دردا که زهجران تو ای جان جهان ...

ای دوست قبولم کن و جانم بستان        مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو                  آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو                 جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من       من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی                    بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا             کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست                 وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم، غم تو نگذاشت مرا                حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست          دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بر در او        چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است     هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست              درمان که کند مرا که دردم هیچ است

دل تنگم و دیدار تو درمان من است            بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی                 آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی                  وی آرزوی هر دو جهانم چونی      

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس            تو بی رخ زرد من ندانم چونی

من درد تو را زدست آسان ندهم                دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                    که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود          زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید                     دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا                   بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم                   من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد                     وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار                این کار مرا به دیده می باید کرد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا            دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم                 چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد                جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام            امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من                     ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان                  خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد                      بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق                    اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد                 هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا                ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم              شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست          جان و دل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد                         آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد                   جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

من خوبم دوستان. این شعر  مولانا را بسی دوست می داریم و کمی البته دلتنگ عزیزان جانیم. همین!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳٠
تگ ها :

گل پرورشگاهی

یکی از گلدانهایم را که خیلی دیگر گلدانش برایش کوچک شده بود بردم و یک گوشه ی باغچه سعی کردم بکارمش اما زمین سفت تر از انتظارم بود. یک جوری بندش کردم. امیدوارم بتواند قوی باشد و خودش را سر پا نگه دارد. بسته های خاک گلدانی که در فروشگاهها هست خیلی بزرگ و سنگینند. این شد که این راه حل به ذهنم رسید. احساس می کنم به پرورشگاه سپرده امش. آتقدر کوچک است که با نگاه کردن از پنجره دیده نمی شود. باید بروم هر از گاهی بهش سر بزنم تا مطمئن شوم ریشه گرفته. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳٠
تگ ها :

خواب مشکوک!

دیشب خوابی دیدم خیلی خیلی عجیب که شاید متاثر از روز شلوغ و پر داستانم بود. به شخصیت اصلی خوابم در همان رختخواب پیغام دادم فلانی یک خواب عجیب در موردت دیدم. خیر است ان شا الله! جواب داد حتما خیر است. بعد هم یک جمله ی دیگر نوشت که کمی عجیب بود. خوابم را برایش تعریف نکرده بودم اما یک لحظه احساس کردم جوابی داد که به خواب مرتبط است!! و شاید خوابم به دنیای واقعیت وصل بوده باشد!!!! صد البته که این تعبیر، صرفا یک تعبیر با مزه جهت مفرح نمودن ذات خودمان است. تا چه پیش آید؟!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸
تگ ها :

حساس

این آخر هفته یک کمی برایم مهم است. باید برای یک دوستی- فرد منظور نیست رابطه منظور است- کاری بکنم که از درست بودنش مطمئن نیستم. برایم مهم است که تا جایی که می شود اشتباه نکنم. اشتباهم ممکن است به قیمت پایان یک دوستی قدیمی تمام شود، چیزی که اصلا دوست ندارم اتفاق بیفتد. انگار که می خواهم در نقش  پزشک جراح، یک عمل جراحی حساس انجام دهم. قیمت اشتباه احتمالی، جان این دوستی است!  نمی خواهم بمیرد برایم با ارزش است. به هر حال ریسکش را می پذیرم و سعی می کنم.

امید به حضرت دوست! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧
تگ ها :

نظرات حکیمانه ی ما

یک نظریه ی عجیب صادره از ما این است که چهره ی آدمها با خصوصیاتشان مرتبط است! مثلا هم خانه ای من و  همکارم در موسسه ی مستر آربایت که خیلی شبیه هم بودند خیلی ویژگیهای مشابهی داشتند. این در مورد روابط آدمها هم صادق است!! من اینرا هم در چند مورد تجربه کرده ام. آدمهایی که به هم شبیهند سطح دوستی مشابهی با شما دارند!!! انگار که سطح اعتماد یا جذابیت آدمها به این نکته وابسته است. نکته ی جالب این قضیه این است که این آدمها از هم مستقلند یعنی هیچ کدام نمی دانند که دیگری ای بوده یا هست! حالا بنا بر تجربه ی قبلی با دیدن کسی که خیلی شبیه کسی است که می شناسم  یا می شناختم حدس می زنم که سطح دوستی تا کجا خواهد رفت و این آدم، چه تیپ رفتاری ای خواهد داشت. تا حالا خلاف این نظریه را تجربه نکرده ام!!!!! نکته ی جالب دیگر اینکه، این آدمهای مشابه بین ملیتها و گروههای سنی مختلف توزیع شده اند و منطقا احتمال اینکه شما هر کدام از این دو مورد مشابه را ببینید نباید زیاد باشد اما برای من یکی چندین بار پیش آمده که مشابه ها را ببینم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦
تگ ها :

یک روز آرام فوتبالی

 امروز بعد از یک آخر هفته ی آرام  که با اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد  ولی خوش گذشت. کتاب خواندم و غذا پختم و خرید کردم و پیاده روی رفتم و با عزیزان صحبت کردم و ... هفته ی جدید را آغاز کردم.

 صبح پیغام حال و احوال یک دوست نازنین شروع روز را بهتر از همیشه کرد. سر کار هم خوب بود. صبح زود، منابع انسانی به همه ایمیل زده بود که امروز عصر همه با هم در لابی شرکت، تیممان را تشویق می کنیم و دعوت کرده بودند علاقمندان در ساعت بازی حضور به هم رسانند.

تا ظهر سخت کار کردیم و عرق ریختیم که از پیشرفتش راضی ام. بعد ناهار هم با مدیر پروژه و همکار هم پروژه ای جلسه داشتیم بدون حضور رییس خودمان که بنده از فرصت نبود رییس خودمان و آمریکایی بودن جفری جان.سون استفاده کردم و جلسه انگلیسی برگزار شد که خیلی خوب بود. بعد جف گفت بچه ها از آقای فلانی پیگیری کردید مدل را؟ گفتیم نه. قرار بود شما پیگیری کنید. گفت یادم رفت! حالا زنگ می زنم. زنگ زد و آقای فلانی آمد تا در مورد پروژه ی دیگری که چند ماه پیش در مورد کشور دوست و همسایه انجام شده توضیح دهد چرا که بخشهایی از کار ما به کار آنها مرتبط است. از آنجایی که من آلمانی ام خیلی خوب است باید حتما به دهان گوینده نگاه کنم تا بفهمم یا حداقل خیالم راحت بشود که رشته از دستم خارج نشده است. فکر می کنم بنده ی خدا معذب شده بود که یکباره وسط حرفهایش به من رو کرد و گفت من حواسم به شما نبود. می خواهید انگلیسی حرف بزنیم؟ یا اگر تند صحبت می کنم بهم تذکر بدهید؟ نیشخند مدیر پروژه هم برگشت و منتظر جواب من شد. لبخند زدم که من بیشتر حرفها را می فهمم اما در جواب دادن خیلی خوب نیستم. ادامه دادند. بعد آقای فلانی رفت و من رو به مدیر پروژه همان جفری حودمان گفتم که این گوش دادن آلمانی از من کلی انرژی می گیرد. گفت کاملا می فهمد. طبیعی است که دوباره جلسه انگلیسی شد. قرارمان تا ساعت پنج بود. مدیر پروژه گفت که امروز استثنا کمی زودتر می رود و تا چهار تمامش کنیم چرا که اگر قطار چهار و نیم را از دست بدهد نیمه ی اول بازی را از دست داده. همکارم پرسید خانه ات دور است؟ گفت نه خیلی ولی نسبتا. بین هایدلبرگ و فرانکفورت! یعنی دهان ما از تعجب کلی باز مانده بود!!! خیلی دور بود!!! چهار جلسه را تمام کردیم که جف به قطار و فوتبالش برسد. همکارانم هم کمی بعدتر شال و کلاه کردند که زودتر بروند. وقتی بچه های آفیس همسایه برای خداحافظی به آفیس ما سرک کشیدند، گفتمشان خداحافظ!! امیدوارم تیمتان ببرد.  اولی یک نگاه معنی داری کرد و گفت ایت ایز آلسو یور تیم! دیگری تکمیل کرد درست می گوید تو الان با مایی. ببین روسری ات رنگهای پرچم آلمان را دارد طلایی، قرمز و سیاه. من هم لبخندی تحویلشان دادم. رفتند و کمی بعد تر هم من آمدم و دارم امروز را می نویسم. روز آرام خوبی بود. امید که هر دو تیم من امروز ببرند. تیم ملی امروز بازی دارد نه؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦
تگ ها :

خاطره

چندین سال پیش چون دیشبی طبق معمول، مهمان مامان جان و آقاجان نازنینم بودم. با مامان جان رفتیم مولودی و وقتی برگشتیم من حالم بد شد. حالت تهوع و سر درد شدید.  خیلی دو تایی ترسیدند. هر چه گفتم خوب می شوم گفتند نه برویم دکتر! رفتیم دکتر. دکتر از دیدن اضطرابشان تعجب کرد گفت چیز خاصی نیست چرا اینقدر نگرانید؟! آقاجان نازنینم به دکتر گفتند این بچه دست ما امانت است.

نمی شود که شب نیمه شعبان بیاید و یاد آن شب نیفتم و اشک نریزم.

آخر امانتی آن شبشان بد جور دلتنگ است بد جور! تا همیشه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳
تگ ها :

تحلیل

از بین تمام تحلیهایی که در مورد دلیل عزل مدیر جدید توسط همکاران ارائه شد این یکی به نظر من از همه منطقی تر و هوشمندانه تر بود که: 

فرض: آقای ف با رییس بزرگ اختلاف نظر دارند. هر کدام این دو نفر، اختیارات خاصی دارند که دیگری ندارد. آقای ف مدیر جدید را به رییس بزرگ تحمیل می کند تا بتواند تغییرات ایجاد کند و احتمالا به مدیر جدید هم می گوید که از حمایت آقای ف برای تغییر بر خوردار است. به این ترتیب آقای ف یک مهره ی تاثیر گذار در راستای خواسته های خودش به بازیشان اضافه می کند.

در عمل: مدیر جدید دوست دارد همه چیز تحت کنترل خودش باشد. چیزی که بنا بر شرایط موجود ممکن نیست. پس نتیجه می گیرد که  با توجه به اختلاف نظرهای عدیده با رییس بزرگ برای عملی کردن طرحهایش، آقای ف در عمل پای حرفش- حمایت از او-  خواهد ایستاد. پس به سراغ آقای ف می رود و می گوید که رییس بزرگ مانع اصلی و دلیل تمام مشکلات موجود برای توسعه است و به نظرش تنها راه حل  ممکن حذف رییس بزرگ است.

تحلیل: آقای ف این آدم را آورده که در چهارچوب موجود با رییس بزرگ کار کند و این حرف یعنی مدیر جدید نمی تواند با شرایط موجود توقعات آقای ف را بر آورده کند. در نتیجه، آقای ف تصمیم به عزل این مدیر ناتوان در انجام وظایف می گیرد.

جالب بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢
تگ ها :

همکاران

با هم پروژه ای در آفیس او نشسته بودیم و در مورد کشور همسایه تبادل نظر می کردیم که چه پیشنهاداتی بدهیم و قس علی هذا. هم آفیسی من آمد و برای رفتن به ماموریت خداحافظی کرد. به هم آفیسی هم پروژه ای رو کردم و گفتم فلانی اگر ما مزاحم هستیم آفیس من خالی شد برویم آنطرف. گفت نه برای من کاملا اوکی است. مضافا اینکه اینجا که باشید اگر جر و بخثتان بالا گرفت من پا درمیانی می کنم. کلی خندیدم. به نکته ی  جالبی اشاره کرد. بعد که فکر کردم دیدم با هم پروژه ای خیلی کل کل می کنیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
تگ ها :

زبان شیرین آلمانی

اوایل هفته ی پیش زنگ زدم و وقت گرفتم. اصولا در لحظه، تاریخ و ساعت را به فارسی می نویسم. این بار ننوشتم و بعد شک کردم. اشکال کار این بود که معمولا ساعتها طوری نیستند که خیلی اشتباه کنی نهاینش قدری زودتر می روی که اگر احتمال دیگر درست بود قرارت از دست نرود. اما در مورد روز یک مشکل هست که کل قضیه را کن فیکون می کند. مشکل بزرگ من هم با سیزده و سی ست که همیشه شک می کنم کدام را شنیدم چون این دو عدد در بازه ی روزهای تقویم به هم شبیهند. خلاصه با اینکه فکر می کردم شنیده ام سی ام استدلال می کردم که نه! حتما سیزده ام بوده چرا که سی ام خیلی دور است و تازه خانمه هم نگفت در آینده ی نزدیک وقت نداریم. چند روز هی فکر می کردم و به جمع بندی نمی رسیدم. امروز بالاخره زنگ زدم و گفتم چنین شکی دارم. نگاه کرد و گفت سی ام درست است. خوب شد زنگ زدم و گر نه الکی این همه راه را رفته بودم و دست از پا درازتر برگشته بودم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
تگ ها :

از ماست که بر ماست

 در پروژه ی کشور همسایه، یک لیست بلند بالا فرستادیم برای مسوولین مربوطه در کشور دوست و برادر. اصولا هم در این گونه مواقع تمام افراد درگیر در سی سی ذکر می شوند که در جریان  مکاتبات باشند. بعد از چند روز، جواب از منشی مان به ما فوروارد شد. طرف به فرستنده ی ایمیل یعنی رییس ما ایمیل زده بود. هیچ کدام ما و حتی مدیر پروژه دریافت کننده ی ایمیل نبودند. نوشته بود فلانی جان می دانم که تو از امروز دو هفته مرخصی هستی اما دارم جواب را برایت می نویسم!!!! من خیلی تلاش کرده ام مدارکی که خواستید را تهیه کنم اما اولا لیستتان خیلی طولانی است، دوما اینجا کسی اینها را ندارد یعنی اگر باشند هم نمی دانیم کجا هستند- فکر کن کارفرما بوده اند اینها!!!! فلان شخص که احتمالا خبر دارد- آن شخص یک اروپایی است- ماموریت فلان جاست و من بهش دسترسی ندارم. حالا چند روز دیگر برمیگردد ازش می پرسم اما دارم تلاش می کنم ها! حالا اگر برایتان امکان دارد در مدارک موجودی که دارید و پروژه های قبلی که شرکتتان در این کشور انجام داده بگردید شاید بعضی هایشان را پیدا کردید. بعد هم این لیستتان را کمی خلاصه کنید و برایم بفرستید که بتوانم پیگیری کنم اینها خیلی زیادند!!!!!! خوب است که منشی ما ایمیلهای رییس را چک می کند و با دیدن ایم ایمیل آنرا برای همه ی ما فوروارد کرد. ما هم با اینکه مطمئن بودیم این لیست مدارک واقعا مهمی است که نداریم یکبار دیگر در سوابق پروژه های دیگر گشتیم و امروز جواب را برای مدیر پروژه فرستادیم که به فرد مربوطه ارسال شود!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
تگ ها :

لیلی حاضر جواب

مولانا- مثنوی معنوی: 

گفت لیلی را خلیفه کان تویی؟!        کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟!!!!

از دگر خوبان تو افزون نیستی!         گفت خامش چون تو مجنون نیستی!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠
تگ ها :

دوست داشتن

اندر احوالات لیلی و مجنون قصه:

مجنون باز گفت اگر دوست داشتی به این دوستی ادامه می دهیم و لیلی گفت این حرف یعنی برای تو فرقی ندارد که این دوستی ادامه پیدا کند یا نه؟ و مجنون گفت نههههههههههه! منظورم این نیست! بعد لیلی پرسید خب خودت دوست داری؟ و بعد یک سکوت طولانی شنید معلوم است که دوست دارم! 

آخیییییی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
تگ ها :

میوه

دیروز عصر که بعد از کلی تلاش خودم را راضی کردم به خرید سوپر بروم، تصمیم گرفتم به جای سوپر این طرفی به سوپر آنطرفی بروم. فکر می کردم تفاوت زیادی نداشته باشند که اشتباه می کردم. تنوع میوه خیلی زیاد بود نسبت به سوپر این طرفی. من هم به دلیل اینکه احتمالا فردا مهمان دارم، نایلون نایلون انواع میوه برداشتم. اصلا هم حواسم نبود که باید خودت بکشی و برچسب قیمت را روی نایلون بچسبانی. مدتها بود چنین مراسمی را به جا نیاورده بودم. پای صندوق، خانم صندوقدار اولین نایلون را که دید کمی اخم کرد بعد تمام نایلونهایی که بین انواع و اقسام بسته بندیها پراکنده بودند جمع کرد و از جایش بلند شد که من تازه دو ریالی ام افتاد! ای داد بیداد! کلی عذر خواهی کردم. گفتم خودم می برم می کشم لبخند زد که مهم نیست خودش انجام می دهد. به نظر من که خیلی طول کشید برای بعضی اقلام سیستم جواب نمی داد و خطا می داد و مجبور شد برود داخل سوپرمارکت بکشد و برگردد. من هم کلی سرخ و سفید شدم و از خانمهایی که بعد من توی صف بودند عذرخواهی کردم آنها هم گفتند مشکلی نیست! اما عجب میوه هایی هستند جای شما خالی. فکر کنم تا فردا چیز زیادی باقی نماند. از صبح چند وعده میوه خورده ام. میوه هایی که مرا به یاد تابستان و خانه و کلی خاطرات خوب می اندازند. یا اینها متفاوتند یا ذائقه ی من یک تغییری کرده که به نظرم این میوه ها خوشمزه و مثل میوه های وطنی هستند. خلاصه در این گرمای طاقت فرسا که دمای داخل اتاق الان سی درجه سانتی گراد است میوه می خوریم و خوشحالیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
تگ ها :

موتو motto

در پروژه ی کشور همسایه یک بند یک مدرکی این بود، شبیه برونئی. پس باید می دیدیم برونئی دارالسلام چه دارد؟ خیلی جالب بود. توجه ام به موتوی این کشور جلب شد. موتو همان شعار اصلی است. بعد کمی موتو ی کشورهای مختلف را بررسی کردم.

وطن: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی

پاکستان: ”Unity, Faith, Discipline” از محمد علی جناح

برونئی: "Always in service with God's guidance"/ الدائمون المحسنون بالهدى

او اس آ: In God we trust

خیلی کشورها هم شعار اصلی ندارند و ایالتها یا ناحیه یا شهرها شعار دارند. 

جالب بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
تگ ها :

گرما-تعطیلی

الان یک آخر هفته ی طولانی است به قول این آلمانی جماعت لنگه وخن انده. فکر اینکه فردا هم تعطیل است کلی احساس خوب به ما می دهد.

هوا به شدت گرم شده ماکزیمم دمای روزانه به سی و چند درجه سانتی گراد می رسد ! هیچ وسیله ی خنک کننده ای هم نیست ماکزیمم پنکه! آنهم همه خانه ها و همه ی آدمها ندارند و اگر داشته باشند هم به ندرت استفاده می کنند. 

در این مورد واقعا آدمهای صبوری هستند! این وضعیت معمولا چندین و چند روز ادامه دارد بعد باران می بارد و هوا برای چند روز خنک می شود و دوباره این چرخه تکرار می شود. راه حل این مردم برای این نوع هوا این است که لباسهای خنکتر و نازکتر و روشنتر می پوشند. من  اینجا حتی وقتی در دمای هوا سی و اندی درجه بیرون هستم- با وجود اینکه از متوسط مردم اینجا بیشتر لباس پوشیده ام- احساس نمی کنم گرما آنقدرها آزار دهنده است در مقایسه با میهن عزیز خودمان. الان هر چی فکر می کنم می بینم هیچ کدام از مانتوهایی که در ایران داشتم به اندازه ی بلوزها یا تونیک های اینجای من خنک نبودند! راستی چرا چیزی به نام مانتو پارچه ی آنقدر ضخیمی داشت؟ حتی مانتوهایی که تابستان می پوشیدیم هم به نظر من - نظر الانم-  جنس مناسبی نداشتند. اشتباه می کنم؟ یادم رفته؟ واقعیت حالا با چند سال پیش متفاوت است؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
تگ ها :

ادامه ی داستان کار

امروز جلسه ی هفتگی گروه کنسل شد. مدیر جدید هم از صبح تردد می کرد و به همه هم یک دور سر زد و حال و احوال کرد. عصر ناگهانی همه برای جلسه فرا خوانده شدیم. شنیدیم که مدیر جدید از فردا خلع مسولیت می شود ولی قراردادش تا پایان سال با گروه ف برقرار خواهد بود. خودش هم باورش نشده بود انگار! گفت که هنوز سمت بعدی اش معلوم نیست و با مدیر منابع انسانی جلسه داشته و آنها بهش اطلاع داده اند که خلع شده. و من یاد ماجرای چند ماه پیش که برای من درست کرده بودند افتادم! من سمت خاصی نداشتم که خلع شوم. برایش واقعا ناراحت شدم. همکارم بعد جلسه گفت این آدم بدتر از آنکه سعی کرد با تو بازی کند خودش بازی داده شد. به شوخی هم گفت دعایت مستجاب شد اما من دعایی برای این آدم نکرده بودم و اصلا هم دوست نداشتم و ندارم کسی شرایط آنروزهای مرا تجربه کند. 

هم آفیسی موقع خانه رفتن گفت که خوشحال است فردا روز آخر هفته است چرا که ماجراهای این هفته برای همه ی ما تو ماچ بوده! من هم تایید کردم. نکته ای که هست این است که هیچ کس نمی داند دقیقا در پس پرده بین روسا چه می گذرد. اما حسنش این است که هیچ کدام ما تنها نیست و هر اتفاقی بیفتد برای همه می افتد. یا همه از شرکت می رویم یا همه می مانیم. اما بقیه خیلی استرس داشتند. من در این زمینه با تجربه ام نسبتا!!!

از آنطرف مدیر پروژه ی کشور همسایه که قبلتر رییس هم بود و حالا دوباره رییس می شود! با من و هم پروژه ای جلسه گذاشت و گفت تصمیم گرفته شده که من رسما در لیست نفرات پروژه باشم یعنی رزومه را به کارفرما بدهند و قس علی هذا. تا به حال اسم من و هم پروژه ای رسما به کارفرما اعلام نشده بود و هم پروژه ای کم سابقه چند بار با من مثل زیر دستش برخورد کرده بود. حساسیت نشان نداده بودم. اولین بار نبود این برخورد و می دانستم به مرور گوشی دستش می آید. بعد از جلسه با مدیر پروژه ولی رویکردش عوض شد. کسی که دو ساعت قبلش -خوشبینانه به من پیشنهاد| بدبینانه دستور- می داد چه بکنم می آمد و هی از من نظر می خواست که چه بکند؟ همه را به حساب جوانی و کم تجربگی گذاشتم. مطمئنم که منظوری نداشت. عجب دنیایی است!!!!

از آنطرف هم امروز جلسه با کارفرمای یک پروژه در شمال آفریقا بود که کل پروپوزال روی رزومه ی من بسته شده!! اگر پروژه را ببریم هم تجربه ی خوب و جدیدی است هم تجربه ی سختی. من تنها شخص درگیر خواهم بود و باید صد روز را در خاک کشور مربوطه بگذرانم. با توجه به اینکه کشور مربوطه عر.بی است و احتمالا مرد سالار چلنجهای زیادی پیش رو خواهم داشت اما امید به خدا!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٥
تگ ها :

روزی که خوب نبود

به گمانم بیشتر اینجا از خوبیها و هیجانها نوشته ام. امروز از یک تجربه ی ناخوشایند می نویسم که هنوز هم به خاطرش خوب نیستم. 

امروز برای من یک روز سخت کاری بود. خیلی سخت! به گمانم برای همکارانم اینکه من اینقدر امروز توی خودم بودم عجیب بود کما اینکه پرسیدند!

صبح بعد از ورود همکار هم پروژه ای به آفیس ما آمد و گفت یک خبر داغ! دارد و آن اینکه مدیر جدید دارد می رود. من فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم مرخصی؟ گفت نه!!! کلا می رود. اما تو از من چیزی نشنیده ای. او هم از مدیر پروژه شنیده بود. این مدیر پروژه ی ما کلا نمی تواند راز نگه دارد. من هم تا یک ربع با دهان باز از تعجب نشسته بودم. جمع بندیمان این شد که اعلام کرده و احتمالا خودش می خواهد برود و حداقل تا دو هفته ی دیگر هست. 

بقیه که کم کم آمدند خبر پخش شد! به گمانم من تنها کسی بودم که اینقدر ناراحت شدم! عجیب بود. من اصلا رابطه ی حرفه ای خوبی با این آدم نداشتم. به نظرم رفتار حرفه ای مناسبی نداشت و چند تا اشتباه تاکتیکی بزرگ هم در این چند ماه داشت. من تنها کسی بودم که معتقد بود این آدم با جاه طلبیهایش از سیستم حذف می شود و بقیه همکاران می گفتند که نه! آدم باهوش و با تجربه ای است و آمده که منافع آقای ف را در مقابل رییس بزرگ حفظ کند و حمایت آقای ف را حسابی دارد! اما به گمان من این آدم اشتباهات تاکتیکی داشت! هیچ کس با من هم رای نبود در این مورد!

موقع ناهار فهمیدیم که فردا روز آخر کاری مدیر جدید است! به این سرعت! از صبح هم سر و کله اش پیدا نبود. فقط دقایقی در اتاق منشیها رویت شده بود که اینها همه این حدس را تقویت می کرد که خودش به انتخاب نمی رود! درست است که چاه کن ته چاه است، از داستان بیعت یک هفته گذشته! اما من برایش ناراحت شدم. فکر می کنم می خواسته منافع شرکت یا آقای ف را تامین کند یا شاید خودی نشان بدهد اما اشتباه رفته!!!! من اگر جای او بودم این راه را نمی رفتم. آن روز کذایی بیعت هم من تنها شخص خیلی ناراحت بودم و به بقیه هم گفتم. گفتند این مقوله ی مدیریتی است و من آن روز و امروز گفتم که حذف کردن آدمها از سیستم خوب نیست و کاش آدمها با هم نمی جنگیدند!

همکاران هم از صبح هی دور هم جمع می شدند و نظر می دادند و تحلیل می کردند و می خندیدند و روی اعصاب من راه می رفتند! بعد هم که این خبر شگفت انگیز باعث شد همه به صرافت بفتند مرخصیهای هفته های آینده را سریعتر بگیرند چرا که آنکه می رود مسوول تایید مرخصی است و دو نفر دیگر هم دو سه هفته ی آینده نیستند!!!!

از آنطرف در پروژه ی کشور همسایه هم کاشف به عمل آوردیم که کلی پروژه ی جدید وجود داشته که هیچ کس مدارک یا اطلاعاتشان را به ما نداده و ما این همه وقت روی مدارک قدیمی ای کار کرده ایم که حالا با وجود مدارک جدیدتر چندان هم معتبر نیستند! سوال اصلی اینجا بود که چرا هیچ کس نه وزارت مربوطه نه بانکهای بین المللی سرمایه گذار به ما و درخواستهایمان برای مدارک جدید پاسخ نداده اند و همیشه گفته اند نداریم. اما حالا با گزارش جدیدی که ماه قبل منتشر شده و تازه به دست ما رسیده میبینیم که کلی اطلاعات جدید در اختیار ما نبوده!

از ساعت سه به بعد هم، هم آفیسی شروع کرد به ملچ و ملوچ و تق و توق آدامس جویدن! هی آب خوردم و سعی کردم توجه نکنم خب اولین بارش نبود اما بد روی اعصابم بود. هنوز هم یک ساعت تا چهار مانده بود! آخر سر سه و نیم صدایش کردم که فلانی چطور آدامس می جوی که اینطور صدا  می دهد؟ با افتخار گفت نمی جوم با آدامسم بازی می کنم! گفتم نکن! گفت نو پرابلم. ساعت چهار دوان دوان از آفیس خارج شدم. روز خوبی نبود. از آدمهای دور و برم ترسیدم راستش! 

در خانه، اتفاقی بلیطی که چند هفته پیش خریده بودم را چک کردم! بیست و پنج درصد ارزانتر از قیمتی که من خریدم بود!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤
تگ ها :

همکاران

همکارم: خونده ام که تو کشور شما یک حرکت جدیدی شروع شده که می خوان حجاب اجباری رو بردارند.

من: امیدوارم موفق بشند این اجبار خیلی بده. توهین به آدمهاست به نظرم!

همکارم: اگر این حرکت به نتیجه برسه تو هم حجابتو بر می داری؟ 

من:!!!! من اگر می خواستم بردارم وقتی اومدم اینجا این کارو می کردم!!!!!!!!!!!

همکارم: آهااااااااااااااااااااااان

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
تگ ها :

سفر متفاوت

آمستردام با تصور من خیلی متفاوت بود. شاید چون اولین چیزی که از این شهر دیدم خیابانهای مرکز کافی شاپ و این چیزها بود و بوی بد مواد خیلی زیاد بود و خیابانهای اطراف ایستگاه مرکزی زشت بود و پر از زباله! در مقابل روترم دام که قبلتر دیده بودم، خیلی شهر نا جالبی بود! خوب شد طولانی آمستردام نماندیم. جالب اینجا بود که با لهجه ی محلی اسم شهر، آمشتردام تلفظ می شد که ما کر کر می خندیدیم که اثر مصرف مواد است احتمالا!

اما نکته ی جالب توجه تشابه زبان داچ با دویچ خودمان بود که قبلتر در موردش شنیده بودیم. ما با آدمها دویچ حرف می زدیم و می فهمیدند و به داچ جواب می دادند که ما هم با کمی دقت می فهمیدیم! اما رسم الخط متفاوت بود! داچ دو آی متوالی دارد در بسیاری کلمه ها که آ تلفظ می شود چیزی در دویچ نیست! وقتی می خواندی می فهمیدی ولی!!! در آمستردام کلی پنیر فروشی هست. انواع پنیر با طعمهای متفاوت کلی پنیر امتحان کردیم. کلی هم مخلفات مرتبط وجود داشت از انواع سس مخصوص پنیر بگیر تا صد جور رنده و چاقوی بریدن مخصوص پنیر! بازار روز گل آمستردام هم از نقاط جالب توجه بود.

اما بروکسل! مقر پارلمان اروپا. پر از خارجی. مسلمانها اصولا مراکشی بودند بعضا با لباسهای مراکشی بلند کلاه دار! اما خارجیهای بروکسل به نظر قشر کارگر و تحصیل نکرده بودند بیشتر! همه ی تابلوها به سه زبان آلمانی، فرانسه و انگلیسی بود. اکثریت مردم فرانسه حرف می زدند و تمام اعلانات ایستگاهها و فرودگاه و غیره به تمام این زبانها بود! توریست چینی به وفور یافت می شد و در بعضی نقاط هم تابلوها به زبان چینی هم بود! 

بروکسل مرکز شکلات است. شکلات های فانتزی، با طعمهای جدید و عجیب و غریب و بسته بندیهای متنوع!

در مجموع سفر متفاوت و به یاد ماندنی ای بود. خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
تگ ها :

سفری دیگر

- از سفر برگشتیم. خیلی سفر جالب و متفاوتی بود اگر چه خیلی چیزهای دوست نداشتنی هم دیدیم! دنیاست و چیزهای خوب و بدش!

- امروز صبح وقتی هنوز منتظر قطار بودم تا به خانه برسم به خانم منشی زنگ زدم و گفتم سعی می کنم تا ظهر سر کار حاضر باشم. گفت استراحت کن و خوب بخواب لازم نیست بیایی. گفتم نه سعی می کنم بیایم.

- بعد از رسیدن و کمی جمع و جور و شستشو دراز کشیدم که دقایقی بعد راهی شرکت شوم. بیدار شدم ساعت چهار و پنج عصر بود!

- در این سفر ما رکوردهای قبلی خودمان را شکستیم. آقای دکتر اورتوپد قبلتر به من توصیه کرده بود روزی دو هزار قدم راه بروم تا سلامت باشم. رکوردهای ما در این سفر:

روز اول> بیست و سه هزار قدم

روز دوم> نوزده هزار قدم

روز سوم> سیزده هزار قدم

روز چهارم> بیست و یک هزار قدم!

حساب و  کتاب کردیم و دیدیم من به اندازه ی قدمهای لازم برای سلامتی بیشتر از یک ماه این چند روز راه رفته ام!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٢
تگ ها :

ممیزی داخلی

خیلی وقت است که حرف ممیزی در شرکت هست. قرار بود قبلتر باشد که به تعوبق افتاد. یک کلاس آموزشی هم چند وقت پیش در این مورد برگزار شد. چند روز پیش ایمیلی آمد که اسامی ممیزی شدنی ها را ذکر کرده بود. من کلی خوشحال شدم که اسمم توی لیست نبود. خب ممیزی به آلمانی خواهد بود و اگر تو رد شوی شرکت ممکن است گواهی نگیرد. خلاصه دیروز صبح یک ایمیل از همکار مسوول آمد که بلند بالا بود و پیوست هم داشت. این همکاران ممیزی شونده هم شروع کردند از بدو ورود به جواب دادن سوالات پرسشنامه ی ارسالی. من هم کلی احساس خوشبختی کردم. موقع ناهار همکار دیگر پرسید پرسشنامه را تمام کرده ام یا نه؟ من با آسایش خیال گفتم من ممیزی نمی شوم. گفت من هم همین فکر را می کردم اما پرسشنامه را همه باید پر کنند چه ممیزی بشوند چه نشوند!! پس بیخود نبود ایمیل به همه ارسال شده بود. تا ساعت چهار وقت داشتیم پر کنیم و تحویل بدهیم و زمان تخمینی هم یک ساعت در نظر گرفته شده بود. حالا ما بعد از ناهار جلسه ی کذایی هم داشتیم. بعد دیدیم اوووه تعداد کسانی که مثل من فکر کرده اند کم نیست!! اما خب آنها همه آلمانی بودند و همگی هم کلی سابقه در شرکت دارند و با سیستم پروژه ها و ضوابط آشناترند. 

بعد جلسه به هم آفیسی گفتم که می ترسم تا چهار تمام نشود. گفت من برایت هیچ چیزی نفرستادم!! گفتم بله! بعد دیدم که ایمیلی رسید که اسکن پاسخنامه اش بود. گفتم ممنون اما من می خواهم خودم جواب بدهم گفت اگر لازم شد! آقای مسوول هم در جواب سوالم که آیا من هم باید شرکت کنم کمی فکر کرد و گفت بله! سعی ات را بکن! به گمانم هیچ کدام فکر نمی کردند بتوانم جواب بدهم!

اولش سخت بود اما کم کم روی روال افتاد. ساعت چهار به آقای مسوول گفتم من کمی بیشتر زمان لازم دارم. گفت تیک یور تایم. من هم حدود چهار و نیم پاسخنامه را تحویل دادم. خیلی انرژی گرفت ولی! برای اینکه بعدا هم این ایمیل همکار باعث سو تفاهم نشود تمام جوابهایی که انتخاب کرده بودم را با لیست لینک برای خودم مستند کردم. 

امروز جلسه ی بررسی جوابها بود. همکار محترم یک بررسی کلی روی جوابهای قسمتهای مختلف پرسشنامه کرد. من سوال اول را غلط جواب داده بودم که خیلی توی چشم بود. در واقع تنها کسی بودم که غلط جواب داده بودم!

آقای مسوول گفت خب شیث سوال اول را غلط جواب داده که با توجه به اینکه آلمانی زبان مادری اش نیست اصلا موضوع مهمی نیست. جوابها را دانه دانه بررسی کرد. بخش اول پرسشنامه نتایج درخشانی نداشت. من و مدیر جدید تعداد پاسخ درستمان برابر بود!! شش از ده و  زیر هفت یعنی مردود! خانم منشی هم پنج گرفته بود!!! 

در بخشهای دیگر اما من فقط یک غلط داشتم یا بی غلط بودم مثل آلمانیهای گروه. 

به خودم و آلمانی ام کمی امیدوار شدم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٦
تگ ها :

بیعت

به گمانم امروز را باید در تاریخ شرکت ف ثبت کنند. روزی که یکی از مدیران یعنی تنها کسی که این روزها در آفیس هست از نبود دو نفر دیگر استفاده کرد تا علیه دیگری توطئه کند!!! 

امروز جلسه ی غیر منتظره ای بود که مدیر مربوطه اطلاع داد با آقای ف قرار گذاشته و خواست هر کس نظرش را در مورد وضعیت موجود بدهد و بحث را هم به سمتی برد که می خواست. من نمی گویم حرفهایی که زده شد صد در صد غلط بود اما این روش درست نبود. از اکثریت که بیعت گرفت گفت که حالا می داند به آقای ف چه بگوید! من لام تا کام حرف نزدم. فقط گوش کردم، البته من تنها ساکت جمع نبودم. قبل از جلسه فکر می کردیم جلسه با آقای ف برگزار شده و ما قرار است از نتیجه آگاه شویم. 

من جلسه را دوست نداشتم. این بیعت بود برای توطئه، همان که در داستانها خوانده بودیم. گیرم که استدلالشان تا حدودی درست بود اما راهی که انتخاب کرده اند را دوست ندارم. حذف کردن  راه حل منصفانه ای نیست!

باید صبر کرد و دید فردا به بعد چه می شود؟! مدیر موجود گفت که تصمیم گیرنده ی نهایی آقای ف است و نتیجه را هم به ما اعلام نخواهد کرد اما خودمان از نشانه ها می فهمیم. خدا عاقبت همه را خیر کند!!!

 بعد نوشت: جلسه برگزار شده، آقای ف - به قول همکارانم یک مرد بسیار باهوش و ذکاوت- گوش کرده و گفته ممنون از کامنتهایتان در مورد مسایلی که گفتید فکر می کنم. از نظر من اتفاقی نخواهد افتاد. امیدوارم پیش بینی ام اشتباه در نیاید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥
تگ ها :

ماجراهای ما و رزرو هتل

به دلیل خوش گذشتن به حد کافی در معیت همسفر محترم هر دو تصمیم به تداوم این نوع برنامه ها گرفتیم. 

برای رزرو هتلها مشکلات عجیبی پیش آمد. هتل 1 نمی توانست پول را از کارت بردارد و هی ایمیل می زد. بانک هم می گفت کارت شما مشکلی ندارد. خلاصه بعد از کلی تلاش ما و تبادل ایمیل، هتل ایمیل زد و مهلت داد که اگر تا دو روز دیگر پول به حساب ما نیامده باشد ما به سایت مربوطه اطلاع می دهیم شما کنسل کرده اید و باید فلان قدر جریمه بدهید! آش نخورده و دهان سوخته. خلاصه رایزنی ها با هتل و سایت مربوطه ی رزرو را ادامه دادیم و آخر سر قرار شد خودمان به حساب هتل پول را واریز کنیم و مشکل حل شد. اما خب سایت واسطه خوب کمک کرد. ساعت نه و اندی شب وقتی به خدمات مشتریان زنگ زدم، خانم پاسخگو خیلی خوب راهنمایی کرد و گفت اگر باز مشکلی بود زنگ بزن!! که خب خوشبختانه مشکلی نبود.

برای هتل 2 مشکل این بود که اتاق ما دو بار رزرو شده بود و چون نوع رزرو ما غیر قابل کنسل کردن بود هتل در جواب ایمیل ما گفت که باید با سایت واسطه تماس بگیریم چون آنها دو رزرو از این سایت دریافت کرده اند. دو رزرو داشتیم با فاصله ی زمانی چهار دقیقه!! خلاصه به سایت واسطه زنگ زدم. ساعت شش و هفت عصر بود. آقای متصدی خواست صبر کنم تا با هتل تماس بگیرد. زنگ زد و جواب گرفت کنسل نمی شود. در این فاصله هم تلفن قطع شد و من مانده بودم که اگر دوباره شماره بگیرم چطور به همان اپراتور برسم چون ممکن بود نفر بعدی که تلفن را جواب می داد متفاوت باشد که خودش زنگ زد و گفت داستان را. من هم گفتم که یکی این وسط باید ضرر ما را جبران کند و او گفت حق کاملا با من است و یک ایمیل داد و گفت اگر جواب نگرفتی فردا دوباره کمی زودتر تماس بگیر تا به رییس موضوع گزارش شود ولی به احتمال زیاد ما  مستقل از هتل جبران خسارت می کنیم چون اشکال از سایت ما بوده است. ایمیل زدم و چند ساعت بعد جواب آمد که متاسفند و برای جلب رضایت ما معادل هزینه رزرو اتاق دوم بهمان ووچر می دهند برای خریدهای بعدی از سایتشان و تایید خواسته بودند برای قبول این پیشنهاد. ما هم دیدیم از سوختن پولمان بهتر است، قبول کردیم. حالا برای آن وچر باید یک سفر دیگر برویم.لبخند

امید که به ما در این سفر و به همه در همه ی سفرهایشان خوش بگذرد و سلامت برگردیم/ند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
تگ ها :

ادامه ی خبرهای عشقولانه

از لیلی و مجنونهای بچه مثبت چند پست قبل اخباری به دستمان رسید که گفتیم به اطلاع دوستان و خوانندگان پیگیر و در جریانمان برسانیم:

لیلی و مجنونی که تا به حال در دنیای واقعی همدیگر را ندیده اند؛ هفت روز دیگر به دیدار هم نائل می شوند البته برای یک مدت خیلی خیلی کوتاه یکی دو روزه! اما ما برایشان خوشحالیم.

لیلی و مجنون دو قاره مختلف هم احتمالا هم زمان به ایران سفر می کنند و آنجا باز هم با کمی حساب احتمالات دیگر، همدیگر را بعد چندین سال ملاقات می کنند!!!

از لیلی و مجنون  هم کشور اما در دو شهر متفاوت هم اطلاع خاصی در دست نیست. اینها از بقیه بیشتر پیش رفته اند و رابطه شان شکل گرفته تر است. 

برای همه این عزیزان، آرزوی سعادت می نماییم البته آرزوی دقیقتر اینکه اول راه را پیدا کنند بعد در مسیر خوشبختی قدم بردارند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱
تگ ها :

پروژه ی کشور همسایه

- در تمام استانداردهای کشور همسایه، در اولین صفحه ذکر شده که این متن ترجمه ی غیر رسمی استاندارد اصلی به زبان دری است و جهت اطمینان از صحت ترجمه به متن اصلی رجوع کنید. 

رییس گفت ای بابا! اینطور که نمی شود! حالا دری را چه کار کنیم؟ گفتم من می فهمم. فارسی است دیگر! همکار و رییس با قیافه های بسیار متعجب نگاهم کردند و رییس پرسید واقعا؟ گفتم خب اصطلاحاتشان قدری با زبان ما فرق دارد اما بیشترش را می فهمم. حداقل می توانم تلاش کنم. رییس باز پرسید پس می توانی بخوانی و بگویی چه گفته اند؟ گفتم بله. نفسی به راحتی کشید! نمی دانند که اسم این زبان، فارسی دری است!

- رییس و مدیر پروژه، قبل پروازشان یک ایمیل دریافت کرده بودند که به خارجیها هشدار داده بود ریسک سفرشان بالاست به خاطر انتخابات و اگر می توانند سفرشان را به تعویق بیندازند تا انتخابات تمام شود اما صاحب پروژه ایها که یکی از بانکهای بین المللی هستند گفته بودند ما می رویم شما هم بیایید. فردا روز کارگاهشان است. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱
تگ ها :