منفعت دو جانبه

رییس جدید که به نظر من آدم مثبت و محترم و خوبی است دیروز بعد از ظهر وقتی تمام باکسهای دور و بر خالی بودند - برای من این مهم بود که همسایه های بعضا کنجکاو در جریان صحبتهای ما قرار نگیرند- آمد و گفت که فکر می کند ویزای من هیچ وقت نخواهد آمد. گفتم من دوست ندارم اینطور بشود.

مکث کرد و گفت گاهی وقتها بعضی بدشانسیهای اینطوری پیش می آیند اما شاید خیلی هم بد شانسی نباشد!

گفت  بهتر است درگیر پروژه ی بزرگ و جدیدی که به احتمال زیاد می بریم شوی چرا که هم رزومه ی خوبی برای این پروژه داری و هم ...

امروز عصر حین رد شدن از جلوی باکس ما مکث کرد و گفت امضا شد!!! 

حالا با رییس موافقم، آن بد شانسی! در مقابل این مزیت برایم چندان محلی از اعراب ندارد. خوشحالم!

خلاصه که منت خدای را عزوجل که با این دل نازک ما چه کرد این چند وقت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠
تگ ها :

به رسمیت شناحته شدن

هر از گاهی سمینارهای داخلی داریم. من یکی دوبار رفتم آلمانی بود و البته کمی فهمیدم! امروز بعد از ایمیل سمینار جدید داخلی، یک ایمیل دیگر هم آمد که انگلیسی بود. ایمیل دوم گفته بود نظر به افزایش تعداد همکاران انگلیسی حرف بزن و درخواست این عزیزان، به صورت امتحانی سمینار به دو زبان آلمانی  و انگلیسی برگزار می شود. 

با اینکه موضوعش به نظرم خیلی برقی آمد ایمیل اعلام حضور در صحنه را فرستادم برای اینکه آمار پایین نباشد. ببینیم چه می شود!

اما این نشانه ی خوبی است که تعداد جمعیت غیر آلمانی  زبان، آنقدر زیاد شده که به عنوان یک گروه مجزا مورد توجه قرار بگیرند. 

بعد نوشت: سمینار خیلی جالب بود. این نظر تمام شرکت کنندگان بود. آنقدرها هم که من فکر می کردم برقی نبود. سمینار در مورد نقشه های انرژی و چگونگی استفاده از آنها بود. تازه فهمیدیم که نمی توانیم در مدارک رسمی تولیدی مان از تصاویر گو.گل ارث استفاده کنیم چون لایسنس اش را نداریم اما یک بخشی از شرکت، مسوول تهیه نقشه های مورد ما نیاز هستند. خیلی جالب بود خلاصه! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٩
تگ ها :

 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد   بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد      عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

شاعر : زنده یاد قیصر امین پور

 

دکلمه ی اول یک نوار سرود دبستانمان! زمان ما مدرسه ها گروه سرود داشتند، حالا را نمی دانم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧
تگ ها :

حس قدیمی

امروز یک روز ابری و بارانی است و من تا این لحظه در خانه بوده ام. به معلم آلمانی و منشی هم ایمیل زده ام و اطلاع داده ام که تشریف نمی برم چرا که پزشک محترم جمعه برای من استراحت تجویز کرد! 

تا صبح که بیدار شدم قصدم رفتن بود بعد فکر کردم یک وقت دیدی گفتند چرا آمدی و همین دردسر شد. این بود که ماندم. 

احساس الانم احساس بعد از ظهری بودنهای دوره ی راهنمایی است! چند سال گذشته؟!!! اووووووووووووه! پیر شدیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٦
تگ ها :

سختی تلفظ

خانم پرستار داشت اطلاعات مرا وارد سیستم می کرد. اسمم را بلند خواند و شروع کرد حرف به حرف گفتن و تایپ کردن. من هم همراهیش می کردم. با خنده گفت اسم سختی داری ها! گفتم خب برای شما جدید است برای همین سخت است، البته قبول دارم فامیلیهای آلمانی کوتاه و آسانند اما اسمها نه لزوما. گفت اسمهای آلمانی هم آسانند. گفتم نه! مثلا فردریکه ( به کسر ف، ر و دال) اسم سختی است. خندید و گفت بله خب فردریکه اسم سختی است!

ادامه ندادم که شما فرض کن من اسمم معادل فردریکه ی شماست که نیست خدایی! اسم به این آسانی! نیشخند

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٥
تگ ها :

فیلتر

تازگیها دارم چه خبر گوها را از دایره اطرافیانم حذف می کنم. اگر جز این دسته هستید از سراغ نگرفتن من یا از جواب گرم ندادن به چه خبرهایتان تعجب نکنید.

چه خبر گویان کسانی هستند که به قول خیلی هاشان چیزی برای تعریف کردن ندارند یا اهل تعریف کردن نیستند اما به شدت نسبت به زندگی شما کنجکاوند و پیگیر کوچکترین موضوعی که برایشان گفته باشید هستند. متاسفم ولی دیگر توان و حوصله ی چنین ارتباطاتی را ندارم. اگر بخواهم حرف بزنم گوش شنوا غیر شماها کم ندارم.

جالب اینجا بود که همین تازگیها یکی از همین دوستان چه خبر گو بعد از حال و احوال و چه خبر گفتن، گفت که من باید ممنون دوست خوبی چون او باشم که به من اهمیت می دهد و از حال و احوالم  و صد البته فلان موضوع سراغ می گیرد، به شوخی گفت البته. راستش یک زمانی ممنون بودم اما حالا نیستم. هر حال و احوال و سوال و جوابی را در راستای دوستی نمی دانم. خیلی وقتها متاسفانه دلیل حال و احوال، کنجکاوی غیر قابل کنترل آدمهاست نه محبتشان. فعلا بد بینم به این نوع ارتباطها!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٥
تگ ها :

ثبت تاریخی- درخواست اداری

امروز در یک جلسه اختصاصی از مدیر منابع انسانی خواستم حقوقم را زیاد کنند. رییس جدید گفت که همه کاره منابع انسانی است و گفت نمی گویم نرو چون برای من تغییر حقوق تو فرقی ندارد! رییس توصیه کرده بود صریح سراغ حقوق نروم. گفته بود یک چیزی را بهانه کن مثلا بگو جایم را دوست ندارم یا پنجره کج است! بعد آن هم بگو که فکر می کنی حقوقت کم است و از این حرفها. دیدم پیشنهاد بدی نیست. رییس گفت حدس می زند این راه جواب بدهد ولی تجربه ای ندارد چون خودش هیچ وقت فکر نکرده حقوقش کم است! گفتم خوش به حالت! 

کلی موضوعات را بررسی کردم و مدارک و گواهیهای کارهای قبلی را برداشتم و رفتم دفتر مدیر منابع انسانی. خودم از روندی که در مذاکره پیش گرفتم راضیم. توالی موضوعات و زمانی که برای هر کدام گذاشتم به گمانم خوب بود. اول می خواستم درخواست انگلیسی حرف زدن بکنم ولی بعد نظرم عوض شد.

بعد چاق سلامتی رییس مربوطه متذکر شدند که آفرین که آلمانی حرف می زنی! آلمانیت هم خوب است پس بند آخر قراردادت را محقق می کنی ( مکالمه در آفیس و بهبود آلمانی). با خودم فکر کردم چه خوب شد درخواست انگلیسی حرف زدن نکردم! 

این هم که قرارداد و ضمایمش را دیده بود برایم مثبت بود. بند آخر قراردادم هم همین نکته را دارد یکی از وظایفم بهبود آلمانی در حد توانایی ارتباط برقرار کردن با همکاران تعریف شده. اگر چه اول کار از این بند ناراضی بودم، این بند عجیب- چندین نفر به من گفتند این بند خیلی عجیب است-  چند بار مرا از شرایط دشوار نجات داد؛ چون وقتی از کم بودن دانش تخصصی آلمانی ام به بهانه جویی ایراد گرفته شد ارجاع دادمشان به همان بند! 

خلاصه که  رییس اچ آر گفت حق دارید و من می نویسم که برای سال بعد لحاظ شود. از مدارک جدیدی که برده بودم هم کپی گرفتند و در پرونده گذاشتند. اصرار هم نکردم چون به نظرم محلی از اعراب نداشت. محض محکم کاری هم گفتم پول برای من همه چیز نیست اما فکر می کنم حالا زمان مناسبی برای طرح این درخواست است. ایشان هم گفتند حرفتان متین است من کاملا درک می کنم! باید دید! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢
تگ ها :

همسایه و رفیق قدیمی

همکار یونانی الاصل که از وقتی ما به بخش جدید آمده ایم ماموریت بوده و تا به حال من را ندیده بود آمد که به قول بچه ها به هم باکسی من که یک آدم قدیمی معروف است سر بزند.

وارد شد و به هم کار گفت همکارمان جدید است؟ بلند شدم و خودم را معرفی کردم. مثل همه ی بقیه، اسمم برایش سخت بود. تابلوی جلوی ورودی را نشانش دادم. خیلی زود یاد گرفت. چندین بار هم محض محکم کاری تکرار کرد. بعد گفت خب کجایی هستی؟ گفتم ایران. گفتم کجا؟ باز تکرار کردم. با تعجب نگاهم کرد و گفت کجای دنیاست؟ هم باکسی به یاری شتافت و گفت زی ایست پرزقین! آقای یونانی گفت آخ زو!!! از اول می گفتی! من پرشیا را می شناسم اما این ایران که گفتی برایم غریب بود. خب پس ما دوستان قدیمی هستیم. من متعجب نگاهش کردم. گفت خب ما و شما دو تمدن قدیمی هستیم سه چهار هزار سال همسایه و اینها بالاخره یک رفاقتی هم بینمان شکل گرفته در این مدت. گفتم آها!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
تگ ها :

 

رییس امروز آمد و پرسید ببینم تو می توانی تنهایی سفر کنی؟ گفتم بله چرا که نه؟! چطور؟ گفت در بعضی کشورها خانمها نمی توانند بدون اجازه همسر یا پدرشان سفر کنند پس اجازه لازم نداری؟! گفتم نه! گفت آها! بعد هم ایستاد و کلی در مورد ایران و تفاوتش با کشورهای همسایه حرف زد. یک جا هم ایران و عراق را کنار هم گذاشت که من خوشم نیامد و کامنت دادم که حداقل این دو تا کشور در یک پارامتر اساسی ای به اسم امنیت با هم زمین تا آسمان فرق دارند. کلی باز مجبور شد تصدیق کند که بله بله اما خیلی از آدمهای قوی از کشورتان خارج می شوند و بر نمی گردند. گفتم خیلیها قصد برگشت دارند. گفت من خیلیها را دیدم که می گفتند برمیگردند اما هیچ وقت برنگشتند. گفتم باید ببینی هدف از برگشت یا ماندن چیست. من و خیلیهای دیگر بر میگردیم، ریشه های ما آنجاست اما وقتی برمیگردیم که قویتر باشیم که بار بزرگتری را بتوانیم به دوش بکشیم. گفت موفق باشید! 

فکر کنم جمع بندی اش این شد که دارم شعار می دهم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
تگ ها :

 

سحر کرشمه ی چشمت به خواب می دیدم     زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است

حافظ جان

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
تگ ها :

داستان عشق: عشق ناتمام

دوست قدیم دوران دانشجویی ام مهمانی داشت.  با اینکه کم می بینمش آنقدر به من اعتماد دارد که اسرارش را بگوید. یک نوع دوستی خوب بینمان است. در مهمانی مربوطه هم صحبت من، یک دوست دیگر میزبان بود. 

همانکه  نتوانسته بود به دوستم- میزبان- بگوید دوستش دارد! با اینکه اروپایی است و من به شخصه فکر می کردم این مشکل را شرقیها بیشتر دارند. وقتی که دوستم منتظر بود نشنیده بود دوستت دارم را. حتی در جواب سوال غیر مستقیمش شنیده بود دوستی شان معمولی است! دوستم مدتها غمگین بود. به قول خودش شکسته بود، اما خودش را ساخت و دوباره سرحال شد. با آن دوست هم قطع رابطه نکرد! گفت خب دوست داشتن زوری نیست در حد دوست معمولی دوستم دارد!  البته همه می گفتند دیوانه وار دوستت دارد! من آن وقتها با هم ندیده بودمشان ولی دیده بودم دوستان همکارش سر به سرش می گذارند.  می دانستم از این که همه در موردشان حرف می زنند و فکر می کنند بینشان چیزی هست ناخشنود است. همین ناخشنودی هم باعث شده بود بپرسد و جوابی که شنیده بود دور از انتظار بود. امروز می دیدم که پسرک چقدر با خودش درگیر است! هنوز هم بعد شاید بیشتر از یک سال درگیر بود. دلش را نمی توانست پنهان کند. من می دیدم! وقتی از دوست میزبان حرف می زد، وقتی از او تشکر می کرد، در هر حرکتش دوستت دارم را می دیدم حتی دوست داشتن تنها هم نبود چیزی فراتر بود. اما نگفته بود! وقتی که باید می گفت نگفته بود و داشت رنج می کشید!

امروز یاد تمام عشقهای بی سرانجام خوش بودم. یاد تمام لیلی هایی که مجنونشان نا امیدشان می کند. مجنون بعد از نا امید کردن لیلی را ولی ندیده بودم. امروز دیدم! دوست داشتم به پسرک بگویم چرا نگفتی؟؟؟؟! حال خودت را ببین!

اما نمی شد گفت. به قول شاعر زبان در کام کشیدیم و هیچ نگفتیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
تگ ها :

 

برای بار چندم به کنسولگری زنگ زدیم. هنوز هم برای من عجیب است که چرا باید برای ویزا با کنسولگری تماس بگیریم!

دفعه های قبل که خودم زنگ زده بودم هیچ کس اسمش را نگفت. من هم چون می دانستم عرفشان نیست نپرسیدم. 

چند روز پیش خانم منشی مامور شد زنگ بزند. آقای آن طرف خط راهنمایی کرد اما هر چه اصرار کرد اسمش را نگفت! گفت من وظیفه ام نبود اینها را بگویم خواستم کمکتان کنم.

امروز بعد از کشف یک اسم از آژانس مسافرتی اقدام کننده باز زنگ زدیم به این امید که اطلاعات بیشتری کسب کنیم. اسم را که گفتیم طرف گفت خودم هستم. به گمانم همان فرد بود. باز آخر گفتگو گفت یادتان باشد از من چیزی نشنیده اید! برایم خیلی عجیب بود! 

کارفرما مامور پیگیری شده. پیشنهاد همین بود بگویید کارفرمایتان از کشور مقصد پیگیری کند. بماند که خیلیها معتقدند جواب اگر مثبت بود باید تا به حال می آمد و من معتقدم اگر منفی بود باید می آمد و تازه دلیلی برای جواب منفی وجود ندارد. 

باز هم صبر می کنیم. خیر باشد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٦
تگ ها :

زبان آموزی در جلسه

با جف - مدیر پروژه ی آمریکایی مون - جلسه داشتیم. زبان جلسه آلمانی بود. جف طبق معمول عکس العملهای من رو زیر نظر داشت. من هم در جواب سوالهاشون انگلیسی حرف می زدم و با مزه اینکه بعد جواب من، چند دقیقه همه باز انگلیسی حرف می زدند و بعد باز می شد آلمانی.

جف یک اصطلاح گفت و بلافاصله رو کرد به من و گفت فهمیدی؟ گفتم حدس می زنم معنیش رو. بعد هم در یک حرکت خودجوش بلافاصله شروع به توضیح دادن کرد. گفتم پس حدسم درست بود. من و بقیه همکاران دویچ یک سمت میز بودیم و جف روبروی ما. بعد رو کرد به دویچها و گفت گویا برای شماها هم جدید بود. هر دوشون گفتند بله ما هم نشنیده بودیم! جف گفت چقدر جالب! این اصطلاح شاید مال نسل ماهاست و برای شما جوونها نا آشناست! 

اصطلاح این بود: Du bist aus dem Schneider

یعنی خطر از بیخ گوشت رد شد یا همچین چیزی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٥
تگ ها :

مناسبت امروز

اینترنشنال بودن محیط کار را دوست دارم. 

همکلاسی انگیسی کلاس زبان که همکار بخش دیگر هم هست امروز با خودش شیرینی آورده بود. طعمش آشنا بود برای من چیزی شبیهش داریم ما هم . خودش هم درست کرده بود!

مناسبت اش؟ 

توضیح داد قرن شونزدهم- اگر درست یادم باشد- یکی می خواسته مجلسشان را منفجر کند و موفق نشده و این آن مناسبت است که جشن می گیرند و این هم شیرینی مخصوصش است. قابل توجه سمپا.دی های قدیمی. یادتان هست دیگر؟ من گفتم اااا گای فاکس؟! کلی ذوق کرد و گفت بلههههه. تو از کجا می دانی؟ 

از این جماعت اروپایی هیچ کس نمی دانست. خلاصه من و ریچارد - همکلاسی انگلیسی - با هم توضیح دادیم مناسبتش را. شعرش را هم من خواندم! ریچارد کلی متعجب بود از این همه اطلاعات!! پنی فور د گای پنی فور در گای، پلیز تو ریممبر، د فیفث آو نومبر!!! البته اعتراق می کنم که گفتم به جای نوامبر، دسامبر. به نظرم وزن شعر هم جورتر بود که ریچارد کامنت داد البته الان ماه نوامبر هست. فردی که می خواست مجلس را نابود کند گای فاکس نام داشته و بنا بر متن کتاب زبان سندی و سوی ما، بچه ها در این روز یک عروسک کاهی به عنوان نماد گای فاکس درست می کنند و بر گاری می نشانند و در شهر می گردانند و شعر فوق را می خوانند و از مردم- عابران- برای فاکس بیچاره پول جمع می کنند. تاریک که شد هم آدمک را آتش می زنند. پولها را هم یادم نیست چه می کنند!

این هم از حکمت  الملل ما! 

سو قصد نافرجام را بعضی ملتها جشن می گیرند. خب اگر طرف موفق می شده کل مسوولین مملکتشان را از دست می داده اند! کشور نجات پیدا کرده. نگاه جالبی است.

این پایین هم عکس تریکل تافی یا همان شیرینی مخصوص این روز را جهت تکمیل انتقال اطلاعات می گذارم. البته که عکس از شیرینی ریچارد نیست و از نت یافته شده:

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤
تگ ها :

ثبت در تاریخ شخصی

 speechless 

کافی بود برای تایید موفقیت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢
تگ ها :

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

سعدی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢
تگ ها :

 

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند     فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی         دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟

مولانا

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
تگ ها :

دو پایان در یک روز

چله ی دوم تمام شد و پایانش اصلا حس و هیجان پایان چله ی اول را نداشت. مفید بود ولی، شک ندارم.

امتحان آن دوست را هم تمام کردم، آخرش هم کمی تقلب رساندم. پاس کرده فعلا! اما لب مرز است! تمرین تحویلی دارد که نمره ی اضافی بگیردنیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱
تگ ها :

چله ی دوم-شب آخر

امشب آخرین شب از چله ی دوم است. اگر آسان بگیرم امشب تمام است و اگر کمی سخت گیرانه تر نگاه کنم فردا شب.

یک حس غریبی دارم حالا نسبت به این پایان! هنوز هم شک دارم به درستی اش. برای همین تصمیم دارم که بعد از پایانش یک کارهایی بکنم که اگر تصمیم غلطی بود کمی بهتر سازی صورت گرفته باشد. 

نمی فهمم چرا این حس غم را امشب تجربه می کنم. فکر می کنم به این چله ربط دارد ولی باز هم مطمئن نیستم چون خدا را شکر امورات دیگر زندگی روال خوب و معمولشان را طی می کنند. نشانه ها هم ظاهر نشدند همین شکم را قویتر می کند به درستی اش. مطمئنا دست آورد داشته اما هنوز به درستی اش شک دارم. امیدوارم نشانه ها را زودتر ببینم. شاید باید صبورتر باشم. شاید!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
تگ ها :

واکسن

ویزا نیامده هنوز، اما جمع بندی این شده که اگر جواب منفی بود باید زودتر از اینها می آمد. 

دیروز از خانم منشی خواستم کمک کند جایی که واکسن های لیست شده را می زنند پیدا کنم. گفت همکاران قبلا برای سفر به آفریقا واکسن زده اند و زنگ زد به مطب پزشکی که دیپلم بیماریهای حاره ای داشت! برای امروز وقت دادند و خلاصه رفتم.

وقتی داشتم به منشی خودم را معرفی می کردم دکتر آمد و کمی در مکالمه حضور داشت. به اتاق انتظار راهنمایی شدم. اینجا خیلی از پزشکان خودشان شخصا مریض را صدا و به اتاق کارشان راهنمایی می کنند. پزشک مربوطه بعد از چند بیمار آمد و یک اسم عجیب که برای من شبیه اسمهای چینی بود صدا کرد. من به نفری که قبل من رسیده بود نگاه کردم او به یکی دیگر. خلاصه هر کس فکر کرد شخص دیگری صدا شده. دکتر چند دقیقه تامل کرد و بعد به من اشاره کرد که لطفا همراه من بیایید. یعنی تا الان هم یادم می افتد لبخند به لبم می آید. قیافه ام دیدنی بود!

رفتیم و پرسید به کجا سفر می کنم و لیست واکسنهای کارفرما را چک کرد و دفترچه واکسنم را دید و پیشنهاد داد هپاتیت آ و ب را یکبار دیگر بزنم. گفت دو بار دریافت کرده ای اگر یک بار دیگر دریافت کنی برای سی سال موثر خواهد بود. گفتم باشد. سیییی سال! فکر کردم سی سال بعد اصلا زنده ام؟! اگر هستم کجای دنیا مشغول چه کاری هستم؟

در بخش مشاوره گفت ریسک مالاریا ندارد. گفت با خودت انتی بیوتیک ببر یک بسته اگر احیانا حس کردی عفونت داری مصرف کن- فکر کنید که پزشک، اینجا آنتی بیوتیک تجویز کرد!

گفت آب شیر نخور و گوشت را احتیاط کن اگر دیدی خیلی خوب پخته نشده نخور. همین! بعد هم واکسن زدم و برگشتم سر کار.

عجب دکتر باهوشی بود ولی! فکر کن بروی یک همچین دیپلمی بگیری با یک دوره ی آموزشی آن هم برای کار در آلمان! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
تگ ها :

تولید وطن

فیروزه پالتویی است که ژانویه پارسال در سفرم به وطن در حراج یک فروشگاه با قیمت بسیاااار مناسب خریدم. دلیل اسمش هم رنگش است. پارسال یک بار بیشتر نپوشیدمش. امسال ولی چند روزی هست که می پوشمش.

پالتوی خوش برش و خوش دوختی هم هست انصافا. 

این چند روزه هم کلی کامنت گرفته ام که خیلی زیباست! به به چه رنگی! به به چه شیک! 

در جواب کامنتها هم با افتخار گفته ام از وطن آورده ام! این است جنس ایرانی! و همه هم گفته اند به به! چقدر کیفیت بالایی دارد.

لذا جا دارد از تولید کننده ی این پالتوی زیبا تشکر کنم و برایش یک بازار داغ داخلی و بین المللی آرزو کنم. واقعا محصولشان در سطح جهانی قابل عرضه است. شاهدش هم  کامنتها روی پالتوی منچشمک

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸
تگ ها :

خوب

اول در موردش حرف می زدم ولی بعد مدتی دیدم فایده ای ندارد! با تعریف کردن من چیزی عوض نمی شود و نمی شد. تازه یک مشکل هم اضافه می شد. آدمها متاسفانه خیلیهای خیلیها یاد نگرفته اند وقتی که باید گوش کنند فقط گوش کنند. این می شود که سری که درد نمی کند را رسما با دستمال بسته ای. بعد تعریفت، کلی اظهار نظر کارشناسی می شنوی. متاسفانه من خیلی از تحلیلهایی که شنیده ام و مشاوره های زورکی ای که دریافت کرده ام را غیر عملی و نا مفید می دانم.  مرحله ی بعدی اینکه شنونده ها هر از گاهی سراغ می گیرند هی سراغ می گیرند! سراغ می گیرند. یعنی مغزت کلا نیمه تعطیل می شود. انگار که دارند داستان قسمت ندیده ی سریال محبوبشان را پیگیری می کنند.

یک جایی متوقفش کردم. یک جایی به شنونده گفتم فلانی بیا در مورد موضوع دیگری حرف بزنیم یا دوست ندارم در این مورد حالا حرف بزنیم یا دیگر در مورد حرف نزنیم. طرف اول جا خورد اما در خیلی موارد درست شد.

حالا خوشحالم که در این نقطه ایستاده ام! که می توانم در مورد یک سری موضوعات دیگر حرف نزنم، حتی به جزییات خیلی داستانها و رفتارها فکر نکنم و امیدوارم که پیشرفتم بیشتر و بیشتر شود.

ضمنا تا پایان چله ی دوم فقط سه روز دیگر باقی است! این سه روز هم به خیر و خوشی بگذرند ان شالله!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸
تگ ها :

کشفیات جالب

آلمانیها یک اصطلاح جالب دارند: به آدم بدها همیشه خوش می گذرد!

در آنگولا یک ایالتی هست به اسم بگولا. خیلی باحال بود!

در افغانستان یک ایالتی هست به اسم زابلستان. مرکزش هم زابل هست. من با دیدن این زابل روی نقشه یاد این بیت افتادم: سوار آورم جمله ی زابلی - که هستند با خنجر کابلی. اتفاقا روی نقشه قدری هم پایین تر از کابل هست!

تازه افغانستان طالقان هم دارد!

در زوریخ یکی از جاذبه های توریستی بی ویندو ها هستند (Bay Window). کاربردشان در قدیم مشابه آیفونهای تصویری امروز بوده. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥
تگ ها :

باز هم چله ی دوم

از چله ی دوم پنج هفته گذشت! آخر هفته ی بعدی چله ی دوم تمام شده و جمعه یا شنبه می توانم جشن پایان چله را برای خودم و به افتخار خودم برگزار کنم.

اگرچه هنوز کاملا از درستی انتخابم برای این چله مطمئن نیستم اما می بینم که کم کم دامنه ی تاثیرش کمی فراتر از انتخاب اولیه رفته و این را مثبت می بینم. درست یا غلط بیشتر راه را آمده ام و از راه و دست آوردهایش راضی ام. با امید ادامه می دهیم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٤
تگ ها :

زندگی با یادها

صبح شنبه دیر از رختخواب بیرون میام. از عطری که مامان خانم گل چند سال پیش هدیه داده بود و مثل گنجی برای منه می زنم. بعد هم تا شب از یادگاریهای عزیزان و دوستان استفاده می کنم، لذت می برم و انرژی می گیرم با یاد خاطره ها و محبتشون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳
تگ ها :

غرغر

دلم آدمهای دور و برم را نمی خواهد. دلم شماها را میخواهد که نیستید. 

دلم دوست می خواهد نه دوست نمای حسود آزار بده!

در جماعتی که از قدیم می شناسم و اینجا مانده اند دیگر دوستی نمی بینم جز یک نفر! تک و توک دوستی هم که بودند آنقدر کارهای عجیب و غریب کردند که دیگر جز آشنایانند. نمی دانم چطور به بعضی آدمها باید فهماند که دیگر دوست نیستند که دیگر بهشان بیش از حد خوش بین نیستم که کارهایشان جالب نیست واقعا!

از آشناهای جدید هم کسی توی دلم جا نگرفته، نه گرفته! ولی متاسفانه فعلا امکان تعامل بیشتر نیست آنها هم مشغله زیاد دارند پس طول می کشد که آن یک مورد دوستی خوب آینده عمق بگیرد. 

دلم گرفته از این احساس. دوست من کسی است که حتی به شوخی به من حس نا امنی یا آزار ندهد. دلم دوست خوب می خواهد دوست همدل مهربان. این روزها آدمهای دور و برم نا امیدم می کنند از اعتماد! از دوستی کردن.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
تگ ها :