اتحادیه!

همکارم بعد شنیدن داستان خانه و لوله های نیمه تعمیر شده و دیوار شکافته و به نتیجه نرسیدن پیگیری ام تا حالا پیشنهاد داد عضو اتحادیه ی مستاجرها بشوم و  از آنها مشاوره بگیرم! فکرش را بکن همچین اتحادیه ای هست! از سال هزار و نهصد هم فعالیت می کند. حق عضویت می دهی سالانه بعد مشاوره می دهند و اگر با مالک مشکل پیدا کنی و کار به دادگاه بکشد هم پول دادگاه را از طرف مستاجر پرداخت می کنند! 

جالب بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳٠
تگ ها :

 

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳٠
تگ ها :

همکاران

عروس خانم چند پست پیش امروز از ماه عسل برگشت. همکاران هدیه و کارت شادباششان را دادند و سوالها شروع شد. عروس خانم گفت که روی سیصد نفر مهمان حساب کرده بودند ولی سالن پانصد نفری تدارک دیده بودند چون می دانستند مهمانها بیشترند و در عمل پانصد و بیست غذا سرو شده بوده!!!

همکاران هم بسیار تعجب کردند. بعد هم در نبود عروس خانم گفتند که خب چی می شد ما را هم دعوت می کرد حالا که این همه مهمان بوده! من هم طبق قرار قبلی با عروس خانم به روی مبارک نیاوردم که من مهمان بودم. به این نکته توجه نمی کنند که بس که هی مقایسه می کنند و با حالت زیر سوال برنده با عروس خانم حرف می زنند ترجیح داده دعوتشان نکند. من هم بودم این تیپ آدمها را دعوت نمی کردم البته نه همه را اما خب در عالم همکاری نمی شود یکی را دعوت کرد و دیگری را نه! البته خب من این وسط استثنا بودم چون من از فرهنگ میزبانها درک داشتم و اشتراک فرهنگی و مذهبی داریم و مثل آنها مرتب مقایسه و قضاوت نمی کنم.

تا عصر هم این موضوع، همچنان سوژه بود. بعد به این نتیجه رسیدند که من حتما باید همه شان را عروسی ام دعوت کنم، راهی دیگری ندارم!!! رییس هم آمده در جواب درخواست مرخصی ام برای سفر به وطن آرزو کرده مرخصی بعدی را برای عروسی بگیرم!! کلا همه جوگیر بودند امروز بد جور! شاید هم دعوت نشدن به عروسی همکارم بد جوری روی دلشان مانده بود. گفتم اولا ما این همه مهمان دعوت نمی کنیم. دوما باشید تا صبح دولتتان بدمد. داستانی بود خلاصه!! 

از آنطرف همکار هم آفیسی وقتی فهمید سفر وطن در پیش است خواست برایش گلاب بیاورم. وصفش را از برادرش شنیده و یکی از آرزوهایش داشتن یک بطری گلاب ایران است. همکار دیگر گفت این چی سفارش داد؟ کمی توضیح دادم گفت برای من هم بیاور!!! با اینکه دقیق نفهمیدم چیست اما اگر خوب است من هم می خواهم! کلا ملت با مزه ای هستند این جماعت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩
تگ ها :

گلدان

گلهای رز زیبایی که دیروز خریده بودم را مرتب می کنم، برگهای پایینتر را با دقت جدا می کنم و دانه دانه در گلدان می گذارم و به صحنه ی مشابه فیلمها و کارتنهای قدیمی دوران کودکی فکر می کنم که خیلی وقتها یکی از خانمهای مهم قصه یک جای داستان مشغول این کار بود. گلدانم هم شبیه گلدانهای آن قصه هاست! اما هنوز میز و راهرو و آینه و خانه ی بزرگ و مجلل این قصه کم است. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸
تگ ها :

آرزو کردن

آرزو کردن برای دوستی را از دوستان دیگرم یاد گرفتم. یک دوست بسیار نازینی دارم که کلی آرزوی خوب برای دوستیمان می کند. این خیلی خوب است، به تقویت و تعمیق دوستیها کمک می کند؛ مخصوصا برای دوستیهای راه دور ما. این حس خوبی به من می دهد که دوستم عکس گلدان پر گل روی میزش را برایم می فرستد و می نویسد دارم به این گلهای زیبا نگاه می کنم و چای می نوشم، کاش تو هم اینجا بودی. با این کار هم به یاد بودنش را نشان داده و هم بخشی از آن لحظه ای که دوست داشته باشد با من تقسیم کند و امکانش نبوده را ساخته یا تقسیم کرده. من هم مدتی است سعی می کنم با دوستانم چنین باشم. توصیه می کنم امتحانش کنید البته اگر امتحان نکرده اید. کار قشنگی است، مثل فرستادن کارت پستال است. خاطره می شود.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸
تگ ها :

سوپر مارکتی به نام کانتین

ناهار خوری شرکت در این کشور، کانتین خوانده می شود. کانتین شرکت ف، حالا برای من تبدیل به سوپر مارکت شده، چون اصولا شیر و میوه مرا در مواقعی که در خانه چنین اقلامی موجود نیست تامین می کند. دیروز که دیدم حوصله ی پیاده روی و نان خریدن ندارم، نان صبحانه ی امروزم را هم خریدم. 

اگر گوجه و خیار و تخم مرغ خام، هم عرضه می شد جنسشان جورتر بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧
تگ ها :

کار و بار 3- تفاوت

همونطور که بسیاری از شما عزیزان مستحضر هستید، بنده شیث کبیر سابقه ی کار مشاور طراحی دارم. شرکت ف هم مشاور  مهندسی است اما از جنس دیگری. 

در این چند ماه، حجم کارهای طراحی و سایزینگی که به من واگذار شده خیلی کم بوده. شاید بخش عمده ی کارهای ما اصلا دانش تخصصی مهندسی مان را آنقدری لازم نداشته باشد اما برای من فعلا جالب و جدید است.

حس من حس کسی است که مدت مدیدی سرش پایین و ذهنش معطوف حساب و کتابهایش بوده و حالا سرش را از روی حساب و کتابهایش- کار قبلی- برداشته و دارد به دنیای اطراف نگاه می کند و فکر می کند برای بهبود زندگی مردم در فلان زمینه چه کارهایی می شود برایشان کرد؟! 

در این مدت کلی نقشه جغرافیایی، و غیره دیده ام که نشانه هایی از زندگی در خود دارند. در مورد مردم، فرهنگ و زیر ساختهای چندین کشور مطلب خوانده ام و چیز یاد گرفته ام. 

حالا می دانم تابلوهای بزرگی که در راهروی شرکت روی دیوارها نصبند فقط جنبه ی تزیینی ندارند و خیلی وقتها آدمها به عنوان منبع اطلاعات به سراغشان می روند. در پروژه ی کشور همسایه چندین بار همگی به توصیه رییس، به راهرو رفتیم و نقشه ی مربوطه را بررسی کردیم. 

دنیای کاری این روزهای من، خیلی با دنیای قبلی فرق دارد. افق نگاهم دارد عوض می شود. شاید دانش تخصصی ام چندان جا به جا نشده باشد اما نگاهم خیلی عوض شده و همچنان هم در حال نو شدن است. دوست دارم این تغییر را اگر چه دقیقا نمی دانم به چه دردی خواهد خورد؟!! فعلا به حس مثبتم احترام می گذارم تا گوهری که باید از این تجربه و ماجراجویی صید کنم را به موقع، صید کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦
تگ ها :

کار و بار 2- سوال تخصصی

دیروز رییس آمد و گفت که می خواهد به عنوان یک ایرانی از من سوالی بپرسد!!! سوال این بود که کوهستان در ایران کجاست؟!!!! گفتم میشه کوه جای خاصی نیست. گفت نه یک جایی هست به این اسم؟ گفتم کلی جا هست به این اسم! گفت نه یک استان دارید درسته؟ من گفتم نه! استان گلستان داریم اما کوهستان نه!! گفت نه! گلستان نبود مطمئنم. گفتم خب حالا این کوهستان چه نکته ای داره؟ گفت نفت داره. گفتم آها خوزستان منظورته! گفت آره همون کوهستان!!!

خدای من!!! کلی خندیدم. گفتم خوزستان جنوب غربیه. گفت کشور همسایه با اون قسمت ایران مشکل نداره؟ گفتم نه! همسایه شرقه اون جنوب غربی! گفت آها آخه می خوایم تو لیست سوابق پروژه های مرتبط یک پروژه مطالعاتی که در اون استان انجام داده ایم ذکر کنیم، گفتم بپرسم یه وقت مشکل ساز نشه. نکنه پیشینه تاریخی ای چیزی داشته باشه که خوششون نیاد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦
تگ ها :

کار و بار 1 - تحویل به موقع

باورش برایم سخت بود که تا امروز عصر همه ی اهداف تعیین شده ی پیشرفت پروژه ی سابق الذکر محقق شوند که شدند!! رییس کلی خوشحال بود و کلی در جلسه ی تلفنی با مدیر پروژه که در سفر دور دنیاست - ژوهانسبورگ و تاشکند و استانبول و یک شهری در قبرس در برنامه اش هستند!- از ماها تعریف کرد. عین وقتی که مادر پدرها جلوی بقیه از بچه هایشان تعریف می کنند!!

همه چیز به طرز معجزه آسایی دو سه روز گذشته روی غلتک افتادند. حالا می دانیم از کجا باید شروع کنیم. مدارک موجود را که یک مجموعه ی بی سر و ته بود، مرتب کرده ایم. لیست کرده ایم. اجمالی بررسی کرده ایم و می دانیم تا به حال چه تلاشهایی انجام شده! به همکارم گفتم وزیر مربوطه از اولین پروژه ها تا همین حالا یک نفر بوده! بعد هم این وزارت خانه به این عرض و طول یک نفر ندارد که این مدارک را طبقه بندی کند و یک لیست ضمیمه کند که چی به چی است؟ گفت آدمهای تحصیل کرده ی زیادی آنجا نیستند. 

درست گفت! یکی از معضلات بزرگ کشور همسایه کمبود نیروی انسانی متخصص است!! یکی از اهدافشان هم جذب نیروی متخصص از کشورهای همسایه است. شاید به نظر خنده دار برسد اما اینطور است!!!

هفته ی بعد رییس و مدیر پروژه به کا.بل می روند که کارگاه همفکری شروع پروژه را برگزار کنند. خانم منشی امروز سر ناهار می گفت که دلش برای رییس می سوزد که باید به این سفر خطرناک برود. حالا گیریم که صد جور بیمه ی سنگین داشته باشند به ریسکش نمی ارزد!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦
تگ ها :

همسایه مان

مدارک پروژه ی افغا.نستان را می خوانیم. امروز من تازه وارد این فاز شدم و تازه فهمیدم همکارم هفته ی پیش منظورش چه بود؟! جمعه عصر همکار هم پروژه ای آمد و گفت دیگر نمی تواند به خواندن ادامه بدهد! گفتم چرا؟ گفت هیچی نیست! باورت می شود؟! هیچی! جنگ همه چیز را نابود کرده همان مقدار کمی که بوده است را و هیچ چیز جدیدی اضافه نشده. وحشتناک است! با خودم گفتم خب شما اروپایی های جنگ ندیده برایتان جدید است. جنگ خرابی است دیگر! امروز اما دیدم واقعا وحشتناک است. کلی غصه دار شدم برای مردمی که در توضیح فرهنگ و تمدنشان می نویسند- به حق هم می نویسند- بخشی از امپراطوری بزرگ پرشیا بوده اند و به زبان ما حرف می زنند ولی اینقدر محرومند که هنوز بخش بزرگی از جمعیتشان بی سواد مطلقند! که روی هم رفته حدود صد کیلومتر راه آهن دارند و تا جایی که من فهمیده ام تنها کارخانه ی مهمشان، یک کارخانه ی تولید کود اوره است که با سی درصد ظرفیتش کار می کند، بیش از سی سال عمر دارد و اصلا اقتصادی نیست و تمام گزارشهای موجود نتیجه گرفته اند که باید در اسرع وقت از دور خارج شود چرا که حتی قابل نوسازی هم نیست! بعد گزارشهای مطالعات را که ببینی می فهمی امنیت چه نعمت بزرگی است که این مردم نداردند، که با اینکه وجب به وجب این کشور پر از انواع و اقسام معادن است، هیچ سرمایه گذاری ریسک نمی کند یعنی تا حالا نکرده!!! چون امنیت نیست!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٤
تگ ها :

موتور خاموش

همکار هم آفیسی از صبح جلسه بود. بقیه همکاران هم اصولا مرخصی هستند این روزها. در محدوده ی آفیس ما، من بودم و دو نفر اتاق بغلی. دو نفر اتاق بغلی از ساعت یازده و نیم تا یک ربع به دوازده مشغول زنگ زدن به این و آن بودند برای همراهی در برنامه ی ناهار در خیابان اصلی شهر. چند نفر از کسانی که بهشان زنگ زدند را بعدتر در ناهار خوری دیدم. به من ولی چیزی نگفتند. نمی دانم چند نفر همراهشان شدند ولی قبل از دوازده که اصولا بچه ها برای ناهار رفتن جمع می شوند رفته بودند. اولش کمی عصبانی شدم برای چند ثانیه. بعد فکر کردم خب چرا باید به من می گفتند؟ بعد فکر کردم خب لابد از همراهی من خوشحال نمی شده اند یا فکر کرده اند شاید نروم یا شاید چه و چه. فکر کردم بهتر است قضاوتشان نکنم چون هزار حالت وجود دارد و همه هم به فکر من نمی رسد و تازه عایدی ای هم ندارد. که چه؟!! در لحظه ی عصبانیت رفتارشان را به حساب بی احترامی گذاشتم اما بعد دیدم می تواند هیچ ربطی نداشته باشد. وقت ناهار با تنها کسی که در بخش بود دو تایی رفتیم و بعد جلسه ایها هم به جمع ما پیوستند. این خاموش کردن موتور قضاوت خیلی خوب بود. کلا زندگی کلی آسانتر می شود با این کار.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۳
تگ ها :

بهترین پدر دنیا

یادش به خیر خیلی سال پیش در چنین روزی، به شکرانه خوب شدن کمردرد شدید آقاجان جان جهان، مامان جان نازنین غذا پختند، همه دور هم جمع شدیم و در پختن و خوردن کمک کردیم، برای همسایه و دوست آشنا هم بردیم. خیلی هم خوش گذشت. بعد آن هم این شد یکی از سنتهای خانواده ی ما. سالهای سال روز پدر دیگ غذای شکرانه ی سلامت همه، مخصوصا آقاجان برپا بود.

چند سال است در هیچ مناسب اینچنینی ای آنجا نیستم. نمی دانم هنوز هم غذا می پزند یا نه؟! نپرسیده ام هم.  اما چقدر دنیای من آقاجانم را کم دارد. روحش شاد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۳
تگ ها :

خاطره ی گروهی

چند هفته ی پیش جمعه، ناهار ماهی لکس یه چیزی بود. تکه های ماهی مربوطه به طرز غیر عادی ای بزرگ بود طوری که من شک کردم نکنه یک چیز دیگه ای باشه و از خانم پای صندوق پرسیدم این ماهی چیه که اینقدر بزرگه و اون هم اسم سخت ماهی مربوطه رو تکرار کرد. گفتم یعنی لکسه؟ گفت آره چی چی لکس. 

سر میز اکثر بچه ها ماهی گرفته بودند. اما بین همه ی ما یک نفر بود که تکه ی ماهی بشقابش از همه ی ما کوچکتر بود. کارشناسان شروع به اظهار نظر کردند. اختلاف در حدی زیاد بود که چند نفر از کسانی که تکه های بزرگ ماهی داشتند از تکه ی کوچک ماهی همکار محترم امتحان کردند و گفتند مزه اش مزه ی غذای ماهاست. ما هم های خندیدیم به این کارها و تحلیلها. یکی گفت آها فهمیدم این ماهی ما لکس نیست مال این لکسه. اون یکی گفت آها فهمیدم اونی که تو منو بوده یعنی لکس یا اون کلمه ی دیگه که هیچ کدوم از خود آلمانیشون هم یادش نمونده بود. نتیجه ای که گرفتند هم این بود که غذای ماها اون کلمه سخته است و غذای این بنده خدا لکس. گفتم نه بابا! خانمه گفت اینم یه نوع لکسه. یک نظر دیگه هم این بود که با توجه به طعم مشابه ماهی ها و قیمت یکسانی که همه پرداخته ایم در حق این بنده خدا اجحاف شده. خلاصه کلی این بحث موجبات سرور جمع رو فراهم کرد که یک دفعه صاحب ماهی متفاوت بلند شد و با ظرف غذاش از حوزه ی دید ما خارج شد. همه گفتند چی شد؟ کجا رفت؟ گفتیم شاید غذاش مشکلی داشته مویی چیزی توش بوده. کلی هم دلمون سوخت که بنده خدا هم پرسش کوچیک بود هم غذاش مشکل داشت کلی هم که اون پرس کوچکش رو با بقیه قسمت کرد. خلاصه بعد چند دقیقه همکار محترم با همون بشقاب قبلی در دست برگشت!! همه گفتند واا!! چی شد؟ گفت هیچی بس که گفتید احساس کردم یه جای کار ایراد داره رفتم که به آشپزخونه اعلام کنم چرا این ماهی من از مال بقیه کوچیکتره و رفتند آشپز رو صدا کردند و تا بیاد طول کشید. حالا علامت سوال قیافه های ما هی بزرگتر می شد که خب چرا پس با همون بشقاب برگشتی؟!! گفت آره دیگه آشپز اومد و اونم از دیدن سایز ماهی من تعجب کرد و گفت نمی دونه چرا این یه دونه اینجوری شده و لکس معمولیه و گفت که می تونه برام عوض کنه و یک تکه ماهی بزرگ بده اما مسوول آشپزخونه گفت غذای شما ایرادی نداره و لکس لکسه!! گفتیم خب تو چی گفتی؟ گفت هیچی منم گفتم فقط اومده بودم بهتون اطلاع بدم همچین غذایی تحویل من داده اید. اونا هم گفتند باشه ممنون که اطلاع دادی! یعنی ما قیافه هامون واقعا دیدنی بود. خدا بهش رحم کرد که جمعه بود و ملت تا دوشنبه قضیه رو به فراموشی سپردند؛ اما بعد اون جمعه، هر از گاهی جمعه ها اون خاطره یکی از خاطراتیه که موقع ناهار مرور می شه و مثل جوکهای شماره دار اون حبس ابدیها با اشارتی همه هر هر هر می خندیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢
تگ ها :

 

مولانا:

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن-چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای-بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو-خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی-بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم مست می وفاستم-با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام- او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو- گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای- چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد- ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو- گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٠
تگ ها :

کوه نورد زندگی

دوستم گفت این راهی که شروع کردی رو تا آخر برو و به برگشتن فکر نکن مثل کوه نوردا. حتی اگر اشتباه کرده بودی هم تا تهش برو. کوه نوردا هم اگر یک مسیر رو اشتباه برند ترجیح می دند تا آخرش برن به جای اینکه سعی کنند برگردنند و راه درست رو پیدا کنند. حتی اگر بدونند ممکنه اون آخر آذوقه شون تموم شه، تا جایی که می تونند پیش می رند. پس تو هم همین کارو بکن. حرفاش جدید بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٩
تگ ها :

 

تصمیم گرفته ایم چله بگذاریم(بگیریم) و منتظر نشانه باشیم. چله را می گذارند؟! یعنی چهل روز صبر می کنیم و با دقت به نشانه ها نگاه می کنیم. حالا مانده اینکه چله را از روزی که آخرین نشانه ظاهر شده بود حساب کنیم یا از امروز که تصمیم گرفتیم؟ کسی تجربه ای، نظری ندارد؟

بعد نوشت: به چله نکشید! کمی بعد از تصمیم، نشانه ی خوبی ظاهر شد. لبخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۸
تگ ها :

رویکرد متفاوت

کامنتهای کارفرما روی مدرک تولیدی من و آقای ایمنی رسیده اند. من قدری لجم گرفته بود. آقای ایمنی منو دعوت به آرامش کرد. من نظرم این بود که جواب یک سری کامنتهای بی ربطشون رو بدیم و مثلا بگیم خط فلان صفحه ی فلان، اینی که کامنت داده اید با کلمات دیگری بیان شده. اما آقای ایمنی گفت ببین ما دو هفته وقت داریم. می تونیم این دو هفته رو صرف جنگیدن، اعصاب خودمون رو خرد و طرف رو حساستر کنیم یا بنویسیم کامنتتون رو قبول می کنیم و کار خودمون رو بکنیم. اون جاهایی که کامنت وارد نیست رو هم ارجاع می دیم اما نمی گیم متن رو تغییر نداده ایم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۸
تگ ها :

جفری جانسون

جفری جانسون- آهنگ اسمش خیلی جالبه و من رو یاد دادلی دورایت می اندازه- همکار آمریکایی ماست که سالیان سال در آلمان زندگی کرده و بدون لهجه ی آمریکایی، آلمانی حرف می زند. جف هم سن و سال باباهای ماهاست. یک نکته ی عجیبب در مورد جف اینه که ایشون نمونه ی مسن سوپروایزر رسمی است! صدا، چهره، حرکات بدن! به طرز بسیار بسیار عجیبی این دو نفر به هم شبیهند!!!

جف مدیر پروژه ی افغانست.انه. توی همین آلمان اقتصاد خونده و سابقه ی کاری اش پر از مدیریت پروژه های مشابه ه. این چند وقته تقریبا هر روز جلسه داشته ایم. برای من یکی، روش فکر کردن و نگاهش به قضایا خیلی جالب و آموزنده است چون مهندس نیست و اول میره سراغ هزینه و ریسک و پول و این حرفها. به این موضوع خیلی توجه داره که سرمایه گذارها نظرشون جلب بشه. 

جلسه ها هم طبق معمول آلمانیه. جف ولی انگار شک داره من بفهمم. حرف که می زنه هی برمی گرده عکس العملهای منو نگاه می کنه! و این منو معذب می کنه کمی. چون بعضی وقتها واقعا نمی فهمم چی می گند و به خصوص وقتی منتظر عکس العمل من می شه بهم سخت می گذره. اما خب راه دیگه ای نیست برای بهبود آلمانیم. فردا هم قراره جلسه ی دو تایی داشته باشیم. از حالا تصمیم گرفته ام اول جلسه بهش بگم ببین جف عزیز! بیا خودمونو راحت کنیم و انگلیسی حرف بزنیم. در مورد رییس بزرگ این استراتژی جواب میده و خوشحال میشه. امیدوارم در مورد جف هم جواب بده.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها :

از کار و بار

- امروز رسما به مقام شامخ سوپروایزر مستر تزز نائل شدیم. دانشجوی ما کارآموز سابقمان است که دو سه سالی از من بزرگتر است! برای من کمی سخت است که با او مثل دانشجوها یا مهندسان جوان زیر دست برخورد کنم کمی معذبم و او هم این موضوع را حس کرده. امروز از من خواست بیرون آفیس ام کمی با هم صحبت کنیم و همین موضوع را گفت که دانشجو ببینمش. گفت که من رییس ام و او این موضوع را پذیرفته و خوشحال است که من رییسش هستم. من اما سرخ و سفید شدم و گفتم اینطور به این موضوع نگاه نکن. 

- همکار دیگر قبلتر پرسیده بود دانشجوی من کی کارش را شروع می کند. دیگری گفت دلیل این سوال آن است که همکار دیگر دیده که دیگری یعنی دوستش تجربه ی سوپروایزری موفقی نداشته و عملا شکست خورده و حالا می خواهد ببیند من کی به سرنوشت او دچار می شوم. رو به همکار دیگر گفتم درست می گوید؟ خندید و گفت نه! تو آدمی نیستی که شکست بخوری لذا من هم منتظر این اتفاق نیستم. گفتم خوب است!

- امروز بعد عمری همزمان درگیر دو پروژه ی پیک کاری شدم. هر دو مدیر پروژه اولویت پروژه ی خودشان را بالاتر می دانند اگر چه توافق روی پنجاه پنجاه است. دوستم با شنیدن این خبر گفت امیدوار است به زودی به سه تا سی و سه درصد برسم و یک درصد هم برای خودم بماند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها :

آخر داستان

بعد از آن مکالمه ی آخر معلوم نبود چه اتفاقی افتاد؟! مجنون مهربان بود، با دقت گوش داد، از غمی که در صدای لیلی حس کرد کلی غصه دار شد اما یک چیز دیگری هم شد که لیلی نفهمید چه بود؟ فردای آن شب لیلی غمگین بود بیشتر از شب قبل، وقتی برای مجنون دلیل غمش را گفت. دلتنگ بود برای عزیزانش، برای روزهای خوبی که می توانستند وجود داشته باشند و بدون خاطرات عزیزان گذشته بودند، برای روزهایی که می توانستند با حضور مجنون بگذرند، کمتر یا شاید هم بیشتر سخت/ خوش بگذرند و نگذشتند. لیلی اشک ریخت برای دلتنگی هایش، برای دوری از عزیزانش و برای زنده شدن خاطرات روزهای سخت این سالها که یکباره بعد عمری جان دوباره گرفته بودند. 

خودش هم نفهمید چه شد که آن تصمیم مهم را گرفت. لیلی تصمیم گرفت من بعد خودش را آزار ندهد و برای همین دست از دوست داشتن خاص مجنون بر دارد. نه اینکه نخواهد دوست باشند، همچنان دوست خواهند بود اما لیلی می خواهد نه عاشق مجنون باشد نه معشوقش.

بعدها وقتی لیلی به آن روز فکر کرد، نتیجه گرفت شاید اشکهای آنروز اشک غم بود برای دوست داشتنی که آن روز تمامش کرد. شاید! به گمانم مبارزه ی سختی بود این در مقابل احساس ایستادن و لیلی مبارزه را برد!! و به این ترتیب قصه ی لیلی و مجنون ما به سر رسید.

بعد نوشت 1: خودمان این پست را دوست می داریم.

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٥
تگ ها :

نکاتی از سفر به پراگ

- پراگ زیبا و با شکوه بود. مردمی که من دیدم آدمهای آرام، با شخصیت، محترم، خوش لباس و ساده پوشی بودند. انصافا شهر فاخری است پراگ! سفر خوبی بود. بعد سالها! سفر از این نوع رفتن دلچسب بود. با همسفر هم خدا را شکر تفاهم زیادی داشتیم و بنا بر برنامه ریزی برای سفرهای بیشتر گذاشتیم. جای همگی خالی!

- پراگ پر بود از سالنهای باله و آواز و اپرا! روز اول، عصر وقتی از جلوی موزه ی ملی که برای بازدیدش یک روز کامل را در نظر گرفته بودیم رد شدیم، یک خانم مسن خوش لباس و محترم با انگلیسی دست و پا شکسته از ما خواست همراهی اش کنیم. به سمت گیشه بردمان. نیم ساعت بعد در سالن موزه کنسرت موسیقی بود و گویا هنوز صندلی خالی زیاد داشتند با خانم مسن دیگر پشت گیشه سعی کردند توجه ما را به زیبایی سالن و اهمیت موسیقی گروه معروفی که برنامه داشت جلب کنند. برنامه ی موزه در روزهای بعدی سفر ما تکرار نمی شد! در نهایت جمع بندی مان این شد که  به برنامه ی بازدیدی خودمان برای آنروز عصر برسیم، ولی دل من یکی پیش آن خانمها که با تلاش زیاد برای کنسرت سالن موزه ی ملی تماشاچی جذب می کردند ماند. آنجا بود که فهمیدیم مدتی است موزه برای تعمیرات کلا تعطیل است و فقط از سالن اپرا برای برنامه های هنری استفاده می شود.

- روز دوم>از بازارچه ی هنر-سوغات، کارت پستال خریدم. روز قبلش از دکه ی روزنامه فروشی همان کارت پستال را ده کرون خریده بودم و آقای دکه دار بازارچه، نوشته بود پنج کرون! ده کرون به آقای فروشنده دادم و دو تا کارت پستالی که برداشته بودم را نشان دادم. آقای فروشنده لبخند زد و با دست به دست من  اشاره کرد. فکر کردم می گوید کم دادی. گفتم دو تا کارت ده تا درست است دیگر؟ اشاره کرد که دستت را بیاور جلو. با تعجب بردم، سه کرون کف دستم گذاشت و لبخند زد. من هم متعجب لبخند زدم و تشکر کردم. مبلغ قابل توجهی نبود اما رفتارش دوست داشتنی بود. ( هر یک یورو بیست و پنج تا بیست و هفت کرون چک است)

- رفتیم به بازدید کاخ معروف. در پله های مسیر خروج، روی دیوار کنار پله ها یک نقاش خوش ذوقی نقاشیهایش از پراگ و زیباییهایش را به دیوار زده بود برای فروش. به همسفر گفتم بیا کمی مکث کنیم و اینها را ببینیم. وقتی ایستادیم، یک آقای مسن خندان و خوش اخلاق جلو آمد و با ادب یک خودکار به من داد و اشاره کرد به دیوار. دوباره که نگاه کردم متوجه شدم نقاشیها روی یک سطح کاغذی دیگر نصب شده اند و لابلای نقاشیها پر از نوشته به زبانهای مختلف است. من هم برای آقای مسن نقاش یا شاید فروشنده ی نقاشیها یادگاری نوشتم. کارش قشنگ بود. دوستم از من در حال نوشتن عکس گرفت و آقای خوش اخلاق هم پشت سر من در عکسها لبخند زد.

- منصف ترین فروشنده ی ارز که شبیه عربها بود از ظاهر ما ملیتمان را حدس زد!! فردایش در یک مغازه ی جواهر فروشی، خانم فروشنده ی شرقی به ما گفت که می داند ما ایرانی هستیم. با هوشترین فروشنده ای بود که در این سفر دیدم. با تبلیغ پنجاه درصد تخفیف ما را به داخل کشاند، بعد تا شصت درصد هم رفت و پیشنهاد یک زنجیر نقره ی مجانی هم به پکیجش اضافه کرد. بعد که شک ما را دید، در مقابل پیشنهاد ما برای برگشتن بعدتر مقاومت کرد و گفت این قیمتها  و تخفیفها را فقط یکبار می دهد و اگر ما از مغازه خارج شویم همه ی تخفیف را از دست می دهیم. بعد فهمیدیم ازبک بود و فارسی را می فهید و خوب حرف می زد. آخر سر هم موفق شد ما را مشتری کالایش کند. جواهر فروشیهای پراگ پر بودند از نقره و طلای چهارده عیار. سنگ کار شده در جواهرات هم یک سنگ قرمز به اسم گارنت بود که شفافیت یاقوت سرخ را نداشت اما سرخ بود. شنیدیم که این سنگ کشور چک است و ارزشش از یاقوت پایینتر. جواهر فروشیها هم اصولا برای سنگ جواهری که می فروختند ضمانتنامه ی جداگانه می دادند.

- روز سوم یک گروه دانشجوی ایرانی از هلند، ایرانی بودن ما را کشف کردند و ما از دیدن ایرانیهای دیگر ذوق زده شدیم. اکثر توریستهای پراگ، چینی و آلمانی بودند.

- پراگ شهری بود که به نظر می رسید زیاد خارجی نشین نیست. 

- یکی از سوغات مهم پراگ، عروسکهای خیمه شب بازی بودند که در طرحهای مختلف عرضه می شدند.

- سوغات دیگر و معروف پراگ و در کل، جمهوری چک کریستال بود. کریستالهایی که اصولا هر کدامشان یک اثر هنری با ارزش بودند.

- نکته ی دیگر این سفر برای من اولین تجربه ی سفر با اتوبوس بود. سرویس اتوبوس و قطار دویچه بان جالب و خوب بود. اگر چه بلیط قطار را بدون رزو صندلی خریده بودیم، در اتوبوسی که باید بعد از قطار سوار می شدیم صندلی ها رزرو شده بود و مهماندار همه را به صندلیهایشان راهنمایی می کرد. موقع تحویل بار در اتوبوس هم، مثل هواپیما برای چمدانهایمان برچسب گرفتیم!!!

- امروز هوا بسیار سرد و بارانی بود. خوشحالم که سه روز گذشته چنین هوایی را تجربه نکردیم. ظاهرا بارانهای شدید و کوتاه مدت و ناگهانی یکی از خصوصیات آب و هوای پراگ هستند که خوشبختانه در سفر ما زیاد رخ ندادند.

در مجموع سفر خوبی بود. جای همه ی دوستان در پراگ با شکوه خالی بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤
تگ ها :

خلاصه خبرها

دوست داشتم این روزها را می نوشتم اما فرصتش نبود. روزهای پر داستانی بودند. داستانهای خوب!

همکلاسی قدیمی مهمانم شد. خوش گذشت بیشتر! وقتی دیگری هم آمد خوشی ما کم نظیر شد. گفتیم و خندیدیم و سرودهای مدرسه را خواندیم! جای همه ی هم کلاسیهای قدیمی خالی!

عروسی دوست و همکارم خوب بود. با تدبیر مادر عروس، کنار سینم دختر ترک تباری نشستم که عاشق ایران بود و یک سال برای آموزش فارسی به ایران سفر کرده بود و به روانی فارسی حرف می زد. 

در این مجلس عروسی که خیلی شبیه عروسیهای ایرانی بود، فهمیدم فلسطینیها رقصهایشان خیلی شبیه رقص کردی است!!! اصولا چون طبق معمول مجلس دست فامیل داماد بود ما رقص تونسی ندیدیم!

فردا به امید خدا مسافریم. با یک دوست خوش سفر، به پراگ زیبا و با شکوه خواهیم رفت. این هفته هم تعطیلی داریم خب! برای خودمان سفر خوب و خوش و شاد و خاطره انگیزی آرزو می کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸
تگ ها :

زبان

امروز صبح برای خودم تنها توی آفیس خودمان و حومه نشسته بودم که احساس کردم یک نفر دم در توقف کرد. میز من مشرف به در نیست. برگشتم و دیدم یک آقای میانسالی است و در این اثنا رییس قدیمی اشتوتگارتی هم رسید. رو به دیگری گفت می خواهید به هم معرفی تان کنم؟ و وارد شدند و آقای جدید تند خودش را معرفی کرد. من به آلمانی گفتم از آشنایی با شما خوشحالم. آدم جدید به انگلیسی چیزی گفت. من مثل بچه هایی که مجوز بزرگترین خلاف دنیا را در حضور مهمان گرفته اند رو به رییس گفتم انگلیسی حرف بزنیم؟؟ رییس خندید و رو به آدم جدید نگاهی کرد که کار خرابی کردی. آدم جدید هم گفت آف کورس!! بعد رییس ضمن معرفی بیشتر من به آلمانی گفت که شیث خیلی آلمانی اش خوب است اما فکر می کند زیاد خوب نیست و برای همین انگلیسی را ترجیح می دهد. من خندیدم و گفت نه! گفت دوخ!!- دوخ جواب مخالفت است یعنی نه خیرم! بعد آقای جدید از من پرسید فارسی بلدم دیگر؟ من هم گفتم بله. گفت پس مدارک افغانستان اگر فارسی باشد مشکلی نیست یا اگر لازم باشد با آدمهای محلی حرف بزنی برایت اوکی است؟ گفتم بله!! رفتند. عصر رییس سابق الذکر صدایم کرد و در مورد پروژه ی جدید در افغانستان توضیح داد. دو نفر افغان هم درگیرند ولی خب شاید لازم باشد من هم از دانش فارسی ام برای بررسی مدارک موجود و سوابق استفاده کنم!! پروژه خیلی مهندسی از نوعی که من می شناسم نیست اما جالب  و جدید است. باید در مورد خیلی چیزها در کشور همسایه مطالعه و بررسی کنیم تا بتوانیم برایشان برنامه ریزی کنیم. خوب است! کشور همسایه را بهتر می شناسم. امید به خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٤
تگ ها :

 

دردانه خواب آقاجان دیده. جان من و جان جهانم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳
تگ ها :

احساس حکمرانی

بنا بر برنامه ریزی آخر هفته، امروز برای هفته ی  بعد درخواست مرخصی دادم. ساعت هشت صبح درخواستم را فرستاده بودم به همه طریقهای ممکن: ایمیل به منشی، ثبت در سیستم مرخصی و تقویم غیبتها. عصر رییس جدید آمد و ضمن فضولی در مورد اینکه چرا و کی تا کی و با چی کجا می روید و آیا نهایی کرده ای همه چیز را یا نه؟ گفت که فکر می کرده من هم بین التعطیلین هفته ی بعد در آفیس هستم و حالا یک نفر از کسانی که روی بودنشات حساب کرده بود کم می شود! به همکارم گفتم این شوخی بود الان؟ گفت قدری شوخی بود کمی هم جدی. گفتم چرا؟ بین التعطیلین که اصولا آدمها نیستند. گفت این رییس ما برایش مهم است که همیشه تعداد قابل قبولی- عددش بنا به تعریف خود رییس- توی آفیس باشند به خصوص وقتی خودش هست. گفت می خواهد در قلمروش نیروهایش باشند. بعد مسخره بازی درآوردیم که دوست دارد احساس کند کسانی هستند که بر آنها حکم رانی کند و قلمرو خالی برایش جذاب نیست. همکارم معتقد بود که احتمال داشت اگر می گفتم نهایی نکرده ام هنوز، مخالفت کند! با همچین موجوداتی کار می کنیم!!! هیچ کار فوری فوتی ای هم دستمان نیست تازه!!! همکارم توصیه کرد این دفعه که گذشت اما برای دفعه های بعد اول مرخصی بگیرم بعد سفر را نهایی کنم. جالب اینجاست که ما تا کمی قبلتر، امروز برای فردا مرخصی می گرفتیم و هیچ مشکلی نبود چون فقط هدف اطلاع رسانی بود اما مدتی است که ممکن است موافقت بکنند یا نکنند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢
تگ ها :

 

از یک ترانه (خوشبختی با صدای احسان خواجه امیری):

یه عمره با خودم میگم

خدا رو شکر خوشبخته 

خدا رو شکر خوشبختی 

چقدر این گفتنش سخته!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
تگ ها :