انسان

مرکز توان بخشی معلولین و عقب ماندگان ذهنی شهر سر راه هر روزه ی من است. صبحهای زود که می روم آنهایی که زودتر رسیده اند بیرون در ایستاده اند تا در باز شود و به سر کار بروند. آدمهای ساده و مهربان و کودک منشی که هر روز دیدنشان یادت می آورد که چقدر نعمت غیر قابل شمارش در زندگی ات داری! 

داخل ساختمان به نظر پر از انواع کارگاهها می رسد. جلوی ساختمان هم یک نانوایی و کافه است که نانهای تولیدی همین موسسه را می فروشد  و با اینکه چندان هم در معبر اصلی نیست اگر کمی دیر بروید نان تمام شده. 

تصمیم گرفتم من بعد هر از گاهی در مورد این انسانهای متفاوت بنویسم. جمعی که با وجود تمام ناتوانی یا کم تواناییهایشان، آمادگی و رغبت بالایی برای کمک به دیگران دارند. اینکه می بینی کسی که خودش با مشکلات حرکتی قدری با سختی راه می رود در عین حال دست یکی ناتوانتر از خودش را گرفته یا دارد پا به پای او راه می رود و حواسش به او هست، تلنگر بزرگی است. این آدمها نمونه های خوب انسانند. چیزی که سالهاست کم یاب است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
تگ ها :

کار شاد

این روزها به گمانم شادترین روزهای کاری تمام این سالهای اشتغالند. تا باد چنین بادا! 

این روزها بعد چند سال باز جوانترین عضو تیمم. این هم خیلی خوب است. همه مان داریم تلاش می کنیم که بهترین کار را تحویل بدهیم؛ از جان و دل تلاش می کنیم. 

دلم می خواهد تا روز آخر این پروژه باشم و ببینم که پلنت شروع به کار می کند! دلم می خواهد برای اولین بار تا آخر یک پروژه یعنی این پروژه همراه باشم!

خدایا برای این روزهای دوست داشتنی کاری ازت متشکرم ( یاد تیتراژ کارتن دوست داشتنی خرگوش و خارپشت به خیر که خرگوش خدا را برای روز خوب جدید شکر می کرد)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
تگ ها :

مرد خردمند

کارفرما پیشنهاد داده بود به جای تماس تلفنی برای صرفه جویی در هزینه ها، از نرم افزارهای متدوال آنلاین این روزها استفاده شود. مدیر پروژه به شدت مخالفت کرده بود و گفته بود روش فعلی امن ترین است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٧
تگ ها :

آقای فهمیده

وقتی رفتیم ناهار خوری کنار آنهایی که همیشه در گروه ما هستند یک آقای مسن جدید کت شلواری نشسته بود. من که نشستم خودم را به آدم جدید معرفی کردم. بعد هم پرسید کی هستی و کجاییی هستی و از این دست سوالها. گفت اینجا درس خوانده ای؟ گفتم قدری. پرسید لیسانس کجا بودی؟ گفتم تهران. گفت نه کدام دانشگاه؟ گفتم فکر نمی کنم بدانید. گفت من مدتی ایران درس داده ام فکر می کنم بدانم. گفتم. گفت من مدتی آنجا استاد مدعو بوده ام! دانشکده ی فلان. بعد هم کلی از دانشگاه و ایران و مردمش تعریف کرد. گفت خیلی ایران و ایرانی ها را دوست دارد. دانشجوهایش هم واقعا خوب بوده اند. تشکر کردم. بعد ادامه داد اینجا چه می کنی و کدام بخش هستی و از این حرفها. بعد کلی قربان صدقه ایران رفتن - که من همراهیش می کردم - رو کرد به کنار دستی ام و پرسید شما چه کار می کنید؟ همکارم مدلی که خودش را برای آدمهای مهم معرفی می کند خودش را معرفی کرد. کمی عجیب بود برایم این. گذشت. برگشتنی بالا همکاری که خودش را معرفی کرد از دیگری پرسید این همان آرتور فلانی بود؟ دیگری گفت بله. گفتم کی هست؟ گفتند رییس بزرگ شرکت فلان از شرکتهای وابسته که خیلی شرکت موفقی است و رو به رشد. گفتم اا پس با آدم مهمی ناهار خوردیم. گفتند بله! بعد هم گفتند که تقریبا مطمئن بوده اند که من نمی دانم این آدم فرد مهمی در سیستم است. خب کت و شلوارش این حس را داد که از بخش فروش است، کنار نفر بخش فروش هم نشسته بود. بامزه بود آقای اتریشی فهمیده ای که شریف را می شناخت و دوست داشتچشمک و منتظر بود که دوباره به ایران سفر کند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٤
تگ ها :

سر رسید

بعد این همه سال رفاقت پر فراز و فرود، حرفی زدی که قول بود. سر رسید قولت نزدیک شده و من حالا کمی نگرانم که قولت را فراموش کنی. محکم گفتی تاکید هم کردی که خلف وعده نمی کنی؛ اما اگر به هر دلیلی عمل نکردی؟! این است که کمی البته فقط کمی دلنگران این رفاقتم. چوب خط که پر شد، از سر یکی دیگر شروع نمیکنم میدانی؟ برای همین امیدوارم تو به وعده ای که دادی عمل کنی و بد قولی تو پایان رفاقتمان نباشد. در وفای به وعده ات موفق باشی رفیق!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٤
تگ ها :

شا.ه

مدیر جدید من، پروژه ی قبلی اش را در یک کشور پادشا.هی عر.بی با موفقیت به پایان برده و به این موضوع هم افتخار می کند. اینرا از عکسهای بازدید و حضور شا.ه کشور مربوطه در مراسم افتتاح، در کنار عکسهای پلنت در حال کار که به در و دیوار آفیسش زده فهمیدم.

دیروز گفت که پاد.شاه شخصا برای افتتاح پلنت ما آمد و سر جمع ده دقیقه آنجا بود ولی قبل آن کلی بگیر و ببند بود. گفت می دانی چطور دست داد؟ گفتم نه ما شا.ه ندیده ایمنیشخند. گفت تا سر انگشتانت را حس می کرد مثل برق گرفته ها دستش را پس می کشید! 

منتعجب این شکلی نگاهش کردم و گفتم چرا؟؟؟؟ گفت برای اینکه به ملت فرصت دست بوسی ندهد چون مردمشان علاقه خاصی به بوسیدن دست شا.ه دارند!! فکر کن هر کسی بخواهد دستت را ببوسد! می دانی چقدر طول می کشد؟!!!

گفت مردم جالبی هستند شا.ه خودش را با خاک کشورش تعریف می کند و مردم خودشان را با شاه. اسم شا.ه مربوطه هم سل.طان محمد چندم بود. چندمش را هم نگفتم که معلوم نشود کجا بودهنیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
تگ ها :

ارکیده

امروز اولین گلدان ارکیده وارد این خانه شد. 

مدتها بود قصدش را داشتم و بد بار بودن مانع بزرگی در راه خریدش بود. امروز به هر زحمتی بود در کنار خریدهای دیگر با خودم به خانه آوردمش.

اولین را هم برای این گفتم که دوست دارم زیاد ارکیده داشته باشم. انتخاب همین اولین کلی سخت بود بین آن همه زیبایی.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
تگ ها :

 

اقبال لاهوری گفته:

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند

این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق کمیاب و بهای او گران

و گاهی این عشق کمیاب به عقل  می بازد. زندگی است دیگر!


  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
تگ ها :

قصه ی آدمها

لوک لوک که هم اسمش لوک است و هم فامیلش، و ترکیب اسم و فامیلش مرا به یاد شخصیتی با ترکیب نام و فامیل مشابه در جاودانگی و البته تحلیل نویسنده از این  مدل اسم می اندازد  یک آقای شوخ میانسال - بیشتر در مرز مسن بودن- است که سالها مدیر عامل شعبه ی دیگر شرکت در یک کشور همسایه بوده و از چند ماه پیش بعد از بسته شدن آن دفتر برگشته. من مدتی با  آقای لوک روی مدارک یک پروژه کار می کردیم. یک روز عصر از من پرسید که پلنم برای ماندن در شرکت چیست؟ تا آخر عمر می مانم آیا؟ توضیح دادم احتمالا چند سالی می مانم ولی نمی دانم چند یعنی دقیق چند چون به خیلی پارامترها بستگی دارد. بعد پرسیدم چرا پرسید؟ گفت فقط از سر کنجکاوی و بعد داستان دختر خوانده اش را تعریف کرد. گفت همسرش هم مدیر عامل یک شرکت و آدم موفقی است. گفت ما بچه نداریم ولی برادر همسرم که در یک روستای دور افتاده زندگی می کند یک فرزند دارد. گفت ما هر دو تمام هم و غممان این بچه بود. هر کاری که از دستمان بر می آمد انجام داده ایم. هزینه ی دانشگاه و آموزشهای این بچه را ما با کمال میل داده ایم. دو تا لیسانس دارد. بعد از اتمام اولی وقتی باید کار را شروع می کرد گفت آن رشته مورد علاقه اش نبوده و می خواهد بیزینس بخواند. گفتیم باشد! با کلی ماجرا درسش را خواند و حالا که مدرک یک دانشگاه معتبر را دارد هم حاضر به ایجاد تغییر نیست. گفت از بیرون آمدن از آن جامعه ی روستایی می ترسد. گفت که همسرش خیلی ناراحت تر از اوست چرا این دختر متوجه زمان نیست. متوجه نیست بزرگ شده و باید یک وقتی با دنیا مواجه شود. کدام آدم عاقلی با تسلط به چند زبان و مدرک فلان رشته ی فلان دانشگاه توی یک شرکت خیلی کوچک فروش تی شرت در فلان دهات کار می کند؟!! گفتم خب ملاک رضایت آدمها فرق دارد. گفت دارد اشتباه می کند دارد زمان را، فرصت ریسک کردن را از دست می دهد. حق داشت البته! بعد هم گفت که از دیدن آدمهایی که در زندگیشان ریسک می کنند، جسارت به خرج می دهند و سختی تحمل می کنند تا تجربیات جدید کسب کنند خوشحال می شود. گفت آفرین به تو! کاش دختر من هم راهش را پیدا کند. راستش از تعریفش خوشحال نشدم. دیدن پدر و مادرهایی که آرزو می کنند بچه شان شبیه تو باشد حس خوبی ندارد. دلم برای بزرگترها و بچه ی مربوطه می گیرد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
تگ ها :

سنبل

گلدانهای لاله و نرگس و سنبل توی فروشگاهها دیده می شوند. بهار نزدیک شده. گیریم که دما منفی هفت و احساس دما منفی دوازده درجه سانتی گراد باشد.

می خواستم گلدان جدید  بخرم  ولی دستم پر بود از طرفی هم یاد گل سال قبلم افتادم. گلدان کنار پنجره ای است که خوب آفتاب می گیرد ولی زیاد سراغش نمی روم. امروز رفتم سراغش و دیدم سه تا از پیازهایش جوانه زده اند. کلی خوشحال شدم. با محبت آبش دادم. منتظرم گلهای زیبایش را ببینم. منتظر گل و بهارم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
تگ ها :

 

برای اولین بار توجهم به برچسب قدیمی نیمه کنده شده ی روی آینه جلب شد. نوشته بود مید این وست جرمنی! محصول سالهای دوپارگی این کشور! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
تگ ها :

تجربه

مدیر پروژه ی جدید از من خواست در اولین جلسه ی تیم پروژه نوت بردارم. گفت انگلیسی هم بنویسی خوب است. بعد پرسید می خواهی انگلیسی حرف بزنیم؟ بعد خودش جواب داد نه! آلمانیت خوب است! امتحان می کنیم. وقتی هم احساس کرد از این وظیفه محوله خوشم نیامده گفت من چون باید حرف بزنم نمی توانم همزمان نوت هم بردارم. کمک بزرگی می کنی. نوت برداشتم تقریبا همه را فهمیدم یک صفت را نفهمیدم که عینا نوشتم فلان مدرک باید این ویژگی را داشته باشد. 

بعد از جلسه نوتهایم را بردم و کلمه ی مشکوک و عباراتی که شک داشتم را پرسیدم. خوشحال شد که مشکل زبانی ندارم و می توانند به زبان خودشان در حضور من حرف بزنند. گفتم سربرگ بدهید که تایپ کنم و مستندتر شود. گفت نه! اسکن همینها را برایم ایمیل کن. جلسه داخلی بود دیگر! 

به گمانم فقط میخواست خیالش راحت شود که می فهمم چه می گویند که شد. در حین جلسه ولی یک اتفاق بامزه افتاد: رییس جدید باز چیزی گفت که با شوخی آمیخته بود. نفر کناری اش من بودم برگشت و من را نگاه کرد و منتظر واکنشم شد. نمی دانستم دقیق چه گفته! بد بود بگویم نفهمیدم چون حدس می زدم چی گفته! گفتم من نمی دانم! جواب داد زی گلابن می یر نیشت! فکر کنم خوب نشد اما این ایمن ترین واکنشی بود که می توانستم نشان بدهم. هر چه بود گذشت!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
تگ ها :

 

کلاغ تنها، ساعتها بود که زیر برف درشت و شدید روی بلندترین شاخه ی بید مجنون بی برگ باغچه ی جلویی نشسته و به دور دستها چشم دوخته بود. چند ساعت بعدتر، دیدم کلاغ دیگری روی شاخه ی کمی پایینتر نشسته و هر دو به دور دستها چشم دوخته اند. دفعه ی بعد که از پنجره نگاه کردم کلاغی نبود، رفته بودند. به گمانم ماجرا، دعوای خانوادگی و منت کشی بود. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
تگ ها :

 

یکی چاره باید کنون اندرین                      که این بد بگردد ز ایران زمین

فردوسی 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
تگ ها :

درک دیگری

برای اولین بار توی جمعی از هم وطنان بودم که آقایان حاضر از واکنشهای دیگر آقایان هم وطن به خانمهای هم وطن محجبه می گفتند. متاثر بودند از رنجی که دختران ایران زمین چه در وطن و چه در اینجا از قضاوتهای نادرست، راحت برچسب زدنها و رفتارهای آزار دهنده ی اکثریت مردان جامعه ی تحصیل کرده ی ایرانی می کشند. خوب بود که به این مسایل دقت و فکر کرده بودند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۱
تگ ها :

مازندران

...
چنین گفت کز شهر مازندران                 یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را                      گشاید بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار                         خرامان بیامد بر شهریار
بگفتا که رامشگری بر درست                   ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پیش او خواندند                         بر رود سازانش بنشاندند
به بربط چو بایست بر ساخت رود               برآورد مازندرانی سرود
به مازندران شهر ما یاد باد                      همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست               به کوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمین پرنگار                       نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون                         گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی                همه ساله هرجای رنگست و بوی
گلابست گویی به جویش روان                  همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین                        همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار                     به هر جای باز شکاری به کار
سراسر همه کشور آراسته                       ز دیبا و دینار وز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر                               همه نامداران به زرین کمر
...
این ابیات از شاهنامه است! 
داستان این شعر در مورد کاووس شاه هست که با شنیدن آواز یک رامشگر ظاهرا دوره گرد مازنی، یعنی ابیات فوق، تصمیم می گیرد برای جنگ با دیوها به مازندران حمله کند. 
داستان به روایت شاهنامه را اینجا بخوانید.
چقدر هم این کلمه ی رامشگر خوشایندم بود!
  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٩
تگ ها :

قانون جدید

باید برنامه ی کلی مرخصیهای شش ماه آینده مان را تا چند روز بعد اعلام می کردیم. چک کردم و شب قبل از ددلاین اعلام شده، بلیطم را خریدم. فردایش هم مرخصی گرفتم و زود تایید شد. 

بعد هم مامان خانوم اعلام کردند که طبق قانون جدید خانه ی ما، من هر سال یکبار اجازه دارم هر یک از دوستان را ببینم و بقیه اوقات را باید در کنار خانواده باشم. قانون خوبی است، اعتراضی ندارم. انصافا دفعه ی آخر خیلی وقتم را با دوستان گذراندم. البته مورد خاصی بود چرا که جمع قابل توجهی از دوستان، بعد سالها همزمان با من در ایران بودند. می شمارم روزها را باز. شادم و منتظر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸
تگ ها :

اوضاع جهان

امروز کلاس زبان داشتیم. چند تا از بچه هایی که اصولا قبلتر همیشه حاضر بودند این هفته باز هم غایب بودند. یک معنی اش می تواند عدم تمدید قراردادشان در سال جدید باشد. یکی از هم کلاسهای اسپانیولی هم آخر کلاس خداحافظی کرد. غمگین بود. دلم گرفت. چند تا معنی دارد این تغییر که مهمترینش خرابی اوضاع پروژه ها می تواند باشد و البته می شود هم فهمید که چه کسانی قرارداد کوتاه مدت داشته اند. قرارداد کوتاه مدت برای یک خارجی یعنی ریسک بزرگ!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦
تگ ها :

آموزش

با یکی از آفیسهای آسیایی روی پروپوزالی در یک کشور ثروتمند به طور مشترک کار می کنیم. بخشی از کارها با ما خواهد بود و بخشی با آنها. 

در پیشنهاد  اولیه آمده بود آموزش نیروهای کارفرما با ما. لیست شرح وظایف را چک کردم اصلا منطقی نبود. به مسوول مربوطه زنگ زدم و گفتم فکر می کنم اشتباه شده و بنا بر محتوای دوره ی آموزشی ما نمی توانیم این وظیفه را قبول کنیم. خندید و گفت منطقا بله ولی باید ببینیم چقدر در یاد گرفتن جدی اند؟ بعید می دانم حاضر باشند نفرشان را برای آموزش به فلان آفیس ما در آن نقطه ی بد آب و هوا بفرستند. به نظر ما با توجه به گستردگی موارد آموزشی مورد توقع، منظور فقط سفر است و نه آموزش. اگر هدف این باشد کارفرما از برگزاری دوره ی آموزشی اینجا استقبال بیشتری خواهد کرد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢
تگ ها :

آرزو

بعد از ماهها با خانم صاحبخونه رفتیم شام بیرون. گفتیم و خندیدیم و صد البته که بیشتر من حرف زدم و خوش گذشت. گفت طی هفته های آینده هم می تونیم باز با هم شام بریم یک رستوران دیگه رو امتحان کنیم.

خوشحال اومدم خونه و با خودم فکر کردم چقدر وقتی با خانم صاحبخونه بیرون میرم بهم خوش میگذره. اومدم برای مامان خانوم بنویسم که خوش گذشت. یهو یاد سوال چند روز پیش دوستی افتادم که ازم در مورد سفر ایران پرسیده بود. گفته بود رفتی کباب بخوری؟ رستوران نرفته بودم گفتم نه نرفتم رستوران. بعد دوستم گفت یعنی با مامانت دو تایی نرفتید کباب بخورید؟! 

امشب یاد این افتادم که من تا حالا با مامانم دو تایی نرفته ایم بیرون شام یا ناهار بخوریم. دلم از خودم گرفت.

ای کسانی که مامان های نازنینتون کنارتون هستند، لطفا با مامان نازنینتون برید بیرون و مامان نازنینتون رو به شام، ناهار یا قهوه مهمون کنید. من از تصور این دوتایی بیرون بودن و حین قهوه یا غذا خوردن گپ زدن با مامان خانوم عزیز و نازنینم دلم آب شد. تا ماهها فعلا امکانش رو ندارم. شما که می تونید دم رو غنیمت بشمرید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱
تگ ها :