دوست اهلی

اینکه یکی برای حتی حال پرسیدن و زنگ زدن به شما و فقط شما برنامه دارد نشانه ی این است که یاد شما بیشتر از ان همراهش است، که اگر هر از گاهی یادتان بود هر از گاهی هم زنگ میزد، که نشان می دهد شما او را اهلی کرده اید (عبارت روباه در شازده کوچولو).

اینکه کسی به شما اطمینان بدهد که همین روال تا اطلاع ثانوی ادامه خواهد داشت، تایید مضاعفی است بر نتیجه گیری اول.

اینکه کسی از انتخاب نشدن به عنوان محرم اسرار غمگین شود و گلایه کند هم باز یعنی همان نتیجه ی اولی. پس موفقیتتان را تبریک عرض می نماییم!

از نظریات حکیمانه ی یک دوست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۳٠
تگ ها :

تصمیم کبری

بعد از کلی حرف زدن از در و دیوار و مشکلات بشریت و  غیره در وقتی که دیگه باید خداحافظی می کردیم، پرسید دیگه چه خبر؟ گفتم سلامتی. گفت راستی فلان موضوع به کجا رسید؟ فلان موضوع یک چالش ادامه داره برای من. با اینکه خیلی خوشم نمی اومد در موردش حرف بزنم کمی گفتم. یهو انگار از کنار من بلند شد و رفت بالای منبر نشست. کلی که نصیحت کرد و نظر داد که به نظر من فلان کار رو بکن و ال و بل و شل، و بعد از کمی انحراف از مسیر سخنرانی اش برگشت گفت ببین به نظر من تو به جای اینکه از من و دوستای دیگه ات کمک فکری بگیری برو پیش مشاور. ماها نمی تونیم کمکت کنیم. واقعا شاکی شده بودم! گفتم جسارتا البته با احترام به لطف و محبت و خیرخواهی دوستان باید عرض کنم که من از کسی نظر نمی خوام! متاسفانه گاهی دوستان از سر محبت سوال می کنند و من هم تعریف می کنم. من نظر نمی خوام چون مطمئنم اون آدما بیشتر از من در مورد این داستان و جزییاتش نمی دونند. چطور ممکنه یه ناظر خارجی بی تجربه ی مشابه - منظورم خودش بود البته - بتونه به من کمک یا مشاوره بده؟! اما خب دوستان لطف دارند به صورت اتوماتیک نظر می دن. من هم به احترام محبتشون گوش می کنم. این هم اصلا دلیل نمیشه که من کاری که بقیه می گند انجام بدم چون بازم خودم بهتر می دونم چی به چیه؟ گفت خب همین نظر دادنها روی نا خود اگاهت اثر می ذاره دیگه! بعد انگار عذاب وجدان گرفته بود از سخنرانی اش گفت حالا امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی. گفتم شما لطف دارید به من. نه خیالت راحت اما روم نشد بگم ولی شاکی شدم.

چند ساعت بعد یک دوست از دور دست ترها زنگ زد. چند وقتی بود با هم صحبت نکرده بودیم. پرسید چه خبر؟ از کار گفتم. خبرهای مهم تمام این چند ماه رو. گوش کرد و گفت اینها که همه اش کار بود. از خودت چه خبر؟! تجربه می گفت سکوت کن. گفتم سلامتی. گفت ای بابا از خودت یه چیزی بگو. چیزی پیدا نمی کردم، سکوت کردم. بعد خودش یک موضوعی برای ادامه ی گفتگو پیدا کرد.

بله در خانه اگر کس است یک تجربه بس است. لذا دوستان عزیزی که در جریان داستان خاص این اواخر ما بوده اید لطفا سوال نفرمایید چون اولا خبر خاصی نیست و دوما من تصمیم گرفته ام در این مورد دیگه صحبت نکنم. این هم هیچ ربطی به شخص شخیص شما دوست عزیز و نازنین نداره. یک تصمیم شخصی کلی یه. با تشکر از همراهی و توجه تون.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
تگ ها :

لحظه

گاهی وقتها خانه ام را تبدیل به معبدی می کنم و از آن لذت می برم. در روغندان، آب و چند قطره روغن مخصوص می ریزم. لیوان چای یا قهوه را در دست می گیرم. بوی روغن خوشبو مثل معابد در خانه ام می پیچد و من از سکوت، آرامش و گرمای نوشیدنی ام، از زیبایی لحظه ی ساکن زندگی ام که برای لذت بردن برگزیده ام سر مست می شوم. گاهی وقتها - مثل امروز - آفتاب عالمتاب و بی رمق هم از لابلای ابرها به درون اتاق می تابد و عیش ما را دو چندان می کند. زندگی زیباست.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
تگ ها :

کوه و صدا

رییس اشتوتگارتی دیروز اعلام کرد که روز آخر کارش است و بعد از چند ماه مرخصی، شرکت را ترک خواهد کرد. ناراحت بود که بعد سالها کار کردن، هیچ کس نگفته بود نرو! هیچ کس حتی کمی اصرار نکرده بود. خیلی دلخور بود. برایش ناراحت شدم اما عجب کار دنیا حساب و کتاب دارد! یکسال بعد از آن ماجرایی که برای من ساختند هر دو توطئه چین رفته اند! تقریبا به همان دلیلی که مرا آزردند! من موجود خاصی نیستم، ادعایی هم ندارم فقط متعجبم از اینکه می بینم کار بد و نیک چو کوه و صداست واقعا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
تگ ها :

ادامه تحصیل

همکار جوان برای بار چندم گفت خوش به حالت. دلم می خواست مثل تو از فرآیندها سردرمی آوردم! گفتم عیب نداره جوون! تو زندگی بعدیت برو مهندس فرآیند شو. خندید. گفتم منم تو زندگی بعدیم می خوام پولدار بشم برای همین میرم یه رشته ی مرتبط تر با پول می خونم. گفت یعنی مهندسی صنایع؟! گفتم تو الان پولداری که من برم صنایع بخونم؟!! نه! یه رشته ی درست و حسابی مرتبط با پول مثل فایننس. کلی خندیدیم. جاتون خالی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
تگ ها :

دو هزار و چهل و پنج

پاکت محرمانه شخصی ساعت ناهار روی میزم گذاشته شده بود. قرارداد و جزییات بیمه ی تکمیلی بازنشستگی و عمر بود. نوشته اند از اول سال جدید میلادی تا اول ماه یازدهم دو هزار و چهل و پنج باید بیمه را پرداخت کنم. تا دو هزار و پنجاه و پنج هم اگر دار فانی را وداع بگویم بیمه عمر می گیرم! البته من که نه! بازماندگانم. دومی که می سوزد چون من هیچ جوره برنامه هایم با هفتاد یا هشتاد سال سن حتی جور در نمیاید. دو هزار و  چهل و پنج!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٤
تگ ها :

داستان جاودانگی

داستان گوته و بتینا - از جاو.دانگی میلان کو.ندرا- خیلی ذهنم رو مشغول کرده. تغییر رفتار آدمها به مرور زمان و تلاش بتینا برای ساختن تصویر دلخواهش از گوته با دستکاری نامه های موجود قدیمی شون و صد البته فاش شدن ماجرا، چند سال بعد از انتشار کتاب نامه های  دست کاری شده. عجب! عجب! عجب! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
تگ ها :

اولین روز کاری سال نو

1- از دفتر آژانسی که برای ویزا اقدام کرده اند امروز زنگ زدند و پرسیدند آیا مایلم ویزا رو که به احتمال زیاد نود درصدی بی جواب بودنش به معنی ریجکت شدنه کنسل کنم یا مایلم اونها یک حرکت پیگیرانه ی دیگه داشته باشند. گفتم من تنها تصمیم گیرنده نیستم و باید نظر رییسم رو بپرسم. 

رفتم پیش رییس جدید. داستان رو گفتم. گفت صبر کنیم رییس اشتوتگارتی از مرخصی برگرده بعد اگر شد مشاور رو معرفی کنیم؛ نشد هم اگرچه بی جوابی لزوما به معنی ریجکت شدن نیست ولی شاید بهتر باشه در صورت رد شدن پیشنهاد جدید، قرارداد رو فسخ کنیم تا کارفرما هم سر کار نباشه. بعد گفت خوشحالی نمیریا!! چرا می خندی؟ مکث کردم. داشتم فکر می کردم از چند تا دلیل مرتبط کدوم رو بگم. گفت مجبور نیستی جواب بدی همینجوری پرسیدم. احتمالا فکر کرده بود سوال معذبم کرده یا ناخوشایندم بوده. منم بنا به پیشرفت مهارتهای حرفه ایم به سکوتم ادامه دادم و فقط لبخند زدم و از آفیسش بیرون اومدم.

2- امروز به عنوان کارمند رسمی شرکت مادر بعد سالها برای ورود و خروج به محل کارم کارت زدم! حدود چهار سال و نیم از آخرین کارت ورود و خروجی که زده بودم گذشته. در شرکت قبلی فرض بر اعتماد بود و ساعتها ثبت نمی شد و فقط گزارش می شد. البته من ثبت شدن رو ترجیح میدم، زحمتش برای خود آدم کمتره. 

3- پروژه ی جدید ما هنوز به تایید دولت مطبوع این مملکت نرسیده و لذا هنوز شروع نشده. رییس منو به یک مهندس پروژه ی قدیمی و محترم - اگر از دست سوالای من شاکی نشه بعدا- معرفی کرد. بررسی کردم و آب خوردم. بررسی کردم و آب خوردم. سر درد گرفته بودم از شدت خرابی اوضاع مدارک! برای روز اول کاری، بعد چند هفته زیاد فسفر سوزوندم و انرژی گذاشتم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
تگ ها :

بازگشت

دیروز برگشتم. روز برگشت این سفر اخیرم،موضوع  کابوسهای تمام این چند ماه بود! من کابوس امتحان و کنکور ندارم. کابوس برگشتن از وطن دارم. خواب میبینم باید برگردم و ناگهانی متوجه شده ام گاهی در همین لحظه ی تلخ بیدار می شوم و گاهی تصمیم میگیرم ـ با نگرانی برای کار و بار ـ که دیرتر برگردم و بعد بیدار می شوم. بالاخره برگشتم. سخت بود بعد از چند هفته سر کار رفتن.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
تگ ها :

 

اینجا ایران است جایی که در ذره ذره ی غذاهایی که می خورید عشق مادر و مادربزرگ و خاله و خواهر و عزیزانتان را حس میکنید. بعضی دوست داشته شدنها را فقط اینجا تجربه میکنید پس باید برای ماههای بعد انرژی مثبت نهفته در تمام این ذرات را ذخیره کنید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٢
تگ ها :

روز خوبی بود

امروز به لطف یکی از دوستان خوب و مهربان، دیداری با دوستان هم کلاسی تازه کردیم. خیلی خوب بود. بعضی ها را از بعد دبیرستان ندیده بودم یعنی نصف عمرمان را! و ما در کنار هم همان دخترکان شاد و پر انرژی و پر قیل و قال بودیم. از داشتن چنین جمع قدیمی و بزرگ دوستان خوشحالم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٤
تگ ها :

فاصله

هنوز هم دقیق نمی دانم کدام رفتارش اینقدر احساسم را نسبت به او تغییر داد. شاید تمام مجموعه ی رفتارهای غیر قابل پذیرش و اصولا بدون فکرش.

بارها به خودم گفته ام من هم در تعاملهایم رفتار نسنجیده زیاد داشته ام اما یک سری از رفتارهای این آدم واقعا آزارم داده و علاقه ای به حفظ ارتباط و نگه داشتنش در جایگاه قبلی در هرم دوستان ندارم. مضافا اینکه فکر می کنم و امیدوارم جنس اشتباهات معاشرتی ام با این رفتارهای رنجاننده خیلی متفاوتند.

فکر میکنم خودش هم این را حس کرده. پیشنهاد داد اگر مشکلی هست با هم صحبت کنیم اما متاسفانه اصلا علاقه ای به این کار ندارم وفایده ای هم نمیبینم. آن دوستی گذشته دیگر وجود ندارد و لذا حرف زدن من جز مرور احساسات بدم و دلخور و غمگین کردن او فایده ی بیشتری ندارد.

چند بار هم در قالب حدس سعی کرده بفهمد کدام رفتارش مشکل ساز بوده که حدسهایش هم خیلی بی ربط و تا حدی آزار دهنده بوده. امروز دیدم از یک موضوع بی ربط نتیجه گرفته من فاتحه ی دوستی را خوانده ام. نوشته بود حدس میزده این اتفاق می افتد و چه خوب شد که من این کار را کردم. لحظه ای سرتا پا خشم شدم. برایش به سختی دو جا پیغام دادم من چنین کاری نکرده ام و قصد هم ندارم بکنم و از پیغامش متعجبم!

این چند وقت خیلی سعی کرده ام دلخوری و خشمم را مهار کنم. این دوستی یک چینی شکسته است. برای من تقریبا محال است مثل گذشته بشود اما به حرمت دوستی و خاطرات خوش گذشته من این رشته را نخواهم گسست!من در این مدت دلخوری، سعی کردم آسیب به او و خودم را با فاصله گرفتن کم کنم اما ظاهرا پیغام من طور دیگری دریافت شده!!! واقعا توان انرژی گذاشتن بیشتر برای این معاشرت را ندارم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱
تگ ها :