شد. رییس جدید وقتی می بیند آدمهای گروههای دیگر می آیند و از من، سوال می پرسند خوشحال می شود یک کمی هم خوشحالی اش را نشان می دهد. مثل باباهایی که به سواد بچه هایشان در جواب دادن سوالات علمی سایر بزرگترها افتخار می کنند. 

من هم البته خوشحال می شوم چرا که فرآیندهای مختلف و نوع کارهای دیگر گروهها را می بینم و شبکه ی حرفه ای ام را هم گستره تر می کنم. علاوه بر اینکه کمی کار تخصصی تر از کارهای این روزهایم انجام می دهم. کلا همه راضی اند از این همکارینیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
تگ ها :

پز دادن تعطیلاتی

همکار هندی بعد دو سال می رود هند که خانواده ی بزرگش را ببیند. خیلی ذوق زده است.

امروز گفت کار زیاد دارد چون سفر نزدیک است. من هم گفتم خوش به حالت! هم زودتر از من می روی خانه تان و هم دیرتر از من برمی گردی. 

خانم هم آفیسی پرسید آخیییی چند وقت است نرفته ای خانه تان؟ گفتم حدود پنج ماه. گفت چقدر می مانی؟ گفتم سه هفته!

همکار هندی خندید و گفت به من می گوید خوش به حالت!! گفتم خب نسبی است دیگر! بعد هم گفت به قول دویچها "ایش بین شادن فروه " (Ich bin schandenfroh). جدید بود یعنی یک چیزی توی مایه های "دلت بسوزه" ی خودمان! تا عصر هم هر بار رد شد با خنده تکرار کرد و خندیدیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸
تگ ها : زبان شیرین

 

سربرگهای پیشواز سال نو و متن دیفالت تبریک پیشاپیش سال نو را به انگلیسی، اسپانیولی، فرانسه و آلمانی ایمیل کرده بودند. در توضیح متن ایمیل یک راهنما هم نوشته بودند که برای کشورهای عر.بی و تر.کیه از نمونه ی شماره ی دو استفاده کنید آنها سال نویشان این وقت سال نیست فقط ایام خوشی را برایشان آرزو کنید یعنی پیوست فلانلبخند

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٧
تگ ها :

خشم و تجربه

آمد کنارم نشست چون من داشتم برای پروژه شان چیزی را با نرم افزار تخصصی مدل می کردم.

روی مانیتور اصلی- مجزا از لپ تاپی که من استفاده می کردم در آن لحظه- پیغام آمد که ایمیل جدید از رییس. من بی اعتنا به کارم ادامه دادم. بعد می دیدم. او چه کرد؟ بلافاصله ماوس را برداشت و ایمیل مرا باز کرد و وقتی دید ایمیل به همه ارسال شده نفس راحتی کشید. هنوز هم با یادآوری اش پر خشم می شوم. متعجب نگاهش کردم و گفتم کی به تو اجازه داد ایمیل مرا چک کنی؟ قرمز شد و از آن لبخندهای حال به هم زن تحویلم داد. دلم می خواست فریاد بزنم برو از جلوی چشمهای من دور شو و حالا حالا این طرفها پیدایت نشود بی شعور! اما نمی دانم چرا صبوری کردم. ملاحظه ی حضور هم کار هم باکسی را کردم. فکر کردم خشمم به مرور فروکش می کند. مدل را انجام دادم و رفت. 

چند روز بعد یک گفتگویی بین من و آن احمق صورت گرفت. آتش خشمم را تندتر کرد. چون در جواب جمله ی بی منظور من گفت که به کار کسی کار ندارد و خودش محور هستی است و خیلی خودخواه است یعنی که تو فضول کار مردمی. خواستم باز جوابش را بدهم که بلهه و فضول و حسود دیگران در حدی که ایمیلهایشان را چک می کنی. باز هم خشمم را خوردم. گفتم این موجود بدبختی است. صدایم را بقیه می شنوند و آبرویش می رود. باز هم ملاحظه ی بیش از اندازه! 

داستان را برای دوست همکارم گفتم. گفت کاملا حق با من است و این بشر شعورش پایین است و سخت نگیرم. همه هم می دانند شعور درست و حسابی ندارد و ترسوست و ال و بل. 

گذشت تا دوباره در جواب ایمیل من که اطلاعات مدل را بنا بر درخواست لید پروژه برایش در سی سی فرستاده بودم باز ابلهانه و بی ادبانه نوشت ...

مدل خودم مودبانه جواب دادم و طوری نوشتم که بفهمد عصبانی ام، سی سی به همه مثل خودش. تا چند ساعت هم عصبانی بودم. پایین ایمیل هم از لید خواستم اگر تغییری لازم بود اطلاع بدهد یعنی که تو هیچ کاره ای.

فردای آنروز دوست همکارم آمد و گفت ایمیل عصبانی مرا دیده. گفت کاملا حق داشتی ولی کاش ایمیل نمی زدی. گفتم تو ایمیل او را ببین بعد مرا نصیحت کن. جواب های هوی است! گفت شیث! فراموش نکن ما هم خانمیم و هم خارجی. خیلی از این آدمها به سابقه ی ایمیلهای تبادل شده نگاه نمی کنند که بفهمند داستان چه بوده؟! فکر نمی کنند این بشر احتمالا کای کرده که مستحق فریاد بوده! می بینند تو خشمگین جواب داده ای و به تو برچسب می زنند. ضمنا از من نشنیده بگیر ولی فلانی امروز صبح داشت در مورد تو به لید پروژه بد می گفت. می گفت قبلا هم تو بی دلیل  تندی کرده ای. داستانی که شنیده بود را گفت!! دهانم از تعجب باز ماند. گفتم تو باید سابقه داستان را بدانی و تازه بی دلیل هم نبود تندی من! و برایش تعریف کردم که چند روز متوالی چه کرده بود و عذر نخواسته بود و .... گفت این بشر دارد علیه تو جو سازی می کند. نه که آدم بدی باشد چون نمی داند از کجا خورده، آدم ضعیف و ترسویی است و از این برخورد تو هم دلخور شده. باز هم چون نمی فهمد چرا؟! با او صحبت کن شفاف. حتما صحبت کن! وقتی حرف بزنی باکسهای اطراف هم می شنوند آنوقت او نمی تواند در نبودت علیه ات سمپاشی کند چون دیگران یک سابقه ی ذهنی دارند. اگر حرف نزنی این آدم کاری می کند که برای تو گران تمام شود.

سخت بود ولی رفتم و بهش گفتم آمده ام حرف بزنم اول در مورد ایمیل. آنقدر خود شیفته است که فکر کرد رفته ام عذرخواهی. اول حالی اش کردم که جواب های هوی است. نتوانست دفاع کند حق داشتم. گفت ولی من نوشته بودم لطفا این تغییر را بده. گفتم اگر نوشته بودی آن جواب را نمی گرفتی. خواستم ایمیلش را باز کند. باز کرد و دید حق با من است. گفت ولی منظورم این بوده! گفتم منظورت را من بعد بنویس و حواست را بیشتر جمع کن که منظورت را درست بگویی دقت کن با کی باید چطور حرف بزنی. دوم من از آنروز که ایمیل مرا چک کردی از تو  دلخور و بی اندازه خشمگینم. نمی توانم ببخشمت. سکوت کرد. باز حرف را به ایمیل اخیر کشاند. گفتم ببین ایمیل تمام شد. دارم در مورد رفتار اشتباهت حرف می زنم. گفتم من ملاحظه کردم آنروز ولی تو حداقل می توانستی عذر بخواهی. گفتم برو به هر کس که خواستی بگو چه کرده ای همه می گویند کارت صد در صد و خیلی زیاد اشتباه بوده. باز سکوت کرد و گفت من در این ایمیل... 

خدای من! نمی فهمید! با عصبانیت باکسش را ترک کردم و گفتم من هنوز منتظر یک عذرخواهی درست و حسابی هستم و دیگر هم حرفی با تو ندارم.

یک ساعت بعد ایمیل زد و گفت که شوکه شده بوده!!!! و داشته سعی می کرده در این فاصله هضم کند چه شده. رسما عذر خواسته بود برای اشتباهاتش که مرا رنجانده و گفته بود اگر کافی نیست بگویم تا مجددا حضوری عذر خواهی کند. جواب ایمیلش را ندادم.

اما در این تجربه درسی بود مهم که تصمیم گرفتم اینبار علاوه بر خودم برای سایرین هم بنویسم. اگر دلیل دلخوری را شفاف نکنید ممکن است برایتان گران تمام شود حتی اگر کاملا حق با شما باشد. من بعد آن گفتگو این حق را داشتم و دارم که در مورد اشتباهات مشابه اش به رییس یا مدیر پروژه شکایت کنم. حتی اعلام کنم من دیگر با چنین موجودی کار نمی کنم. او هم نمی تواند علیه من سمپاشی کند.

اما از آنروز تا امروز هنوز حالم جا نیامده خیلی سر این داستان انرژی گذاشتم و حتی بعد ایمیلش هم چندان بهتر نشدم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٥
تگ ها :

به حساب دیگری

رییس آمریکایی دیگر تسویه حساب کرده و رفته، شاید برای همیشه. کارت پرسنلی اش دست خانم منشی مانده چون مبلغ کمی پول در آن بوده. رییس گفته با بچه ها در کانتین قهوه ی بعد ناهار بخورید تا موجودیش تمام شود و بعد هم تحویل منابع انسانی بدهیدش. خانم منشی گاهی کارت را می آورد و بقیه به حساب رییس بزرگ سابق، بعد ناهار قهوه می خورند و اصولا هم در مورد آخرین صاحب کارت، خوشمزه بازی در می آورند.

امروز یک ایمیل باز هم از خانم منشی رسید که تسویه حساب آپارتمان رییس بزرگ سابق هم انجام شده و دویست یورو برگردانده شده لذا فردا در کافه رستوران فلان جا به بهانه بازی بایرن دور هم جمع می شویم و ته این دویست یورو را هم در می آوریم. گیرندگان ایمیل بچه های تیم ما، دوست صمیمی اش که منشی یک بخش دیگر است، پسران و همسرش!

من که نخواهم رفت اما بقیه گفتند می روند. عجیبند این آدمها. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٤
تگ ها :

کل کل

تجربه ی محدود این چند ساله ام می گوید آلمانیهایی که من شناخته ام اصلا اهل کل کل نیستند یعنی اصلا نمی فهند این رفتار را! 

اما ما یکی از روشهای تفریحمان کل انداختن است! 

گاهی کل کل یک قرار اعلام شده بین افراد است گاهی هم نه! 

گاهی مدتی طول می کشد که بفهمی دلیل بعضی رفتارها کل کل است! اما بعد کشف این موضوع، تازه قسمت با مزه ی ماجرا شروع می شود چرا که شما هم وارد بازی می شوید.

خلاصه خیلی ملت بامزه و پیچیده ای هستیم. شاید هم مشکل روحی روانی داشته باشیم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳
تگ ها :

دو زبانه

همکارم داشت با ذوق از برنامه ی سفر تعطیلاتش می گفت. می گفت که یک هفته می رود مالورکا و در رستوران لوکسی که برادرش مدیر عاملش! است غذای خوب و خفن مفتی می خورد. بعد هم آب دهانش را قورت داد و ما به این هیجان و قوه ی تخیل خندیدیم!

شروع کرد به مثال زدن چیزهای خاصی که در آن رستوران سرو می شود مثل یک قهوه ی خاص که یک مشرو.ب خاص کمی بهش اضافه شده و مخصوص بعد از ناهار است و گوشت یک نوع خو.ک خاص که خیلی خوشمزه است. گفت این حیوان را فقط با "مایس" پروارنده اند و برای همین مراقبتهای خاص خیلی لذیذ است ( به نظر او دیگر، بدیهی است این). 

از آنجایی که گفتگو انگلیسی بود من متعجب گفتم مگر خو.ک گوشت خوار؟!!!! هم هست؟!!!

او هم متعجب نگاهم کرد و گفت معلوم است که نه! 

من گفتم خودت الان گفتی موش می خورد! مایس جمع موش است دیگر!! متعجب نگاهم کرد که نه مایس گیاه است. بعد توضیح دادن فهمیدیم که کلمه ی آلمانی را وسط مکالمه استفاده کرده و دست بر قضا معادلش در انگلیسی معنی دیگری داشته. مایس به آلمانی معنی ذرت می دهد.

بعد هم کلی خندیدیم. گفتم من هم وقتی زبانها را قاطی پاتی می کنم از این اشتباهها احتمالا دارم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳
تگ ها :

تشکر!

جا دارد از تمام خانمهای شاغلی ـ مخصوصا مهندسها ـ که با کار کردن در محیط مردانه و انتقال حس و تجربیاتشان به مردهای زندگیشان درجه ی هشیاری و توجه انها را بالاتر می برند تشکر کنم. کار کردن با اقایانی که همسر ـ مادر یا خواهر مهندس داشته اند برای من همیشه اسانتر از سایرین بدون این نوع تجربه بوده. احترامی هم که این ادمها می گذارند متفاوت است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
تگ ها :

 

خیلی طول کشید که به مرحله ی تا حدی پایدار بدون توقع بودن برسند. حالا در این نقطه، هر حرکتی یا توجهی که بیشتر از صفر باشد دیگری را خوشحال می کند، مستقل از زمان و روش نشان دادن توجه! با اینکه همیشه به دیگری احترام گذاشته اند و این اصل بوده این بی توقعی هم قدری بر آن احترام متقابل افزوده! کمی پیچیده شد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
تگ ها :

داستان غم انگیز دانشجو

دانشجوی فوق لیسانسم جمعه ظهر رفت. قبل رفتن هم قول داد من بعد مرتب با من در تماس باشد و کلی هم برای کامنتها و راهنماییهایم تشکر کرد.

امروز ظهر زنگ زد! صدایش خیلی غمگین بود. گفت که جمعه در راه برگشت به شهرشان، شنیده که مادرش فوت کرده! گفت نمی دانم چه بکنم؟ تو بگو! من پسر بزرگم. برادرم هم نمی تواند برود. طبق سنت من باید آنجا باشم. گفت همسرش هم باردار است و تا یک ماه دیگر فرزدندشان به دنیا می آید. دو بچه ی خردسال هم دارند! 

گفت خیلی هم نگران پایان نامه است و می خواسته نرود اما نمی شود. گفت با رفت و برگشت یک هفته می روم و می آیم. به استاد راهنمایش هم پیغام داده بود. ضمن ابراز تاسف و همدردی گفتم به نظرم بهتر است بیشتر بماند. چون اگر برگردد و آرامتر نشده باشد مفید فایده نیست. گفتم چند ماه تا پایان ددلاین رسمی دانشگاهت وقت داری اگر برای خودت مشکلی نیست بیشتر بمان. گفت راست می گویی باشد! دو هفته می مانم اما قول می دهم  بعدش کارم را سریع پیش ببرم! 

بعد هم استاد دانشگاهش ایمیل زد و گفت برو و نگران نباش، ما درکت می کنیم. 

حالا باید برای ویزای کشورش اقدام کند! چون ملیت زادگاهش را پس داده و الان تبعه ی آلمان است! پس دادن پاسپورت کشورش را به مادرش نگفته بود که غصه نخورد. می خواست دفعه ی بعد که بعد پایان نامه رفت به مادرش بگوید!

امیدوارم موفق باشد در این روزهای سخت زندگی اش. غم انگیز است شرایطش اما کاری از کس دیگر بر نمی آید!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٠
تگ ها :

 

مشاور آمریکایی مان به اشتوتگارت می گوید town! و من می خندم.

من هم اوایل همین طور بودم و دوستان آلمانیم احساس می کردند شهر بزرگشان را دست کم می گیرم.

حالا دیگر مدتهاست که اشتوتگارت برای من city است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٩
تگ ها :

شاپو برای رییس جدید

رییس جدید آمده بود و داشت با من انگلیسی حرف می زد. رییس اشتوتگارتی داشت رد می شد که ایستاد و گفت فلانی! شیث آلمانی می داند انگلیسی حرف نزن راحت باش آلمانی حرف بزن! 

رییس جدید گفت می دانی من لهجه ی شوابیش غلیظی دارم، واقعا همینطور است. برایم آسانتر است که انگلیسی حرف بزنم تا آلمانی رسمی! تازه کمی هم دانش انگلیسی ام را مرور می کنم. بعد هم خندید و به حرفش ادامه داد. 

نگفت چون شیث زبان مرا نمی فهمد! 

خلاصه که من شخصا از ادغام در گروه  مادر، خوشحالم و آی لوک فوروارد تو شروع پروژه ی جدید!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٧
تگ ها :

 

بعضی آدمها تو را کجای دلم بگذارم اند!

دقیقا به همین معنی! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦
تگ ها :

گنگ

شباهت آدمهای جدید با آدمهایی که قبلا می شناخته ام خیلی زود بر من آشکار می شود. یک وقتهایی هست که این شباهتها خوشایندند یک وقتهایی هم نا خوشایند! فکر کن از دوستی دلخوری و بعد هی مشابه اش را می بینی! آدمی که شاید هفته ها ندیده ای.  نشانه اند اینها؟ چرا اینقدر گنگند؟! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
تگ ها :

مهربانی آدمها

آن چند ماه پیش که داستان بیماری و درد و دکتر رفتن من شروع شد خانم منشی یک پودر گیاهی قدیمی را توصیه کرد که باید از داروخانه می خریدم. همیشه وقتی داروخانه در دسترس بود یادم رفته بود. این چند روز پیش که باز درد برگشته بود و رفتم دکتر - باز هم گفتند مشکلی نداری- خانم منشی گفت فلان دارو را گرفتی آخر سر؟ گفتم نه اسمش یادم رفته. گفت بگیر بچه جان خیلی خوب است! به حرف بزرگتر گوش کن. گفتم باشد.

دیروز گفت که رفته بوده خرید و دیده فروشگاه مربوطه همان داروی طبیعی قدیمی بی خطر را دارد و برایم خریده که دیگر استفاده کنم و به امید خدا این درد گاه به گاه رفع شود. گفت فردا برایت می آورم. من هم کلی تشکر کردم. امروز آورد. کلی با خودم حالت گیری کرده بودم که پولش را چطور بدهم. خیلی راحت فاکتور و دارو را با هم آورد و روی میزم گذاشت و گفت اینقدر شده همینطور که این فاکتور نشان می دهد. چه خوب! فکر کن می خواستیم تعارف کنیم! و او آخر سر نگیرد و بعد من هی احساس دین کنم و هی سعی کنم محبتش را جبران کنم!!! باز هم کلی از مهربانیش تشکر کردم و بعد هم پول دارو را دادم. پنج سنت باقیمانده را هم به اصرار به من برگرداند و تمام شد. محبتش را فراموش نمی کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٤
تگ ها :

der lebt auf einem anderen Stern

دانشجوی فوق لیسانسی که سوپروایزرش بودم آخر این هفته قراردادش تمام می شود و بعد از کلی حرص و جوش دادن به من - در حدی که همکاران کامنت دادند بی خیال شیث کار تو که نیست! فردا ناراحتی قلبی میگیری خدایی نکرده- می رود که تا سه چهار ماه بعد حداکثر کارش را تمام کند و برگردد و ارائه کند. اگر بتواند! 

به قول یک ضرب المثل آلمانی روی یک ستاره ی دیگر زندگی می کند این بشر!

(der lebt auf einem anderen Stern)

نکته ی اول اینکه در این مدت همیشه این من بوده ام که دنبالش دویده ام که بیا بگو کجای کاری. بیا جلسه داشته باشیم، دانشجو باید به سوپروایزرش گزارش هفتگی بدهد!! کو گوش شنوا؟!

آنوقت با این کیفیت کار کرده: وقتی درفتش را چند روز پیش داد متعجب شدم. اولین فهرست پیشنهادی و تعریف کارهایش را نشانش دادم و گفتم این نصف کل است تازه تسکهای آخر انجام نشده اصل کاریها بودند! کلی جا خورد. فراموش کرده بود قرار بوده چه کار بکند! شش ماه قرارداد متعارفش بود، درخواست سه ماه تمدید داد ما هم یک ماه تمدید کردیم. قبلتر هم هشدارش را بهش داده بودم چون دو ماه غیبش زد و رفت دانشگاه که مدل سازی کند! بماند که من کلی تاکید کرده بودم وقتی من سفرم برو و گوش نکرده بود. در آن دو ماه هم من کلی تلاش کردم پیدایش کنم. بعد کلی جواب داد و گفت یک ماه امتحان دارد بعد مدلش را انجام می دهد. ایمیل هم زد که از امروز کار مدل را شروع کردم! یک ماه و پنج روز بعد رفتنش! 

حالا هم با این وضعیت کار کردنش چند روز است پیگیر مرخصی های استفاده نکرده است! ای رو دار! خانم منشی و رییس گفتند رسما چهار روز مرخصی گرفته. بماند که دو سه هفته هم مریض شده! و با گواهی نیامده! گفتم ایمیلهایش و خروجیش نشان می دهد که اگر بدهی مرخصی نداشته باشد طلب هم ندارد. آن دو نفر مانده بودند چطور بگویند که حرفش بی مورد است! امروز آمد سراغ خودم. برایش روشن کردم. گفتم اگر اشتباه می کنم بگو! گفت نه درست می گویی من در آن مدت درگیر امتحانها بوده ام و کار نکرده ام!!!! همینجوری پرسیدم!!!

درخواست دیگرش هم این بود که پنج شنبه و چمعه را نیاید چون باید اتاقش را تحویل بدهد. مخالفت کردم! گفتم ماکزیمم نصف روز جمعه را! بعد هم خانم منشی گفت که باز پیگیر مرخصی شده. خواست ایمیلهای دانشجو را برایش بفرستم که مبنا قرار دهد و در سیستم برایش مرخصی ثبت کند چرا که منابع انسانی ممکن است پیگیر شود و ما باید مستدل عمل کنیم. دوست نداشتم این کار را بکنم ولی دیدم خب خودش تایید کرده که کار نکرده. فرستادم. خانم منشی حساب کرد منفی سیزده روز مرخصی!

حالا این دانشجوی نمونه، امروز یک سوال جالب هم داشت: الان برای کار   در اینجا اپلای کنم یا وقتی  پایان نامه را تحویل دادم؟!! گفتم ببین الان نظر نسبت به تو مثبت نیست. تو ثابت کرده ای در مدیریت زمان ضعیفی، اگر چه سعی کرده ای در کاری که انجام داده ای خیلی خوب باشی، مسیر را گم کرده، یک وقتهایی اشتباه رفته ای و نپرسیده ای!

گفت خودم هم فکر کرده بودم بعدا اپلای کنم بهتر است!!!

جالب توجه است اینکه این آدم سی و نه ساله است و به قول خودش هیچ وقت کار حرفه ای نکرده، همیشه فقط درس خوانده!! تا سی و نه سالگی! چند تا هم لیسانس و فوق لیسانس دارد!!!!!!

داستانی داریم! این مدل داشجوی ارشد تا به حال ندیده بودم! 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
تگ ها :

مشاوره

خانم همکار بسیار قد بلند چند باکس آنطرفتر، با برگه ای در دست در آستانه ورودی باکس ما ظاهر شد و با شک گفت من سوالی دارم اما مطمئن نیستم از درستی پرسیدنش از تو! من فکر کردم مثل بعضیهای دیگر سوال فرآیندی دارد. گفتم من سعی می کنم کمکت کنم. بفرمایید!

نزدیکتر آمد، برگه را نشانم داد.  نقشه ی بخشی از شهر بود! گفت من هفته ی بعد می روم ماموریت عربس.تان. به من گفته اند باید عبایا بپوشم. پرس و جو کرده ام و گفته اند در این محدوده یک فروشگاه هست که لباسهای اسلامی می فروشد. می دانم شما اینطور لباس نمی پوشید اما گفتم شاید تو ایده ای داشته باشی که کجاست؟ فقط می دانم پشت ایستگاه قطار است.

گفتم که در آن نزدیکیها یک سوپر بزرگ ترک هست و یک لباس فروشی هم در اطرافش اما مطمئن نیستم همان باشد. اسم و آدرس سوپر را بهش گفتم. گفت می ترسد برای قد بلندش سایز مناسب پیدا نشود چون بهش گفته اند باید لباسش مماس بر زمین باشد. برایم جالب است که این آدمها چقدر برایشان مهم است که رفتار یا لباس پوشیدنشان حمل بر بی احترامی  به سنت و فرهنگ آن کشور نشود.

من رفتم جلسه، وقتی برگشتم آمد و گفت که بعد از صحبت با من رفته و عبایایش را خریده و برگشته. کلی هم خوشحال بود. گفت که تنوع در فروشگاه خیلی زیاد بوده و توانسته سایز مناسب را هم پیدا کند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱
تگ ها :