امنیت دوستی

چندین بار در جواب سوالاتش شنیده بود: سوال سخت می پرسی. نپرس! می شود در مورد یک موضوع دیگر حرف بزنیم؟ مخالفت کرده بود.

چند بار شنید که دیگری از دادن جواب به بعضی سوالها می ترسد. می ترسد جواب مورد نظر نباشد و دوستی آسیب ببیند!

گذشت.  آخرین بار پرسید چه نشانه ای لازم است که این جمله ی ترس از جواب را نشنود؟  آزارش می داد، بعد این همه سال رفاقت!

جواب بدیهی بود! سوال سخت نپرس! بماند که سوال سخت چه تعریفی دارد!!!

این دو موضوع را به هم ربط نداده بود! سوال سخت حس نا امنی می داد! همین!

تصمیم کبری: تا جایی که می شود سوال سخت نپرسد و جواب سوالهایش را در رفتار دیگری بجوید! البته اگر شدنی بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها :

 

در دفترچه یادداشت قدیمی اش نوشته بود:

من لزرش دلش را به چشم دیدم!

تصویری از این روایت در ذهنش نبود. با خودش فکر کرد ولی ما همیشه فقط دوست بوده ایم! و دیگر به فکر کردن ادامه نداد. مهم نبود؛ گذشته هر چه بود پشت سر بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
تگ ها :

مهمانی در یک تکه از خاک ایران

چند هفته ی پیش یکی به آفیس زنگ زده بود وقتی که من جلسه بودم. منشی گفت که گفته دوباره تماس می گیرد. تماس گرفت. یک تماس عجیب.

یک خانم هم وطن که اینجا درس می خواند و به قول خودش وصف مرا از دوستانش شنیده بود و مشتاق آشنایی. دوست یکی از اشنایان بود. خلاصه کمی از کار و بار گفت و بعد هم در مورد گروهی که جلسات هفتگی دارند و پیشنهاد داد با هم برویم. البته دوست داشت با هم دوست هم باشیم. 

جالب بود که برای یافتن من اسمم را جستجو کرده بود؛ اسم محل کارم را پیدا کرده بود، سایت شرکت را چک کرده بود و از تماس با مرکز تلفن به داخلی من وصل شده بود! خب چنین تلاشی واقعا قابل تقدیر و احتمالا چنین فردی لایق دوستی است.

گذشت. دیروز پیغام داد که جلسات گروه بعد از مدتی وقفه از سر گرفته شده و اگر دوست داشته باشم می توانیم با هم برویم. به میزبان هم اطلاع داده بود که عضو جدیدی برای گروه خواهد آمد و میزبان هم استقبال کرده بود. از توضیحاتش احساس کرده بودم جمعی شبیه جمعهای دیگر هم وطنان در اینجاست با این تفاوت که کمی بحث های اخلاقی هم دارند و میانگین سنی جمع هم خیلی پایین نیست.

با هم در راه قرار گذاشتیم، برای اولین بار همدیگر را دیدیم و با هم رفتیم. خیلی جالب بود. انگار که میهمانی در یک تکه از خاک ایران برگزار می شد با همان آدمها! آدمهایی که هنوز همدیگر را شما خطاب می کردند و قبل/ بعد از اسم همدیگر آقا یا خانم می گذاشتند. پذیرایی چای و کیک و میوه بود. برای اولین بار در اشتوتگارت جز خودم و دوست دوران دانشجویی ام چند خانم هم وطن با حجاب دیدم! تعداد متاهلین جمع زیاد بود و حرفها حرفهای بچه مثبتی در حد همکلاسیها و دوستان قدیمی. البته میانگین سنی جمع هم خیلی پایین نبود که امتیاز مهمی بود. میزبان برای من توضیح داد که در این جمع حرف سیا.سی نمی زنند و قرار است آدمها از این مهمانی بهتر شدن یا بیشتر دانستن را با خود ببرند. جالبتر از همه وقتی بود که میزبان کاغذهایی را بین حاضرین توزیع کرد. دعا بود! دسته جمعی دعا خواندیم!!! دعای آل یس که مرا برد به اردوهای مشهد دانشگاه و رواق بالاسر و نماز صبحهای حرم. حس خوبی داشت و تجربه ای بود. بعد از پایان مهمانی، به دوست جدیدم گفتم این جمع خیلی مذهبی تر از تصور من بود. خندید و گفت جدا؟! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
تگ ها :

آنکه آمد و آنکه رفت

مهمانم رفت. اولین شبی است که بعد سه هفته در خانه ام تنها هستم. حس خوبی دارد! شاید به مهمان سخت گذشت اما به من هم خیلی سخت گذشت در خانه ی خودم. من به خودم نمره ی خوبی می دهم. تقریبا مطمئنم که این آدم دیگر برای من آن آدم سابق نمی شود. آن آدمی که به مهمانی آمد با آن کسی که رفت دو نفر خیلییی متفاوت بودند. آنکه آمد را بسیار دوست می داشتم و آنکه رفت را به حرمت دوستی قبلی از دایره دوستان حذف نخواهم کرد. زمان لازم است تا دلخوریها قدری فراموش شود. شاید هم روزی دوباره دوستی قدیمی برگشت! شاید!!! اگر چه بعید است!

تجربه ای بود ولی! از آن تجربه هایی که دلم نمی خواهد تکرار کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۸
تگ ها :

اشتاتزانگهوقیشکایت( تابعیت)

قرار بود من رسما در پروژه ای مشغول باشم. کارفرما تازگیها اعلام کرده بود که نفر جدیدتان را به خاطر ملیتش نمی پذیریم! اول فکر کردم دلیل تح.ریم است اما دیروز که با رییس صحبت کردم فهمیدم دلیل الکی تر از این حرفهاست. گفته شده دولت کشوری که این همکارتان تابعیتش را دارد به موسسه خیریه بین المللی ما کمک نمی کند و اگر دولتی پول ندهد، ملتش اجازه ی کار روی پروژه های ما را ندارند!! این استدلال کلا برای اولین بار در شرکت شنیده شده بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
تگ ها :

 

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۳
تگ ها :

 

چیزهایی را این دو سه روزه تذکر داده ام که از تذکر دادنشان شرمسار بودم اما خب بیشتر از این تحمل ندارم. حالا به این نتیجه رسیده ام که من و خانم صاحبخانه چقدر به ریزه کاری رفتار و روش زندگی هم توجه داشتیم!متعجبم از چیزهایی که از مهمان! می بینم و می رنجم از انچه می شنوم البته که عمدی نیست ولی میزبانی چنین میهمانی اسان نیست. دعایم کنید. ممنون

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢
تگ ها :

 

دو تا همکار داریم. اولی به هیچ دین و مذهبی اعتقاد ندارد و دومی به قول خودش به تمام ادیان و مذاهب جهان اعتقاد دارد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٠
تگ ها :

 

خدایا به من صبر بده صبر بده صبر بده صبر بده. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
تگ ها :

گفتگوهای محل کار

ـ همکار مستقر در سایت در یک شهر دیگر امروز بعد مدتها اینجا بود. عکسهای سفرش به سایتی در افری.قا را نشانم داد. کمی دید پیدا کردم که احتمالا کمپ چه شکلی است. شرایطی که توصیف کرد به نظرم شبیه شرایط سفر ما بود. گفت تا می توانی کتاب و فیلم و این چیزها ببر چون عصر تا شب خیلی سخت می گذرد. گفت سایتی که او دیده اینترنت نداشته!!!

ـ سر ناهار یکباره حرف به گروگانگیری و اینجور خلافها کشید. یکی گفت خیلی از قربانیها به گروگانگیر علاقه مند می شوند چیزی شبیه عشق مخصوصا اگر گروگان خانم باشد. من کلی مخالفت کردم که شاید نفرت باشد اما عشق بعید است. دیگری هم حرف اولی را تایید کرد. بعد هم چند تا مثال ذکر کردند و سر اخر هم یادشان امد اسم سندرم این حسی که گفتند چیست: استکهلم! بعد ناهار جستجویش کردم. جالب بود. بخش تاریخی داستان برای من جالبترین بود. یک گروگانگیری در استکهلم و ماجراهای رخ داده دلیل نام این سندرم هستند. ببینید! جالب است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
تگ ها :

غرغر میزبانی

میزبانی خوب پیش نمی رود. خسته شده ام! این همه گذشته و هنوز کلی روز دیگر مانده. بنده ی خدا مهمانم نمی داند شاید چه چیزهایی مرا آزار می دهد! ترجیح می دهم کارهای خارج از انتظارش را انجام ندهد ولی توقعاتم را برآورده کند. ترجیح می دهم زبانش را کمی بیشتر کنترل کند، که حرفهایی نزد که من در خانه ی خودم! حس کنم دیگری نقش صاحب خانه را ایفا می کند!! که مرا در معذوریت نگذارد که کارهایی که می خواهد را انجام بدهم؛ که از همه شان بدتر، میزبانی دوستان دیگرش است، خودش غذا پخت اما مهمانی اش را در خانه ی من گرفت. خب من دلم نمی خواهد پای هر کسی به خانه ام باز شود!! 

غرغر شد. نوشتم که اینها را به زبان نیاورم. خلاصه که خود کرده را تدبیر نیست و من حالا آن خودکرده ی بی تدبیرم. دارم سعی می کنم صبورتر باشم. دعایم کنید ممنون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٧
تگ ها :

انتظار

ما از آدمها انتظار داریم. هر قدر سعی می کنیم نداشته باشیم هم، نمی شود؛ یک جایی انتظار داریم! شاید خودمان هم متوجه اش نباشیم. این می شود که گاهی می رنجیم، از اینکه دیگران، انتظارمان را برآورده نمی کنند؛ مدل پیش بینی شده بازی نمی کنند. این می شود که آن انتظار برآورده نشده توی ذوقمان می زند؛ آنقدر توی ذوقمان می زند که نمی بینیم طرف خارج از انتظار ما چه کرده؟ چه گفته؟ بعد یک جایی می رسد که طرف مجبور می شود تذکر بدهد. شاید اگر تذکر ندهد دوستی آسیب ببیند. درست می گوید! ندیده ای!

چه کار خوبی بوده این تذکر دادن! و تو شرمسار می شوی که ندیده ای! اصلا ندیده ای!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥
تگ ها :

تقویم تاریخ شرکت

همکار سابق الذکر از خاطرات بیست و نه سال گذشته اش می گفت. 

می گفت این سالهای اخیر همه چیز خوب بوده اما سال نود و سه اوضاع پروژه ها خوب نبود و خیلیها مشمول تعدیل نیرو شدند. گفت روزهای خیلی سختی بود. من دو تا بچه ی خیلی کوچک داشتم و می دیدم که همکارانم کارشان را از دست می دهند. رییسم هم هشدار داد که برایت کاری نداریم اگر خودت برای خودت کار پیدا کردی می مانی و گرنه باید بروی.

از لحن حرف زدن و تن صدایش هم می شد فهمید چقدر سخت گذشته بوده. گفت در تمام بخشها با آدمها نفر به نفر حرف می زدم و می خواستم  اگر کاری دارند به من بدهند، خب دو تا بچه ی خیلی کوچک داشتم! بعد لبخند زد و گفت خدا را شکر به خیر گذشت و اخراج نشدم اما واقعا روزهای سختی بود؛ حس اینکه فکر کنی نفر بعدی تو هستی که باید بروی واقعا بد است

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤
تگ ها :

 

به خط و خال گدایان مده خزینه ی دل!     به دست شاه‌وَشی ده که مُحترم دارد

حافظ

قشنگ گفته انصافا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
تگ ها :

پروژه ی جدید

من امروز رسما درگیر یک پروژه ی نیروگاهی شدم. جالب بود. همکار پروژه ی جدید وقتی ملیتم را پرسید گفت که حدس می زده. گفت دو بار قبل از دوران رییس جم.هور سابق به ایران سفر کرده و خیلی ایران را دوست داشته و چقدر ایران با کشورهای دور و برش متفاوت است! 

گفت چیزی که در ایران خیلی توجهش را جلب کرده دیدن خانم مهندسها بوده. گفت خیلی تحسین کرده و برایش عجیب بوده. گفت علاوه بر ایران، تنها در کویت خانمهای مهندس را در جلسات فنی دیده و در هیچ کشور دیگری در سفرهای فراوانش به آن محدوده ی جغرافیایی این نکته را مشاهده نکرده. 

قرارداد پروژه ی تنهایی ما هم بالاخره امضا شد و پروژه کد گرفت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۱
تگ ها :

 

چون دیروزی چهار سال از اولین روز ورود من به این سرزمین و چون امروزی یک سال از اولین روز کارم در شرکت ف گذشت؛ و عجب زندگی پر ماجرایی بود این چهار سال و تجربیاتش!

از جایی که ایستاده ام خوشحالم. خدا را شکر که چنین تصمیمی گرفتم و آمدم و خدا را شکر که روزهای سخت گذشتند و روزهای آرامش رسیدند. زندگی همه پر آرامش بادا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٠
تگ ها :

ثبت در تاریخ شخصی

سه ساعت و اندی طول کشید تا چهار و اندی صبح؛ اما خوشحالم که آنقدر بزرگ شدم که بالاخره بخش بزرگی از نگفتنی هایم را به آن دوست بگویم. اهمیت نتیجه در مقابل شادی و رضایت این حس رشد کردن هیج است. خوشحالم که کار ناتمامم را بالاخره تمام کردم. 

به افتخار خودم شاپو!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸
تگ ها :

 

امروز اولین روزی است که طی سه هفته ی گذشته، درد نداشته ام! سلامتی واقعا نعمت بزرگی است! برای خاطر یک مشکل کوچک و خوشبختانه غیر جدی این چند هفته کلی درد تحمل کرده ام و چندین بار به پزشک مراجعه کرده ام. امروز با پزشک مربوطه هم تلفنی چک کردم. گفت اگر درد نداری و خودت احساس می کنی بهتری دارو را متوقف کن. 

سلام سلامت دوباره!لبخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٦
تگ ها :

 

هزار بار گوشی را برداشته ام و دوباره کنار گذاشته ام یعنی واقعا هزار بار شاید هم بیشتر. 

نمی دانم! بگویم یا نگویم؟! خیلی وقتهای این هزار بار معمولی بوده ام یک وقتهایی اش عصبانی بوده ام یک وقتهاییش هم دلخور! اما ته ته دلم دلخورم.

امروز یادم آمد خیلی سال پیش، آن دوستی که ازش دلخورم و هزار بار خواسته ام در این مورد با او حرف بزنم همین روزها یک اس ام اسی فرستاده بود که وقتی گرفتمش نمی دانستم خوشحال بشوم یا ناراحت چون مجمع اضداد بود. هییی روزگار!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
تگ ها :

ویزای الجزایر و ملیت ما

زنگ زدم به سفارت الجزایر. کلی طول کشید تا یکی گوشی را بردارد. چندان هم مبادی آداب نبود. گفتم در مورد ویزا سوال دارم. گفت کجا هستی گفتم اشتوتگارت. گفت به ما مربوط نمی شود فرانکفورت و حتی صبر نکرد تشکر و خداحافظی کنم و قطع کرد.

کلی تعجب کردم چون فرانکفورت کنسولگری است و تا جایی که من می دانم کنسولگری خدمات به شهروندان همان کشور ارائه می دهد و برای ویزا باید به سفارت اصلی مراجعه کرد! 

زنگ زدم فرانکفورت. یک خانمی گوشی را برداشت. باز هم خودش را معرفی نکرد. گفتم ویزا گفت داخلی فلان و خداحافظی ام را جواب داد و قطع کرد.

شماره را با داخلی فلان گرفتم. یک خانم جوان گوشی را برداشت و باز هم خودش را معرفی نکرد. من خودم را معرفی کردم مثل دو دفعه ی قبلش. گفتم من ایرانی هستم و اینجا کار می کنم و قرار است به کشور شما برای ماموریت سفر کنم. آلمانی را با لهجه ی فرانسوی حرف می زد. تاریخ سفر را پرسید. بعد گفت مادام! توت میر لاید- متاسفم- اما برای ملیت شما فرآیند ویزا طولانی تر است!!! چون باید مدارکتان را به کشورمان بفرستیم و منتظر جواب بشویم. من متعجب گفتم چقدر یعنی؟ توی سایت سفارت گفته بود نرمال دو هفته اما تا چهار هفته حساب کنید. جواب داد خیلی متاسفم ولی بهتر است برنامه تان را تغییر بدهید چون برای شما شش هفته - در بهترین حالت- تا شصت روز طول خواهد کشید. باورم نشد گفتم شصت روز؟! زکسیگ؟! سیکستی؟! گفت بله! در مورد ارسال اصل پاسپورت و کارت اقامت گفت چون می داند طول خواهد کشید لزومی ندارد اصلشان حالا ارسال شود و بعد از اعلام صدور ویزا می شود اصلشان را فرستاد و فعلا کپی کفایت می کند!

داستان را به رییس گفتم. گفتم به کارفرما اطلاع بدهیم. اینطوری من سفر اول را کامل از دست خواهم داد. یک هفته ی آخر ماه را شاید بتوانم آنجا باشم که شاید نیارزد. گفت اول با آقای فلانی هماهنگ کن و ببین که قرارداد چطور پیش رفته؟ پرسید این اطلاعات جدید را کتبی دریافت کرده ام یا شفاهی؟ گفتم زنگ زدم. گفت خب در مورد اطلاعات شفاهی هر وقتی می توانیم ادعا کنیم، اگر کتبی بود شاید نمی شد دیرتر اعلام کرد ولی حالا دستمان باز است! ما برای ویزا اقدام می کنیم و بعد از اطمینان از امضای قرارداد بهشان کامنت می دهیم که ممکن است صدور ویزا بیشتر طول بکشد و به سفر اول نرسی. بعد اگر خواستند خودشان کانال بزنند از طریق وزیری کسی فشار بیاورند که زودتر صادر شود؛ نشد هم که اشکالی ندارد به سفر دوم می رسی!

حالا خانم منشی قبول نمی کرد که اصل پاسپورت را نفرستیم! آژانس مسافرتی همکار هم گفته بود نه بعید است این همکارتان احتمالا اشتباهی متوجه شده. شماره دادم و خانم منشی خودش زنگ زد و بعد هم به من اطلاع داد که در کمال تعجب ما حرفت کاملا درست بود و فرآیند ویزا را شروع کردیم!

بعد نوشت: امیدوارم ویزا به تاریخ برنامه ریزی شده سفر اول نرسد. از هر لحاظی که من می بینم، بهتر است به سفر اول نرسم. اگر سفر اول کنسل شد، بدانید و آگاه باشید که ملیت مان در این مورد قدری مفید واقع شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤
تگ ها :

تفاوت

بنا به تجربه ی من، اینجا پزشکها حداقل دارو را تجویز می کنند! اول با فرض حداقل مشکلات و لحاظ کردن فرضیات خوش بینانه بیمار را روانه خانه می کنند و اگر مشکلی پیش آمد بعد برای آن مشکل دارو تجویز می کنند. چیزی که بنا به تجربه ی خودم در وطن عزیزمان برعکس بود یعنی پزشک برای جلوگیری از مواجهه ی بیمار با مشکلات بعدی که شاید اصلا در مورد آن شخص رخ نمی دادند بار اول دارو تجویز می کرد! البته اینجا هم بیمار مجبور می شود مجدد مراجعه کند و خب زمان هزینه کند. علاوه بر آن باید مشکل بعدی را هم تا مدتی بعد از مراجعه ی مجدد به پزشک و تاثیر گذاشتن داروها تحمل کند!

کلا دو رویکرد متفاوتند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳
تگ ها :

نامه

از وقتی که اینجا آمدم بیشتر از قبل با هم صمیمی شده ایم. خودمم و خودت. هیچ کس دیگری نیست. اولین کسی که از مشکل و شادی و غم من خبر دار می شوی خودت هستی. شاید حتی قبل از خودم. 

این روزها حس می کنم کمی دلخوری شاید. نمی دانم شاید هم داری غیر مستقیم می نوازی ام، محبت می کنی و به من یادآوری می کنی که فقط تویی که هستی، تنها همراه من در غربت، در خوشی و غم و رنج و سختی هایش. 

من دوست دارم این احساس مورد توجه تو بودن را. اما گاهی دلم از تو هم می گیرد. آن روز که با درد توی همین اتاق دراز کشیده بودم و باز خودم بودم و خودت را یادت هست؟ گفتمت من جز تو که را اینقدر دوست داشته ام که با من چنین می کنی؟ جوابت را نشنیدم اما فکر می کنم که جوابت این بود که من کی تو را کمتر از این لحظه دوست داشته ام؟! کمی  صبورتر باش! 

دارم صبوری می کنم چاره ای هم نیست. همچنان دوستم داشته باش. حتی اگر نفهمم چرا با من چنین می کنی، دوست داشتنت را برای تحمل سختی ها لازم دارم.

دوستدار تو

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳
تگ ها :

 

الان تنها توی افیس و حومه نشسته ام و وسایلم در حال انتقال به جای جدید هستند.

یک بیتی از یک آهنگ از دیروز یک بند توی سرم می چرخد. گفتم بنویسمش بلکه از ذهنم برود:

تو رو آرزو نکردم، این یعنی نهایت درد

خیلی چیزا هست تو دنیا، که نمیشه آرزو کرد

با صدای خواجه امیری بخوانیدش

بعد نوشت> با نوشتن متوقف شدنیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳
تگ ها :

 

و سر انجام دانستیم برای کشور اول ویزای ترانزیت لازم نداریم که اگر می داشتیم بسیار کارها قاطی پاتی تر می شد و کارفرما هم گفته بود در این مورد همکاری نخواهد کرد!کلی داستان داشت این کشف! خدا را شکر که نتیجه لازم نداریم بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢
تگ ها :

کمی دلنگرانی

این آخرین آخر هفته ی تنهایی قبل از سفر است. دوستی هفته ی بعد تا قبل سفر میهمانم خواهد بود که یکی از بهترینهای اینجاست، همیشه آماده ی کمک و دوستی بدون چشمداشت. حالا نوبت من است اما کمی می ترسم. می ترسم این میهمانی و میزبانی خوب پیش نرود و دوستی مان خراب شود. می ترسم وسط میزبانی دلم تنهایی بخواهد و نا خواسته میزبان بدی بشوم. می ترسم بهش خوش نگذرد! معذب شود! نمی دانم چطور با مهمان چند هفته ای رفتار کنم؟! حالا امیدوارم به تدریج دستم بیاید و خوب پیش برود.

سفر هم شد یک ماه! نیمه ی اکتبر به امید خدا برخواهم گشت. کمی دلنگران این سفر هیجان انگیز نا شناخته ام. برای یک ماه چه ها بردارم؟ چه چیزهایی آنجا هست؟  دو بار باید پرواز عوض کنم! تا به حال در کل زندگی ام، بیشتر از دو  پرواز در یک مسیر نداشته ام. اطلاعات تکمیلی هم کمی رسیده که بعدتر شاید در موردشان نوشتم. اطلاعات تکمیلی هم جالبند مثلا اینکه دو هفته قبل سفر باید یک سری واکسن بزنم و مدارک پزشکی را همراه ببرم! از جمله کزاز که خب کزاز را مطمئنم لازم ندارم چون دو سال پیش زدم. کلی گشتم تا کارت واکسن بین المللی ای را که خانم دکتر موسسه تحقیقاتی بهم داده بود پیدا کردم.

دعای خیر لازم دارم. پیشاپیش ممنون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱
تگ ها :