کوه به کوه

چندین سال پیش که هنوز هوای دکترا در سر داشتم برای یک موقعیتی اقدام کردم و در کمال تعجب بلافاصله مردود شدم. یعنی از آن مردودیهای تابلو بسته به ملیت. دوست دوستم که با واسطه ی ایمیل از طریق دوست مشترک به هم معرفی شده بودیم خیلی سعی کرد به من کمک کند با استادهای همکارشان صحبت کرد، رزومه ام را دید و کامنت داد، با هم تلفنی حرف زدیم و درست در لحظه ای که من خسته شدم و تصمیم گرفتم دیگر ادامه ندهم، به صورت خودجوش یک ایمیل زد و کلی تشویقم کرد که ادامه بدهم. یادم هست ایمیلش خیلی حس خوبی داشت، خیلی انسانی بود. و بعد آن بود که من با یک سلسله اتفاقات دیگر به این شهر و فوق دوم رسیدم. همان موقعها هم یادم هست یک پست نوشتم با عنوان آدم خوب. گذشت و سالها از هم خبر نداشتیم. وقتی آلمان آمدم بهش ایمیل زدم که فلانی ممنون برای کمک و تشویقهایت و من آخرش امدم اینجا.

باز هم گذشت. در شبکه ی حرفه ای همدیگر را در لیست آشنایان داشتیم. می دانستم کجای دنیاست اما در همین حد. آن سر دنیا بود دقیقا. دیشب در کمال تعجب دیدم ایمیل زده که فلانی من را یادت هست؟ نشان به آن نشان فلانی ما را ایمیلی به هم معرفی کرد؟ ما داریم می آییم شهر شما برای کار و فکر کردیم با هم معاشرت کنیم! خوشحال شدم. به زودی دو تا دوست خوب به جمع دوستان اینجایی ام اضافه خواهد شد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳٠
تگ ها :

هرزلیش ویلکمن

ویزا در حال پیگیری است. یعنی فکرش را هم نمی کردم که خودم پیگیر همه چیز بشوم! 

امروز برای اولین بار به بهانه ی یکی از فرمهای ویزا با رییس جدید دیدار کردم و امیدوارم توانسته باشم تصویر حرفه ای خوبی از خودم در ذهنش بسازم. 

فهمیدم که قرارداد هنوز نهایی نشده و در حال بررسی و کامنت دادن است اما چون هر دو طرف مطئنند به اراده شان به همکاری! دارند رفاقتی کارهای اجرایی را هم پیش می برند.

دیروز هم از خانم منشی خواستم جای جدیدم را نشانم بدهد. آنقدری که بقیه می گفتند بد نبود. رییس جدید بنده ی خدا جاهای نسبتا خوب بخشش را به ماها داده یعنی بدتر از اینها خیلی هست! همه مان هم یک ضلع پارتیشنمان پنجره است یعنی شما حساب کن چقدر توجه واقعا! هم پارتیشنی آینده هم مرا دید و چاق سلامتی کردیم. یک خانم دکتر مسن و پر حرف. خوبیش این است که هم پارتیشنی ام هم تخصص خودم است و به قول دوستان این یک نشانه از تقسیم کار در آینده است یعنی من به عنوان جانشین خانم دکتر در نظر گرفته شده ام که به زودی ظرف یکی دو سال بازنشست خواهد شد. امیدوارم. بنده از هر طرف در تیر رس رییس جدیدم اما ما را هست بط را ز طوفان چه باک! سایرین روزهای اول هفته اثباث کشی کردند و رفتند و فقط من و خانم منشی مانده ایم. کسی که من جایش را خواهم گرفت مرخصی است و چون بیست و نه سال سابقه در شرکت دارد بی ادبانه بود که در نبودش جابجابی صورت بگیرد؛ این شد که من بعد از برگشت ایشان جابه جا می شوم. هم آفیسی آینده دیروز گفت که به آنها تازه خبر رسیده که ما قرار است جابه جا شویم و از مدیریت شکایت کرد که مگر ما نا محرمیم که یک ایمیل نزده اند و خبر نداده اند. من فکر می کردم خواجه حافظ هم الان خبر دار شده! امروز رییس بزرگ جدید به همه اهالی بخش آینده ایمیل زد و رسما خبر داد که ادغام صورت گرفته و چند نفر ما قبلا جا به جا شده اند- با ذکر اسامی- و این افراد هم به زودی جا به جا می شوند و هرزلیش ویکمن و از این حرفها.

صبح هم تا رسیدن به پارتیشن رییس با چند نفر چاق سلامتی کردم که خب همه مرا می شناختند!! و من هیچ کدام را و  هرزلیش ویلکمن گفتند و خوشمان آمد. کلا من این هرزلیش وبلکمن را خیلی دوست دارم خیلی دوستانه است. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳٠
تگ ها :

زیبا

غیر شخصی نویسی:

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

حافظ 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٩
تگ ها :

کرکره پایین

این روزها برای من روزهای حرفهای نگفتنی اند. از خودم، دوستانم،دیده هایم، شنیده هایم، دغدغه هایم. به هر کدامشان که فکر می کنم می بینم نگفتنش از گفتنش کم ریسک تر است. پس تا بعد ـ شاید چند روز دیگرـ به دعای خیر دوستان احتیاج دارم. به قول قدیمهای نقـطه باقی بقایتان.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۸
تگ ها :

بیمارستان

امروز برای اولین بار در عمرم تنهایی رفتم بیمارستان. بعد از کلی آزمایش و معاینه گفتند که هیچ مشکلی ندارم. به ان- یعنی چند- تا دکتر هم نامه دادند که در سوابق درمانی ام ثبت شود امروز به بیمارستان مراجعه کرده ام برای موردی اوژانسی! اما جدا از استرس و دردی که داشتم، کلا دیدن بیمارستان و آدمهایش تجربه ی جالبی بود. انگار که در متن این سریالهای پزشکان و پرستاران و از این حرفها بودم. نیست که خیلی هم طرفدار این برنامه ها هستم؟!!!

خدا را شکر مشکل جدی نبود! می رویم که یک آخر هفته ی آرام داشته باشیم. چقدر لازم دارم این آخر هفته را! آرامش را! تنهایی را!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها :

قصه

قدری حرفهای دوستانه زدیم. 

گفتمش این بنده ی خدا را اینقدر اذیت نکن! این چیزی که من می بینم خیلی دوستت دارد. گفت با اینکه هیچ وقت در رد این نظریه چیزی ندیده و نشنیده ام اما چرا باید اینقدر دوستم داشته باشد؟!! نکند مشکلی هست که من نمی دانم؟!!!! 

گفتم ببین این داستانها - همین یک کمی که من می دانم- را هم حتی اگر بنویسی کلی طرفدار خواهد داشت. شاید آنوقت به جمع بندی مثبت برسی. اصلا خودم اولین نفر کتابت را می خرم؛ این هم تشویق بیشتر. کلی خندید و گفت خب عنوانش چه باشد؟ گفتم نمی دانم تو نویسنده ای! گفت فهمیدم: من عشق تو را باور نمی کنم! 

همچین دوستانی داریم خلاصه! بنده ی خدا مجنون قصه!

نیست که عشق ناب کمیاب شده، شاید حق دارد که باور نمی کند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها :

 

اگر بیای همونجوری که بودی   کم میارند حسودا از حسودی 

یک بیان امروزی و خودمانی بیت زیر است.

یارم چو قدح به دست گیرد      بازار بتان شکست گیرد

از نظرات شیث بزرگ کارشناس ادبینیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها :

عمومی یا متخصص

امروز تصمیم گرفتم اگر دوباره خواستم درس بخوانم پزشک عمومی بشوم.

یک درد خفیفی بعضی وقتها دارم که گفتم قبل سفر به آفریقا پیگیری کنم. به چندین دکتر عمومی زنگ زدم گفتند زیر دو ماه وقت نمی دهیم. ظاهرا برای اولین وقت بیشتر باید منتظر بمانی؛ مشتری که شدی وقت نزدیکتر می گیری. یک دکتری بود که وقتی دانشجو بودم مشتری شده بودم و خوب بود. بعد کلی چانه زدن، خانم منشی چک کرد که من واقعا مشتری شان بوده ام یا نه و گفت یک ماه دیگر. اما آن تاریخی که گفت احتمالا ما آفریقا تشریف داریم. دیگر حوصله نداشتم، تشکر کردم و قطع. یک دکتر دیگری گفت  باید فرم آنلاین در سایتش پر کنم. پر کردم. علاوه بر شجره نامه دلیل مراجعه را هم باید ذکر می کردی. در جواب درخواستم ایمیل آمد که اصلا وقت نداریم. طرف قرارداد بیمه تان هم نیستیم. اگر خیلی حالتان بد است به اوژانس بیمارستان فلان مراجعه کنید!!

بیخیال شدم. به دکتر متخصص زنگ زدم برای یک داستان دیگر. خیلی زود وقت داد!!! 

این شد که فهمیدم پزشک عمومی بازار کارش بهتر است! 

مثلا بهترین بیمه این کشور را داریم!! یک دوست آلمانی می گفت اگر بیمه ات درست و حسابی نباشد شانس زیادی برای وقت گرفتن از دکتر نداری!!! به گمانم درست گفت چرا که یکی از اولین سوالات در پاسخ درخواست شما  اسم و نوع بیمه تان است!

بله!!! دیس ایز دویچلند! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها :

یاد ایام

توی ایمیل هایم دنبال یک ایمیل می گشتم که اتفاقی ایمیلی به یک دوست، توجهم را جلب کرد. بعد اسم آن دوست را جستجو کردم و کلی ایمیل دیدم و خندیدم. بعضی هایشان خیلی با مزه بودند خیلی! 

اما در مورد شش و هفت و پنج تا حد بیشتری به جمع بندی رسیدم. پنج عدد درستی بود. اصلا یادم نبود که در ایمیلها هم بخشی از خاطرات آن داستانها نهفته اند. ایمیلهای خودم و جواب آن دوست یا برعکس، را می خواندم. اصلا یادم نبود اما واقعا بامزه بود هم متن اصلی و هم جواب! کلی موجبات انبساط خاطرمان فراهم شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها :

 

بعد از آخرین دیدار، لیلی با خودش فکر کرد:

نشود فاش کسی انچه میان من و توست

اشارات نظر هم حتی لازم نیست سکوت خودش نامه رسان من و توست!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۱
تگ ها :

الجزایر-1

امروز صبح به هم آفیسی که جمعه ماموریت بود گفتم که الجزایر را بردیم. گفت پس آقای فلانی- مهندس فروش درگیر در این پروپوزال- بعد از اخراجش یک پروژه برد! فکر کردم اشتباه شنیدم. دوباره سوال کردم. گفت بله آقای فلانی خروجی مورد نظر -در بازه ی مورد انتظار - به عنوان مهندس فروش را نداشته و طبق اولتیماتوم قبلی رییسشان اخراج شده. کلی دلم گرفت. 

بعد رییس اشتوتگارتی آمد و خبر داد که پروژه به زودی فعال می شود. کارفرما عجله دارد! گفت آماده باش که تا قبل از پایان سپتامبر اولین ماموریت سایت را بروی. تیم همکار هم از او. اس. آ خواهند بود. قبلتر سه سفر پیش بینی شده بوده و حالا قرار است شش سفر کوتاهتر داشته باشیم. انگار این تیم همکار خیال رییس را راحت کرده! گفت همه جا با این جماعت خواهی بود. رییست هم اهل آن کشور است. محل اسکانت هم توی کمپ آنها خواهد بود، امیدوارم که اینها به معنی خوب بودن شرایط باشد. (این جمله ی آخر هم از رییس بود)

ما به خدا امید داریم که سلامت برویم و برگردیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
تگ ها :

پازل

صبح زود دوشنبه توی آفیس هستم و دما و فشار و افت حرارتی را بالا پایین می کنم که تخمینی از دمای خروجی داشته باشیم. گوشه ی ذهنم اما تکه های پازل را برای بار چندم کنار هم می چینم، هی تکه ها را جابجا می کنم و سعی می کنم چیدمان درستشان را پیدا کنم. باز هم چیدمان همانی می شود که اکثر اوقات شده! همان که به نظرم عجیبترین هم هست. چیدمانی که سالهاست باور نکرده ام یا سعی کرده ام باور نکنم که درست است! باز بررسی می کنم شش سال پیش را. دقیق یادم نمی آید شش سال بود یا هفت سال؟! بین شش و هفت به جمع بندی نمی رسم. حتی به پنج هم فکر می کنم، نمی دانم!  باز به چیدمان پازل شک می کنم مثل همیشه. با تمام نشانه ها این چیدمان به نظرم چیدمان درست نیست. باز تکه ها را جدا می کنم و کنار می گذارم تا شاید دفعه ی بعد بتوانم چیدمان درست را پیدا کنم. ساعت نزدیک ده شده، باید روی کارم تمرکز کنم. تا چند دقیقه ی بعد باید خروجی را ارائه کنم.

این یادداشت را صبح امروز در محل کارم نوشتم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
تگ ها :

میزبان خودمانی

مهمان خواهم داشت. شاید تا دقایقی دیگر برسد. قدری خانه را مرتب کردم. خرید سوپر هم معضلی بسیار جدی است امروز چرا که برای فردا صبح نان نداریم. مهمانم خودمانی است اما تا به حال این مدلی نیامده که دو سه روز بماند. تعارف زد که مخلفات ناهار را می آورد و خرید سوپر را هم عصر با هم برویم. من هم استقبال کردم. خیلی کوفته ام. انگار خستگی سفر هنوز از تنم بیرون نرفته. می شد جنگی خرید سوپر را انجام دهم اما ترجیح دادم پای لپ تاپ بنشینم و از سکوت خانه و طبیعت لذت ببرم، قهوه ام را بنوشم و انرژی ام را برای بعد رسیدن میهمانم ذخیره کنم که گفتنی بسیار داریم.

دوستی زیباست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸
تگ ها :

امروز- سلام الجزایر

امروز صبح دوست داشتم دیرتر از همیشه به سرکار بروم چون گاهی سنت شکنی خوب است. این شد که چند دقیقه قبل از نه کارت زدم.

رییس اشتوتگارتی در آفیس همسایه بود. از بعد از مرخصی من، فقط یک های توی راهرو به هم گفته بودیم. چند دقیقه ی بعد وارد شد و گفت ایش گراتولیقه دی یر! (بهت تبریک می گم). فکر کردم برگشتن از مرخصی تبریک دارد؟ نه! در بررسی سریع کارها و حوادث دیدم چیز تبریک گفتنی ای وجود ندارد. پس پرسیدم ببخشید برای چی؟ گفت برای الجزایر. قیافه ی من دیدنی بود. گفتم مگر برده ایم؟ گفت رییس جدیدت صبح زود زنگ زده و خبر داده. گفتم باز لابد اشتباه شنیده یا درست گوش نداده. گفتم نه! دیروز از من پرسیدند آیا من روی پروپوزالش کار کرده ام و آیا هنوز حاضرم کار کنم یا نه؟ حرف از بردن نبود. حرف از راه پیدا کردن به دور آخر بود. گفت نه! ولی به من گفته اعلام شده که ما برنده ایم. امروز صبح زود خبر داده!! خوشحالیم.

چند دقیقه بعدترش رییس بزرگ جدید آمد به سرکشی. به قول خودش ببیند کی کجاست. به من که رسید گفت خبر داری که برایت کار آمده اساسی؟ گفتم بله شنیده ام. پس خبر درست بود!

بعد هم جلسه بود و روسای قدیم و جدید و آقای ف حضور داشتند. رییس بزرگ جدید گفت انتظار می رود ظرف یک ماه آینده قرارداد این پروژه امضا شود.

و به این ترتیب ما پروژه ی الجزایر را که بر اساس رزومه ی من در مناقصه اش شرکت کرده بودیم بر خلاف انتظار اکثریت همکاران بردیم! حالا من در آستانه ی جابجایی به گروه جدید، برای خودم پروژه دارم. یک پروژه ی هیجان انگیز و اندکی ترسناک. چرا که باید در صورت امضای قرارداد- که ظاهرا به زودی امضا خواهد شد- ظرف یک سال آینده سه بار به کشور مربوطه سفر کنم و به رتق و فتق امور در سایت بپردازم. نگرانی از گروگان گرفته شدن، سخت بودن کار در سایت وسط صحرا و فرمان نبردن مردهای عرب از من خانم مهندس و البته تنهای تنها درگیر بودن و در نتیجه نداشتن همکاری که کمک فکری بدهد اندکی گوشه ی ذهنم هست؛ اما ترس راه حل نیست. به پیش می رویم خدا هم که همیشه با ماست! دعای خیر عزیزان و دوستان هم.

الجزایر همیشه از دوران کودکی برای من جالب بوده است. شاید چون از نسل انقلاب دیده ی خانواده، کتابچه ای در مورد مبارزات استقلال الجزایر داشتم که بارها و بارها خوانده بودمش. تا چند ماه آینده صدای ما را از وسط صحرایی در الجزایر خواهید شنید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٧
تگ ها :

حسابگر

بعد مدتها با هم گپ زدیم.

گفت رابطه شان خوب پیش نمی رود. سعی کردم دلداری و امید بدهم. گفتم حتما دوستت دارد و عمدی ناراحتت نمی کند. گفت مرا با عقل حسابگرش انتخاب کرده بود و حالا من شرایطی را که باعث انتخاب شدنم بودند ندارم و منظورش موقعیت شغلی و درآمد و غیره بود!! 

این عقل حسابگر بد پر رنگ مانده توی ذهنم. عقل حسابگر گفته بود این آدم شرایط خوبی دارد! حالا عقل حسابگر شاکی است از انتخابش!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦
تگ ها :

 

دلتنگی یعنی دوست داشتنی فراتر از دوست داشتن معمولی، دوست بودن معمولی.

از حکمتهای شیث

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦
تگ ها :

روزهای تغییر

این روزها روزهای شگفتی هستند! برای من قرار گرفتن در متن جریان ادغام دو شرکت؛ البته شرکت کوچکتر در مقابل شرکت بزرگتر قطره است در مقابل سطل آب - آقای ف اگر بداند شرکت عریض و طویلش را به چه تشبیه کرده ام- خیلی جالب است. امروز به همکارم گفتم که این اتفاق در زندگی حرفه ای من به گمانم همین یکبار بیفتد و برای همین خیلی جالب است.

شرکت ف تا به حال چندین بار شرکتهای وابسته ی کوچکش را در خود ادغام کرده و چندین بار هم دپارتمانها را تبدیل به شرکت مستقل کرده. خلاصه ید طولایی در این کار دارند. من به شخصه از این تغییر خوشحالم. تنها چیزی که بهتر نمی شود مکان فیزیکی مان است که بنا بر شنیده ها سالن است و مثل آفیسهای بزرگ، دو نفر در یک اتاق با پنجره های بزرگ و نو ساز فعلی نیست. بچه های شرکت مادر هم ندا داده اند که توی ذوقتان نخورد؛ اینطرف میزان نزدیکی میز شما به پنجره ها بنا به سابقه کار و رضایت مدیرتان تعریف می شود و نزدیک شدن به پنجره یکی از نشانه های پیشرفت است.

از گروه کوچکتر شده ی ما بعضی به دپارتمانهای دیگر می روند. این است که این روزها همه با هم ناهار می خوریم دوباره بعد مدتها. 

آقای ایمنی یکی از کسانی است که به یک دپارتمان دیگر می رود. امروز سر ناهار سر ساعت دوازده و ربع گفت بچه ها این لحظه را به خاطر بسپرید که همه دور هم توی حیاط شرکت روی این نیمکتها نشسته ایم و داریم ناهار می خوریم و می خندیم. یادتان باشد امروز شش آگوست است و الان ساعت دوازده و پانزده دقیقه و همه خندیدند و گفت خب این خنده هم خاطره اش. بیست سال بعد به این لحظه فکر می کنید و لبخند می زنید. من که تا آنوقت بازنشست شده ام. یکی گفت ما یادت می کنیم و می گوییم یادش بخیر اکسل - یعنی آقای ایمنی- فلان روز فلان ساعت را خواست خاطره کنیم.

بعد از ظهر جلسه بود با مدیر پروژه ی کشور دوست و همسایه، بعد از مدتها. ایشان هم از شنیدن اخبار کلی متعجب شده بود. رییس اشتوتگارتی که جمعه مرخصی ناگهانی رفته. در مورد این آدم و اشتباهات حرفه ای که در رفتارش می بینم شاید بعدتر بنویسم. لذا در جلسه من و هم پروژه ای بودیم و جف. جف وقتی که حرف از ادغام شد گفت که فکر می کند برای ما شرایط رو به بهبود است. گفت شما به شرکت قدیمیتر، گروه بزرگتر، با تجربه تر، سازماندارتر می روید. برایتان خوشحالم. گفت بچه ها وقتی خبر را شنیدم فکر کردم شما دو تا را به شرکت خودمان منتقل کنم- ایشان هم در یکی از شرکتهای وابسته به شرکت مادر شاغلند اگر چه همه زیر یک سقف هستیم- اما بعد دیدم شرکت مادر برای آینده ی حرفه ای تان بهتر است. آخییی! 

جمعه با آقای ف جلسه داریم!! این چند روزه همه مان کلی معروف شده ایم!!! دیگر آقای ف هم تک تکمان را به چهره خواهد شناخت! خلاصه این بحث ادغام در شرکت مادر نقل محافل است در کل مجموعه ی ف و شرکتهای وابسته. خیر باشد! به فال نیک می گیریم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٥
تگ ها :

 

در راستای خود خوشحال سازی بلیط سفر بعد ایران را خریدم. رکوردی زدم در این حرکت! خوشحالم. امیدوارم این چند ماه تا سفر بعدی پر از خوبی و شادی و تجربیات خوب و جدید و هیجان انگیز باشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٤
تگ ها :

جهت ثبت در تاریخ شخصی

هنوز هم نمی فهمم دیدار آن دوست بعد از چند سال، در گرمترین روز سال نود و سه ـ تا آن روز بنا بر اعلام هواشناسی ـ چرا آنقدر غم به دلم آورد؟!!! از آن حسهای جدید و تجربه نشده بود که هنوز هم درکش نمی کنم. یادآوریش هم کمی غم می دواند به دلم! چرا واقعا؟!  شاید یک روزی دلیل آن غم را کشف کردم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳
تگ ها :

دیروز و امروز

برگشتم به کنج عزلتم.

دیروز که رسیدم بیشتر از تمام سفرهای قبلی دلم پر غم بود و حالم خراب. شاید چون هر بار بیشتر از دفعه ی قبلترش خوش می گذرد. ممنون عزیزان جانم هستم. هر بار که بر می گردم می بینم که تقریبا تمام آدمهایی که برای مدت طولانی ندیده بوده ام بزرگتر شده اند. خودم هم که معلوم است بزرگتر شده ام. این تغییر مثبت خوب است. اینبار دردانه و شیرین زبانیها و کارهای دوست داشتنیش وزنه ای بود و هست در دلتنگی. خدا نگهدارش باشد.

خوشبختانه امروز سر کار رفتن حس و حالم را بهتر کرد. اما عجب روز کاری ای بود!!! در تاریخ ثبت کردنی! روسای جدید خودشان را به ما معرفی کردند و سعی کردند جو را آرام و مثبت کنند. به فال نیک می گیریم.

اتاق نشیمنم با تزیینات جدید ایرانیش خیلی دوست داشتنی تر شده. دوستان دعوت به میهمانی می شوند از همین تریبون. تشریف بیاورید خوشحال می شوم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳
تگ ها :

خبر کاری ما

در آستانه بازگشت پر شکوه ما به دویچلند، اخبار داغ رسیده حاکی از انند که تا چند روز دیگر ما کارمند شرکت مادر می شویم و هر دو رییس راه دور و حاضر در آفیس، ما را ترک می کنند و یک اسم جدید بر جمع کوچک ما ریاست خواهد کرد. امید که این تغییر مثبت و پر خیر باشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٠
تگ ها :

حادثه

اما "عشق به دیگری"، ضرورتی است که از حادثه بر می خیزد نه از اراده به انتخاب، و همین کار را مشکل می کند.

از کتاب: مردی در تبعید ابدی (زندگینامه ی صدر المتألهین ملا صدرای شیرازی) نوشته ی نادر ابراهیمی

نثر کتاب را دوست می داریم و توصیه اش می نماییم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۸
تگ ها :

 

شب بی گهست ای ماه من       مهمان من شو ساعتی

هم خانه ی عشق توام             هم خان من شو ساعتی

بنگر به روی زرد من              وز سینه بنشان گرد من

تا چند باشی درد من؟            درمان من شو ساعتی

شاعر نظامی - خواننده سراج

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦
تگ ها :

 

چهار سال پیش در چنین روزهایی یعنی اخرین روزهای قبل از سفر کتابها و کاغذها را ساماندهی کردم. به گمانم بهترین حالت ممکن را ایجاد کرده بودم. این چند روز نصف کتابها و کاغذهای با  ارزش شناخته شده ی چهار سال پیش را دور ریخته ام و فرایند ساماندهی هنوز به پایان نرسیده! احتمالا دفعه ی بعد هم باز نصف نگهداشتنییهای این روزها را دور می ریزم!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳
تگ ها :