نوستالژی

امروز بعد مدتها در تهران تاکسی سوار شدم. برای کار اداری رفتم.کارمند پاسخگو خیلی مودب و محترم بود. بعد رفتم میدان ونک و مراکز خرید و خیابانها و شهر کتاب را دیدم. خاطرات با جزییات مدتهاست با حضور در مکان زنده نمیشوند اما حس حضور در فضاهای خاطره دار خوب است. شهر کتاب چقدر کوچکتر از تصویرش در ذهن من بود! برای خودم کتاب خریدم. صندوقدار شهر کتاب هم ادم محترم و مودبی بود. از گل فروش کنار خیابان به یاد قدیمها یک دسته گل خریدم. برگشتم ترمینال و باز تاکسی سوار شدم.اقای راننده بقیه ی کرایه را اسکناس پنجاه تومانی داد و من متعجب به مسافر کناری گفتم هنوز اسکناسش هست و او بی احساس نگاهم کرد. شاید فکر کرد مشکلی دارم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳۱
تگ ها :

 

 احیا در کنار مامان خانوم نازنینمان در امامزاده ی نزدیک خانه یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین  خاطرات این سالهاست.خوشحالم که این شبها این نقطه ی دنیا هستم. دعایتان می کنم دعایم کنید.

 

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٩
تگ ها :

 

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت و برعکس.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۸
تگ ها :

قبل از سفر

متن ایمیل اتوماتیک را دیروز نوشتم و امروز با همکارم آلمانیش را چک کردم که درست باشد. 

خانم منشی قبل رفتنش آمد و باهام کلی خداحافظی کرد و گفت به اینجا اصلا فکر نکن. نگران خانه ات هم نباش اگر کاری بود ما می رویم- یک فقره کلید در آفیس گذاشتم محض احتیاط. گفتم سعی می کنم ایمیلهایم را هر از گاهی چک کنم. گفت اصلا!! به کار اصلا فکر نکن برو استراحت کن و از بودن با خانواده لذت ببر. ما هوای کارها را داریم.

چند روز پیش هم گفت مطمئن است دلم برایشان تنگ می شود. من هم خندیدم و گفتم صد در صد! 

همکاران دیگر هم کلی سفر خوشی برایم آرزو کردند. صد بار چک کردم و باز توی راه شک کردم لپ تاپم توی شارژ بود؟ خاموشش کردم؟!

کمی دیگر می روم پایین که کلید صندوق پست و گلها را به همسایه بسپارم. احساس می کنم در این شش ماه و اندی، یک مرحله از زندگیم را پشت سر گذاشته ام و این ایران رفتن یک مرحله ی جدید را شروع می کند!! چه احساس عجیبی! اولین باری است که از خانه ای به مسافرت طولانی می روم که هیچ هم خانه ای ندارم و باید فلکه ی گاز را ببندم! 

در این چند ماه یعنی از آن سفر ایران تا این یکی: قرارداد کارم دائمی شد، خانه گرفتم و اثباب کشی کردم و اثباب خریدم، سفر رفتم و میزبانی کردم، کار کردم و حقوقم کمی زیاد شد، دوستیهایم را تعمیق بخشیدم، تنها زندگی کردم، چند تا مشکل اساسی با آدمها را هندل کردم.  و در یک کلمه باز هم بزرگ شدم! خوشحالم و شاکر.

سفرم به سلامت! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٠
تگ ها :

 

امروز یک پست غرغر نوشته بودم که با وجود چند بار تلاشم ارسال نشد. بهتر!

یک مجمع اضدادی است حس این روزهای من نسبت به همه چیز مثل کارم و این کشور و مردمش و وطن جان و دوستان و .... اووووه! خلاصه داستانی داریم.

کلمه ها و ترکیبهای تازه ی جالب آلمانی ای که یاد گرفته ام خود شیفته است! می گویند سلبست فرلیبت! یعنی عاشق خود. لقب تازه ی یکی از همکاران است که از همه ی کارهایی که برای پروژه می کند با یک لذت وصف ناپذیری تعریف می کند!

پس فردا به امید خدا مسافرم. لحظه ها را می شمارم. دلم می خواست کار خاصی نمی کردم و این لحظه های آخر قبل سفر را دانه دانه می شمردم! عمرمان است البته احترامش واجب است اما حس است دیگر امکانش هم که خدا را شکر نیست مشغله داریم کار و بار و خلاصه شکر نعمت کنیم که افزون شود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٩
تگ ها :

محیط بانی در خانه

قرار گرفتن خانه میان درختستان و نزدیک پارک و جنگل مزایای خوبی دارد مثل صدای چهچه بلبل و زیبایی و سر سبزی و منظره ی خوب پنجره، اما هم محله هایت هم متنوع می شوند. پنجره های اصلی را توری زده ام اما از پنجره ی کوچک شیب دار که امکان تور زدن نداشت هر روز در فاصله ی کوتاه باز بودن پنجره مربوطه، حشرات هم محلی وارد می شوند. حالا دیگر برای خودم یک محیط بان نسبتا با تجربه شده ام در گرفتن زنبور و عنکبوت و مورچه و کفشدوزک و بیرون کردن سنجاقک و مگس و شاپرک! البته شرمنده ی جماعت سوسک هستم که با توجه به سریع بودنشان گاهی ریسک دستگیری را نمی پذیرم. اما متاسفانه چند باری هم پیش آمده که حشره ی مربوطه در حین عملیات نجات و بیرون انداختن دچار حادثه و یا کشته شده. چند شب پیش، یک زنبور زحمت کش حین نجات، دچار حادثه شد و تا شب دیر وقت عذاب وجدان داشتم. پریشب هم یک فروند عنکبوت پایش شکست البته امیدوارم بتواند به زندگی اش در طبیعت ادامه بدهد!!! امیدوارم در مدتی که سفرم سوسکها به خانه ام حمله ور نشوند!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۸
تگ ها :

به به

آهنگ حاوی این شعر توصیه می شود:

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧
تگ ها :

ذهن مغشوش

چند تا مطلب توی ذهنم هست که دلم می خواهد در موردشان بنویسم و ننویسم!! خود درگیری!!!

اشارتی می کنیم:

یکی رسم دوستی بعضی دوستان را نفهمیدن است. فعلا سعی می کنم خوشبین باشم و واکنشی نشان ندهم اما قول نمی دهم دوام داشته باشد. چوب خط دارد پر می شودچشمک.

دیگر شایعات موجود در شرکت است در مورد انحلال شرکت کوچک ما و پیوستن کامل به شرکت مادر. شایعات می گویند امنیت شغلی ما کارکنان بعد از این اتفاق تضمین شده است علی الخصوص با وجود پروژه های نیمه کاره ی موجود اما کسی نمی داند اوضاع بهتر می شود یا بدتر؟ 

سوم هم ذوق سفر است. اگر چه که امروز فکر کردم که دلم برای این پارک قشنگ و با صفای نزدیک خانه ام تنگ خواهد شد و از این فکر بسی تعجب نمودم!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٦
تگ ها :

عذر خواهی| ابراز تاسف

آقای همسایه رو بعد از مدتها جلوی ساختمون دیدم. گفت چه خبر؟ و من حرف رو کشوندم به چند روز پیش که ساعت هفت و نیم صبح تمام اهالی ساختمون با صدای زنگ ممتد تمام واحدها از رختخواب بیرون پریدند. فهمیدم که آقای همسایه هم مثل من اون روز می خواسته دیرتر بره سر کار و این زنگ کلی آزارش داده. اونها تعبیر کرده بودند که لوله کش مربوطه- که برای تعمیر لوله اتاق مشترک لباسشویی در زیر زمین اومده بود- با من هماهنگ کرده بوده و بعد اینکه زنگ منو زده و من باز نکرده ام در رو بدون فکر زنگ اونا رو زده که درو یکی باز کنه اما نکته برای من مهمتر بود. هیچ کس با من قراری نگذاشته بود!!! من هم مثل اونها شوکه شده بودم و تا کلی بعدتر دست و پام می لرزید. تا شب هم عصبی بودم! تازه تلاش هم کردم بفهمم چه کسی پشت دره و چون آیفون مشکل داره نشد! بعد کلید برداشتم برم پایین که دیگه همسایه براش درو باز کرده بود!!! من از این زنگ بد موقع خاطره ی خوب ندارم. گفتم که من حتما مراتب اعتراض خودم رو به خانم فروالتونگ اعلام می کنم!! یک کم عذاب وجدان داشتم که ابراز تاسف نکردم با کلمات دقیق! اما لزومی نداشت واقعا. تازگیها دارم سعی می کنم کاربرد این کلمات رو محدودتر کنم. من خیلی وقتها برای بیان ابراز تاسف یا توجه ام نسبت به احساسات طرف مقابل این عبارات رو گفته ام، برای اینکه نشون بدم خودم از اینکه مثلا دارم کامنت میدم خوشحال نیستم اگر چه که آن دیگری که داره کامنت رو می گیره اشتباه کرده و باید متاسف باشه. صد البته که حتی اگر لوله کش با من هماهنگ کرده بود هم من مسوول زنگ زدن او نبودم اما به هر حال یک حس زیادی نایس بودنی به من می گفت بهتر است ابراز تاسف کنی. اما این کارو نکردم چرا؟ چون چند وقت پیش یک مطلب خوندم در مورد اینکه کسایی که در این گونه مواقع که حق باهاشونه عذر خواهی یا ابراز تاسف می کنند به طرف این حس رو میدن که کاملا حق باهاشون نیست یا به اینکه حق باهاشونه مطمئن نیستند یا قدری به طرف مقابل حق می دن یا احساس گناه می کنند!! اصلا اینطور فکر نمی کردم اما خب اگر طرف مقابل اینطور برداشت می کنه که بعد خوندن مطلب احساس کردم در خیلی موارد درست بود این استدلال از بازخورد طرف مقابل، خب باید این برداشت رو تغییر بدم. این شد که هیچ ابراز تاسفی نکردم فقط گفتم منم مثل اونها بوده ام و کسی به من خبر نداده بود و من حتما مراتب اعتراضم رو به خانم فروالتونگ اعلام می کنم. پونکت.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥
تگ ها :

 

:از دیوان غزلیات شمس
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
...
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
...
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور! نمی‌خوری پیش کسی دگر برم
!بیت آخر جدید بود
  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤
تگ ها :

انگلیسی یا آلمانی مساله این است!

قرار بود به حساب یک دوست عزیز مبلغی واریز کنم. فرآیند انتفال وجه آنلاین هم بسیار ساده است. تلاش کردم خطا داد که مجاز به انتقال وجه به خارج نیستید به هلپ رجوع کنید. به هلپ رجوع کردم و دیدم گفته زنگ بزنید. از دوستان پرسیدم گفتند باید بانک بهت اجازه بدهد بنا به دلایل امنیتی. با بانک تماس گرفتم و راهنمای مربوطه گفت یک درخواست آنلاین بدهم و بگویم برای یک بار انتقال وجه، حسابم را باز کنند. من هم با اینکه مکالمه آلمانی بود انگلیسی درخواست دادم. راهنما گفته بود ظرف حداکثر چند ساعت برای دو روز فعال می شود چند روز گذشت و خبری نشد. صبر کردیم و صبر کردیم و البته امتحان- هر چند ساعت یکبار- مجاز نبودم!! جمع بندیم این شد که بدون اعلان، فعال می شود چون نمی توانند که مخالفت کنند با درخواست صاحب حساب! خلاصه امروز جواب ایمیل آمد که با زهر گرته- همان دیر سر مادام انگلیسی- شروع شده بود ولی بقیه متنش انگلیسی بود. اصلا نفهمیدم یعنی چه؟ خوب بود که یک شماره و ایمیل هم نوشته بودند. به آن شماره زنگ زدم و داستان را گفتم. جواب را هم برای راهنمای جدید خواندم (مکالمه باز آلمانی بود). گفت که او هم نمی فهمد منظور چه بوده و کاری که می شود کرد این است که یک درخواست جدید بدهم. قدم به قدم گفت چه بنویسم و چطور درخواست بدهم و کدام گزینه را انتخاب کنم. گفت ظرف یک ساعت فعال می شود و در کمتر از پنج دقیقه فعال شد!! و بالاخره پروژه ی انتقال وجه به انجام رسید. امیدوارم که با موفقیت هم به حساب دوستمان برسد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳
تگ ها :

 

چند وقتی است که دارم سعی می کنم- البته بخشی هم جبر روزگار بوده- که استرس و دلنگرانی و دلمشغولی برای عزیزانم ایجاد نکنم. 

اما این بار زندگی و تنهایی خود خواسته که یک وقتهایی هم خوب است بعضی وقتها بد سنگین می شود. 

گاهی آرامشم مثل چیدن دومینو است. زمان زیادی صرف کرده ام و با دقت قطعه ها را چیده ام و مراقبم خراب نشود و ناگهان یک تلنگر کوچک از یک عزیز/ دوست دومینویم را وقتی که نمی خواهم خراب می کند. حق بدهید شاکی باشم. لطفا دفعه ی بعد، شماهایی که کلی عزیز و دوست دور و برتان دارید برای بهبود حس و حالتان به من تنها و دور از شماها رجوع کردید به این فکر کنید که شما دو ساعت بعد احتمالا حالتان خوب شده و برگشته اید به زندگیتان ولی من چند روز به هم ریخته خواهم بود. من در آن لحظه ی غم شما گیر می کنم. خیلی طول می کشد تا دوباره به زحمت بچینم قطعات این دومینو را! به این راحتی ها نیست پس کمی بیشتر ملاحظه کنید لطفا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳
تگ ها :

مدیییییر

مدیر جدید در مدتی که بود بیشترین تاثیر را بر رییس اشتوتگارتی گذاشت. وقتی که هر دو بودند خیلی وقتها در جمع کل کل می کردند و به هم تکه می انداختند اما رفتار مدیر جدید حرفه ای تر بود و اصولا رییس قدیمی مجبور به کوتاه آمدن می شد یا بازنده بود. حالا رییس اشتوتگارتی در نبود مدیر جدید می کوشد از آموخته هایش استفاده کند اما زمان می برد تا قلق رفتار درست دستش بیاید. همه هم شاکی اند. چند روز پیش به یکی گفتم باید بهش زمان بدهیم دارد سعی و خطا می کند که بهتر باشد. در نتیجه آن قسمتهای خطا را نباید زیاد جدی بگیریم. اما یک نقطه ضعف بزرگ رییس اشتوتگارتی که هنوز متوجه اش نیست و همه ی ما تقریبا متوجهیم این است که شنونده ی خوبی نیست و به قول همکارم یک گوشش در است و دیگری دروازه. کاملا هم همین حس را منتقل می کند. در نتیجه اصلا حرفهایش قابل اعتماد نیست. مثلا به من گفت مدیر پروژه ی فلان کمک خواسته و گفت فلان روز نرم افزار را برایش ارائه کن در جلسه ی مقرر!! منشی هم برای من و مدر پروژه و رییس دعوتنامه ی جلسه فرستاد رسما!! عجیب بود. به همکارم گفتم و او هم تایید کرد منطقی نیست. از آنجایی که او هم درگیر بود زنگ زد به مدیر پروژه ی مربوطه و دیدیم اصلا بحث ارائه ی امکانات نرم افزار نیست، سوال فنی دارند که آیا می شود فلان مورد را مدل کرد یا نه؟ جواب من هم این است که نمی شود. بنا به توصیه ی همکارم باز هم جستجو کردم. نمی شود آقاجان! حتی محاسبه دستی هم به این راحتیها نمی شود! اصلا بشود هم خروجی اش در محاسبات مهندسی به هیچ دردی نمی خورد!!!  امروز در جلسه ی هفتگی، بدون اینکه یادم باشد رییس در جریان سوال ما از مدیر پروژه نیست گفتم که نتوانسته ام مجدد با او صحبت کنم. نپرسید مگر قبلا حرف زده بودی و چرا؟ گفت تا روز جلسه صبر کن. گفتم سوال دارم. تعجب کرد و گفت اگر ضروری است بپرس ازش! اما تا هفته ی بعد روی این قضیه کار کن!!! شاکی بودم. خب طرف نمی گوید یک هفته را صرف چه کاری کرده ای وقتی نمی شده؟!!!! همکار درگیر پروژه سعی کرد یک راه حل بینابین ارائه کند اما من اصرار دارم با مدیر پروژه صحبت کنم و بفهمم این محاسبه به چه کارشان می آِید!!! 

نکته ی این مدیر پروژه هم این است که هر کاری که از اعضای تیم خودش بر نیاید را به من ارجاع می دهد و همیشه هم اینطور سوال می کند که آیا می شود با نرم افزار فلان که دارید اینرا حساب کنید. همه ی کارها هم که نرم افزاری نیست که!! خلاصه داستانی داریم!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٢
تگ ها :

امروز

امروز در شرکت، مدیر جدید سابق بعد از مدتها در بخش آفتابی شد و اعلام کرد که هفته ی بعد آخرین هفته ی کاری اش خواهد بود. 

امروز در خانه، وسایل استفاده نشده ی ایران بردنی - به طور خاص ارغوان را- در چمدان گذاشتم.

به زندگی ساده ی ایلیاتی مان  ادامه می دهیم. 

کاش زودتر بفهمم چرا؟ و من چه باید یاد می گرفتم؟!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
تگ ها :

حرکت غافلگیرانه

امروز هم آفیسی من، برای دوست دخترش به صورت ناشناس و بی مناسبت به آدرس محل کارش، گل فرستاده بود. روی کارت همراه دسته گل هم بر اساس شنیده هایش از دوست دخترش از یک خاطره ی بیرون رفتن با همکارانش چیزی نوشته بود که مثلا کمی رد گم کند. دخترک ظهر متعجب زنگ زد.  گفت که چنین دسته گلی رسیده. همکار هم گفت که فکر کن ببین کار چه کسی می تواند باشد؟ احتمالا انتظار داشت طرف بفهمد. دخترک تمام حواسش به همکارانش بود. بعد که قطع کرد برای من تعزیف کرد. گفتم بهش بگو. گفت نه باید خودش بفهمد اگر نفهمید من نمی گویم. یک ساعت بعد باز دوست دختر مربوطه زنگ زد. پرسید که کار او بوده؟ او هم گفت آقای گل فروش آورده؟ درست است؟ چرا فکر می کنی کار من بوده؟!! با شوخی هم گفت! بعد دخترک گفت که فکر می کند فهمیده کار چه کسی است؟ یکی از همکارانش که در پروژه ی جدید با هم همکار شده اند. همکار من شاکی شده بود. پرسید چرا؟ دخترک گفت برای تشکر! همکار من گفت تشکر را آخر پروژه می کنند نه اول پروژه. کس دیگری فرستاده! تاکید هم کرد اگر کار همکارانت بود می رفتند گل را می خریدند و می آوردند بیخود شش یورو پول بابت سرویس تحویل نمی دادند. صریح اشاره کرد و باز دخترک نفهمید!!! باز هم کلی حدس زد که کار چه کسی است و نمی فهمد و قطع کرد! من حیران مانده بودم از ضریب هوشی این خانم! یا شاید اعتماد به نفسش که فکر می کند آنقدر جذاب است که یک غریبه برایش به محل کارش بی مناسبت گل بفرستد!!! به این نتیجه رسیدم همکارم انسان صبوری است. بعد تماس دوم و نقل قصه باز هم می گفت نمی گویم که کار من بوده. گفتم ممکن است رابطه تان را خراب کند این نگفتن! گفت اشکال ندارد نمی گویم! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
تگ ها :

فصل مشترک

لیلی اول به دومی گفته بود تصمیم گرفته در مورد تعاملش با مجنون، تنها با آدمهایی که در موقعیت مشابه در همین مقطع زمانی هستند صحبت کند- در مواقع ضرورت و عدم دسترسی به مشاور حرفه ای- اگر مشاوره یا دلداری لازم داشت. نتیجه گرفته بود آدمهایی/دوستانی که در زمان کنونی در این فصل مشابه از زندگیشان نیستند حتی اگر بخواهند و تلاش کنند هم مشاوره های خوبی نمی دهند؛ که راه و رسم عاشقی تابع زمان است اگر تابع مکان نباشد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠
تگ ها :

دوست قدیمی

داشتم برای اولین بار از روی کتاب آشپزی با سبزی قورمه آش رشته می پختم که پیغام داد پایه ای شام با هم باشیم؟ بسیار خوشحال کننده بود. قبول کردم و جای شما خالی شام با دسر سنتی چسبید ( به خاطر حلول ماه مبارک از ذکر جزییات خودداری کردم ) کلی هم خندیدیم. بعد شام، تعارف زد که برسانمت، من هم تعارف زدم بیا شب پیش من باش. تعارف هر دو گرفت، البته واقعا تعارف نبود با کمال میل بود. با هم رفتیم تا دم خانه اش که وسایلش را بردارد و بعد آمدیم خانه ی من. تا نزدیک صبح نشستیم به حرف زدن و گفتن و شنیدن و خندیدن. بعد هم خوابیدیم. ظهر بیدار شدیم و باز خاطراتمان را مرور کردیم و خوش گذشت. بعد از ظهر هم آش روز قبل را پختیم و خوردیم. بعد هم رفت که برای روز کاری بعد آماده شود. خیلی خوب بود! یاد دوستان هم بسی افتادیم.

دوستیهای مدرسه یک نابی کم نظیر دارند، دوستیهای قدیمی بیست و چند ساله ی ما!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٩
تگ ها :

حامل انرژی

تمام دنیا دارند پایانه ها ی ال ان جی می سازند!!! خیلی کشورها هم دارند؛ سالهاست این محصول در بازار هست و اقبال به آن روز به روز بیشتر می شود. همین دور و بر خودمان، قطر یکی از بزرگترین پایانه های صادرات دنیا را دارد ولی کشور عزیز ما علی رغم برنامه ریزی و هدف گذاری در این زمینه از سالها پیش، پایانه ال ان جی ندارد! چرا؟ به خاطر تحریمها!!! 

بازار جذابی است. فرآیندش هم چندان پیچیده نیست! گاز را متراکم می کنند تا ششصد برابر کمتر از حجم معمولش بعد بار کشتی های خاص و به مقصد حمل می کنند. در مقصد هم با فرآیند برعکس مبدا گاز را تخلیه می کنند. این گزینه در مقابل فروش با خط لوله جذابتر است!

چند هفته پیش در یکی از مجلات تخصصی که ماهانه می آید یک گزارش خواندم از قراردادهای فراوان صادرات گاز امضا شده ی کشور عزیزمان در سی و پنج سال اخیر که یکی بعد از دیگری یا کنسل شده یا دچار اختلاف و عملا متوقف!! 

این بود کمی اطلاعات کارشناسی برای همه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٩
تگ ها :

کشاورز

آقای  فروشنده ی بازارچه ی هفتگی که چهره ی آفتاب سوخته و زحمت کش یک کشاورز را داشت سیب زمینی ها با سایزی که نشانش داده بودم را با حوصله انتخاب می کرد و در نایلون می ریخت که پسر جوانی که در وجه دیگر ایستاده بود به سمت من برگشت، دو بسته ی توت فرنگی نشانم داد و گفت اینها آخریها هستند می بری؟ گفتم بله. چند؟ گفت. ولی من اولش حرفش را نشنیدم فقط فونفزیگ را شنیدم. فکر کردم پنجاه تا که نمی شود دوباره پرسیدم ببخشید چند؟ نوشته ی قیمت ها را نشانم داد بسته ای سه و نیم یورو بود گفتم آهان. گفت پول یک بسته را بده هر دو را ببر. گفتم باشد. آقای مسن هم همچنان در حال ریختن سیب زمینی بود. پسرک به سرعت توت فرنگیها را در نایلون گذاشت و داد به آقای مسن. آقای مسن هم همچنان بسیار آهسته و با احترام البته نایلونها را به من داد و گفت پنج یورو. بعد هم با همان سرعت کم بقیه پول را برگرداند و لبخند زد. از اینکه از یک کشاورز زحمت کش خرید کرده ام حس خوبی دارم.

عجب توت فرنگیهایی هستند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸
تگ ها :

در اهمیت بعد مسافت!

یکی از لیالی چند پست پیش- دوست داشتنهای بچه مثبتی- با مجنون مربوطه برک آپ کرده اند به گمانم! از کجا فهمیدم؟ لیلی صفحه اش را حذف کرده!!! مجنون خیلی روی صفحه اش ابراز علاقه و بی تابی می کرد. برایم سوال بود که چرا لیلی قصه این ریسک را پذیرفته بود؟! شاید فکر نمی کرده این اتفاق بیفتد! به نظرم دوست داشتن راه دور چندان گزینه ی درستی نیست اما خب برای همه شاید نشود نسخه پیچید. امروز هم یک مطلب خواندم که جئوگرفیکال پراکسیمیتی در شکل گرفتن و دوام این نوع احساسات خیلی مهم است! امیدوارم بقیه لیالی و مجانین  آن پست در دوستی شان با هم خوب پیش بروند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٦
تگ ها :

آن اتفاق تاثیر گذار

خانم همسایه رو دم در دیدم. بعد حال و احوال در مورد مشکلم با خانم فروالتونگ حرف زدم. پیشنهاد داد که چه کنم. بعد هم تعارف زد بریم بالا خونه ی ما. رفتیم با هم یک لیوان آب خوردیم و قدری پشت سر خانم فروالتونگ بد جنس حرف زدیم. خدا رو شکر انگلیسی هر دو شون - خانم و آقای همسایه- خیلی خوبه. گفت مطمئنه این خانمه میره به جهنم اینقدر که مستاجرهای مثل ما رو اذیت کرده. نتونستیم هم حلاجی کنیم که این صد بار پشت گوش انداختن کارها چه فایده ای براش داره چون بالاخره که باید انجام بده، ما هم که تا انجام نشه پیگیریم پس اگر انجام بده حداقل روانش از جر و بحث با ما راحت میشه و وقتی رو هم که صرف تلفنی سر و کله زدن با ماها می کنه می تونه برای کارای دیگه اش بگذاره. گفتم که پریشب که می خواستم بهشون مجدد ایمیل بزنم دو ساعت و نیم طول کشید. آخرش هم مطمئنم پر غلط بود. گفتم هم که همکارام جدیدا می رن روی اعصابم وقتی می خوام بهم در تصحیح ایمیل کمک کنند با پبشنهادهای اضافه بر سازمانشون و اینه که  سعی می کنم جدیدا خودم ایمیل بزنم می دونم غلط داره اما منظور رو می رسونم بالاخره. گفت خب بیا پیش من. تشکر کردم. گفت خب پس سر کار چی کار می کنی؟ آلمانیت رو خوب کن! تمرین کن! گفتم راستش انگیزه ندارم. خدا رو شکر پروژه ها هم که همه مدارکشون انگیسی اند. خواستم بگم چرا انگیزه ندارم اما بعد بیخیال شدم. اومدم بالا و باز یادم افتاد چیزی که باعث شد نظرم در مورد اینجا طولانی مدت موندن عوض شه. اون اتفاق مسخره که هنوز هم وقتی یادم می افتم دلم به درد میاد!!!! نمی فهمم چرا اونطور شد؟ با اینکه آخر سر- خدا رو شکر -آسیبی به من نرسید، اما فعلا تبعاتش ایناس که انگیزه ام برای آلمانی یاد گرفتن خیلی کم شده، دلم نمی خواد طولانی مدت اینجا بمونم، وسیله های خونه ی نسبتا گرونی که خریده بودم و می شد پس بدم رو بردم پس دادم و اونایی که از ایران آورده بودم رو هم استفاده نکردم که برگردونم. کلا سبک زندگیم تو خونه تحت تاثیر قرار گرفت - خب روزای اول بعد اثباب کشی بود و هنوز وسیله هامو باز نکرده بودم. به این نتیجه رسیدم من اینجا موقت هستم مثل ایلیاتی ها. به جای اینکه یکی دو ماه قبلتر برم ایران ماه بعد می رم و تو این مدت هم کلی دلتنگی اذیتم کرده.

امیدوارم به زودی معلوم شه که خیرش چی بوده؟! منتظرم! 

بعد نوشت: من اصولا سعی می کنم تهدید رو تبدیل به فرصت کنم اما تو اون قصه با وجود فکر کردن زیاد هنوز فرصت مرتبط یا نهفته رو پیدا نکرده ام!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٤
تگ ها :

نگاه متفاوت

چندین بار در هفته های اخیر یک کاری کرده بود یا حرفی زده بود که مرا یاد دوست دیگری انداخته بود و چند بارش را هم بهش گفته بودم. به نظر خودم تعریف بود. بهش هم گفته بودم  این کار یا حرف مرا به یاد یک دوست خوبم می اندازد یا اینکه الان چقدر مثل آن دوستم واکنش نشان دادی. او هم مسخره بازی درآورده بود که تو ببین چرا رفتارت در آدمهای مختلف واکنشهای یکسانی ایجاد می کند؟ به شوخی و خنده گذشته بود خلاصه! 

امروز خواستم مثال بزنم که گفتم مثلا همان دوستم که تو شبیهشی بلاه بلاه. گفت این حرفت را بگو اما لطفا دیگر تکرار نکن من را می آزاری با این حرف! من حیران نگاهش کردم و عذر خواستم. گفتم این تعریف است بار مثبت دارد! گفت من را می آزارد نگو لطفا!!! گفتم چه بد! کاش زودتر گفته بودی اما واقعا مثبت است این تعبیر. خب حالا اگر اشکال ندارد بگو چرا اذیت می شوی؟ گفت تو به من می گویی شبیه کسی هستم که نمی شناسمش و این حس خوبی به من نمی دهد!! گفتم ولی گفته ام آن آدم خوب است و چه اشکالی دارد که نشناسیش. مهم اشتراکتان در خوبی است. گفت این حرف تو یعنی من برای تو اصالت ندارم. تو مرا به عنوان یک آدم مستقل که یک دانه است در کل این دنیا نمی بینی. من برای تو تصویر دیگری ام و من دوست ندارم تصویر دیگری برای تو باشم!! من هم هاج و واج نگاهش کردم. گفتم ولی به من خیلیها این را گفته اند که شبیه یا یادآور کسی هستم که نمی شناخته ام و برای من کاملا اوکی بوده و صد البته دلیلش را جدا از پیشینه ی فرهنگی متفاوت بعد تر خودم یافتم. گفت ولی برای من اوکی نیست! دوست نداشتم عذر بخواهی. فقط گفتم که بدانی من این حرف را دوست ندارم!!! همین! اصلا یک پیشنهاد، به آن دوستت بگو شبیه من است ببین چه عکس العملی نشان می دهد؟ من فکر می کنم همین عکس العمل مرا نشان بدهد. گفتم هاااا! خیلی خوب بود! چشمهایم برق شیطنت زد. حالا می رویم که به دوستمان بگوییم شبیه همکار است ببینیم او چه واکنشی نشان می دهد؟!! من که بعید می دانم  واکنش مشابهی نشان بدهد! باید دید!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
تگ ها :

دوستی

دوستی بین آدمها مثل کاسه است که هر کس سهم دلخواهش از مهربانی را برای دیگری در آن می ریزد  و بعد با هم محتویات کاسه را تقسیم می کنند. 

دوست تازه باز یافته:

می بینم که حواست هست این چینی تازه بند زده شده ی دوستی فرسنگها اینطرف و آنطرف دنیا دوباره ترک نخورد. این کاسه ی کوچک تازه بند زده شده را- وقتی که در دستهای توست- با احتیاط  نگه می داری، با احتیاط قدم بر می داری. احتیاطت گاهی کلافه کننده است؛ گاهی زیادی مواظبی که نشکند. حواست هست که اگر دوباره لب پر شد دست و بال مرا زخمی نکند. اینرا بارها گفته ای. گفته ای که هر جا که خواستم کاسه را کنار بگذارم بگویم و من تا امروز به این فکر نکرده بودم که برایت مهم است که دوباره نشکند، حتی اگر کنار گذاشته شود!

من حق دارم کاسه را بشکنم تو هم حق داری اما امیدوارم که این اتفاق عمدی یا سهوی نیفتد. شاید باز تصمیم بگیریم کاسه ی دوستیمان را برای مدتی یا شاید برای همیشه کناری بگذاریم. شاید هیچ وقت دوباره سراغش نرویم. اما بعید می دانم هیچ کدام ما یادمان برود که این کاسه هست. می دانی چه می گویم؟ حتی اگر کنار بگذاریمش عزیز می داریمش. این خوب است. راستش گاهی کمی نگران می شدم که نکند دوباره بشکند نکند ترک بخورد! نکند طوری آسیب ببیند که نشود دوباره بند زدش؟ بعد دیدم اگر هر کدام ما سهم مراقبت خودش را به درستی انجام دهد اتفاقی نمی اقتد.  این شد که امروز تصمیم گرفتم بیشتر حواسم به دستهای تو باشد. قبلتر به چنین موضوعی فکر کرده بودم اما امروز جدی جدی تصمیم گرفتم. باور کن!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢
تگ ها :

تقویم عمر ما

تقویم من تا قبل از آمدنم بیشتر شمسی است و بعد آن میلادی! اما الان دقیق یادم نیست هشتاد و نه آمدم یا نود باید کمی فکر کنم!

این قدری خوب نیست. مناسبتها قاطی می شوند. از دستت در می رود! از مناسبتهای شمسی فقط تولد خودمان یادم می ماند و با تخمینی یکی دو تا تولد دیگر آنهم با توجه به  فاصله ی زمانی تا تولد خودمان! 

مناسبت  بعضی اتفاقات که بعد آمدنم رخ داده اند ولی وقتی بوده اند که من ایران بوده ام هم بازه ای ثبت می شوند مثل یادم می ماند فلانی که به رحمت خدا رفت و من ایران بودم آگوست بود.

بعضی مناسبتها هم بازه ای هستند با این تفاوت که زمانی که خبردار شدم کی بود. مثلا بچه ی فلانی که به دنیا آمد در ایران آذر ماه بوده حالا کی دقیقا؟ به میلادی چه ماهی بوده؟ چندم آذر؟ نمی دانم! من ژانویه که می روم اصولا هدیه تولدش را می برم و می دانم زیاد نگذشته همین کفایت می کند.

این قاطی پاتی شدن تقویمها باعث می شود خاطره ها هم قدری قاطی شوند. خاطره ی جدید از خیلی مناسبتها شکل نمی گیرد. زندگی است دیگر!  از دست می دهی و به دست می آوری. می گذاری و می گذری!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢
تگ ها :

دارد چهار ساااال می شود!

نزدیک چهار سال است که آمده ام. این بار که  برگردم قرار است -بی حرف پیش - جمعی از دوستان را ببینم که آخرین بار قبل از آمدنم دیده بودم. کمی هیجان انگیز است دیدن آدمهایی که آنها هم حالا هر کدام ساکن یک گوشه ی دیگر دنیا هستند و کلی تجربه ی متفاوت دارند. دیدار دوستان مقیم ایران اگر چه پر از صفا و محبت است اما از جنس دیگری است. اصولا یا در مورد آدمها و مکانهای قدیم  حرف می زنیم یا به پرسش و پاسخ و تبادل نظر در مورد رفتن یا نرفتن و مزایا و معایب تصمیم های این چنینی می گذرد. این چند روزه در مورد تغییرهای نا محسوسی که در طرز فکر و جهان بینی ام ایجاد شده هم قدری فکر کرده ام. تغییرهایی که جز خودم بعید می دانم کس دیگری ببیند یا حسشان کند. برای خودم خوش حالم. چهار سال سخت را گذراندم و هنوز هم تا جایی که می خواهم باشم راه سخت و درازی در پیش دارم اما خوشحالم که این راه را انتخاب کردم و آمدم و بالاخره مستقل شدم و دنیا را بیشتر دیدم و تجربه کردم. امیدوارم برنامه ی سفر همه خوب پیش برود. هنوز چند هفته ی دیگر باید صبر کنم و غبطه بخورم به حال آنهایی که همین روزها شادمانه به خانه بر می گردند تا دیداری تازه کنند و برای مدتی کوتاه این بار سنگین زندگی - تنهایی - در غربت را زمین بگذارند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱
تگ ها :

از آمار

امید به زندگی در افغا.نستان چهل و پنج سال است! فقط چهل و پنج سال!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱
تگ ها :

ما آدمها

آدمها الکی الکی همدیگر را می رنجانند. چند روزی است که یک غریبه باعث شده حس و حال نوشتن در وبلاگ خودم را نداشته باشم. آدمها مخصوصا ما متولدین آن بخش کره ی خاکی راحت قضاوت می کنیم و راحت تر حکم می دهیم! و می رنجیم و می رنجانیم. مثلا یکی که فکر می کرده شیث که اینجا می نویسد یک آقاست و از نوشته ها نظریه اش تایید شده از گوشه ی یک پست فهمیده این بلاگ نویس آقا نیست. بعد رفته و برای خودش حکم داده و متهم کرده و قضاوت. بر حسب اتفاق دیدم چه نوشته بود. کامنت هم گذاشتم که چطور اینقدر به درستی قضاوتت مطمئنی که اینطور منتشر کرده ای اش؟ پست را تغییر داد. آن بخشها را برداشت اما حس من درست نشد. یکی که شما را نمی شناسد، گذشته ی شما، تاریخچه ی بلاگتان و حتی بخشی از تاریخچه ی بلاگستان را نمی داند بر اساس درک خودش از دنیا و زندگی خودش، نتیجه ای می گیرد و بعد می رنجاند. من یاد ندارم برای غریبه ای دعوتنامه فرستاده باشم. هزار بار هم گفته ام و نوشته ام من برای خودم می نویسم؛ برای ثبت مسیری که می روم. نه تعداد خواننده خوشحالم می کند و نه تعداد کامنت. حالا اینکه یک نفر از سر بی کاری یا کنجکاوی یا هر چه! برود در پروفایل شصت هزار سال پیش من یا دیگری در این بلاگستان بگردد و ببیند که آنجا نوشته شده مرد - چیزی که من یکی به کل فراموش کرده بودم وجود دارد -و  بگذارد کنار اینکه نویسنده ادعا می کند مرد نیست و بعد بر طبل متهم کردن بکوبد و حکم بدهد ای دروغگوی فلان و بهمان!!!! این انصاف نیست. البته بعد آن تذکر، برداشت آن جملات را. اما شاید لازم باشد مجدد تاکید کنم برای من نه مرد بودن نویسنده ی بلاگی مهم است نه زن بودنش یادم هم نمی آید چک کرده باشم که نویسنده ی وبلاگی که خوانده ام یا می خوانم چه گفته در این مورد. ما اول از همه انسانیم. اگر کنجکاو بودید و گشتید و دیدید نویسنده ی این بلاگ مرد ثبت شده و این آزارتان داد  من متاسفم اما بهتان پیشنهاد می کنم دیگر نخوانید این بلاگ را. شکر خدا بلاگستان پر است از بلاگ خواندنی خوب.

اما این بلاگ نویس برای آن انتخابش دلیل داشته که لزومی برای توجیه کردن دیگران نمی بیند. مضافا اینکه شیث اسمی مردانه است. تا جایی که من می دانم داشتن اسم مستعار از جنس دیگر هم چیزی جا افتاده است در بین بلاگرها و نویسنده ها و .... و داشتن چنین اسم مستعاری هم نه جرم است و نه به کسی آسیب می زند. من ترجیح می دادم گزینه ای بود که به بلاگرها اجازه می داد بگویند بی خیال جنسیت ما آدمیم و اینجا را با آدمهای دیگر تقسیم می کنیم. واقعا اینکه یک مرد می نویسد یا زن یا دختر یا پسر اهمیتی دارد؟ ندارد! باور کنید. این یکی از چیزهایی است که از جامعه ی خودمان دوست ندارم و نمی فهممش. قبلتر در مورد دلیل این ننوشتن از بعضی تجربیات مرتبط به جنسیت نوشته ام،  لزومی به تکرار نمی بینم. لذا این پست تا حدی اتمام حجت بود برای بعضیها. والسلام!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱
تگ ها :