امشب جشن پایان سال شرکت است در آخرین روز کاری. امروز همه در مورد عصر و لباس و این چیزها حرف می زدند. چندین نفر هم از من و بقیه پرسیدند که چه لباسی خواهیم پوشید. خانم منشی هم گفت خوش به حال آقایان! چرا که برای او این مهمانی سالانه کمی استرس آور است بس که همه خانمها خوش تیپ می کنند! 

همکار خانم تونسی الاصلم امروز به من گفت که به آشنایی با من افتخار می کند! چرا که فکر می کند من خیلی قوی هستم در حالی که خودش آنقدر قوی نیست!!!

این دو روز گذشته در نوع خود منحصر به فرد بودند. به خاطر تفاوتی که با خیلیها اینجا دارم، اتفاقاتی افتاد که حس می کنم  در مسیر زندگی ام تاثیر خواهند گذاشت. رییس بزرگ جمله ای گفت که باعث شد من یکی از پرونده های ذهنم را که فکر می کردم برای همیشه بسته نگه خواهم داشت دوباره باز کنم. صبر می کنیم تا ببینیم. شاید هم سرنوشت ما جای دیگری باشد! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩
تگ ها :

پست

اخبار اعلام کرد که کارکنان آم.از.ون اعتصاب کرده اند. نگران بسته ی خرید آخر شدم که هنوز ارسال نشده بود. چند دقیقه بعد ایمیل مربوطه رسید. قرار بود دیروز برسد و با توجه به اینکه معمولا یک روز زودتر از تاریخ پیش بینی شده می رسید کمی عجیب بود که تا امروز خبری نشده بود. امروز در صندوق پست کاغذی نبود!!!  ایمیلم را که چک کردم دیدم خبر داده اند که تحویل همسایه شده. حالا کدام همسایه؟!!! آقای پستچی بعضی وقتها همسایه را تا آنطرف کوچه طبقه ی پنجم هم تعبیر می کند! خلاصه گفتم اول از همسایه پایینی که بالاترین احتمال را دارد سوال می کنم و اگر دست آنها نبود به سایت فروشنده ایمیل می زنم که رسید ندارم پیدا کنید بسته ام را!!!

رفتم پایین و در همسایه را زدم. خانه نبودند. در مدتی که منتظر بودم متوجه شدم یک کاغذی شبیه برگه ی رسید پست توی صندوق پستشان است. دقت کردم و دیدم بله چیزی که از لای شکاف صندوق معلوم بود رسید پست بود. خوشبختانه شماره بسته قابل خواندن بود. بلهههه رسید بسته ی من بود!!! بنده خدا پستچی حتما خیلی خسته بوده که هم بسته را تحویلشان داده و هم رسید را توی صندوق پستشان انداخته. خیلی اتفاق بود خلاصه! کلی خندیدیم و شاد شدیم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
تگ ها :

 

روز و شب را می شمارم می شمارم روز و شب! ( با صدای خواننده ی خوش صدای مربوطه بخوانید)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
تگ ها :

یک روز کاری

دی وی دی های نرم افزار خریداری شده جمعه رسیده بودند و قرار بود من یک پکیج را تحویل خانم منشی بدهم و به ضمیمه اش نکاتی که در نصب مهم بودند را هم یادداشت کنم تا برای آفیس هند.و.س.ت.ا.ن ارسال شود. لپ تاپ مربوطه چند روز قبلترش رفته بود. 

جمعه بعد از ظهر در نصب به مشکل برخوردم. طبق معمول هم هلپ دسک چندان کمکی نکرد. وعده دادند یکی را می فرستند اما خبری نشد! رییس جمعه شفاهی گفت که انتظار دارد این نصب و ارسال ماکزیمم تا دوشنبه عصر انجام شده باشد. جمعه که کار پیش نرفت. 

امروز صبح زود اولین ایمیل دریافتی روزم از رییس بود به من و خانم منشی که پرسیده بود نصب چطور پیش رفته و امروز حتما پکیج و راهنمای مرا بفرستیم. ایمیل به آلمانی بود! به شان حضورا داستان را اطلاع دادم گفتند باشد. نصب نمی شد. مضافا اینکه من نمی دانستم از این دو تا فایل لایسنسی که داریم و با هم ایمیل شده اند کدام مال این لپ تاپ است و کدام مال دیگری. همچنین برایم سوال بود که آیا این دی وی دی ها برای لایسنس و لپتاپهای مورد نظر تعریف شده اند یا نه؟ یعنی اگر دی وی دی با لایسنس مرتبط بود و ما به جای آ پکیج ب را به آن کشور دیگر می فرستادیم هر دو بدبخت بودیم چون نه سیستم ما کار می کرد نه مال آنها و کلی طول می کشید تا دوباره تبادل نرم افزار کنیم.

خلاصه قبل از ظهر رفتم و در سایت خدمات مشتریان به عنوان مشتری جدید ثبت نام کردم نوشته بود که یک روز کاری طول می کشد تا تایید شود و قبل از تایید هم نمی توانستی سوالت را در سایت بنویسی!! به دفتر خدمات مشتریان آلمان هم زنگ زدم کسی که تلفن را جواب داد گفت که نمی داند و کسی که می داند الان مشغول گفتگو با مشتری دیگری است و بعد از پرسیدن اسم و مشخصات خودم و شرکت و ثبتشان در سیستم گفت منتظر تماس همکارش باشم.

در این فاصله باز به آی تی خودمان زنگ زدم و آنها هم طبق معمول متعجب شدند و وعده ی سر خرمن دادند. باز چند بار تلاش کردم به شرکت نرم افزاری زنگ بزنم که نشد. ظهر خانم منشی به سراغم آمد که چه شد و کی می توانم پکیج را به او بدهم که بفرستد. اشاره کرد به ایمیل صبح رییس من هم سریع رفتم ایمیل را کپی کردم و بردم در گوگل ترنسلیت پیست کردم چون همه ی کلمه ایش را نمی دانستم. خانم منشی گفت تو اینرا می فهممی مگر نه؟ گفتم بله اما اینطور راحت تر است که در این لحظه رییس وارد شد و از دیدن گوگل ترنسلیت تعجب کرد. برگشت رفت سمت در و گفت من اینرا -ترنسلیت را- ندیدم! رفت بیرون اتاق و برگشت و اینبار طوری ایستاد که مانیتور مایه شرمساری ترنسلیت باز را نبیند! و گفتگو را ادامه داد. باز خودش زنگ زد به هلپ دسک که خیلی فوری است و یکی را بفرستید و گفتند بله حتما اما خبری نشد! آخر سر هم گفت من بعد من  به تو فقط آلمانی ایمیل می زنم. باید آلمانی ات را هم خوب کنی!

 خودم باز در اینترنت و فایلهای همراه نرم افزار  کلی گشتم اما جواب سوالاتم نبود. نصب هم که خطای شبکه می داد! خلاصه ساعت سه حدودا موفق شدم مجدد با خدمات مشتریان تماس بگیرم. وصل کردند به انگ.لس.تان تا یکی جواب سوالم را بدهد اما شخص مربوطه نبود و برایش پیغام گذاشتم. بعد هم خانم منشی آمد و یک پکیج را برد که بفرستد. ایمیل تایید عضویت در شبکه مشتریان هم آمد و من فورا سوالم را ثبت کردم. ساعت نزدیک چهار بود که آقای مشتریان از انگ.لس.تان زنگ زد. دوباره سوالم را پرسیدم. بامزه اینکه اسم شرکت برای غیر آلمانیها سخت است. گفت اسم شرکتتان را بگو که ثبت کنم گفتم گفت سخت است بهتر است از اسم خودت شروع کنیم گفتم آنهم آسان نیست. خلاصه ثبت کرد باز. گفتم هم که شما سومین نفری هستید که امروز مشخصات ما را ثبت می کند. گفت پس شماره پیگیری بده گفتم بقیه که به من شماره پیگیری ندادند! اما از درخواست آنلاینم یک شماره ای دارم گفت بده. دادم و توضیح دادم. گفت او هم نمی داند اما حدس می زند بین پکیج و شماره لایسنس ارتباط باشد گفت تا دو ساعت دیگر اگر کسی تماس نگرفت مجدد تماس بگیر. بلافاصله به خانم منشی زنگ زدم و گفتم احتمال دارد به مشکل بخوریم پکیج را نفرست. فرصت نبود که با رییس صلاح مشورت کنم رییس هم جلسه داشت. خانم منشی گفت که پکیج را فرستاده و پستچی الان پایین است و سریع خداحافظی کرد. من متوجه نشدم که بنده خدا رفت که جلوی بیرون رفتن بسته را بگیرد. چند دقیقه بعد نفس زنان آمد و پاکت را تحویل داد و گفت که رفته و از دست پستچی گرفته. گفتم که تا دو ساعت دیگر معلوم می شود که کدام پکیج را باید پست کنیم گفت دیگر برای امروز خیلی دیر است. در راه برگشت به آفیسش هم به رییس اطلاع داده بود چه شده؟

رییس یک ساعت بعد به بهانه ای آمد. گفتم نفرستادیم. گفت می دانم اما چرا؟ نه عتاب داشت نه عصبانی بود فقط سوال کرد (رییس به آفیس دیگر کشور قول داده بود حداکثر امروز می فرستیم). دلیلش را گفتم و توضیح دادم که من فکر کردم یک روز دیرتر و مطمئن فرستادن بهتر از تحمل دردسرهای احتمالی ارسال پکیج اشتباه است. گفت درست است پس خبرش را بده. حدود یک ساعت بعدش باز آمد و گفت بهتر است زنگ بزنی همین حالا هم دیر است، ساعت نزدیک شش بود. زنگ زدم و بالاخره موفق شدم با یکی که جواب را می دانست صحبت کنم. جواب سوالم را که گرفتم آفیس را ترک کردم. فردا پکیج را همراه با فایل درست لایسنسش می فرستیم.

روز پر جنب و جوشی بود اما دوستش داشتم چرا که امروز جسارت به خرج دادم و به جای رییس تصمیم گرفتم و ریسک تبعات احتمالی ش را پذیرفتم. خیلی وقت بود چنین حرکتی از خودم نشان نداده بودم!!

در این ماجراها رفتار رییس و البته خانم منشی برای من جالب بود. خانم منشی تایید رییس را نخواست و پذیرفت که به خواسته ی من عمل کند کاری که در تجربیات قبلی حرفه ای من هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٥
تگ ها :

 

ای درد ای یادگار!

دو سال است که در کنار ما نیستی آقاجان نازنینم! دو ساااال!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
تگ ها :

 

آنچه این روزها توی ذهنم هست:

یک- غرور ملوکانه- اصطلاح اختراعی دوستم- ریشه ی خیلی سو تفاهمهاست.

دو- در تعاملهای اجتماعی درست بازی کردن خیلی مهم است. تازگیها تعامل را بازی می بینم. بازی ای که به نوبت انجام می دهیم. این روزها به این توجه می کنم که طوری بازی کنم که بازی یا حرکت بعدی طرف مقابل را خراب یا نابود نکنم؛ که هر دو بازی خوبمان را ارائه بدهیم. 

خلاصه- احساس می کنم که این روزها دارم دوباره قد می کشم. البته که قد فیزیکی ام بلندتر نمی شود اما تغییر خوب را در خودم حس می کنم و خوشحالم. امیدوارم که این روند ادامه داشته باشد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
تگ ها :

تجربه های جدید

امروز به سه ماه گذشته و تجربیات منحصر به فردش فکر می کردم. فکر کردم شاید بد نباشد من بعد هر از گاهی بنویسم برای ثبت در تاریخ شخصی که به طور خلاصه چی یاد گرفته ام؟

از تجربه ها یا آموخته های جدید این سه ماه کار کردن این بود که:

اول -  فهمیدم تعداد زیادی نرم افزار کاربردی مجانی وجود دارند که می شود  یاد گرفت و تازه از نتایج این یاد گرفتن پول هم درآورد چرا که همیشه هستند کسانی که جرات یا فرصت آن سرمایه گذاری زمانی را ندارند! به عنوان مثال به هم تخصصیهایم توصیه می کنم آلوها و تری ای پلاس را که هر دو برای من خیلی جالب بودند ببینند اولی در مورد تعیین فاصله  ایمنی در هنگام حادثه ی شیمیایی و دومی در مورد محاسبه ی ضخامت عایق مورد نیاز است. آلوها زبان اهالی ها وا یی است که البته هر حرفش  در اسم این نرم افزار به جای یک کلمه ایستاده یعنی آلوها مخفف است.

دوم- برای به روز کردن دانش تخصصی، تعداد زیادی سمینار و وبینار مجانی خوب توی این دنیای مدرن وجود دارد. من در چند تایی بر حسب ضرورت شرکت کردم و مفید دیدمشان. 

سوم-  تجربه ی ارتباط مستقیم با مشتری را کسب کردم، مشتریهای ما هم مهندسانی بودند در حوزه های مرتبط. برای اولین بار خواستهای مشتری را هم در مدارک تولیدی لحاظ کردم کاری که خیلی منحصر به فرد بود.

چهارم- اطلاعات عمومی، جغرافیایی کسب کرده ام. مثلا حالا می دانم موریتانی در آفریقای غربی است. همسایه هایش سنگال و مالی رود مرزی مهمی به نام سنگال دارند. می دانم جاماییکا کشوری  جزیره ای در آمریکای مرکزی است. می دانم اوگاندا در آفریقای مرکزی است و همسایه هایش چه کشورهایی هستند. با وجود سابقه ی طولانی استخراج نفت هنوز زیرساختهای فرآوری نفتشان خیلی ابتدایی است. نفت بسیار اسیدی ای دارد که هزینه های پالایشش خیلی بالاست به خاطر خورنده بودن شدید!

پنجم- کامنت دادن روی قرارداد های کوچک را کمی دیده ام! 

ششم- چند مورد مدارک اولیه ی فرستاده شده ی صاحبان پروژه ها برای دریافت پروپوزال را دیده ام و نکاتی که در آنها ذکر شده اند کلی توجهم را جلب کرده اند! چطور ضمانت می خواهند، چطور انتخاب می کنند و قس علی هذا!

هفتم- کمی در نوشتن پروپوزال مشارکت کرده ام.

هشتم- از رفتار حرفه ای رییس ها و همکاران نکاتی آموخته ام.

نهم- چندین مجله ی تخصصی دیده ام، ورق زده ام و مطالب جالب توجهشان را خوانده ام. کاری که قبلتر نکرده بودم!! با اینکه تیم ما هنوز خیلی کوچک و جوان است، شرکت مشترک چندین مجله ی تخصصی معروف است و هر شماره دستگردانی می شود - یعنی فرم پیوست دارد که همه باید امضا کنند که مجله را دیده اند.

دهم- سیستم اداری شرکتهای وابسته با شرکت مادر و نحوه ی مشارکت و تعاملشان در پروژه ها را تا حدی دیده ام که این هم خیلی جالب بوده!

خدا را شکر که این چیزهای جدید را دیدم و تجربه کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳
تگ ها :

ثبت تاریخ شخصی

امروز رازم را گفتم. خوشحالم از گفتنم و عکس العملی که گرفتم.

دیروز بعد از سه سال و چند ماه با دوستی صحبت کردم.  دیدم که هر دوی ما به طرز محسوسی با این گذر زمان و تجربه های این سه سال بزرگ تر شده ایم. خیلی حس خوبی داشت حس کردن این تغییر. خوشحالم!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢
تگ ها :

شیر فهم شدن

همکار هم شرکتی، خانه را که نشانم داد تعارف کرد با هم چای بخوریم؟ من هم قبول کردم. نشستیم به حرف زدن و چای خوردن. کلی جماعت آلمانی را نقد کردیم! با اینکه خودش آلمانی بود معتقد بود خیلی هموطنانش رفتارشان اینجور و انجور است! تاکید کرد که با یک خانم بودایی چینی ازدواج کرده تا موضعش را نسبت به تفاوت آدمها و اعتقاداتشان شفاف کند. 

از انجایی که مثل خیلیها فکر می کرد من خیلیی جوانتر از خودش هستم قدری هم نصیحتم کرد. یک جمله اش خیلی خاص بود. گفت جز کار در زندگی شخصی هم هدفگذاری کن. گفت او هم دارد سعی می کند این کار را بکند و آسان هم نیست. گفت فردا که پیر شدی و از کار افتاده می بینی که هدف گذاری شخصی چقدر خوب بوده! استدلال هم کرد که منطقی بود. مثال هم آورد.

خیلی وقتها یک موضوع را از خیلیها شنیده ای اما بعد از هزار بار شنیدن آن مفهوم، از آدمهای مختلف حس می کنی یک نفر جان کلام را گفت یا شاید تو را با آن یک جمله اش شیر فهم کرد. شاید هم در زمان مناسب گفت، انگار که فرستاده باشندش که به تو تذکری بدهد!!! این جمله ی هدفگذاری هم از همین جنس بود. از آنروز تا حالا این یک جمله خیلی فکرم را مشغول کرده. البته کلا گفتگوی جالبی بود! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱
تگ ها :

استدلال قشنگ

از داستانی که می خوانم " عشق و شور" نوشته ی آلیس مونرو.

گریس دختر یک خانواده فقیر است که می داند امکان رفتن به دانشگاه را نخواهد داشت

گریس اولین سالی که دوره ی پیش دانشگاهی را تمام کرد- که باید آخرین سال تحصیلش میشد یعنی کلاس سیزده، در امتحانات تاریخ و گیاه شناسی و انگلیسی و لاتین و فرانسه شرکت کرد، و بی انکه ضرورتی داشته باشد نمرات بالایی آورد. ولی سپتامبر دوباره به مدرسه برگشت و درخواست کرد فیزیک و شیمی و مثلثات و هندسه و جبر بخواند، هر چند اعتقاد عمومی بر این بود که این درسها برای دخترها خیلی سنگینند. آن سال را که تمام می کرد، همه ی درسهای کلاس سیزده را خوانده بود، غیر از یونانی و ایتالیایی و اسپانیایی و آلمانی که اصولا در آن مدرسه تدریس نمی شد. در هر سه درس ریاضی و در درسهای علوم نمرات خوبی آورد، گر چه کارنامه اش مثل قبل درخشان نبود. آن موقع، حتی به فکر این افتاده بود یونانی و اسپانیایی و آلمانی و ایتالیایی را پیش خودش بخواند تا بتواند سال بعد در امتحانات این درسها شرکت کند. ولی مدیر مدرسه با او صحبت کرد و به او گفت که این کار هیچ فایده ای ندارد چون نمی تواند به دانشگاه برود و در هر صورت چنین کارنامه ی پر و پیمانی برای هیچ دوره ی  دانشگاهی ای ضروری نیست. چرا این کار را می کرد؟ 

گریس گفت فقط می خواست هر چیزی را که می شد مجانی یاد گرفت یاد بگیرد پیش از آنکه کار حصیر کوبی را ( که شغل پدر پیرش بود و قرار بود گریس در آینده ادامه اش بدهد) شروع کند!!!

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
تگ ها :

تفاوت

هم خانه ای دوستم اهل یکی از جمهوریهای شو.رو.ی سابق است که حالا برای خودش کشور فقیری است و به گفته ی او جای مناسبی برای خلاف کارها. یکبار حرف کشیده شد به تفاوتهای ما آن طرف دنیایی ها با این این طرف دنیایی ها.

گفت که یکبار در پار.یس یک کیف روی صندلی ایستگاه قطار جا مانده بوده. خیلیها بی اعتنا می گذشته اند. دوست دوست ما به همراهانش می گوید ای وای یکی کیفش را جا گذاشته و می رود که کیف را بردارد و ببرد به اطلاعاتی جایی تحویل بدهد که همراهانش مانع می شوند! این دوست دوست ما با تعجب می پرسد چرا؟ می گویند تو از کجا می دانی این یک کیف معمولی است؟! شاید یک خرابکار یک بمب داخل آن جاسازی کرده باشد و با دست زدن تو جان تو و دیگران به خطر بیفتد! گفته بودند باید اول به پلیس اطلاع بدهیم که ماموران امنیتی بیایند، چک کنند و مطمئن شوند خطرناک نیست. خبر داده بودند و کلی بگیر و ببند راه افتاده بود و اخر سر هم معلوم شده بود که بمبی در کار نبوده. 

جالب بود شنیدن اینکه او - دوست دوست ما- که خود اهل کشوری است که به قول خودش چندان هم امن نیست و خیلی ماجراهای نا خوب هر روز در کشورش اتفاق می افتد اولین موضوعی که به ذهنش می رسد این است که یکی کیفش را گم کرده و باید به صاحبش رساندش و آن اینجایی بزرگ شده در امنیت فکر می کند یکی عمدا آن را گذاشته تا بهش آسیب برساند!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩
تگ ها :

دورکاری

رییس بزرگ دوباره چند روزی هست که در آفیس همسایه ی ما حضور دارد. معمولا هر ماه چند روزی را در آلمان به سر می برد ما بین مسافرتهای فراوان حرفه ای اش به اقصی نقاط عالم! مصداق واقعی دائم السفر!

خیلی وقت بود که این موضوع مطرح شده بود که من به عنوان تنها مهندس ف.ر.آ.ی.ن.د حاضر در این آفیس در حال حاضر با سایر همکاران هم تخصص در آفیس دیگر کشور همکاری کنم. من هم هر بار کلی استقبال کرده بودم از این موضوع. قرار بود رییس بزرگ فکر کند و به من و رییس اشتوتگارتی اعلام کند که آیا این امر در عمل شدنی است یا نه؟ اگر شدنی است رویه ی پیشنهادی اش چیست؟ 

امروز رییس بزرگ صدایم کرد و گفت که فکرهایش را کرده و شدنی است اما مقدماتی لازم دارد! و آن اینکه به نظر ایشان راه خوب این نوع همکاری این است که من با دعوت آفیس دیگر کشور یکی دو هفته ای در آن آفیس با کارها و آدمها آشنا شوم و بعد برگردم به آفیس خودمان و دورادور با همکاران دیگر کشور همکاری را ادامه بدهیم. حالا باید برای ویزا اقدام کنیم!!! مشکلی که آلمانی جماعت ندارند!!!!

پیشنهاد من البته همکاری بدون سفر بود اما رییس بزرگ گفت که مخالف است!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧
تگ ها :

میدل نیم دار شدیم!

می خواستم یک پست در مورد ماجراهای اسمم در شرکت بنویسم. اما حوصله اش رو خیلی ندارم. شاید بعدتر بنویسم.

بالاخره امروز قسمت اول فامیل دو کلمه ای ما رو به میدل نیم تغییر دادند. من زیاد موافق نبودم اما این مناسبترین راه حل بود چرا که همه مرا به تکه ی دوم فامیلی در شرکت می شناختند- دلیلش هم آسانی تلفظش برای این جماعت بود- و وقتی فامیلی ای که به آن معروفم! را  در شبکه می جستند اطلاعات تماسم را نمی یافتند چون سیستم بنا بر حرف اول فامیل نتایج را نشان می دهد. حالا با این تغییر، این مشکل حل می شود! اما ایمیلم همان سه کلمه ای طولانی ماند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها :

 

به طرز عجیبی تعداد کامنتهای این وبلاگ یکباره ده تا کم شده!!! آخریها هم سر جای خود هستند! یعنی چه اتفاقی افتاده؟ !!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها :

یکی مثل خودم!

برگشتنی رفتم سوپرمارکت که خرید کنم. تخم مرغ هم جز لیست خرید بود. بعد از تجربه ی خریدن جعبه ی تخم مرغ کنترل نشده  قبل از صندوق که منجر به کثیف شدن ساک و ماک و اینا شد، مدتی هست که چک می کنم شکستگی نداشته باشند. خلاصه چند تا جعبه رو برداشتم درشون رو باز کردم و دیدم یکی دو تا از تخم مرغها خیییلی کثیفند یعنی بعید بود با شستن تمیز بشند!! برای همین اون جعبه رو برنداشتم و رفتم سراغ بعدی. یک خانم مسنی هم اومد و کنارم ایستاد. برداشتن اون هم طول کشید اما من اهمیتی نمی دادم. اون خانم هم می خواست از جعبه کناری تخم مرغ برداره. خلاصه بعد چند ثانیه آهسته به من گفت ببخشید دیدم چند تا رو برداشتید و گذاشتید سر جاش میشه بپرسم چرا؟ گفتم بابا کثیفند!!! یهو زد زیر خنده و گفت چه عالی!! من تنها کسی نیستم که این موضوع براش مهمه.

من بالاخره با تساهل یک جعبه رو برداشتم و رفتم پی ادامه ی خریدم اما خانم محترم همچنان مشغول بررسی بود!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱
تگ ها :