شیث کارآگاه

از گوشی پیغام دادم برای ساعت گفتگو. عددی نوشتم شش و نیم به بعد و چون گوشی من آلمانی است برای ممیزِ نیم مجبور شدم از کاما استفاده کنم. اصلا هم فکر نکردم او ممکن است این را نداند. فکر کردم چیز دیگری خوانده نمی شود. بعد از شروع گفتگو معلوم شد که او فکر کرده من نوشته ام پنج، شش و هر دو از واکنشهای هم قدری دلگیر شده بودیم. بعد که حرف زدیم طبق معمول بنده در نقش خانم مارپل ریشه را پیدا کردم. بعد فهمیدن این موضوع و کمی عصبانی سر به سر هم گذاشتن عصبانیت من یکی فروکش کرد، البته او هم خیلی عصبانی نبود و  این شد که توانستیم به گفتگو ادامه بدهیم. بعضی وقتها چه چیزهای پیش پا افتاده ای می توانند باعث دلخوری آدمها باشند!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
تگ ها :

اولین میزبانی

اولین مهمانم لحظاتی پیش رفت. من هیچ وقت فکر نمی کردم میزبانی این همه انرژی بر و سخت باشد. البته خود مهمان و خصوصیاتش هم خیلی مهم است! یعنی به قولی له ام از خستگی! کلی با هم پیاده اشتوتگارت و حومه را کشف کردیم.فکر می کنم در کل خوش گذشته باشد.

اما یک تجربه آویزه ی گوشم شد که عروسی یا مهمانی یک دوست، همراه نبرم. در مراسم همکارم یک داستانهایی پیش آمد که هم عروس از همراه من دلگیر شد و هم مهمان من از بعضی چیزها خوشش نیامد و صد البته این وسط من خیلیییی اذیت شدم. خوب شد که به مهمان هفته ی بعد نگفتم همراهم به عروسی بیاید. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
تگ ها :

همذات پنداری

گلهای لاله ای که هفته ی پیش خریده بودم کمی پژمرده شده اند. دقت که می کنی متوجه می شوی. گلبرگهای نازکشان کمی بی طراوت شده و من احساس می کنم من و آنها در یک مقطع زمانی از زندگیمان قرار داریم. هنوز با نشاط اما کمی پیر و شکسته از گذر عمر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩
تگ ها :

فروهه اوسترن (!Frohe Ostern)

خب ما الان در آخر هفته ی طولانی یا به قول این آلمانیها لنگ وخن انده به سر می بریم و خوشحالیم که امروز و دوشنبه هم تعطیل است. فقط کاش هوا آفتابی بود. آنوقت عیشمان تکمیل بود. 

آخر هفته ی هیجان انگیزی خواهد بود. خوشحالیم. شکر!

با تشکر از باعث و بانی اوسترن که سبب شادی دل ما کارمندان گردید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩
تگ ها :

زودپز خانواده

مدتها بود که می خواستم زودپز بخرم. مشاوره و تحقیقات هم انجام داده بودم. فقط شک داشتم آنلاین بخرم یا از فروشگاه. یک روز که برای دور زدن به مرکز شهر رفته بودم دیدم که در یکی از مراکز خرید خوب اینجا زودپزها را حراج زده اند و قیمت خیلی مناسب است. از آقای فروشنده ی خوش اخلاق کمک خواستم. گفت این دو لیتری ها یعنی برای دو نفر. چهار لیتری برای چهار نفر. خلاصه بالاخره یک جهار لیتری را انتخاب کردم با احتساب اینکه معمولا برای دو وعده غذا می پزم و قرار بود در خانه ام من بعد مهمان هم داشته باشم. فکر کردم نصفش می شود دو وعده. خوب است دیگر!

چند روز پیش، بعد مدتها بالاخره مراسم راه اندازی را برگزار کردم بعد از با دقت خواندن کتابچه ی راهنما که برای من حکم کامیشنینگ اند اوپریشن گاید را داشت و من را یاد خاطرات کاری سایز کردن شیرهای ایمنی و جلسات بررسی ایمنی و هز آپ و اینها می انداخت.

کمی بیش از یک سوم حجم ظرف را آب ریختم و خورشتم را بار گذاشتم. کوتاه بودن زمان پخت و خوب مغز پخت شدن مواد عالی بود اما خیلی شد! الان یک هفته ای هست که دارم خورشت می خورم. البته روزی یک وعده. دیشب و امروز هم- بدون برنج و نان - فقط خورشت خورده ام که تمام شود!! باید از آقای فروشنده می پرسیدم این چهار نفر که گفت چه تیپ غذایی را شامل می شد. شاید آش یا سوپ!! به هر حال که این زودپز ما برای یک یا حتی دو نفر خیلی بزرگ است!! یعنی سایز خانوادگی است حسابی!!! توصیه ی من به جوانان این است که زودپز چهار لیتری برای استفاده یک نفره نخرید عزیزانم. نخرید جوانان عزیز!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
تگ ها :

 

جهت ثبت در تاریخ شخصی. یکشنبه شب بعد مدتهااااا، یک حرکت عوض عوضه گله نداره از خودم بروز دادم که خیلیی چسبید. متاسفانه طرف مقابل در موقعیتی بود که نمی توانست زیاد عکس العمل نشان بدهد. باید صبر کنم و ببینم که چقدر در تعاملهای بعدی اثر می گذارد اما به هر حال که خیلی چسبید. دارم شر و ور می نویسم خودم می دانم.نیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٦
تگ ها :

در جمع بی ادبان

به نظر من رییس بزرگ یک آدم مبادی آداب و اهل توجه به آدمهای دور و برش است. با من که همیشه همینطور بوده. مثلا وقتی رفتم ایران و برگشتم از من پرسید آیا خانواده ام خوب و خوش بودند و بهم به اندازه ی کافی خوش گذشته؟ چیزی که هیچ کس دیگر بهش توجه نکرد. یا سر آن داستان کذایی تنها مقام بالاتری بود که گفت حست را درک می کنم و سعی کرد آرامم کند. 

همکاران دیگر معتقدند آدم فراموش کاری است و خیلی وقتها حرفهای امروزش با پس فردا هم خوانی ندارد و مایه ی درد سر می شود. این نظریه را هم من از چندین نفر شنیده ام اما وقتی ازشان مثال می خواهی مثال دقیقی ندارند و به نظر من این یعنی از این و آن شنیده اند و تجربه ی خودشان نیست و شاید یک کلاغ و چهل کلاغ. البته اکثر رییسهای دنیا اینطوریند به گمانم. اما حداقل به من یکی ثابت نشده رییس بزرگ مثل آن دیگری دروغ می گوید. به زعم من یادش می رود چه گفته؟ اگر واقعا حرفش را دو تا کند. خوش بینانه!

امروز جلسه با حضور رییس بزرگ بود. رییسهای موجود به نظر من بسیار گستاخ و بی ادب بودند و برای هیچ کس اشکال نبود که بدون ذکر هیچ حرف عذرخواهانه ای حرف رییس بزرگ یا دیگری را قطع می کردند و حرف خودشان را می زدند!!! رییس بزرگ امروز قرار بود درسی که در دانشگاه به انگلیسی می دهد را برای ما به صورت سمینار ارائه کند. اولش از من پرسید می خواهی انگلیسی بگویم؟- این هم حرکت بسیار خاص و خوبی بود از نظر من که به من، به عنوان تنها کسی که در آن جمع،  آلمانی زبان اصلی اش نبود توجه کرد- ترجیح خودش هم  شاید انگلیسی بود چون سالهاست از فضای کاری این کشور دور است ولی یکی از این روسای بی ادب موجود، پرید وسط و قبل از من گفت نه! شیث آلمانی اش خیلی خوب است و می فهمد. بعد هم گفت برای خاطر خودمان که انگلیسی سختمان است آلمانی و این دومی را آهسته گفت. انصافا بیشترش را فهمیدم اما نه همه اش را و صد البته خیلی انرژی گذاشتم برای فهمیدن. خب خوش بینانه اش این است که با این کار اعتراف کردند آلمانی من از انگلیسی خودشان خیلی بهتر است.

نکته ی دیگر هم این بود که رییس بزرگ در خلال توضیحات چندین بار اشاره کرد محاسبه ی مربوط به این موضوع را شیث می تواند انجام بدهد. درست هم گفت من مهندس طراحم باید بتوانم. اما یک بی جنبه ای این را دست گرفت و سر هر موضوعی تکرار کرد. کمی آزار دهنده بود انصافا. رییس بزرگ هم یکبار دیگر که آن موجود تکرار کرد رو به من بابایانه گفت شیث توانایی انجام همه ی کارهای فنی را دارد و من لبخند زدم. من خوش بین ام و این جمله را هم به حساب حمایت گذاشتم. خلاصه که امروز خودم را در جمع کودکانی می دیدم که مو سپید کرده بودند و در حضور پدر بزرگ آبرو می بردند با بی ادبیهایشان!!

خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٦
تگ ها :

 

آقا جان جان جهانم همیشه می گفتند شیث (2) پر روزیند. یادش به خیر! امروز هم به تاریخ روزهای پر روزی ما گذشت.لبخند

با تشکر از همه ی عزیزان همراه.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
تگ ها :

عروسی خارجکی

پارسال این روزها هم کلاس مکزیکی ام عروسی داشت. از نزدیک یک ماه قبلش دعوت اینترنتی کرده بود و متاسفانه من اتفاق به این مهمی را فراموش کردم و بعد دیدن عکسها در اینترنت یادم آمد. 

امسال چند روز دیگر عروسی همکارم دعوتم. این بار برایم خیلی جالبتر است. من تنها همکار دعوت شده ام. قرار است بروز ندهم که من دعوتم. این راز ما دو تاست. 

عروس خانم و آقای داماد هر دو متولد آلمان هستند اما پدر و مادر عروس خانم تونسی و پدر و مادر اقای داماد فلسطینی اند. عروسی هم به رسم عربی برگزار خواهد شد.حنا بندان هم تازه دارند و من هم دعوتم. من تا به حال حنا بندان نرفته ام!! کلی کنجکاوم ببینم چه طور است. بعد از مراسمها در موردشان می نویسم. فقط یک اشکال ممکن است وجود داشته باشد و آن اینکه من یاد این موضوع نبودم و هر دو روزی که برنامه هست من مهمان دعوت کرده ام. قبلا عروس خانم گفته بود با دوستم بروم و من گفته بودم دوستی که همراهی ام کند ندارم. حالا ببینم هنوز هم می شود همراه اضافه کرد. اگر بشود دو نفر از دوستان هم به فیض می رسند.

بعد نوشت: خدا این دوستان نازنین ما را برایمان نگه دارد. قرار شد دوست دیگر هم کلاسی قدیمی بیاید خانه ی من پیش مهمان شب عروسی بماند تا من برگردم!! حالا یک نفر همراه برای حنا بندان دارم که باید با خودم ببرم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
تگ ها :

خانواده ی همسایه

ظهر امروز زنگ در به صدا در آمد. آیفون را برداشتم. کسی بیرون نبود! منتظر کسی هم نبودم. پس یکی زنگ داخل را زده بود. گفتم یا! و آقای همسایه گفت هالو! در را باز کردم. گفت سلام ما امروز ناهار مارچوبه داریم و کاملا هم گیاهیه. فکر کردیم بد نیست اگر دوست داشتی با هم ناهار بخوریم. خیلی متعجب شدم و قبول دعوت و تشکر کردم. گفتم کی ناهار می خورید؟ گفت حدود سه ربع دیگه. وقتی حاضر شد باز میام خبر میدم. سریع از خوراکیهای ایرانی که داشتم یک بشقاب درست کردم و حاضر شدم. سر سه ربع خانم همسایه آمد و گفت که ناهار حاضره. رفتم پایین. غذای بسیار ساده ای بود. پیش غذا هم نبود. غذا بود و دسر. سیب زمینی آب پز و مارچوبه با سس. دسر هم توت فرنگی بود با یک سس بی رنگ که شاید شربت بود. بعد هم با هم قهوه خوردیم و کلی انگلیسی حرف زدیم و خوش گذشت. آقا و خانم همسایه هم کلی دوستانه برخورد کردند و گفتند که خوشحالند از اینکه این برنامه اینطور چیده و اجرا شد و اینکه این ایده که من را دعوت کنند یک دفعه به ذهنشان رسیده و اجرا کرده اندش. خوراکیهای ایرانی هم کلی مورد استقبال قرار گرفت.

نزدیک آمدن، من گفتم که من دوست دارم دعوتشان کنم اما مقدمات هنوز کامل جور نیست. هر دو کلی استقبال کردند و گفتند که خیلی خوب است و دوست دارند غذای ایرانی را امتحان کنند و پیشنهاد دادند که هر وقت برای من اوکی بود من غذا بپزم و ببرم پایین دور هم بخوریم. بعد هم گفتند آخر هفته ی پیش یک غذایی پختی خیلی بوی خوبی داشت. من گفتم هفته ی پیش غذای من بو نداشت. گفتند آها نه! دو هفته پیش بود. خیلی بوی خوبی داشت. گفتم ای داد! بو پایین می آمد؟ گفتند نه! در راه پله بو پیچیده بود. گفتم خوب بود؟ گفتند خیلیییی و ما گفتیم این حتما باید خیلی خوشمزه باشد. گفتم من آشپز خوبی نیستم اما یکبار می پزم و دعوتتان می کنم. آن غذا قرمه سبزی بود و بیشتر آلمانیهایی که من دیده ام دوستش نداشته اند. گفتند ما دوست داریم امتحان کنیم و آشپزی تو را هم قبول داریم. این شد که قرار شد یک روزی من قورمه سبزی بپزم و دور هم بخوریم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
تگ ها :

در اهمیِتِ بعد مسافت

لازمه ی معاشرت خیلی وقتها حضور فیزیکی است. بعضی آدمها ولی از همان فرسنگها دورتر آنقدر به تو نزدیکند که انگار همینجایند. مثالش دوستان قدیمی اند که جواهرند، که بی نظیرند و صد البته همراه و مشاور. اما دلت برایشان تنگ می شود و گاهی جای خالیشان در کنارت آزارت می دهد. اوایل بیشتر بعد به مرور کمتر. 

بعضی آدمها ولی باید همیشه نزدیک باشند تا بودنشان به تو نیرو بدهد. آنها که معنی کوچکترین تغییر صدایشان را می فهمی و همیشه دلتنگشانی مثل عزیزانت. نیستند و تحمل می کنید.

بعضی آدمها ولی نه عزیزند و نه دوست قدیمی. رفیقند. گاه گاهی سراغ می گیرید از هم. اما آنها هم باید نزدیک باشند. باید وقتی حرف می زنید همدیگر را ببینید. باید در چشمهای هم نگاه کنید تا تعامل کامل شود. شاید چون تعامل نه عمیق است و نه سطحی یک جایی آن وسطهاست و این وسط بودن قدری آزاردهنده است. با تنها شنیدن صدا نمی شود فهمید این سکوت از چه جنسی بود. معنی سکوت را با دیدن می شود فهمید. صد البته این روزها می شود چت تصویری کرد و آدمها را حین گفتگو دید اما آن دیدنِ معنی عمق چشمها از این راه هم میسر نمی شود. باید در واقعیت ببینید هم را. راه دیگری ندارد! اذیت می شوید از این ندیدن، از این رفاقت ناقص! 

به قول فیلمها لعنت بر فاصله ها!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
تگ ها :

نویگیتور!

تا به حال از سوپرمارکتهای نزدیک خانه خرید نکرده بودم. همیشه با قطار می رفتم ایستگاه مرکزی و دور و برش برای خرید خوراکی. امروز تصمیم گرفتم با چرخ خرید جدیدم بر اساس نتایج جستجوهای اینترنتی، پیاده خرید بروم و این محدوده را هم کمی بیشتر کشف کنم. نقشه می گفت یک سوپرمارکتی در فاصله ی یک و هفت کیلومتری هست و دیگری در فاصله ی دو و یک. تخمین زمانی می داد که تا اولی هفده و تا دومی بیست دقیقه راه است. دومی را قبلا دیده بودم پس تصمیم گرفتم اولی را امتحان کنم. رفتم و رفتم و رفتم. کمی هم راه را گم کردم. مسیر برگشت را با نویگیتور جی پی اس آمدم که مثلا گم نشوم. آی سربالایی بود!!! با خستگی فراوان به خانه رسیدم. از دفعه ی بعد از گزینه ی دوم خرید می کنم حداقل مسیر رفت و آمدش اینقدر شیب ندارد. بعد با خودم فکر کردم به این سایتهای مربوطه پیشنهاد بدهم وقتی مسیر پیاده پیشنهاد می دهند شیب را هم لحاظ کنند و کامنتی چیزی به ملت بدهند! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳
تگ ها :

خبر ناخوب

متاسفانه دو نفر از دوستان مقیم آلمان من، بعد از بازگشت از سفر به ایران به مناسبت سال نو کارشان را از دست دادند!!! ناراحت یکی رسما اخراج شده و دومی منتظر دریافت نامه است. امیدوارم دومی نامه را هیچ وقت دریافت نکند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢
تگ ها :

اردوی هتل مرکیور

دیروز پریروز رییس اشتوتگارتی یک ایمیل ریمایندر دار به همه فرستاد که امروز از ساعت ده تا دو در هتل مرکیور - یکی از هتلهای چهار ستاره ی شهر!- ورک شاپ خواهد بود و باید اعلام می کردی در برنامه شرکت می کنی یا نه؟ ! کسی دقیق نمی دانست قضیه چیست اما همه اعلام حضور کردیم. فردایش دوباره ایمیل تکرار شد با این تفاوت که یک آجندای کوچک در حد چهار پنج کلمه در متن ایمیل اضافه شده بود. نوشته شده بود استراتژی، اهداف و این چور چیزها. باز باید تایید می کردیم که کردیم. باز هم معلوم نبود چه خبر است؟! عصرش کمی با همکاران گفتگو کردیم که آیا باید لباس رسمی بپوشیم یا نه؟ کسی نمی دانست. 

امروز روز موعود بود. یک سری لباس رسمی پوشیده بودند. یک عده لباس معمولی و یک عده ی دیگر هم مثل من نیمه رسمی. صبح بعد ورودم یکی از همکاران از من دعوت کرد که با ماشین او تا هتل برویم. نزدیک ساعت ده همگی حرکت کردیم و هر گروه با ماشین هماهنگ شده راه افتاد. در اتاق سمیناری که اسم شرکت را کنار درش نوشته بودند تعداد صندلیها برابر تعداد خودمان بود! صبحانه سریع سرو شد و به اتاق سمینار برگشتیم. رییسهای موجود در مورد استراتژی شرکت و اهداف کوتاه مدت و بلند مدت از نظر توسعه ی انسانی و درآمد و از این جور حرفها صخبت کردند. بعد استراحت داده شد و بعد آن بخش اصلی ورک شاپ شروع شد که هیچ کدام از ما نمی دانست چیست؟

بین همه ی ما برگه هایی با ماژیک توزیع شد. گفتند در مورد استراتژی ها فکر کنید. در مورد چه؟ چرا و چگونه؟ بعد برگه ها جمع آوری و روی برد نصب شد و قدری در موردشان بحث گروهی کردیم که خیلی برای من جالب بود. ایده های خیلی خوبی از همکاران مختلف مطرح شد. یکی از رییسها هم نکات مهم ذکر شده را روی برد می نوشت. بعد از ناهار، جلسه یک ساعت دیگر تمدید شد و به اجمال نکات باقیمانده مطرح شدند و قرار شد باقیمانده در جلسه ی هفتگی مورد بررسی بیشتر قرار بگیرد. به همکار کنار دستی گفتم این کارها را در شرکت هم می توانستیم بکنیم. چرا اینجا آمدیم ؟ گفت مدتی است که جو شرکت خوب نیست، اوضاع پروژه ها هم که خراب! و بدیهی است که همه استرس دارند. امروز این برنامه را اینجا گذاشتند که حال و هوای بچه ها عوض شود با این تغییر فضا و ناهار و مخلفات. جالب بود. در ایران همیشه وقتی پروژه خوب پیش می رفت هر از گاهی مدیر پروژه  مهمانی ناهار یا شام  ترتیب می داد و از هر بخش تعداد کمی از نیروهای شاغل در پروژه دعوت می شدند. مراسم تقدیر بود. و چقدر تیم های پروژه ها وصد البته خود پروژه ها در ایران در مقایسه با اینجا بزرگ بودند!! یادش به خیر!

دانش آموز که بودیم اما گاهی برای تعییر حال و هوایمان ادرو می برندمان. یاد آن هم به خیر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۱
تگ ها :

دوست

دوستم دقایقی پیش خبر داد که کارش را  در آ ن شهر کوچک دور افتاده از دست داده. با هم صحبت کردیم. سعی کردم آرامش کنم. بنده ی خدا شوکه بود. کلی هزینه ی مادی و معنوی کرد برای این کار و هنوز آزمایشی تمام نشده عذرش را خواسته اند؛ با اینکه هیچ کدام از ماجراهایی که در این روزهای اخیر در محل کارش اتفاق افتاده تقصیر دوست من نبوده و همه از اشتباهی فهمیدن و صد البته کوتاهی و عدم شفافیت رییسش ناشی شده بوده است. من فکر می کنم اتفاق خوبی است البته در دراز مدت. اما حالا تا وقتی کار جدید پیدا کند روزهای سختی برایش خواهند بود. پیشنهاد دادم برگردد اینجا و با من زندگی کند. با رضایت کامل نگفتم انصافا. کلی زمان و انرژی گذاشته ام برای رسیدن به این تنهایی این روزها. اما خودم را در شرایط او تصور کردم واقعا موقعیت بدی است. از طرفی هم فکر کردم اگر من به جای او بودم- خدایی نکرده- او حتما این کار را می کرد. پس من هم سعی کردم به او آرامش بدهم تا حداقل کمی کمتر استرس داشته باشد و بتواند روی بقیه ی کارها و جنبه های زندگی آشفته شده اش فکر و برنامه ریزی کند. امیدوارم که زندگی همه ی ما رو به بهبود برود و این استرسهای سنگین و آزار دهنده دست از سرمان بردارند. امیدوارم دوستم بهترین شرایط را برای خودش بسازد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
تگ ها :

کارآموز دبیرستانی

پسر آقای ایمنی از امروز تا جمعه برای کارآموزی می آید. نمونه ی جوان آقای ایمنی که به خصوص وقتی سر میز غذا کنار هم نشستند تشابهشان و تجسم جوانیهای آقای ایمنی برای اکثریت بسیار شگفت انگیز بود. پسر آقای همکار کلاس دهم دبیرستان است و در این چند روز قرار است با شغلهای موجود در شرکت آشنا بشود شاید که در راه انتخاب مسیر حرفه ای آینده کمکش کند. می خواهد مهندس بشود اما دقیق تصمیم نگرفته چه رشته ای؟!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
تگ ها :

نور

اولین روزی که به این خانه آمدم یعنی روز آمدم نه شب از دیدن شدت و حجم نور متعجب شدم! حالا می بینم که برای میهمانهایم هم همینطور است. همه از شدت و حجم نوری که در این خانه هست متعجب می شوند. دوستش دارم این نورانی بودن با شکوه را که با چرخش خورشید، از هر گوشه ی آسمان پرتوهای نورانی اش دسته دسته به سوی من می آیند و خانه ی کوچکم را روشن و گرم و زیبا می کنند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٩
تگ ها :

غم نبود دوست

چند سال پیش در چنین روزی خبر از دست دادن یک دوست بی نظیر را تقریبا نزدیک به چهل روز بعد از سفر بی بازگشتش شنیدم. دوست بسیار عزیز و مهربانی بود. امروز در راه برگشت به خانه دیدم که قاصدکها روییده اند و نرگسهای زیبا پژمرده. یاد دوستم زنده شد. عاشق قاصدک بود. روحش شاد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸
تگ ها :

کلمات

لحظه ی خداحافظی وقتی است که لیلی محبت مجنون را احساس می کند. چرا؟  چون صد بار تکرار می کند مواطب خودت باش. گفتم مواظب خودت باش؟ پس باز هم مواظب خودت باش! مواظب خودت باش خب؟! و لیلی می شنود دوستت دارم! یا مواظب آنکه من دوستش دارم باش!

تا کی آن راز که در دل بنهاده اند به در افتد!

(در ادامه ی دوست داشنتهای بچه مثبتی)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸
تگ ها :

خانم صاحبخونه دوست داشتنی

هفته ی پیش که رفتم دیدن خانم صاحبخونه و وسایل فریزری ام رو هم آوردم برای اولین بار با هم در طول روز روی بالکن کوچولوی خونه چایی خوردیم و قرار گذاشتیم این هفته جمعه با هم به رستوران ایرانی برویم. وسط هفته هماهنگی ها انجام شد و امشب رفتیم بالاخره. طبق معمول من پر حرفی کردم و او همراهی و کلی خندیدیم و خوش گذشت. وقتی موقع اومدن منو بوسید و گفت مواظب خودت باش اینقدر حس خوبی داشت که نگو! با خودم فکر کردم چقدر الان دوستش دارم! هیچ وقت فکر نمی کردم یک خانم مسن آلمانی یه روزی دوستم بشه و تازه اینقدر هم باهاش راحت باشم و دوستش بدارم. واقعا آشنایی با این آدم در مسیر زندگی من اتفاق مهمی بود. خدا را شکر!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥
تگ ها :

اعلام همبستگی هر یک به طریقی

به گمانم حالا دیگر همه در گروه کوچک ما داستانی که برای من پیش آمد را می دانند و تا حدودی از این موضوع ناراحتند. البته من به دو نفر گفتم که خیلی مورد اعتماد بودند اما بقیه هم کانالهایی دارند و به قولی "و آن دوست را دوستان مشفق باشد و همینطور مسلسل". الان برای من مهم نیست داستان را همه بدانند یا ندانند چون واقعا نه اشکالی  به من و نه به کارم وارد بوده و تنها غیر حرفه ای بودن رییس ها بر همگان عیان شده.

این روزها با آقای ایمنی همکاری می کنم. البته واقعا کار خوب تحویلش می دهم. ایشان هم خیلی به به چه چه می کند. طوری که به نظر بعضیها غیر عادی می آید. به همه هم گفته که شیث کارش خیلی خوب است. به رییس هم گفته. امروز هم توی جلسه ی گروه گفت. به گمانم به آن داستان که گفتم ربط دارد.

امروز قرار بود بعد مدتها که حرفش زده شده بود من به عنوان اولین نفر در تیم با سوابق متنوعمان ارائه ای داشته باشم از نرم افزاری که لایسنسش را داریم و مثلا من کارشناسش هستم. همکاران ماندی درس آپ هم باز تیپ زده بودند. گفتمشان روز طرحتان عوض شده؟ گفتند نه به خاطر توست!! من با تعجب گفتم؟ چه ربطی به من دارد؟ گفتند مگر تو امروز ارائه نداری؟! گفتم چرا! گفتند ما برای اعلام همبستگی با تو امروز تیپ زده ایم. من از خنده نقش زمین بودم. 

ارائه هم خوب بود. سوالهایی که پرسیدند هم خیلی بهتر از انتظار من بود. تا خیر چه باشد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٤
تگ ها :

غذای دریایی

دو روز در هفته در ناهارخوری غذای دریایی سرو می شود یعنی یکی از گزینه هاست. معمولا فیله است. گاهی غزل آلا و گاهی هم چیزهایی که کمی اسم هایشان نا آشناست. جمعه ها اصولا همان فیله است اما سه شنبه روز تنوع غذای دریایی است. خوب است که اصولا قبل از رفتن به ناهار خوری اسم غذای دریایی را جستجو کرده ام. یک وقتهایی هیولای دریا سرو می شود. یک ماهی بدون فلس و با هیبت هیولا واقعا. در کتابهای علمی دوران کودکی عکسش را دیده بودم. گوشتش هم اصلا شبیه گوشت ماهی نیست. البته هیولای دریا ترجمه ی من از اسم آلمانی ماهی مربوطه است. گاهی اوقات هم اختاپوس سرو می شود!! حلقه های دست و پای جانور مربوطه را سرخ و با سس و سالاد غیره سرو می کنند. البته که در خیلی رستورانها همین ماهیها سرو می شوند اما خب من اهل غذای دریایی در رستوران نیستم و کسانی که با آنها رستوران می روم هم همینطور. این می شود که برایم جدید است وقتی همکار کنار دستی ام هیولای دریا را که عکس ترسناکش را لحظاتی پیش دیده ام و جلوی چشمانم است سفارش می دهد و با لذت می خورد!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۳
تگ ها :

مادر و پدر

پدر و مادر بودن یکی از سخت ترین موقعیتهایی است که یک آدم می تواند در آن قرار بگیرد.

فکرش هم آزار دهنده است و غم را مهمان خانه ی دل آدم می کند. دردانه به طرز کم سابقه ای حال ندار است البته خدا را شکر نشانه های بهبود ظاهر شده اند اما روزهای سختی را گذرانده. عزیز دلم! مامانی و بابایی اش آنقدر غصه دارند که حد ندارد. پای تلفن مسخره بازی در می آورم که شاید حس و حالشان بهتر شود. می گویم شما که من را با آنهمه مریضی و رنجوری بزرگ کرده اید دیگر چرا؟ جواب می دهند یاد همان روزها می افتیم و چند خاطره ی مریضی سخت مرا  تکرار می کنند. آن روزهایی که می ترسیده اند مرا از دست بدهند! که البته به لطف رحمات پدر و مادر و سایر عزیزان جان، من زنده ماندم و در خدمت جامعه بشریت هستم. بهترینِ بهترین معتقد است اندوه این روزهای مادر و پدر تنها به خاطر این حال نداری دردانه نیست و سیل خاطرات گذشته ها و دلتنگی این روزهایشان هم مزید بر علت است. به گمانم راست می گوید. چه بگویم که جز شرمندگی در برابر محبتشان هیچ ندارم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
تگ ها :

اوضاع بعد از ماجرا

بعد از آن داستان که با ابیات سعی کردم بیانش کنم جو قدری تغییر کرده. آدمها بعضی البته رفتارشان تغییر کرده که هم خوب است و هم کمی ترسناک. البته که ما را هست بط را ز طوفان چه باک! 

اما انصافا هنوز هم از یادآوری شنیدن چند جمله از زبان رییس بزرگ خوشحال می شوم. رییس بزرگ گفت که درکت می کنم چون من هم مهندس بوده ام. گفت بهشان بنفیت آو داوت را بده من بعد و مثال زد و توضیح داد که منظورش چیست. تایید کرد آنها که آن کار را کردند غیر حرفه ای بودن خودشان را نشان داده اند. گفت شاید نمی دانستند که تو باهوشی! ولی من بعد حواسشان را بیشتر جمع می کنند. من هم تذکر می دهم که با تو با دقت بیشتری برخورد کنند. سه بار هم تذکر داده اینرا روز اخر که می رفت گفت. گفت متاسف است که در تیمش چنین اتفاقی افتاده و به عنوان کسی که مرا استخدام کرده احساس مسوولیت می کند و تمام آخر هفته فکرش مشغول این داستان بوده.

حالا آنها خیلی با احتیاط با من برخورد می کنند و هر از گاهی عرض ارادت!!!! فعلا تا چند روز دیگر که رییس بزرگ برمی گردد جو آرام است. قرار است باشد. قرار شد اگر دست از پا خطا کردند به رییس بزرگ خبر بدهم تا گوششان را بکشد. ببینیم. فعلا اوضاع خوب به نظر می رسد. امیدوارم دوام داشته باشد و رییس بزرگ هم به قولی تو زرد از آب در نیاید! البته همکارانم از حمایت و همراهی رییس بزرگ متعحب و قدری نسبت به این موضوع مشکوکند ولی من خوش بینم در بد بینی منفعتی نیست. مضافا اینکه اگر نظر واقعی اش با من موافق نبود لزومی نداشت همراهی کند. امید به خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱
تگ ها :

دوست داشتنهای بچه مثبتی یا آدم و حواهای این روزها

زمانه ی غریبی است! 

به طرز شگفت انگیزی چندین نفر از دوستان نزدیکم درگیر دوست داشتن آدمهایی هستند که در قاره ها یا کشورهای دیگرند! عجیب اینکه این دوست داشتنها دو طرفه است!! 

آ و ب هم رشته ای و هم دانشگاهی بوده اند اما از دو نسل مختلف. حالا آ آلمان است و ب کانادا. هیچ وقت هم در دنیای واقعی همدیگر را ندیده اند! اما همدیگر را بسیااااااار دوست می دارند.

س و ش هم هم دانشگاهی بوده اند اما در دو دوره ی زمانی مختلف. حالا س آلمان است و ش آمریکا. 

ب و پ هم دانشگاهی بوده اند اما باز هم از دو نسل مختلف. حالا ب غرب آمریکاست و پ شرق!

گ و ک یک زمانی هر دو یک شهر آلمان بوده اند اما حالا که فهمیده اند همدیگر را دوست دارند یکی شمال است و دیگری جنوب!!

آنچه برایم جالب و دوست داشتنی است امید این آدمها با این بعد مسافت به دیدار و شاید با هم بودن در آینده است. آینده ای که شاید چند سال بعد دست یافتنی شود. 

از ذکر جزییات بیشتر معذورم اما با توجه به جزییاتی که از هر کدام از این داستانهای دوست داشتن می دانم هر کدام می توانند منبع یک فیلم یا رمان عاشقانه باشند. زندگی زیباست با وجود آدمهایی که دوست می دارند و دوست داشته می شوند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۸
تگ ها :

جمع یا مفرد؟

+میشه لطفا فعل جمع استفاده نکنی؟ 

*(با تعجب): اینجوری عادت کرده ام  و اینجوری ازم کمتر انرژی می گیره.

+ می دونم می خوای احترام بگذاری اما من الان دوست ندارم این رو. 

* خب شما فعل جمع استفاده نکن. شما مفرد بگو من جمع می گم.

+نمیشه آخه راحت نیستم. 

*چرا؟؟؟؟

+چون من با فعل جمع مخاطب قرار گرفتن یک احترامی رو دریافت می کنم که در مفرد جواب دادن بر نمی گردونمش و این حس خوبی بهم نمیده.

*(می خنده) : سختش نکن. بگذار هر کی هر جور راحته حرف بزنه. 

و در همین چند تا جمله، چندین بار فعل مفرد استفاده کرد!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧
تگ ها :

لذتهای کوچک زندگی

امروز بعد سالها یعنی برای اولین بار بعد آمدنم به این کشور از لباس اتو کردن حسابی لذت بردم. تا به امروز همیشه یک جای شرایط و امکانات می لنگید. این شد که امروز سه ساعت و نیم لباس اتو کردم! شش عدد شلوار، سه عدد ژاکت، دوازده عدد بلوز و شش عدد روسری! دلیل توقف هم نبود چوب لباسی خالی بیشتر بود! فکر نمی کنم لازم باشد تا دو ماه دیگر لباس اتو کنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳
تگ ها :

خانه ی نو

خانه ی جدید با همه ی ایرادهایی که دارد چند تا حسن و ویژگی خاص هم دارد

اول آفتابگیر است به خصوص اتاق اول صبحها پر از آفتاب می شود. حس خوبی دارد بعد از سالها در یک خانه ی آفتابگیر زندگی کردن و زیر نور مستقیم خورشید نشستن و کتاب خواندن و گرم شدن.

دوم بلندمرتبه ترین در تمام خانه هایی است که در آنها زندگی کرده ام. طبقه ی دوم! اما تقریبا تمام خانه های این محدوده همین ارتفاع را دارند. مضافا دور تا دور خانه باغ و باغچه است این می شود که پنجره های من همه رو به باغچه های زیبا و پر گل و درخت باز می شوند و پرنده هایی را می بینم که از کنار پنجره رد می شوند! و این پرنده ها این حس را به من می دهند که خیلی در ارتفاعات زندگی می کنم.

سوم زیر شیروانی است. به خصوص وقتی باران می بارد من را به خاطرات شمال و خوشیهای سفرهای گاه به گاهمان می اندازد.

چهارم وقتی باد می وزد و صدایش در درختها می پیچد مرا به یاد ولایت ابا و اجدادی و از همه مهمتر خانه و باغ با صفای آقاجان مهربان و نازنین و مامان جان خوب و با سیلقه می اندازد. 

جمع بندی: دوستش دارم این چهار دیواری قدیمی  ساز را که این روزها خانه ام شده است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢
تگ ها :

سه هفته پر ماجرا در چند بیت

بیست و یک روز بی اینترنتی در خانه ی جدید و ماجراهای بسیار این روزهای غریب

مخلص: یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم - دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

اما حال ما:

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز- گاه سودای حقیقت گه مجاز

شروع ماجرا:

مرد غرقه گشته جانی می کند- دست را در هر گیاهی می زند

بعد آن، ما شدیم مصداق: دلی که غیب نمای است و جام جم دارد- ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

بعد به این نتیجه رسیدیم:

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست- عرض خود می بری و زحمت ما می داری

الان هم در همان حال متغیر سابق الذکر هستیم. 

معلوم نیست آخر سر چه شود:

هست اندر پرده بازیهای پنهان و دل قوی می داریم که اسم اعظم بکند کار خود 

سال نو هم مبارک راستی. با آرزوی بهترین بهترینها برای همه

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢
تگ ها :