چله ی دوم

امشب سه چهارم چله ی دوم را پشت سر گذاشته ام. سییی روز! درست یا غلط تصمیم دارم ادامه بدهم. حتی اگر تصمیمم نادرست بود هم حاضرم پای نتیجه اش بایستم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠
تگ ها :

ماه تمام

عصرها دوان دوان می رفتم کلاس زبان. به قول خودمان شهر! کلاس نه شب تمام می شد و خودم را خسته و غمگین تا خوابگاه می کشاندم و  در راه خودم را آماده می کردم که ببینم یکی از هم خانه ایها مهمان دارد یا دسته گلی در آشپزخانه ی مجاور اتاق من به آب داده. دلم غم زیاد داشت، آرزو می کردم  کنار عزیزانم بودم. گاهی هم می گفتم آخر این چه تصمیمی بود که گرفتم؟!! 

سرم همیشه پایین بود و جلوی پایم را نگاه می کردم تا اینکه یک شب احساس کردم راه غیر عادی روشن است. نگاهم را از زمین جلوی پایم گرفتم و ناگهان میخکوب شدم. صحنه ی بی نظیری بود. ماه تمام، بزرگ، درخشان و خیلی پایین افق روبرویم بود. تیره روشنای روی سطح ماه را هم یادم هست. بی نظیر بود. انگار می توانستم دستم را دراز کنم و در آغوش بگیرمش. می توانستم بسویش بدوم. واقعا زیبا بود. دلم نخواست از آن تصویر عکس بگیرم. آن لحظه را ولی برای همیشه در ذهنم ثبت کردم . بعد آن شب وقتی در تاریکی برمی گشتم به بالای سر و روبرو هم نگاه می کردم و چند باری هم دوباره آن زیبایی نزدیک و خیره کننده را دیدم.

امروز که در تاریکی از کلاس زبان برمی گشتم یاد آن شبها افتادم. دلم آن ماه کامل را خواست.  دلم آن بهت و حس شادی اولین لحظه ی دیدن ماه را خواست. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠
تگ ها :

برای دوست ای

ممتحنم و تو تنها شرکت کننده ی امتحان، منتظرم. از صمیم قلبم امیدوارم مردود نشوی. نمی دانم دوستی با دوست مردود را چطور ادامه بدهم. فقط یک امتحان است می دانم اما نمی توانم وانمود کنم همه چیز مثل قبل خواهد بود. فکر می کنم نخواهد بود. حداقل زمان می برد تا مثل قبل بشود. شاید هم نشود. پس لطفا حواست را جمع کن. برایت دعا می کنم که مردود نشوی. من فعلا فقط می توانم سکوت کنم تا تو خودت جواب سوالات را پیدا کنی. همین سکوت هم گاهی آسان نیست. 

موفق باشی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠
تگ ها :

دوست

یک حس خوبی بعضی دوستیها دارد که خاص می کندشان. 

خیلی کم اند این دوستها اما هستند. آنهایی که وقتی تماس می گیرند نمی گویند گفتم تو که زنگ نمی زنی من یک حالی بپرسم. می گویند دلم برایت تنگ بود یا ببخش که یادت نکردم اگرچه به یادت بودم یا چقدر خوشحال شدم صدایت را شنیدم. 

این آدمها کمند اما هستند و بودنشان در کنارت هر چند که فرسنگها از تو دور باشند زیباست. فرقی نمی کند که چند سال ندیده باشیشان. مهم اینست که دلهاشان با توست. که با احساس کوچکترین مشکلی مستقل از زمان و مکانی که در آن هستند زنگ می زنند که اطمینان بدهند هستند و دوستت دارند؛ که اگر نمی شد زنگ بزنند ایمیل می زنند، پیغام می دهند، که از همان آن سر دنیا در غم و شادی تو شریک و در دلمشغولیهایت همراهند.

بسی دوست دارم این دوستانم را. احساس امنیت و حمایتی که می دهند خیلی زیباست، خیلی ناب است، خیلی دوست داشتنی است. 

بعد نوشت اینکه این پست فقط یک غلیان احساسات  خوب و سپاسگزارانه بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩
تگ ها :

صائب آملی

یک آهنگی شنیدیم که شعرش را بسی دوست می داشتیم. لذا مرقوم فرمودیمش چون متن شعر را در اینترنت نیافتیم. شاعر صائب آملی است که اصلا نشنیده بودم! بیتهای منتخب:

من ز غمگینی تو لب بسته ام         نغمه ها را در دلم بشکسته ام

...

من به تو مجنون و تو لیلی من             عشق من لیلی من لیلی من

...

هر که مستغرق شود در ذات عشق     عشق گردد، عشق گردد، پیر عشق

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٧
تگ ها :

شک

دوستم گفت اگر به چله اعتقاد داری چله بگیر. شاید به جمع بندی رسیدی. مفتخر گفتم اتفاقا گرفته ام. گفت چه خوب! چله ی چی؟ گفتم این! 

گفت شیث!!! این چه چله ای است گرفته ای؟!!! گفتم باور کن خوب است و بعد دلایلم را گفتم. معتقد بود خوب نیست ولی خب گفت که من بهتر می دانم.

این شد که به چله ی دوم که کلی مفتخر به گرفتنش بودم کمی شک کرده ام. دوستم بذر شکی را در دلم کاشت. 

البته فقط شک کرده ام فعلا قصد ندارم چله را بشکنم(؟) فعل درست را نمی دانم. منتظر نشانه ها هستم.

زودتر بر من آشکار شوید ای نشانه های خوب!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٧
تگ ها :

خواب سریالی

از حدود یکسال پیش هر از گاهی خوابی می بینم که خیلی واضح داستان دارد! مدتها فکر می کردم خوابهای ما منعکس کننده دغدغه ها یا تجربیات ما هستند. داستان در این خوابهای من ولی مستقل از آنچه در دنیای واقعی می بینم و حتی مستقل از حس و حال و دغدغه های من دارد پیش می رود! عجیب همین است تکرار نمی شود!! یک خط داستانی دارد و دارد پیش می رود! انگار که من در این سلسله خوابها یک زندگی دیگری دارم که روال خاص خودش را طی می کند! قسمت دیشب صد در صد با واقعیتی که من می بینم فرق داشت!! دوست دارم بفهمم چرا این خوابها را می بینم؟ آیا این خوب است یا بد؟ آیا باید به مشاور مراجعه کنم؟ آیا این یک تجربه ی عمومی نوع بشر است؟ کسی می داند آیا؟؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
تگ ها :

دودکش پاک کن

روی در ورودی ساختمان برگه چسبانده بودند که فلان روز از ساعت فلان تا بهمان می آییم برای سرویس سیستم حرارتی و چک میزان آلاینده های تولیدی و چند مورد دیگر.

به همکاران اطلاع دادم که دیرتر خواهم آمد. آقای  سرویس کار با جاروی دودکش پاک کنی آمد، عین کارتن قدیمی دودکش پاک کن. سریع هم کارش را انجام داد و رفت.

همکار غیر آلمانی الاصل اروپایی ام پرسید آیا با آقای دودکش پاک کن دست دادم یا نه؟ گفتم نه! چطور؟ گفت من بعد دست بده. آلمانیها معتقدند دودکش پاک کن با خودش خوشبختی می آورد و شما با دست دادن آنرا دریافت می کنید. رفت تا سال بعد!

نسل ما کارتن دودکش پاک کن را در صندقچه خاطراتش دارد! یادتان هست؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
تگ ها :

از کار

رییس سایت ایمیل زده بود که نیامدی مهندس. اگر آمده بودی الان سفر اول در حال اتمام بود. 

حالا اگر در نبود من ویزا رسید، با این دو نفر جانشینان من تماس بگیر البته یادت باشد که ترجیح این است که همزمان با من اینجا باشی تا کارها را سر و سامان بدهیم.

باورم نشد! اسم نفر اول یک اسم هم وطنی بود! حتی احتمال کشور همسایه هم نداشت صد در صد هموطن بود.

کمی بعدتر هموطن مورد اشاره ایمیل زد که شیث شماره تلفن تماست را ایمیل کن. بعد هم زنگ زد. خیلی حس خوبی داشت. کلی دلگرمی داد که نگران نباش اینجا اوضاع آنقدرها هم بد نیست. در مورد کار هم کلی صحبت کردیم و قدری برایم روشن تر شد که تیپ کارها از چه نوعی هستند. گفت که توقع خیلی ازت بالا خواهد بود و ما خیلی منتظریم تا برسی و با هم کارها را پیش ببریم. 

فعلا که همچنان ویزا نداریم! اما یک شرکت آلمانی پیدا شده که علاقه مند همکاری تا حدودی مشابه است! دومی هنوز خیلی مبهم است اما اگر خوب پیش برود آن هم تجربه ی خیلی خاصی است.

این چیزی که من دارم می‌بینم کم نیستند شرکتهای بزرگ استخراج و بهره برداری ای که نیاز به داشتن مهندس با تخصص ما دارند و می خواهند برای رفع مشکلات فرآیندهای جاری شان راه حل مناسب پیدا کنند، اما تعداد شرکتهای مهندسی مشاوری که حاضر و قادر به مشارکت در پروژه های کوچک در حد یک نفر برای مدت محدود باشند زیاد نیست. یک راه جذب متخصص مورد نیاز برای دریافت چنین خدماتی شرکتهای مشاورند و یک راه هد هانترها که اولی مزایای خاص خودش را دارد چرا که شما با یک تشکیلات تخصصی طرفید. تجربه ی گروه ف می گوید این پروژه ها اول کار برای مدت محدود شروع می شوند و بعد مرتب تمدید می شوند تا وقتی که نفر درگیر پروژه خسته شود! سوابق اجرایی نشان می دهد که شرکت ما از قدیم در این نوع پروژه ها فعالیت داشته! بازار جالبی است و دست هم به قولی زیاد نیست. این است که مشتریهای این نوع کارها وقتی به سراغ شرکت ف می آیند یعنی تمام و اگر به احتمال زیاد ما ناز نکنیم آنها مشکلی نخواهند داشت. چه دنیای جالبی است!

برای خودم مجدد آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم نتایج کارهای من خیلی خوب و رضایت بخش باشند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥
تگ ها :

مطلب علمی

یک بیماری روحی هست به اسم Erotomania. این را از یک مستند علمی در مورد بیماریهای روحی یاد گرفتم.

بیمار مبتلا فکر می کند عاشقش از طریق رادیو، تلویزیون یا غریبه ها برایش پیغام می فرستد! در بعضی موارد هم بیمار عاشق اشخاص معروف می شود و همین حس را دارد! 

ناراحت

من یک مورد واقعی این بیماری را دیده ام! سالها پیش. تا به این مشخصات اشاره شد یاد آن فرد افتادم. خدا کند خوب شده باشد. وحشتناک است چنین توهمی! رسما از زندگی ساقطی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤
تگ ها :

زبان آموزی به شیوه مهندسی

شرکت معظم بعد از سالها کلاس آلمانی گذاشته. خب وقتی کلاس انگلیسی، عربی، روسی، اسپانیولی، چینی و چند تا زبان دیگه برقرار هست برای مدت مدید، آلمانی که واجب تره!

امروز یکی خواست بگه کنار دریا. بحث شد که چرا ان در زه و نه یه چیز دیگه. من یادم اومد یک ربطی به نمک داشت. حتی یادم نبود کی کدوم ارتیکل بود. وقتی خانم معلم پرسید بچه ها چرا؟

یکی گفت برای اینکه همه ی کلمات مرتبط با آب این حرف تعریف رو دارند.

من گفتم خب به نمک ربط داره دیگه! 

بقیه متعجب نگاهم کردند. خانم معلم هم گفت نشنیدم تا حالا. یک کم بیشتر توضیح بده. من ولی مطمئن بودم یک سری دریاها حرف تعریفشون با بقیه فرق دارند چون شورند و بقیه شیرین یا بر عکس. از یکی از کلاسهای قبلی زبان یادم مانده بود. فقط هم در این حد. این هم جمع بندی مهندسهای آلمانی آموز آن کلاس بود. خلاصه توضیح دادم مثلا تو همین آلمان هم شما یک سری دریاهاتون که نمک دارند با آنهایی که ندارند حرف تعریفشان یکی نیست مثال هم یادم نیست در همین حد یادم میاد.

خانم معلم شروع کرد به گفتن اسم دریاهای آلمان با حرف تعریفشون و فکر کردن به اینکه منظور من چی بوده!

خلاصه بعد چند دقیقه برین استورمینگ گفت فهمیدم چی گفتی! چه جالب!

بعد هم رفت و روی تخته نوشت و توضیح داد. گفت تا به حال به این موضوع اینطور توجه نکرده بودم و خیلی جالب بود این نکته ی با نمک و بی نمک بودن آب! 

بعد هم گفت این هم از مزایای درس دادن به مهندس جماعت. خلاصه کلی حال کرده بود!

گفت یک سری خاطرات خاص از این سالهای تدریسش ثبت کرده و می کند و این هم حتما یکی از ثبت شدنیها خواهد بود.نیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۳
تگ ها :

گفتگوی تخصص ها

هر چی فکر کردم یادم نیامد روده به انگلیسی چی می شد پس از دانش مهندسیم کمک گرفتم. 

توضیح دادم این لوله ی منعطف توی شکم که جزیی از دستگاه گوارشه! تازه از پایان نامه ی اینجام آلمانیش رو هم بلد بودم. آلمانی لوله ی منعطف رو هم گفتم که قشنگ شیر فهم بشه.

خودم قهقهه

پزشک مربوطه خنده

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۱
تگ ها :

ورود به نیمه ی دوم چله دوم

به گمانم امروز سخت ترین روز چله ی دوم بود که خوشبختانه موفقیت آمیز گذشت. سه هفته گذشت! 

اگر چه مهمان ناخوانده برای من پدیده ی بسیار ناخوشایندی است امروز مهمانهای ناخوانده را به فال نیک گرفتم و سعی کردم از حضور کوتاهشان لذت ببرم و خودم را شادتر کنم. موفق هم شدم. ساعتهای سخت روز بیست و یکم چله هم اینطور سپری شدند. 

بیشتر از نیمی از چله ی دوم با موفقیت سپری شده و فقط نوزده روز دیگر باقی است! ادامه می دهیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
تگ ها :

بعد از عشق

بعد از تحقیقات فراوان به این نتیجه ی حکیمانه رسیدیم که:

بعد از پایان دادن موفقیت آمیز به یک احساس قوی نسبت به دیگری "عشق"، انسانها یک احساس جدیدی را تجربه می کنند. ما محقق بزرگوار اسم این احساس را "بعد از عشق" می گذاریم. یک حس کاملا جدید و خوب، یک حس دوست داشتن آرام و بدون تلاطم. تمام افراد بررسی شده با تجربه های مشابه، اذعان داشته اند که جنس دوست داشتن "بعد از عشق" خاص و متفاوت با قبل است، یک حس پایدار، یک آرامش خوب.

جمع بندی اینکه هر دو تایش خوب است: هم عشق و هم "بعد از عشق". 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
تگ ها :

به یاد آقاجان جان جهانم

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا         چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع            من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی        چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم   مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این       مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت   زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست   پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

شاعر: امیر خسرو دهلوی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٩
تگ ها :

شاعر جدید الکشف

عاشقی را که غم دوست به از جان نبود- عاشق جان بود او، عاشق جانان نبود

مردن از دوستی، ای دوست، زهندو آموز - زنده در آتش سوزان شدن آسان نبود

بعدی:

دل رفت در مهمان او، گفت آن اویم آن او - گر هست این دل زان او، آخر از آن من کجا؟

دیگری:

دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا- در غمت می سوزم و گفتن نمی یارم ترا

وای بر من کز غمت می میرم و جان می دهم- واگهی نیست از دل افگار بیمارم ترا

ای به تو روشن دو چشمم گر درآری سر به من- از عزیزی همچو نور دیده می دارم ترا

داری اندر سر که بگذاری مرا و من برآنک- در جمیع عمر خویش از دست نگذارم ترا

خواری و آزار بر من، گر به تیغ آید ز تو- خارم اندر دیده، گر با گل بیازارم ترا

یک زمان از پای ننشینم به جست و جوی تو- یا کنم سر را فدایت، یا به دست آرم ترا

نیست شرط، ای دوست، با یاران دیرینت جفا- شرم دار آخر که من یار وفادارم ترا

کشف امشب من: 

امیر خسرو دهلوی

توصیه می کنیمش. شعر زیبا زیاد دارد. کارش درست بوده!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٩
تگ ها :

کلیشه ی ذهنی

خانم منشی را در آشپزخانه دیدم. شاکی بود که آقایان ظرفهای کثیفشان را در ماشین ظرفشویی نمی گذارند و ماشین ظرفشویی را هم خالی نمی کنند. گفتم من همیشه اگر امکانش بوده گذاشته ام. خواست هر از گاهی من هم اگر ماشین را پر دیدم خالی کنم. گفتم باشد اما همه قرار است این کار را بکنند؟ گفت به همه گفته یا می گوید.

گذشت! چند ساعت بعد ماشین ظرفشویی پر ظرف تمیز بود و نیاز به خالی کردن داشت. شروع کردم به خالی کردن که همکار هم پروژه ای رسید، خانم منشی هم. خانم منشی حرفهایی که صبح به من زده بود را تکرار کرد. گفت به شیث کمک کن لطفا. همکار جوان گفت اما این کار خانمهاست و من کمک نمی کنم. همین یک جمله کافی بود که من بلافاصله آشپزخانه را ترک کنم. هر دو بسیار تعجب کردند! همکار جوان دنبالم آمد و عذر خواست و گفت که فکر نمی کرده من دلخور بشوم چرا که خانم منشی در مقابل این حرفها واکنش نشان نمی دهد! گفتم من نشان می دهم! قرار شد برگردیم و با هم ماشین را خالی کنیم. این خاطره از دوران اقامت در بخش قدیمی یادم آمد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٩
تگ ها :

چله ی دوم

چله ی اول چله ی انجام دادن کاری بود. مداومت بر انجام سخت بود.

چله ی دوم چله ی انجام ندادن است. سه هفته گذشته و مطمئنم هفته ی سوم تا چهارم سخت ترین دوران این چله خواهد بود. شاید هم دارم الکی سخت و پیچیده می بینم. شاید! یک حسی می گوید ممکن است چله شکسته شود شاید هم بهتر باشد منعطف تر باشم و تعریفش را عوض کنم.

ببینیم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸
تگ ها :

پایان یک مبارزه

خدا را شکر که امروز بالاخره داستان دیوار و رطوبت بعد از چندین ماه پیگیری و اعمال اعتراضی، به پایان رسید. عادت نکرده ام هنوز به دیدن دیوار به جای سوراخ بزرگ آن کنج راهرو!

تمام شد. بزرگترین پروژه ی این خانه تا به حال و به امید خدا بزرگترین برای همیشه و یکی از بزرگترین سر و کله زدنهای من در این کشور! در واقع مبارزه مدنی ای بود در نوع خودش. تمام شد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸
تگ ها :

غریبی و غربت

به مراسم تدفین دوست ایرانی تازه درگذشته دعوت شدم. بچه ها توی اف.بی یک ایونت (رویداد؟) درست کرده بودند که هر کسی می تونست دیگری را بهش دعوت کند. وقتی که من توسط یک دوست دیگر دعوت شدم چهل و پنج نفر حضور قطعی شان را اعلام کرده بودند. مراسم وسط روز هست، در گورستان فضانورد معروف آلمانی، نزدیک دانشگاه. 

هر چه فکر کردم دیدم توان رفتن ندارم. در همه ی این روزهایی که از شنیدن خبر می گذرد هر روز بارها و بارها به یاد دوست درگذشته افتاده ام. واقعا دختر مهربانی بود. فکر کردم رفتنم می تواند باعث خوشحالی عزیزانش که از ایران آمده اند بشود، که ببینند عزیز در گذشته شان دوست زیاد داشته اما هر چه با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی توانم. پس درخواست دوست را رد کردم و حالا از این رد کردن هم حس خوبی ندارم. مطمئنم ولی رفتنم هم حسم را بهتر نمی کرد که هیچ چندین بار بدتر هم می کرد. 

یکی آمده بود و در صفحه ایونت نوشته بود که خبر شوکه اش کرده. گفته بود چند روز پیشش دوست درگذشته را در حال خرید دیده و از آن روزی که خبر را شنیده مرتب با خودش به آخرین دیدار فکر می کند. گفته بود "خوش به حال فلانی که چهل و چند نفر برای خداحافظی با او می روند، کاش روزی که نوبت من شد هم بچه ها زیاد بیایند. گفته بود بچه ها بیایید با هم مهربان تر باشیم. کسی چه می داند کی نوبت چه کسی می رسد ما همه اینجا غریبیم. "

خدا نگهدار همه ی غریبها مخصوصا غریبهای تنها باشد و به خانواده ی این دوست درگذشته ی ما هم صبر عنایت کند. واقعا سخت است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٧
تگ ها :

جشن پایان چله اول

جهت ثبت در تاریخ شخصی:

چله ی اول که نسبتا سخت هم بود دقایقی پیش تمام شد. خوشحالم. فکر نمی کردم موفق شوم! خدا را شکر! امیدوارم نتایجی بیشتر از آنکه تا حال داشته همراه داشته باشد. منتظرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
تگ ها :

سند سیگنال

گاهی کلمه ها با خاطره ی دیگری پیوند می خورند! گاهی خوب است و گاهی بد. امروز جلسه ای بودم و یک کلمه ی خاطره دار را که سند شش دنگش به نام دوستی ثبت شده چندین بار شنیدم. به گمانم در پنهان کردن لبخندم قدری ناموفق بودم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
تگ ها :

نان و نمک

همکار اداری پاره وقتمان امروز بعد از سه هفته مرخصی اسباب کشی به خانه ی تازه خریده و نوسازشان آمد. فهمیدم که آلمانیها برای دیدن خانه ی جدید، نان و نمک پیشکش می برند. تصاویر چند نمونه در ادامه:


  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٥
تگ ها :

بارون

زیر بارون نم نم بدون چتر راه می رفتم و برای خودم زمزمه می کردم:

آهای بارون پاییزی ـ کی گفته تو غم انگیزی

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٥
تگ ها :

حلاجی

امشب ذهنم یک موضوعی را حلاجی کرد که تا آن وقت طور دیگری دیده بود. اشتباهم این بود که برداشتم را جمع بندی دو طرفه فرض کرده بودم. خدا را شکر که با برداشت به احتمال زیاد غلطم چیزی را نابود نکردم. برداشت امشبم جدید بود خیلی و با محتوای آن مکالمه بیشتر جور در می آید. البته و صد البته که این برداشت جدید فعلاها روی روالی که این تعامل طی می کند اثر نخواهد گذاشت فقط تلنگری بود به خودم برای مراقبت از قضاوت و نتیجه گیری و مبنا قرار ندادن نتیجه گیری های شخصی قبل از اطمینان از صحتشان. از این که قضاوتم را مبنا قرار ندادم خوشحالم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤
تگ ها :

حس خوبم

امروز حسم را بعد چندین روز مراقبه و تمرین گذاشتم جلوم و نگاهش کردم. آروم بود، خوشحال بود، راضی بود. با اینکه فشار زیادی رو این مدته تحمل کرده بود اما با شرایط جدیدش خوب کنار اومده بود و بزرگ شده بود. دیگه خیالم ازش راحته اما دلیل نمیشه تا ته چله نرم. ادامه میدم تا جایی که بشه.

از چله اول دو روز و از دومی بیست و شش روز مونده. دارم به چله ی سوم فکر می کنم، یک نیت قدیمی یادم اومد که هیچ وقت عملی نشد. با این تجربه ی جدید چله ها سومی رو هم فکر کنم بتونم به پایان برسونم.

دارم چیزهای جدید و هیجان انگیزی یاد می گیرم. انصافا یاد گرفتن همیشه یکی از راههای خوبتر کردن حس و حال آدمه. خدا رحمت کنه اون معلممون رو که تکه کلامشون انصافا بود و الان با این کلمه یادشون افتادم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤
تگ ها :

دوستان جدید

امشب برای اولین بار دیدمشان. خوش گذشت بعد مدتها. جای عزیزان خالی. مطمئنم دوستی ای که امشب شروع شد یکی از خوبترینها خواهد شد. خوشحالم که دو دوست به جمع دوستانم اضافه شدند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢
تگ ها :

 

ماذا وجد من فقدک و ماذا فقد من وجدک؟ 

چه قشنگ!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢
تگ ها :

سفر تنهایی

تصمیمم را گرفتم و بلیطم را خریدم. 

امسال روز تولدمان اولین سفر تنهایی ام را خواهم رفت. البته از آنجایی که وسط هفته است و اولین تجربه ی چنین نوع سفری، تصمیم گرفتم سفر یک روزه بروم. مقصدم زوریخ خواهد بود. برای خودم سفر خوشی آرزو می کنم و امیدوارم پیشاپیش سال پیش روی عمرمان بهترین یا یکی از بهترینها باشد. کاش ولی با هم می رفتیم، مثل چند سال  پیش! امیدوارم در آینده ی نزدیک امکان با هم سفر رفتن باز فراهم شود اینبار با دردانه. چه خوشی بگذرد! به امید آن روز!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢
تگ ها :

 

اولین روز آخر هفته ی طولانی مان با دو خبر تاسف بر انگیز تا حدی خراب شد. 

با فاصله ی چند دقیقه، از درگذشت دو نفر از آدمهای خوب و جوانی که می شناختم مطلع شدم. اولی یک خانم مهندس جوان و پر انرژی ایرانی بود که اینجا برای یک شرکت بزرگ و معروف کار می کرد و دومی یک جوان بسیار متین و مودب که به گمانم تازه دانشگاه را تمام کرده بود. روحشان شاد. 

و زندگی کوتاه است خیلی کوتاه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۱
تگ ها :

امتحان داخلی

آقای ایمنی به من اعتماد دارد.

آقای ایمنی این هفته ماموریت بود و قرار بود من در نبودش مدارک یک پروژه را تحویل بدهم. ویرایش سوم را! در آخرین جلسه هماهنگی، گفت که بخشی از مدارک آلمانی است و احتمالا پیدا کردن مرجع مرتبط در شبکه داخلی برایم سخت خواهد بود. گفتم نه! اگر یادتان باشد من هم در امتحان آشنایی با سیستم مدیریت گروه ف، شرکت کردم. کمی شاکی شد. گفت امتحان؟!!! شیث! ممیزی داخلی بود. فکر کن سطح ممیزی را تا چه حد تقلیل دادم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۱
تگ ها :

چله ها

سی منهای بیست و دو می شود به عبارتی هشت، بعلاوه ی یک نه. خب سی و یکی دیگر مانده که چله ام کامل شود، یک چهارمش رفت! تقریبا مطمئنم که تا تهش نمی روم اما من سعیم را خواهم کرد، اگر نشد یک چله ی دیگر شروع می کنم. آن قبلی که شروع کرده بودم ولی به حدود سی رسیده، سخت است اما انصافا یک حس کم نظیر خوبی دارد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩
تگ ها :

روی روان

برای بار چندم تذکر به خودم:

اگر به آدمها مخصوصا زیادی کنجکاوها اطلاعات مورد نظرشان یا اطلاعات اضافی ندهی بعدتر راحت تری. چرا که با سوالات بعدیشان مواجه نمی شوی. مثلا آنکه اینجا بود به طرز آزار دهنده ای هر دو روز یکبار پیغام می دهد ویزا چه شد؟ گفته بود اگر سفر رفتی کلید را به کسی امانت بده که من بیایم و وسایلم را ببرم. من خوشبین نیستم به دلیل سوالش!

یا همکلاسی سابق که در همین بخش ما کار دانشجویی می کند و موقعیت خوبی به قول خودش ندارد صد بار گفته مرا دستیار خودت کن. آقاجان من چه کاره ام؟ مدیر پروژه باید پیشنهاد بدهد بعد هم کارفرما تایید کند. برو به مدیر پروژه بگو. من برای پروژه ی شروع نشده چه دستیاری بگیرم؟! بعد هم خب تو تخصص مرتبط نداری حتی عنوان شرح وظایف را هم نشنیده ای!

هر بار که مرا ببیند می پرسد برای من چه کاری داری؟! مرا هم در پروژه بگنجان. هر بار هم توضیح داده ام! 

تذکر به عزیزان: از همین تریبون اعلام می کنم اگر مرا دوست می دارید در مورد ویزا سوال نکنید لطفا. آلرژی گرفته ام به این سوال!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۸
تگ ها :

راه یا نتیجه

متاسف شد. اولین نفری نبود که از این داستان متاسف شد. به گمانم فقط خودم متاسف نشدم. البته خودم هم اولش قدری متاسف شده بودم اگر صادقانه بگویم اما شادی بزرگ شدن بر هر حس دیگری غالب بود و هست. نتیجه که مهم نیست. مهم راه است. مهم این است که من اینقدر بزرگ شده ام که در این نقطه بایستم، این راه را بیایم و واقع بینانه و منطقی نتیجه و تصمیم گیری کنم. نتیجه در مقابل راهی که مرا رشد داد هیچ نیست، هیچ است!  دقت نکرده بودم برای هیچ هم فعل مثبت هم فعل منفی قابل استفاده اند. چه جالب! خلاصه که زندگی همیشه رو به بهتر شدن می رود. شک ندارم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
تگ ها :

دست آورد

دیروز یکی از من پرسید من در مدتی که در شرکت ف بوده ام چه کرده ام. آسان نبود برای آدمی از فیلد نفت و گاز توضیح دادن! هیچ طراحی پیچیده ای انجام نداده ام، درگیر هیچ پروژه ی بزرگ نفت و گازی نبوده ام. شاید به نظر طرف آمد که کار غیر مرتبط انجام داده ام!

اما حقیقت این است که من تغییر را مثبت و بزرگ می بینم. همیشه که آدم نباید دانش فنی اش را بیشتر کند!

من در سالی که گذشت خیلی فکر کرده ام، تجربیات جدید زیادی کسب کرده ام. به قول یک همکار مسنمان که سابقه ی کار نفت و گاز هم دارد روی پروژه های سطحی کار کرده ام! پروژه هایی که محاسبات و طراحیهای پیچیده نداشته اند اما برای حل سوالهای نسبتا ساده ای- ساده در نگاه اول البته- که به من ارجاع داده شد فکر کردم و سعی کردم برای مشکلات واقعی راه حل عملی پیدا کنم. این با تجربه ی کاری قبلی من خیلی متفاوت بوده است.

خلاصه اینکه من در این مدت جسارت، ریسک پذیری و توانایی حل مساله ام را خیلی بهتر کرده ام. از این تغییر راضیم. مطمئنم از این مهارتها در آینده ی مسیر حرفه ای و زندگی شخصی ام بسیار بهره خواهم برد. 

امیدوارم به درستی نشانه های سر راه را ببینم و به موقع تصمیم درست را بگیرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٤
تگ ها :

خبر/ الجزایر

دیشب دوست عزیزی از آن سر دنیا پیغام داد که برای ماموریت خیلی محتاط باشم و درخواست سرویس حفاظتی شدید بکنم چون در اخبار آمده بود یک فرانسوی را در کوههای فلان جای الجزایر دیروز کشته اند. بهش اطمینان خاطر دادم که من هیچ وقت تنها سفر نمی کنم، قرار است تا جایی که می شود با ماشین جابجا نشویم و حفاظت فیزیکی سایت هم بالاست.

امروز همکاران هم سراغ گرفتند که کی می روی و مواظب باش، معلوم بود همه خبر را شنیده اند. رییس اشتوتگارتی هم ایمیل زد که شهروندان اروپایی در مورد سفر به الجزایر هشدار گرفته اند. نقشه ی سایت هشدار دهنده را چک کردم، محل سایت جزو مناطق امن اعلام شده که سفر با برنامه ریزی به آنجا منع نشده. بعد هم رییس سابق الذکر آمد و کلی دلداری داد! نقشه ی افعانستان را نشانم داد که ببین ما رفتیم و اوضاع خیلی بدتر بود و سلامت برگشتیم. افغانستان اصلا سبز ندارد. الجزایر خیلی سبز دارد! کابل حتی در مرز قرمز و نارنجی است!! قرمز ریسک سفر خیلی بالا، نارنجی کمی کمتر و سبز کم ریسک هستند. من هم کلی خندیدم و گفتم من قرار نیست بمیرم. من حتما بر می گردم. کلی هم تاکید کرد که کارفرما ضمانت کرده و همه چیز خوب خواهد بود و اگر تضمین زیاد نمی دادند که ما قبول نمی کردیم که تو را بفرستیم! و من باز خندیدم که قبول!! خب این هم ماجراجویی ای است برای خودش. شاید در کل زندگی ام همین یکبار این تجربه را کسب کنم. مشتاقم. من حتما سلامت با تجربیات جدید بر می گردم البته فعلا که ویزا ندارم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳
تگ ها :

پروژه ی قدیمی

این روزهای عجیب که می آیند و می روند هر روز می بینم که بزرگتر شده ام. با خودم قرار گذاشته ام که یک پروژه ی شخصی قدیمی را به سر انجام برسانم. پروژه ای که سالها تغییری در وضعیتش دیده نمی شد؛ پس کشف می کنم، تلاش می کنم، فکر می کنم، جستجو می کنم، می خوانم و گاهی هم مشورت می کنم.

و ما آدمها تواناییهایی داریم که شاید باورشان برای خودمان هم سخت باشد. این روزها روزهای غم و شادی بزرگند؛ روزهای عجیب اما برای من گویاتر است. امیدوارم این دوران گذار به زودی زود با موفقیت به پایان برسد و من در آستانه ی سال بعدی عمرم، از تلاش یکسال گذشته ام برای این پروژه ی قدیمی شادمان باشم. ان شالله! سپاسگزار دعای خیرتان خواهم بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
تگ ها :

پایان دادن

بعد از مکالمه ی سخت، کمی با خودم درگیر بودم. بعد بیخیال شدم. بعد سعی کردم از طرف خودم دوستی را در سطحی که قبل از مکالمه بود نگه دارم، کاری که قبلترش هیچ وقت حداقل در مورد این دوستی نکرده بودم. سخت بود! به دوست هم گفتم که فکر می کنم هر کاری از دستم بر می آمده انجام داده ام. فقط یک سوال مانده بود که بسته به جوابش شاید لازم می شد مدتی دیگر ادامه بدهم. با ادامه ندادن هم می توانم، خواسته اش را  عملی کنم. 

این شد که تصمیم گرفتم بایستم. دوست بنده ی خدا که بعد از مکالمه ی سخت قدری محتاطتر هم شده از تصمیمم با خبر نیست. انگار که با هم گاهی قدم می زده ایم و من یک جایی وقتی که او دستهایش را در جیب گذاشته و کنار من راه می رود به رفتن ادامه داده باشد و من همراهی نکرده باشم. امیدوارم بتوانم تصمیمم را عملی کنم. دلیل خاصی هم ندارد. نه او آدم بدی است نه دوستی بد بوده، فقط حس می کنم من در نقطه ی اوج این دوستی  ایستاده ام. و از این به بعد من از این رفاقت فارغ التحصیلم. ادامه دادن دوستی قطعا ضرری ندارد. اتفاقا این دوستی خیلی چیزها یادم داده، یکی از دوستیهای خوبم بوده، قدمت دارد، حرمت دارد، دوست داشتنی است؛ اما حسم می گوید کمی بایستم و بعد تصمیم بگیرم ادامه بدهم یا نه. اما اگر دوستم متوجه ایستادن من شد و عکس العملی نشان داد ممکن است تجدید نظر کنم. توی این صحنه ی داستان که من توی ذهنم ساخته ام، او غرق در افکارش دور می شود شاید آنقدر دور که نیرزد برگردد. برای خودم و او آرزوی موفقیت می کنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
تگ ها :

باطل السحر

امروز اولش دلشوره داشتم و بعد از اطمینان از صحت و سلامت عزیزان جان، تبدیل به غم شد. یک غم سنگین، از آن غمهایی که لشکر غم حمله می آورد. حوصله نداشتم دلم می خواست برگردم خانه و های های گریه کنم! همکارم خبر داد که ساعت یک جلسه داریم. مجبور بودم بمانم! 

دلم داشت از غم می ترکید! حس خیلی عجیبی بود! بی دلیل!

رفتیم جلسه. من باز هم غمگین بودم و خیلی هم حواسم به جلسه نبود. همکار خارج از شرکت تماس گرفت تا از ماموریتش بگوید. مدیر پروژه طبق معمول حاضرین را اعلام کرد و ما هم یک های گفتیم و بقیه اش را گوش کردیم. وقت خداحافظی همکار خارج شرکت گفت بای و خداحافظ. اصلا یادم نبود کمی فارسی بلد است. یکباره کلی حسم خوب شد. یکی با زبان مادری ام با من به طور خاص حرف زده بود. غم رفت! با یک کلمه طلسمش باطل شد! صد البته که مامان خانم نازنین ما از صبح بعد پیغام من برای شادی ام کلی دعا کرده بود ولی خدا کلید باطل شدن طلسم را در خداحافظ همکارم گذاشته بود. توصیف حس آن لحظه ام شاید آسان نباشد اما ربط بدهید زبان مادری، دعای مامان خانم و شنیدن در پناه خدا را از زبان دیگری. قشنگ بود.

پی نوشت: این همکار خارج شرکت موجود جالبی است. اصالتا بلژیکی است و دو تا فرزندش که سی و چند ساله اند با نوه هایش در وطن زندگی می کنند. ایشان ده سال پیش بعد از کلی سال کار کردن در اقصی نقاط عالم برای پروژه ای به مور.یتانی سفر کرده، خوشش آمده و همانجا ماندگار شده. چند سالی هم هست که با همسر مسلمان و دو فرزند هفت و ده ساله اش در موری.تانی زندگی می کند و به شرکتها مشاوره می دهد. وقتی برای جلسه با کارفرما برای اولین بار دیدمش هم، موقع خداحافظی گفت خداحافظ. لهجه ی فارسی اش خیلی خوب است. من متعجب نگاهش کردم. خندید و گفت که در شش سالگی مدتی در ایران عزیز ما زندگی کرده و کمی فارسی می داند اگر چه به مرور زمان خیلی از کلمات را فراموش کرده. متاسف بود که در آن اقامت کوتاه مدرسه نرفته تا خواندن و نوشتن هم یاد بگیرد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱
تگ ها :