باید شعری برای وصف حالم پیدا کنم. پیدا نمی کنم. باید شعر بگویم اما شاعر نیستم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٩
تگ ها :

گل فروشی

تصمیم گرفتم تو فاصله ای که منتظر اتوبوس بودم برای اولین بار توی این چند سال زندگی تو این مملکت برم داخل یک گل فروشی و ببینم سنبل مناسب برای هفت سین دارند یا نه؟ 

وارد مغازه شدم گلدون رو بلد بودم، نشانه های گلم رو گفتم و بعد با کمک خانم خوش اخلاق گل فروش یک گلدون انتخاب کردم برای گل بدون گلدونم. گفتم یه گلی هم می خوام ولی اسمشو نمی دونم. به گمونم ندارید اما عکسشو می تونم نشونتون بدم. گفت باشه. عکس سنبل رو تو اینترنت سرچ کردم و نشون دادم. گفت درسته من ندارم متاسفانه ولی برات اسمشو می نویسم شاید یه گلفروشی دیگه تو مسیرت داشت. بعدم رو یک تکه کاغذ اسم گل مورد نظرم رو نوشت و داد دستم. خوشحال و خندون تشکر کردم و اومدم بیرون. گل فروشی دوم توی مسیر هم سنبل نداشت! گل فروشی سوم داشت اما بیشتر پر غنچه بودند تا گل. کاغذ رو در آوردم و نشون خانم گل فروش خوش اخلاق دوم دادم. اومد و گلهای پر غنچه رو نشونم داد. گفتم می خوام گل داشته باشند. گفت یه کم صبر کنی اینها هم باز می شند و گل می شند. گفتم نه من برای فردا یک گلی می خوام که گل داشته باشه. فکر کنم بنده خدا متعجب شد که چرا حالا مهمه! اما با این فصاحت و بلاغتم در دویچ توضیح ندادم چرا باید گل داشته باشه. خلاصه یه سنبل پیدا کردیم که گل داشته باشه. عطرش یادم رفته بود. الان اتاق پر بوی بهاره. 

سال نو پیشاپیش مبارک. امسال هفت سینم جورترین هفت سینه همه ی این سالهاست. سال خیلی خوبی برای همه باشه. اول سلامتی، دوم دل خوش، بقیه ی چیزای خوب هم بعد اینا. 

به قول نقطه ی قدیم: باقی بقایتان!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۸
تگ ها :

 

جمعی از همکاران برای مرحله نهایی تحویل مدارک یک پروژه رفته اند سرزمین آفتاب تابان. پروژه متعلق به یکی از فقیرترین کشورهای جهان است و تیم سرزمین آفتاب تابان با فاصله ی قیمتی زیاد پروژه را برده اند. شرکت مجری اولین پروژه شان را در این زمینه تجربه می کنند و تیم اجرایی شان همه آدمهای خیلی کم تجربه اند. همکاران ما از کیفیت ضعیف مدارک کلی شاکی اند. 

همکار از کشور محل ماموریت ایمیل زده بود و گفته بود فلان موضوع را لطفا جستجو کن و چند نمونه عکس و توضیح برای من بفرست. من هر چه توضیح می دهم اینها نمی فهمند منظورم چیست؟ یک چیز ساده بود واقعا! 

این ایمیل دیروز بعد خروج من از آفیس ارسال شده بود. چند ساعت بعد دوباره ایمیل زده بود لازم نیست بگردی در گو.گل چی.نی با زحمت پیدا کردیم و نشانشان دادیم. فکر کردم اگر ما هم اینتر.نت ملی دار شویم روزی!!! ای داد بیداد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
تگ ها :

روحیه

حرف از رقص شد. خانم همکار هم آفیسی که نزدیک شصت سالشه گفت که یک روز در هفته میره کلاس تپ دنس. خیلی هم بهش خوش می گذره. یعنی من متحیر روحیه ی این آدمام. کاش مامان و مامان بزرگهای ما هم بیشتر به خودشون خوش می گذروندند. کاش مشکلات تو جامعه ی ما و دغدغه های آدمها کمتر بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
تگ ها :

تغییر

نمی فهمم چه شد که یکباره از دلم رفت! اولش غبار محبتش -که نشانه ی حضورش در گذشته بود - به جا بود اما بعد از اندکی آنهم رفت! چه شد واقعا؟ نمی دانم! اما تقریبا مطمئنم که اینبار او را تا بیرون دلم بدرقه کردم و وقتی به درون برگشتم  جای خالی اش را ندیدم! دوستی  ما افتان و خیزان ادامه خواهد داشت اما دیگر مهمان دلم نخواهد بود. تمام شد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥
تگ ها :

باز هم تقویم تاریخ

ده سال پیش در چنین شبی و در چنین لحظاتی، همگی مهمان مامان جان و آقاجان جان جهان بودیم. شادی آن شبم را فراموش نمی کنم، احساس راحتی و شادی یک پایان و یک شروع. واقعا روی ابرها بودم. چه حس سبکی خوبی بود! یادش به خیر! باورش سخت است که از آنروز ده ساااال گذشته و من چقدددددددددددددددر در این ده سال بزرگ شده ام و چقددددددر تجربه کسب کردم. جایی که امروز ایستاده ام در رویاهای آن روزهایم جایگاهی نداشت اما خوشحالم که امروز این مسیر را با همه ی فراز و فرودش طی کرده ام، اینجا ایستاده ام و در مجموع بزرگ شده ام. خدا را شکر که فرصت این ده سال زندگی، تجربه و حدس و خطا را داشته ام.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
تگ ها :

کم گویی

دیشب جایی بودم که بعد مدتها در بحثی مشارکت کردم و چند دقیقه یا شاید چندین دقیقه ای حرف زدم. آدمها محترمانه بحث می کردند و آزرده خاطر نشدم ولی خیلی انرژی از دست دادم و امروز اصلا احساس خوبی ندارم. روحم سنگین شده انگار. بعد مدتها کم حرف زدن، این احساس جدید است!! به گمانم دارم یک دوران گذار جدید را پشت سر می گذارم . دوران کم گوی و گزیده گوی چون در! پس اگر دفعه ی بعد که من را دیدید احساس کردید کم حرف شده ام تعجب نکنید. البته و صد البته که یک عده آدمها هستند که همیشه یک دنیا حرف برای زدن برایشان داری اما خب شاید این تغییر روی حجم آن یک دنیا هم اثر بگذارد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
تگ ها :

همکار

رفته بودند ماموریت شهر ما وطن جان. روز آخر قبل سفر کلی تلاش کرد متشکرم یاد بگیرد که نگرفت. گفت می گویم شکرا، شبیهند! کلی تجربه ی سفر به کشورهای همسایه ما دارد. گفتم نههههه! می دانی که ما پرشین هستیم و خیلی برایمان این ناخوشایند است. ممکن است نتیجه ی منفی در مراوداتت داشته باشد. گفت ولی احساس می کنم این که گفتی هم عربی است. گفتم بله! ولی عربها اینرا برای این منظور استفاده نمی کنند. مضافا اینکه م آخرش فارسی اش کرده.

امروز آمد و گفت که چقدر شهر ما را دوست داشته. نکات مثبت قابل توجهش حضور خانمها در همه ی عرصه ها از مهندس حاضر در جلسه تا صندوقدار و فروشنده و غیره بود. رانندگی خانمها هم توجهش را جلب کرده بود. جدا نبودن فضاهای مردانه و خانوادگی مثل بعضی کشورهای همسایه متعجبش کرده بود مثلا صف صندوق! گفت در عر.بس.تان صندوق مردانه از صندوق خانوادگی در فروشگاهها جداست.

تمیزی و مدرنی تهران جان هم برایش جالب توجه بود که شهر به این بزرگی با هشت میلیون ساکن - گفت ویکی پدیا می گوید این رقم را- یک تکه زباله در خیابان و پیاده رو اش نبود. مدل ماشینها که اصولا پژو بودند و به قول خودش مثل بعضی کشورهای همسایه درب و داغون نبودند هم برایش مثبت بود. بازار هم رفته بود و شلوغی معذبش کرده بود اما گفت اصلا آن ناامنی که من در ذهنم داشتم را نداشت. توی همین اشتوتگارت در جاهای خیلی کمتر شلوغ- یعنی نسبت به بازار تهران- جیب برها جیبت را می زنند. گفت احساس امنیت کرده و مشکلی هم پیش نیامده!

یکی که رد می شد گفت سوغاتی چه آورده ای؟ گفت من خرید خوراکی نرفتم. می خواست پسته و زعفران بخرد. میزبان یک ساک هدیه داد که یکی از محتویاتش یک کیلو پسته و قدری زعفران بود. برای خودش یادگاری یک بطری خالی آب معدنی آورده بود! گفتم چرا؟ گفت نوشته های روی بطری به یک زبان دیگر است برایم جالب بود.

از تفاوت تومن و ریال متعجب بود! همراه داشتن پول نقد همه جا به خاطر قبول نکردن کارتهای اعتباری بین المللی هم اذیتش کرده بود. گفتم گلی به جمال دولتهای تح.ریم کننده!

بعد یک نکته ای گفت که برای من هم جدید بود!!! گفت شما رقم پنج را طور خاصی می نویسید. بعد برای دیگری توضیح داد شکل قلب برعکس اما کشورهای همسایه پنجشان همه گرد است و دندانه ی زیرش را ندارد! درست گفت به گمانم. گفتم ما آن مدل پنج را هم داریم اما روی اسکناسهایمان این پنج دندانه دار است. شکل قلب برعکس بودن کلی توجهش را جلب کرده بود. در کل خیلی خوشش گذشته بود. گفت مدیا چه  تصویر غیر واقعی ای برای ما ساخته! ایران خیلی مدرن و دوست داشتنی است و چه مردم مهربان و خوبی دارد! گفتم بلهههههههه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۱
تگ ها : وطن

زبان آموزی در محیط

خانم هم آفیسی کلی در آموزش و بهبود زبان شیرین دویچ من نقش مهمی ایفا می کنه. عین مامانا سر حوصله برام توضیح میده. البته گاهی دیگه میشه پر حرفی ولی در کل آدم مهربونیه. به همه ی کسانی هم که میان با من صحبت کنند میگه باهاش دویچ حرف بزنید. بعد هم هر جمله، کلمه یا عبارت جدیدی که می شنوه رو برام توضیح میده یا وقت مکالمه های کوتاه گاه به گاه طول روز عمدا کلمه های جدید استفاده می کنه که من دایره لغتم گسترده تر بشه.

مدیر پروژه هم الکی هم از دانش دویچ من تعریف می کنه. گاهی خودم می فهمم دارم نادرست حرف می زنم و از با اعتماد به نفس گفتن کلمه های انگیسی مدل دویچ خنده ام می گیره اما ایشون همچنان با دقت گوش میده تا جایی که رشته ی کلام تو دستش باشه! یه وقتایی برام سخته نخندم چون می دونم چقدر دارم غلط غلوط حرف می زنم. دیروز مدیر پروژه اومده بود یه چیزی بهم بگه. یه فعلی استفاده کرد که جدید بود. اول فعل هم پیشوند داشت. معلم کلاس زبانمون گفته بود این پیشوند معمولا معنی منفی داره. فوری زدم تو دیکشنری کاری که تا دیروز انجام نداده بودم. معنی ای که فکر می کردم رو نداشت. مدیر متعجب شد و بعدش شروع کرد انگلیسی حرف زدن. نمی دونم چرا معذب شدم. اون با من انگلیسی حرف می زد و من با این فصاحت و بلاغتم دویچ جواب می دادم. آخر سر گفتم ببخشید میشه باز دویچ حرف بزنید و دلیل گشتنم در دیکشنری رو گفتم. گفت خانم معلممتون چه نکات ظریفی بهتون میگه! اسمش چیه؟ حالا من فقط اسم کوچیک خانم معلممون رو بلدم!!! گفتم راستش من اینجا معلم دویچ زیاد دارم، نفر اولشونم خانم هم آفیسیه. خانم هم آفیسی نبود که تعریفمو بشنوه. اما واقعا اگر یه روزی بنا به ضرورت پروژه جام عوض شه این بخش مهم رو از دست میدم و دوست ندارم اینطور بشه. 

خانم هم آفیسی در مقابل سوالهای من خیلی حوصله می کنه و بارها گفته خوشحاله که ازش سوال زبان می پرسم چون باعث میشه فکر کنه به زبون مادریش و سعی کنه یه چیزی رو که بدون فکر استفاده می کنه توضیح بده که این برای خودش جالبه و کلی کشف و شهود همراه داره. کلا آدم مثبتیه. شکر برای آدمهای خوب دور و بر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
تگ ها : زبان شیرین

شادی از نوع جدید

امروز به طرز عجیبی بی دلیل شاد بودم. اگر بخواهم با کلمات توصیفش کنم باید بگویم:

توی دلم مثل کارتنهای کودکی توپ شادی شلیک می کردند. بعد با هر شلیک توپ، یک دسته ی بزرگ از گلهای بهاری توی دلم پخش می شدند. خیلی حس جالبی بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۸
تگ ها :

 

وقتی طوفان پر هیاهوی عشق در قلب آدمی فروکش می کند، عقل قدرت میگیرد. بعد تفاهم عقل و دل، عشق تبدیل به  نسیم ملایم دوست داشتن می شود. هر دوی این احساسات زیبا هستند هم طوفان احساس و هم نسیم ملایم دوست داشتن و صد البته برای خیلیها هر دوی این احساسات لازمند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۸
تگ ها :

خونه تکونی

برای اولین بار دارم رسما خونه تکونی می کنم. با اینکه پارسال کلی وقت و انرژی صرف نظافت آشپزخونه کردم و خب خیلی از قبلش تمیزتر شد، امسال وقتی دوباره به بعضی گوشه کنارها با دقت نگاه کردم متعجب شدم! با خودم فکر کردم ببین چقدر کثیف بوده که من با رسیدن به این سطح از تمیزی خودم رو قانع کرده ام که کافیه. آشپزخونه خیلی خسته ام کرد اما خب خیلی هم به استاندارد تمیزیم نزدیک شد. هر جور حساب کتاب می کنم اتاق کناری می مونه برای بعد سال نو! پارسال هم بعد اثاث کشی به دلیل کناری بودن زیاد براش وقت نگذاشتم. ببینی گوشه کنار اون اتاق چه خبره! 

حس خونه تکونی حس خوبیه! حس اومدن سال نو. جالب اینجاست که اصلا قصد خونه تکونی نداشتم تا آخر هفته ی قبل که دیدم همسایه ی کناری که گاهی از پنجره برام دست تکون می ده پرده ها رو کند و بعد دو سه روز دوباره زد و دکور پشت پنجره رو هم تغییر داد. حس خوبی داشت دیدن پرده هایی که بودند، نبودند و دوباره بودند. حس اینکه اینجا هم خونه تکونی در جریانه مثل زندگی باعث شد منم خونه تکونی رو شروع کنم. 

سبزه ام هم داره قد می کشه. امیدوارم امسال دیگه به سال تحویل برسه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
تگ ها :

مدیر

امروز در جلسه ی تیم، مدیر پروژه گفت برای افزایش اطلاعات خانم مهندس جوان تیممان این را هم اضافه کنم که ... خنده ام گرفت که من کجا و جوانی کجا؟! البته من در تیم فعلی حداقل ده سالی از سایرین جوانترم.

موقع ناهار، یکی پرسید که مدیر پروژه چطور آدمی است؟ گفتم آدم خوبی است.  گفت شنیده خیلی آدم سخت گیری است! گفتم به نظر من نیست!!! دیگری گفت ببین شاید چون شیث دختر است رفتار مدیر با او متفاوت است؛ ملاحظه می کند و مهربان است!!! و این وسط یک پارامتر مهم را لحاظ نکردند، آنهم  کیفیت کار بود!!! ادعایی ندارم اما سعی می کنم کارم را خوب انجام بدهم. به گمانم همین کافی است تا آدمها تفاوت آنکه با جان و دل کار می کند را از آنکه کار از سر باز کنی تحویل می دهد درک کنند. امید است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
تگ ها :

رکود جدید آیا؟!!

کاراشتات تا چند ماه دیگر بسته خواهد شد! و این یعنی یکی از مراکز خرید مورد علاقه ی من از خیابان محبوب شهر!! ما حذف خواهد شد. این خبر را دوست نداشتم. نامه ی ارسالی شعبه ی مرکزی خبر را رسما تایید کرد. فکر نمی کنند ما شاپینگ تراپی برایمان مهم است؟!! البته این می تواند نشانه ای بر رکود جدید باشد. دفعه های آخری که رفتم خیلی خلوت و سوت و کور بود!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
تگ ها :

راه دل؟؟!

ازش دلخور بودم. بهش پیغام حال و احوال دادم. طبق معمول فوری جواب داد! کمی حال و احوال مکتوب کردیم، اشارتی هم به موضوع دلخوری داشتم اما به خیر و خوشی مکاتبه تمام شد. گذشت! حرف نزده روی دلم سنگینی می کرد. امشب یاد چند هفته ی پیش افتادم و حرف نزده و اینکه آیا او واقعا نفهمید که من دلخور هم بودم و نگفتم؟؟؟!!! که هنوز اینقدر من را نمی شناسد؟!! بعد با خودم تحلیل کردم و تا ته داستان رفاقت رفتم اما درست در لحظه ای که  نتیجه گرفتم "دوست کم نیست او را چه حاجت" پیغامش رسید!! پیغامی که می گفت حواسش هست که ممکن است دلخور هم بوده باشم!!! جواب دادم اتفاقا همین چند دقیقه ی پیش به یادت بودم. جواب گرفتم دل به دل راه دارد!

پس فعلا مصرع دوم را اجرایی نمی کنم. فعلا "قهر تا روزگار قیامت" همان مصرع شعر کودکانه بماند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
تگ ها :

تقویم تاریخ

پارسال  چنین روزی، اولین روز قرارداد کار بعد از پایان دوره ی آزمایشی بود.

دو سال پیش در چنین روزی، از دومین پایان نامه ی ارشدم دفاع کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها :

یکسال- خانه ام

پارسال در چنین ساعتهایی توی آفیس دل توی دلم نبود. قرار بود چند ساعت بعدترش خانه را تحویل بگیرم. کاری که می خواستم به تنهایی انجام بدهم و قدری نگران مهارتهای کلامی ام بودم. 

خانه را عصر چون امروزی بعد از کلی داستان تحویل گرفتم. بعد با کمک همکاران مهربانم که تا همیشه ممنون لطفشان برای همرامی در آن روزهای سخت هستم، وسایل را با دو اتومبیل سواری آوردیم. خانه بسیار کثیف و سرد بود.

آخر هفته هم اولین روزهای حضورم در خانه را در سرما و بدون آب گرم گذراندم تا اوایل هفته ی بعدی که کارشناس برای تعمیر سیستم گرمایش آمد! چه روزی بود بیست و هشت فوریه دو هزار و چهارده! 

باورش سخت است که یکسال است اینجا خانه ی من است! اولین خانه ی خود خودم! خوشبختانه، زندگی تنهایی از آنچه فکر می کردم آسانتر بود. خدا را شکر که روزهای پر ماجرای این خانه گذشتند و من این روزها با آرامش منتظرم که اولین نوروز بعد از جا افتادن در خانه ام را جشن بگیرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩
تگ ها :

بهار

طلسم که شکست تکرار آسانتر می شود.

امروز یک گلدان پر گل، نرگس خریدم. دوست داشتم از دو نوع گل دیگر هم بخرم اما خیلی بد بار تر می شد. 

بهار نزدیک است. سنبل کند رشد می کند. امیدوارم خودش را به سفره ی هفت سین برساند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸
تگ ها :

اولین

و بالاخره امشب بعد مدتها تحقیق و بررسی، برنامه ی کلی اولین سفر تنهایی چند روزه با خرید بلیط و رزرو هتل نهایی شد. امیدوارم تجربه ی خوبی باشد. هنوز البته تا تعطیلات موعود خیلی مانده. خوشحالم که دو ماه متوالی دو سفر هیجان انگیز برنامه ریزی شده دارم. امید به حضرت دوست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦
تگ ها :

بنفش اقاقیا یا فلیدا

لشکر غم باز دیشب حمله کرده بود. امروز صبح هم هنوز اثراتش بود. پس برای بهتر کردن حس و حالم لباس های خوش رنگ با حال و هوای بهار پوشیدم. از هم آفیسی کامنت گرفتم که چه زود تیپ بهاری زده ام. نگفتم غمگینم و باید خودم را سر پا نگه دارم. گفتم من احساس می کنم بهار نزدیک است، چیزی نمانده! حدود یک ماه. بعد هم در ادامه ی مکالمه یاد گرفتم که بنفش کم رنگ به زبان اینها می شود فلیدا  (flieder) و بنفش پر رنگ ویولت. از رنگ لباسم بحث به این موضوع کشیده شد! تازه فهمیدم که فلیدا همان درخت دوست داشتنی شبیه ارغوان ( اقاقیای) خودمان است که شاخه های پر گل دارد. البته تفاوتی که من کشف کرده ام این است که شاخه های اقاقیا پر از خوشه های گل اند و سر به زیر ولی گلهای این درخت فلیدا، انبوه گل اند روی ساقه (شاخه). البته من امروز صبح با توصیفات همکارم فکر می کردم این دو گیاه یکی هستند اما امشب حین نوشتن این پست متوجه شدم دو تا هستند.

Image result for ‫اقاقیا‬‎

عکس تزیینی برای اقاقیای زیبا

Image result for flieder

عکس تزیینی برای فلیدا

از نظر رنگ بسیار شبیهند اما تک گلشان و مدل اتصال گل به ساقه متفاوت است. سبحان الله  برای این همه زیبایی!

بعد نوشت: امروز در مورد تفاوت این دو گیاه به همکارم گفتم و عکس اقاقیا را نشانش دادم. مسحور زیبایی اش شده بود. چند بار گفت چقدر زیباست! تا به حال چنین درختی ندیده بودم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤
تگ ها :

بعضیها

کسی که به من یا دیگری به چشم ابزار برای رسیدن به اهدافش نگاه می کند از نظر من موجود حقیری است. این موجود خودش را آنقدر قوی نمی بیند که  به تنهایی برای رسیدن به خواسته اش تلاش کند بلکه دنبال یک راه آسان و کم ریسک است. جالب اینجاست که این موجودات اصولا متوجه نیستند که طرف مقابلی که قرار است فریب بخورد یا لطف کند و باعث رسیدنشان به اهداف و آرزوهایشان شود هم، آدم باهوشی است. حتی اگر باهوشی هم کفایت نکند احساس آدمیزاد اصولا در اینگونه مواقع، هشدار بی ربط نمی دهد. متاسفانه بعضی از این دسته ی موجودات زنده، ولی شمای نوعی را بسیار پرت از مرحله فرض می کنند یا شاید هم به تواناییهای خودشان در جلب توجه یا رضایت شما برای ارائه خدمات در راستای اهدافشان زیادی مطمئند. در هر حال، موجودات رقت انگیزی هستند. صد البته که این نظر من است و من حق دارم نظر خودم را داشته باشم.نیشخند

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳
تگ ها :