همکاریهای درون سازمانی ما!

نفر ساعت پروژه در شرکت جدید خیلی موضوع مهمی است! هیچ وقت در زندگی حرفه ای ام اینقدر برای نفر ساعت کارهای انجام شده ام با دقت چرتکه ننداخته بودم!!! 

از آنجایی که شرکت در زمینه های مختلف فعال است کلی آدم هم هستند که می توانی در انجام کارهای جدیدت ازشان کمک بگیری. آدمها خیلی مثبت برخورد می کنند اصولا اما یکی از اولین چیزهایی که باید بهشان بگویی کد پروژه و تعداد نفر ساعت احتمالی ای است که می توانند روی پروژه شارژ کنند. 

هفته ی پیش نیاز به مشاوره با یکی از همکاران شرکت مادر داشتم. تلفنی صحبت کردیم و من مدرکم را برای بررسی برایشان فرستادم و قرار و مدارمان را هم تلفنی گذاشتیم که تا کی به ما برگردانند. بعد ناگهان یک روز قبل از روز موعود برگشتن مدرک پروژه رسما اعلام کرد که این پروژه دیگر به سقف نفر ساعتش رسیده و هیچ کس هیچ کس نباید رویش شارژ کند. حالا ما مانده بودیم و نفر ساعت احتمالی که قرار بود به همکار محترم بدهیم. چیزی که دیگر وجود نداشت. رییس در مورد نفر ساعت خود ما آدمهای درگیر راه حلی پیدا کرد اما این راه حل قابل تعمیم به آقای همکار نبود. 

همکار هماهنگ کننده از من خواست که به آقای همکار اعلام کنم که نفر ساعتی نداریم قبل از اینکه سوال کند و در مقابل عمل انجام شده قرار بگیریم. گفت بگو اگر می تواند ظرف یک ربع جمعش کند اما محال بود! خلاصه بعد کلی مقاومت ایمیل زدم و ماجرا را گفتم. همکار محترم اولش یک ایمیل شاکیانه زد اما با فاصله ی زمانی کمی بعد آن ایمیل، کامنتهایش را فرستاد. 

روز کاری بعدی که با هم تلفنی حرف زدیم هم مثبت برخورد کرد. بعد از تمام شدن آن کار و فرستادن مدرک به هماهنگ کننده گفتم که خیلی آدم نایسی بودها! گفت نه! آنقدرها هم به نایس بودن ربط ندارد. تقریب نزدیک به صد در صد دارد که آقای همکار هم در آینده متقابلا از تو کمک بخواهد. اینجا از این بده بستانهای داخل سازمانی زیاد اتفاق می افتد! صبر کن می بینی!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠
تگ ها :

 

باید برای دوست آلمانی ام توضیح می دادم مداح یعنی چی و حسینینه یعنی چه جور جایی؟ گفتم این آدمها در مراسم مذهبی به رو.حا.نی کمک می کنند و حسینیه هم کارکردی شبیه مسجد داره. فک کنم یک مقدار گیج شد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
تگ ها :

جدید

سه روز آخر هفته ی قبل، به طور داوطلبانه در تهیه ی مدارک یک پروژه ی دیگر به همکاران کمک کردم. قرار بود تا ساعت سه و نیم عصر جمعه همه قسمتهای پانزده مدرک که بیشترشان گزارش تحلیلی بودند حاضر و آماده ی پرینت شود، تا ساعت پنج پرینت گرفته شود و ساعت پنج و نیم برای کارفرما در آفریقا ارسال شود که به موقع تحویل شده باشد. روزی دو بار جلسه ی کوتاه داشتیم و پیشرفت و مشکلات احتمالی کار بررسی می شد. همکاری که مسوول جمع کردن قسمتهای مختلف بود کلی از من تشکر کرد و گفت که امیدوار است یک روزی که پروژه ی من در پیک کاری بود جبران کند. حرف با مزه ای بود! جمعه عصر، من قسمت خودم را تحویل دادم و رفتم و بقیه ماندند تا کار را نهایی کنند.

امروز صبح که ایمیلم را چک کردم دیدم که رییس به همه دست اندر کاران ایمیل تشکر زده و گفته که کارمان خیلی خوب بوده و چهارده تا گزارش، نهایی و ارسال شده است و امیدوار است که گزارش باقیمانده هم به زودی نهایی شود. اولین بار بود که رییسم از کارم اینطور تشکر می کرد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
تگ ها :

قصه ی روابط آدمها

مهمانی بود. یک خانم هم وطن یک آقای آلمانی جوانتر از خودش که از هم دانشگاهیهایش هم بود را همراه آورده بود. آقای جوان خوش برخورد بود و چندین بار تکرار کرد که عاشق ایران و ایرانیهاست و خیلی فارسی دوست دارد و غیره. یک گوشه ی مجلس شنیدم به یک خانمی گفت که یکی از دلایلی که ایرانیها را دوست دارد زیبایی شان است به خصوص چشمهایشان. این را از خیلی ملیتها می شنویم حرف عجیبی نبود.

گذشت و ما نه آن آقای جوان را دیدیم نه آن خانم هموطن را. دیشب باز به مناسبتی در کنار جمعی از دوستان ایرانی بودیم. آن خانم محترم هم آمده بود. در خلال صحبتها گفت که فلانی - آقای جوان- را یادت هست؟ گفتم بله. گفت آن شب عاشق فلانی- همان که شنیدم پسرک در مورد چشمان زیبا با او حرف زد- شده بود و تا چند وقت مرتب در مورد آن خانم زیبا چشم و متینی که دیده بود حرف می زد و سوال می کرد و می خواست نشانه ای ازش بیابد. گفتم خب؟ کمکش می کردی! با لحن غیر دوستانه ای گفت نه!!! من هم آن خانم را نمی شناختم! حالا در حدی که بتواند به آن بنده ی خدا کمک کند می شناخت و ارتباط داشتند! بعد هم گفت پسر خوبی است اما خیلی بچه سال است!! و موضوع را عوض کرد.

در این گفتگو چند تا نکته توجه مرا جلب کرد که فکر کردم برای خودم ثبتش کنم

یکی حس این خانم نسبت به آن آقا 

یکی حس آن آقا نسبت به آن یکی خانم

یکی تصمیم گیری این خانم به جای آن یکی خانم در مورد داشتن تعامل بیشتر با آن آقا. 

عجب دنیایی است این دنیای تعاملها!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
تگ ها :

ماجراهای ما

چند روز پیش که رفتم بلیط ماهانه قطار بخرم اشتباه کردم و بلیط جدید را از فردا فعال کردم. این شد که امروز باید دو تا بلیط تک سفره  میخریدم. صبح با پول خردهایم بلیط خریدم و به عصر فکر نکردم. برای عصر اسکناس داشتم. یادم بود که یک رقم درشتی را دستگاه قبول نمی کرد اما فکر می کردم پنجاه یورویی به بالاست. 

برگشتنی به دستگاه روی سکو مراجعه کردم و دیدم بله! بالای ده یورویی قبول نمی کند. من هم فقط بیست یورویی داشتم. به چندین نفر مشکلم را گفتم آنها هم نگاه کردند و زیر بیست یورویی به اندازه ای که بیست یورو را خرد کنند نداشتند. گفتم ای داد حالا چه کنم ؟ برگردم شرکت!!! که یکی از کسانی که ازش سوال کرده بودم به سراغم آمد و گفت پایین آن یکی خروجی ایستگاه یک کیوسک هست و احتمالا آنجا می توانم پولم را خرد کنم. رفتم و دیدم کیوسک هم بسته است!!! در آخرین لحظه در کمال نا امیدی فکر کردم شاید بتوانم با کارت عابر بانکم پرداخت کنم! کارتم را گذاشتم و خرید با موفقیت انجام شد!!! رکورد خرید با کارت را به گمانم زدم با دو یورو و بیست سنت امروز!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠
تگ ها :

زبان آموزی

بعضی وقتها اینطور آلمانی یاد می گیرم که به نظر خودم جمله ی مورد نظر را می سازم، اما شنونده ام عکس العمل کمی مشکوک نشان می دهد. بعد که می گذرد از یک آشنا می پرسم در این مورد اگر این را بگویم درست است و او می گوید که مثلا فعلی که استفاده کرده ای این کاربرد را ندارد اما وقتی اینرا بگویی طرف می فهمد منظور چه بوده! نمونه ی اخیرش بازدید خانه ی دیروز بود. به آقای بنگاهی زنگ زدم که بگویم کمی راه را اشتباه رفته ام و دیرتر می رسم. اولین بار بود چنین چیزی را به آلمانی می گفتم! من هم بر اساس دانش انگلیسی ام جمله ساختم. گفتم ایش بین فرلوقن. طرف هم خندید ها ها ها! من هم بهم برخورد اما به روی مبارک نیاوردم. بعد که به خانه آمدم از صاحبخانه پرسیدم این جمله ی من درست بود؟ گفت نه! این فرلوقن برای گم کردن اشیاست نه راه! باید می گفتی ایش هبه میش فرلاوفن چون قبلش داشته ای راه می رفته ای که همان لاوفن است!!!! این منطق این زبان مرا شیفته ی خودش کرده واقعا! ;)

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠
تگ ها :

مغزمان سوت می کشد!

توی رختخواب آخرین لحظات قبل خاموش کردن گوشی، چک کردم و دیدم یک آگهی خانه ی نسبتا مناسب جدید در سایت خانه یابی هست. بنا به تجربه تا فردا صبح از سایت برداشته می شد. فکرش را بکن که ساعت یازده و نیم شب از رختخواب بیرون آمدم، دوباره لپ تاپ را روشن کردم و درخواست دادم. پیغام دیفالت آلمانی ای که برای درخواست می فرستم را روی گوشی ندارم. طبق پیش بینی فردا صبح آگهی از سایت برداشته شد و من خوشحال که اپلای کرده بودم. تا امروز خبری نشد پس به بنگاه مربوطه زنگ زدم. گفتند ما آگهی را ساعت نه و نیم شب یک شنبه روی سایت گذاشتیم و اولین نفر دقایقی بعد زنگ زد! پرسیدند چه ساعتی اپلای کرده بودی و گفتند متاسفانه شانسی نداری چرا که به ده پانزده نفر اولی که اپلای کنند خبر می دهیم که بیایند و خانه را ببینند. شنیدم که تا شش صبح فردایش دویست و هجده نفر درخواست داده اند!!! یعنی این همه آدم شاغلند یا ساپورت مالی مناسب دارند و حاضرند هزار و اندی یورو هم حق کمیسیون بدهند!!!! بعد آقای بنگاهی پیشنهاد داد به جای اجاره بروم سراغ خرید چرا که تقاضا برایش کمتر است و بانک هم وام خوبی می دهد. گفت با این تقاضای بازار حتی اگر خودت نخواستی آنجا زندگی کنی هم خالی نمی ماند!!!! صد البته که خرید هم ریسکهایی دارد که در حال حاضر برای من نمی صرفد اما پیشنهاد جالبی داد به هر حال. شاید اگر آلمانی بودم قبول می کردم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤
تگ ها :

حرفهای نگفتنی

به گمونم حالا اینقدر بزرگ شده ام که بتوانم حرفهای نزدنی ام را نزنم. خیلییی طول کشید و هزینه داشت تا به این نقطه برسم. آدمها خیلی وقتها ظرفیت شنیدن یا تاب شنیدن بعضی حرفها را ندارند و این است که بعضی حرفها را نگفتنی می کند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳
تگ ها :

عادت خوب کتاب خواندن

یک عادت خیلیی خوبی که آلمانیهایی که من دیده ام- و به نظر می رسد یک ویژگی مردم این جامعه است - دارند زیاد کتاب خواندن است! کتاب خواندن تنها عادت تحصیل کرده ها نیست و خیلیها اهل مطالعه اند.

اولین چیزی که در بازدید خانه ی فعلی توجهم را جلب کرد و خیلی پر رنگ توی ذهنم ماند دکور اتاق فعلی ام قبل از ورود من بود. اتاق آرایش اتاق مطالعه را داشت. یک مبل راحتی یک نفره، یک قطعه فرش کوچک و دو تا کتابخانه پر از کتاب تا سقف!! بعد از ورود و هم خانه ای شدن با خانم صاحبخانه فهمیدم که خانم صاحبخانه اصلا دانشگاه نرفته و کارمند ساده ی بخش اداری است. اما این آدم بدون تحطیلات عالیه! از خیلی از ما تحصیل کرده ها فرهنگی تر است. خانم صاحبخانه هر ماه حداقل یکبار کتاب جدید می خرد! اینرا از نایلونهای کتاب و فاکتورهای احتمالی روی کمد توی راهرو می فهمم. در این شهر کتابفروشی ها بروشور تبلیغاتی چاپ می کنند و تازه های موضوعات مختلف یا نویسندگان مختلف را تبلیغ می کنند. تلویزیون هم در خلال تبلیغات، تبلیغ کتاب جدید فلان و بهمان را نشان می دهد. حتی در روزنامه ها و مجله های محلی هم تبلیع کتابها دیده می شود. چند وقت پیش برای بازدید خانه ی منشی یک بخش دیگر که قصد جابجایی داشت رفتیم. طبعا اثاثیه خانه هنوز سر جایشان بودند چرا که ما قبل از اگهی رسمی رفته بودیم.  در این خانه هم آنچه بسیار جالب توجه بود دیوارهای پر از قفسه و مملو از کتاب بودند. آن خانم منشی هم تقریبا همسن و سال خانم صاحبخانه بود! دوستی می گفت در روزهای قبل از تعطیلات طولانی مثل این آخر هفته که گذشت یا تعطیلات سال نو، کتابفروشیها شلوغتر از معمولند چرا که آدمهای زیادی برای خرید کتاب جهت روزهای تعطیل و اوقات فراغت بیشترشان با خانواده! مراجعه می کنند. کاش ما هم روزی اینقدر اهل مطالعه شویم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
تگ ها :

نوشتن

رییس صدایم کرد تا در جلسه با همکار محترم شرکت مادر در مورد بخشی از پروژه شان که به ما واگذار شده بود شرکت کنم. آقای همکار شرکت مادر تند تند آلمانی حرف می زد. بیشتر حرفهایش را میفهمیدم و به فارسی برای خودم نوت برمی داشتم. همکار محترم با تعجب پرسید این چه زبانی است و از دیدن رسم الخط فارسی کلی هیجان زده شد. بعد از آن هی در خلال صحبتها برمی گشت و می گفت ببینم چه طور می نویسی! و باز هیجان زده می شد. رییس ما کم کم داشت شاکی می شد که جلسه تمام شد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
تگ ها :

هدیه ی فرهنگی

یکی از هدایای تولدم یک کتاب فارسی بود. کلی خوشحال شدم. دلم کتاب فارسی می خواست.  وقتی به خانه آمدم متوجه شدم که کتاب نو نیست یعنی ظاهرش نشان می دهد که حداقل یکبار خوانده شده. اگر قبلتر بود شاید ناراحت می شدم اما اینبار به شرایط کنونی هدیه دهنده فکر کردم و اینکه چه بهتر که برای خرید هدیه برای من یوروی چند هزار تومانی اش را خرج نکرده بود. تازه کتاب که لباس نیست و با یکبار خوانده شدن هم از نوشته های کتاب کم نمی شود. علاوه بر اینها خوب هم هست که این کتاب یکبار دیگر خوانده شده چرا که بعید است من هم آنرا بیشتر از یکبار بخوانم. بعد فکر کردم انگار بزرگ شده ام و از این حس بزرگتر شدن خودم خوشم آمد!!!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
تگ ها :

کنار آتش

من تجربه ی بین المللی بودن زندگی در اینجا را خیلی دوست دارم. بهتر است بگویم تجربه ی دوران دانشجویی را. حالا هم گاهی پیش می آید اما آن دو سال اول اینجا بودن پر بود از این تجربه های دوست داشتنی. و در یکی از این تجربه های دوست داشتنی اخیر

برای شرکت در یک برنامه پیاده روی به کلبه ای در اطراف اشتوتگارت رفته بودیم. مثل فیلمها شب کنار آتش بیرون کلبه نشسته بودیم. هوا کمی سرد بود. مدتی به سکوت گذشت و بعد کمی شیطنت، آدمها سعی کردند تعاملات اجتماعی داشته باشند. قرار شد هر کس بخشی از یک آواز را به زبان مادری اش بخواند. تجربه ی خیلی خاصی بود. از همه جالبتر هندی ها بودند که هر کدام یک زبان مادری متفاوت داشتند مثلا تامیل، بنگالی، پنجابی، هندو و ...! آواز ویتنامی با اقبال زیادی مواجه شد.

فردا شب جمع دور آتش کوچکتر بود. دلیل البته تقسیم کارها بود. آدمهای کنار آتش اینبار درباره تجربه ی مشترکی به نام ترس حرف زدند. قرار شد هر کس ترسناکترین تجربه ی زندگی اش را بیان کند. ترسها دو دسته بود ترس از مواجهه با مرگ احتمالی و ترس از دست دادن عزیزان. تجربه ها و احساسات انسانی مستقل از ملیت و جغرافیا و زمان خیلی شبیه بودند و این تشابه خوب و فشنگ بود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧
تگ ها :