چی بپوشم

دوستی می گفت سر کار که بروی یک مشکل جدید پیش رویت قد می کشد و آن اینکه امروز چی بپوشم؟! من خندیدم.

حالا تا حدی دارم درک می کنم. من هر روز هفته در دو هفته ی اول لباسی متفاوت با روز قبل پوشیدم. بعد دیدم اینطور که پیش برود تا آخر ماه هر بلوز را یکبار و هر شلوار را ماکزیمم دو سه بار پوشیده ام و با یک روز پوشیدن، لباس نه کثیف است نه تمیز. آنوقت کلی این لباسهای نیمه تمیز در کمد جا می گیرند چون در کمد من فقط لباسهای اتو شده و در سرویس آویزان هستند مضافا اینکه اتو کردن لباس هم زمان می برد. خلاصه، هفته ی پیش را شروع کردم به ترکیبی تکراری پوشیدن و بعد دیدم ای بابا رنگهای خنثی خیلی مهمند و این شد دوباره کمی لباس خریدم!!! 

جایی که من پایان نامه ام را انجام دادم آدمها خیلی کم لباس متنوع می پوشیدند. خودشان این که خیلی لباس هایشان مهم نیست را امتیاز می دانستند؛ تی شرت و شلوارک می پوشیدند و اگر روزی قرار بود جلسه با مهمانهایی از بیرون موسسه داشته باشند هم جز رییس و معاون بخش کسی لباس رسمی نمی پوشید، بقیه تنها تغییری که می دادند این بود که به جای شلوارک جین بپوشند! یکی من بودم و یکی سوپروایزر رسمی که لباسمان در طول هفته تغییر می کرد! پلن لباس پوشیدن آنجا را زود درآوردم چون با پنج ست لباس کار یک ماه حدودی راه می افتاد. اینجای جدید اما آدمها زیاد لباس تغییر می دهند و اصولا هم رسمی یا نیمه رسمی می پوشند. فعلا دارم رنگهای خنثی را به گنجه ام اضافه می کنم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
تگ ها :

 

از امروز برعکس می شماریم تا دقیقا سه ماه بعد!

خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
تگ ها :

آدمهای نازنین و رفتار حرفه ای

دیشب نه روز/ شب بعد از فرستادن ایمیل تشکر به مصاحبه کننده های بی. پی در آن شهر دورافتاده و درست چند ساعت بعد از دریافت ایمیل مردود شناخته شدن برای همکاری در آن پالایشگاه، مدیر محترم مهندسی که در مصاحبه حاضر بود جواب ایمیل تشکر مرا داد!!! این یعنی طرف صبر کرده تا نتیجه ی نهایی اعلام شود و بعد جواب بدهد. بنا به تجربه ی من در این چند مصاحبه ای که اینجا داشته ام این ایمیل تشکر بعد از مصاحبه، خیلی تاثیرگذار است. آقای بابایانه - رییس بزرگ فعلی- هم از ایمیل تشکر من خیلی خوشش آمده بود و  دریافت چنین ایمیلی باعث شد توی ذهنش بمانم و امروز همکارشان باشم. خلاصه مدیر مربوطه - یعنی مدیر مهندسی بی.پی- نوشته بود که از آشنایی با من خیلی خوشحال شده و جهت اطلاعم نوشته بود که  رزومه ی مرا به چند شرکت همکارشان داده و امیدوار است به زودی خبرهای خوبی به من برسد-گویا بنده خدا خبر نداشت که داشت خبرهایی می شد و ما ادامه ندادیم- و آرزو کرده بود که به زودی من با آنها در پالایشگاهشان کار کنم ( البته اینبار می شود غیر مستقیم اگر بشود که بعید است بشود) ایمیلش خیلی حس خوبی داشت مودبانه، احترام آمیز و خوب بود. من هم اگر روزی رییس شدم تصمیم دارم جواب ایمیل تشکر آدمها بعد از مصاحبه را بدهم. رییس بخش مربوطه هم که آنروز در مصاحبه حاضر بود لحظاتی بعد از ارسال ایمیل تشکر، ایمیل تشکر متقابل فرستاد. کار قشنگی است به نظر من.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸
تگ ها :

(احتمالا) آخرین مصاحبه

دیشب آخرین مصاحبه ی تلفنی ام را انجام دادم. اولش از سر احترام به تلاش آدمهای شرکت و توجهی که مبذول کرده بودند قبول دعوت کردم. وقتی ایران بودم ایمیل زدند که ما روز فلان برایتان دعوت نامه ی کتبی مصاحبه ی حضوری فرستادیم و چون تا چند روز خبری نشد نتیجه گرفتیم که نپدیرفته اید اما بعد همکاری که ماه میلادی گذشته با شما مصاحبه کرده بود اعلام کرد که شما اطلاع داده بودید روز مصاحبه ی تلفنی مزبور که یک ماه خارج از دویچلند هستید این شد که داریم این ایمیل را می زنیم و چون شما الان خارجه هستید تاریخ پیشنهادی مان فلان روز است.

من هم از سر ماجراجویی و البته احترام به این همه توجهی که کرده بودند قبول دعوت کردم. قرار مصاحبه چند روز پیش بود. بعد هم پشیمان شدم اما کاری بود که کرده بودم. اصلا هم به کار فکر نمی کردم. فقط دوست داشتم به یک شهر دیگر سفر کنم و پالا.یشگاه. بی. پی را از نزدیک ببینم که بزرگترین است در اروپا و قس علی هذا. وسوسه کننده بود دعوت به مصاحبه از چنین شرکتی. مضافا اینکه چندین تا کاریابی قبلا سعی کرده بودند رزومه ی مرا به اینها بقبولانند و موفق نشده بودند و خودم که الکی اپلای کردم در کمال تعجب موفق شدم تا حدی.  البته همیشه دوست داشته ام مدت کوتاهی در یک پالایشگاه کار کنم اما قرارداد نا محدود با یک پالایشگاه در مخیله ام نمی گنجد. خلاصه با کلی ماجرا آنروز را مرخصی گرفتم.

روز مصاحبه ساعت شش نشده از خانه بیرون زدم. دو ساعت حدودی مصاحبه طول کشید و بعد هم هفت هشت ساعت باز در راه بودم که له و لبرده به خانه برگشتم. مصاحبه کننده ها که معلوم بود خیلی خوششان آمده بسی سوالات کلی پرسیدند که این عبارتی که در رزومه ات نوشته ای یعنی چه بخشی یا چه تیپ کاری انجام داده ای. نه عدد پرسیدند و نه سوال ریز. کلی هم به به چه چه کردند. 

از سه نفر تیم مصاحبه رییس مهندسی شک داشت که من حاضر باشم به شهر خیلی خیلی کوچکشان بروم. هی تکرار می کرد یعنی تو از اشتوتگارت میایی اینجا؟ من هم می گفتم شاید آمدم. آخر مصاحبه هم رییس مهندسی شان اجازه گرفت که در صورتی که جمع بندیشان برای پالایشگاه مربوطه مثبت نشد رزومه ی مرا به شرکتهای وابسته بدهند که من هم اجازه دادم و چون ایشان رییس دو نفر دیگر بود تقریبا مطمئن شدم که تمام شد و رفت. قرار بود ظرف یک هفته خبر بدهند. شهر مربوطه خیلییی کوچک بود واقعا تو ذوق خورنده و پالایشگاه مربوطه هم خیلییی بزرگتر و با عظمت تر از انتظار من. برگشتم و کلی طی این یک هفته دعا کردم که جواب رد بدهند چرا که دوست دارم اینجا بمانم. ایمیل تشکر بعد از مصاحبه را هم چند روز بعد از بازه ی متعارف زدم چون دلم جواب مثبت نمی خواست و دوست نداشتم بنویسم که منتظر جواب مثبتتان هستم. آخر سر با خودم کنار آمدم که به خاطر خوب بودن مصاحبه کننده ها به رسم ادب ایمیل بزنم که زدم و فقط بابت پیگیری و این چیزها تشکر کردم و هیچ آرزوی همکاری ای هم نکردم.

آخرین روز هفته ی بعد مصاحبه، یک خانم دیگری زنگ زد و گفت که من از شرکت فلان از شرکتهای وابسته و همکار بی. پی از فلان شهر زنگ می زنم و می خواهم قرار مصاحبه ی حضوری بگذارم. من هم مقاومت کردم. خب هر روز که نمی شود برای ماجراجویی مرخصی گرفت اول کاری. خلاصه قرار مصاحبه ی تلفنی گذاشتیم باز اما اینبار مدیر مربوطه قرار شد زنگ بزند. دیروز عصر مصاحبه به خوبی و خوشی انجام شد. مدیر مربوطه هم کلی تحویل گرفت و به به چه چه کرد. آخر سر هم باز گفت کی می آیی حضوری ببینیمت؟ گفتم ای بابا! چقدر بیایم؟ تازه آنجا بوده ام. اینها شرکت مشاور بودند اما برای همان شهر و پروژه های همان پالایشگاه نیرو می خواستند. 

گفتم یک جایی باید تمامش کنم. حقوق را هم خیلی بیشتر از اینجا گفتم گفت فکر می کند اوکی باشد! به خیال خودم سنگ بزرگ زده بودم. گفت من همین الان بهت یک ایمیل می زنم که اطلاعات تماس با من را داشته باشی. احساس بدی داشتم. حسم می گفت تمامش کن. اینطوری اینها سر کار می روند تو هم که آن شهر را دوست نداری! با خودم کلاهم را قاضی کردم و دیدم من کار فعلی ام را با کاستیهایش دوست دارم. به این فکر کردم که این آدمهای شرکت ف باعث شدند من یک ماه عالی در ایران داشته باشم و درست وقتی که من می خواستم واقعا مشغول شوم و در شهری که دوستش داشتم به من پیشنهاد دادند و من هم قول داده ام طولانی بمانم. فکر کردم درست نیست اگر پیشنهاد پر پول تری بگیرم ولو از بی. پی اینها را ترک کنم چرا که حالا می دانم که اینها هم خیلی سعی کردند مرا جذب کنند. درست که منفعت جذب مرا هم می برند اما آقای بابایانه معلوم بود فسفر سوزانده تا یک شرایط نسبتا متعادل برای خودشان و من پیدا کند. داستانش طولانی است. از طرفی فکر کردم که اعتبار حرفه ایم هم قدری مخدوش می شود با جابجایی بعد از یک مدت کوتاه.

این شد که به مصاحبه کننده گفتم که راستش من باید اطلاع بدهم که آپشنهای دیگری هم دارم و برای همین شاید نتوانیم با هم همکار شویم اگر چه من از کارتان خوشم آمده. گفتم امیدوارم یک روزی با هم همکار شویم خب واقعا این چیزی بود که توی دلم بود. جا خورد حسابی و گفت می فهمد و ممنون است که اطلاع دادم پس آنها هم قدری بررسی کنند و به من خبر بدهند و این شد که ایمیلی نگرفته ام تا این لحظه. فکر کنم خوشش نیامد. شاید فکر کرد سر کار گذاشته امشان. شاید فکر کرد بهتر است ادامه ندهند شاید هم هیچ کدام. باید قدری دیگر صبر کنم تا معلوم شود اما به گمانم تمام شد. دیگر ادامه نمی دهند. از صبح کلی ذهنم درگیر بود که آیا کار درستی کردم؟ آیا شرکت ف جایی هست که بی. پی را به آن بفروشم؟ حقوق خیلی بالاتر را؟ نمی دانم امیدوارم که با مرور زمان از تصمیمم پشیمان نشوم. کمی سر در گمم. و به این ترتیب ما آپشن بی. پی را برای خودمان غیرفعال نمودیم. امید که درست عمل نموده باشیم.

بعد نوشت: از بی.پی ایمیل مردودی فرستادند. تمام شد! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
تگ ها :

 

جا دارد در اینجا به همکاران و از آن مهمتر مدیران و سهامداران و آدمهای اصلی شرکتهای نون و نان که در آنها کار کرده ام سلام مخصوص و درود بفرستم. تمام شرکتهای خوب و حتی کمی جا افتاده ای که من با آنها مصاحبه کرده ام این دو را می شناسند و تایید می کنند که کارشان در تخصص خودشان خوب و قابل احترام است. طبعا من هم از داشتن نام این شرکتها در رزومه ام خوشحالم و وقتی عبارات تحسین کننده را از زبان طرف مقابل می شنوم خوش خوشانم می شود.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
تگ ها :

 

من گفتم Ayuk came

همکارم شنید Are you Ok!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
تگ ها :

التماس دعا برای معلم بیمارم

وقتی چراغ عبور عابر قرمز بود معلم مهربان زبان آلمانی ام را در سوی دیگر خیابان دیدم و برای هم دست تکان دادیم. ایستادم تا رد شد و به من رسید. عینک آفتابی عجیبی زده بود که با عینکهای همیشگی اش فرق داشت. در جواب حال شمای من گفت راستش خیلی بدم! جا خوردم آدم خیلی مثبتی است و کلمه ای را به آلمانی گفت که نفهمیدم. گفتم چرا خوب نیستی من نفهمیدم؟ با ناراحتی گفت نابینا شده ام. خیلی جا خوردم و ناراحت شدم. گفت که یک بیماری نا شناخته است و هنوز نه اسمی دارد و نه درمانی. گفت شاید اسم او را روی بیماری بگذارند شاید هم اسم اولین دکتر معالج را. شب خوابیده وصبح بیدار شده و ندیده!!! گفت دکترها دارند روشهای مختلف درمان را رویش امتحان می کنند. چشم چپش زیر دو تا عینک تقریبا کامل بسته بود و از چشمش اشک می آمد. گفت که سه هفته بیمارستان بستری بوده و این چند روز بعد از مرخصی هم هر روز باید به بیمارستان سر بزند. گفت تمام کلاسهای آلمانی ترم جدیدش را کنسل کرده و امروز برای اولین بار بعد مدتها به دانشگاه سر زده و چهار ساعت سر کار بوده. یک شغل هم در صبحها در بخش اداری داشت. گفت چشم راستش هم خیلی زود خسته می شود. درد خیلی زیادی هم در چشم چپش دارد. گفت هشت تا چشم پزشک مختلف رفته تا حالا. گفت امروز کمی بهتر است چون درد کشنده نداشته و می رفت خوراکی بخرد که جشن بگیرند. واقعا شوکه شده بودم خیلی جلوی اشکهایم را گرفتم. خیلی آدم نازنینی است. واقعا قلبم به درد آمد. حواسش بود که من کارم را تازه شروع کرده ام. از حال و هوای کارم هم پرسید، اما من از خبر او خیلی داغون بودم. گفت بینایی چشمش الان بعد کلی دوا درمان آزمایشی، بیست درصد برگشته و دکتر گفته برود برای پیوند چشم اسم بنویسد که اگر تا چند وقت دیگر خوب نشد پیوند بزنند. گفتم برایت دعا می کنم. تشکر کرد و گفت که فکر می کند الان تمام انواع و اقسام خداهای عالم در مورد او مورد درخواست قرار دارند چرا که شاگردانش با اعتقادات مختلف همه دارند برایش دعا می کنند. گفت امیدوارم به زودی ببینمت و دفعه ی بعد که دیدمت مثل همیشه بخندم. برایش دعا کنید. همسرش سالهاست بیکار است و هزینه های زندگی و دختر دانشجویش در فرانسه را خانم معلم ما با چند جا کار کردن و درس دادن تامین می کرد. دوست داشتم غیر از دعا کردن کار دیگری از دستم بر می آمد. لطفا برایش دعا کنید دوستان. ممنونم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
تگ ها :

کمی جاری زندگی

چون زود می رسیدم یک ایستگاه جلوتر پیاده شدم تا هم هوای تازه بخورم و هم شور زندگی مردم را ببینم. محل قرار خیابان اصلی اشتوتگارت بود و هنوز چند دقیقه ای وقت بود. انواع گروههای نوازنده و خواننده می زدند و می خواندند. آقای ژولیده که با خود سطلهای بزرگ کف صابون می آورد و با رشته های بلند طنابش حبابهای بزرگ می سازد و محبوب بچه هاست هم بود. اصولا هم چند تا بچه دور و برش مشغول ساخت حباب با سطلهای دیگر همراه آقای ژولیده هستند و خنده ی شان به آسمان بلند است. به روزی فکر کردم که دردانه هم در جمع این فسقلیها بخندد و من مشعوف شوم. یک حباب بزرگ از کنار من رد شد. می توانستم با کیفم بترکانمش اما فکر کردم عبور این حباب از کنار دیگری هم شاید حس خوبی بدهد. حباب از کنار یک خانم محترم و خوش لباس گذشت، خانم محترم لبخند زد و سعی کرد آنرا با کیفش بترکاند اما حباب جا خالی داد و به سمت نفر بعدی رفت. یک خانم مسن کالسکه ی کودکی را هل می داد که داخلش چند تا پتو بود. خانم مسن تر و تمیز بود اما لباسهایش کمی عجیب بود. کوله اش هم خیلی سنگین بود و یک نایلون بزرگ در دستش بود. ترکیب لباس و وسایل همراهش عجیب بود وقتی رد شد این نتیجه را گرفتم که بی خانمان بود. گداها هم که مدتی است با گرم شدن هوا سر و کله شان پیدا می شود و به قول بعضی ها کارکنان باندهای اروپای شرقی هستند اصلا نبودند. از صبح کلی باران باریده بود و به طور ناگهانی هوا گرمای عصرگاهی پیدا کرد که برای ما عالی بود و برای گداها احتمالا نامناسب.

در کافه، بعد مدتی خانم کافه چی آمد و بدون مقدمه و سوال کردن بشقابهای خالی کیک ما را برد اما به لیوان و فنجانهای خالی دست نزد و تا وقتی ما کافه را ترک کردیم هم سراغشان نیامد!! نتیجه گیری ما این بود که بشقاب کم آورده بودند اگر چه اول قدری بهمان برخورد اما بعد با این توجیه کلی خندیدیم و اسباب انبساط خاطرمان شد. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩
تگ ها :

 

امشب برای اولین بار با دیدن چراغهای اشتوتگارت احساس خوبی پیدا کردم. احساس کردم که رسیدم و متعجب شدم از این حس عجیب نزدیک شدن به خانه! و فهمیدم این شهر، برای من شهر خودم شده است!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
تگ ها :

ich verstehe ( می فهمم)

فردایش باید به سفر ماجراجویانه می رفتم. پس صبح زود بیدار و قبل از خانم صاحبخانه از منزل خارج شدم. خانم صاحبخانه در جواب چوس من متعجب گفت به این زودی؟ گفتم می خواهم عصر زودتر خانه باشم. ادامه ندادم که فردا مسافرم و نمی خواهم خسته باشم. گفت می فهمم می خواهی از طولانی بودن روز و روشنایی اش استفاده کنی. این آلمانی جماعت آفتاب پرستند دیگر!

همکار محترم از شدت سحرخیزی من متعجب شد! گفت چقدر زود امدی؟ گفتم می خوام عصر زود بروم  دیر که می روم به هیچ کاری نمی رسم. اما انگار نشنید یا چیز دیگری شنید. گفت می فهمم! به خاطر این قفل نرم افزار که داریم و بعد از ظهرها آمریکایی ها استفاده می کنند زود آمده ای که بیشتر از نرم افزار استفاده کنی!!!

هر کسی از ظن خود شد یار من خلاصه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
تگ ها :

حس درست

از روزی که برگشتم حسم می گفت پیگیری نکن، صبور باش! اما امروز بعد از ظهر می گفت امروز که رسیدی خانه پیگیری کن. نود و نه درصد مطمئن شده بودم که نامه ای که سوپروایزر رسمی قول داده بود ده روز پیش برسد اصلا ارسال نشده و برایم سوال بود که پس چرا گفت می فرستد؟ و نفرستادن با مرام او اصلا جور نبود!!! توی راه هم با خودم کلنجار رفتم که زنگ بزنم اما نهایتا نزدم. خوب شد که تا خانه صبر کردم چون در کمال تعجب نامه ی ذکر شده رسیده بود! امروز!!! تاریخ نامه را هم زده بودند چهار آپریل یعنی دقیقا پنج ماه قبل از روزی که پست شده!!!! به نظرم محتوایش هم خوب آمد. قابل قبول یعنی اما خب یک آلمانی باید نظر بدهد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
تگ ها :

 

نمی دانم که کار درستی کردم وقتی امروز از دلایل قبول کردن پیشنهاد کار فعلی با رییس بزرگ حرف زدم یا نه؟ همه ی چند باری که با هم صحبت کرده بودیم احساس کرده بودم که این جمله ی من که آمده ام اینجا که چند سال بمانم را باور نکرده بود. وقتی از آینده حرف زدم گفت کسی چه می داند؟! شاید هم آنقدرها که فکر می کنی طولانی با ما نمانی! و در مقابل نگاه متعجب من ادامه داد خب جوانی شاید همین زودیها با یک جوان مناسب آشنا شدی و ازدواج کردی و مسیر زندگی ات عوض شد و ما را هم ترک کردی! گفتم نه!!! خندیدم. گفتم محال است! گفت نه نیست نرمال است. گفتم نه برای من. نرمال!!!! به قول دوستی، ما به چی فکر می کنیم این خارجکیها به چی؟!!!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
تگ ها :

 

شرکت جدید ساختمان زیبایی دارد. اتاق کارم از تمام جاهایی که قبلا کار کرده ام بزرگتر و لوکس تر است!!! باید ببینیند تا دریابید ما پیشتر در چه شرایط سختی کار کرده ایم! آشپزخانه ی طبقات اما وسیله ی گرم کردن غذا ندارد. همه مجبورند یا غذای سرد بخورند یا غذای ناهار خوری را. دیروز غذاها شور بود به شدت، امروز هم تند بود. امیدوارم فردا تلخ نباشد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
تگ ها :

هشت

فردا -به امید خدا- برای بار هشتم از بعد از دوران کارشناسی، روز اول کارم خواهد بود. هییییچ احساس خاصی ندارم نه آنقدر خوشحالم نه هیجان زده نه نگران! هیچی! تازه در این شمارش فقط محیطهای جدید کاری را لحاظ کرده ام!

امروز بررسی کردم که روز اول کار جدید چه بپوشیم؟ خانم صاحبخانه که معتقد بود یک چیزی غیر از جین کافی است. در نت اما گفته بودند -البته بعضیها- که کمی رسمی تر از نرمال خودتان لباس بپوشید. بعضی هم توصیه کرده بودند کت شلوار. یک ویدئو هم دیدم که طرف حتی در مورد جنس کت شلوار توصیه کرد!!! گفت جنس نخی و معمولی بپوشید. جنسهایی که ممکن است نشان دهنده ی تمول یا سطوح بالا در سلسله مراتب ها مثلا مدیریت باشد نپوشید و غیره. من هم تصمیم داشتم کت شلوار چشمگیرم را بپوشم که به سطوح مدیریتی می خورد. بعد دیدن این ویدئو رفتم سراغ دیگری که معمولی تر بود اما آخر سر جمع بندیم همان اولی شد. خانم صاحبخانه را هم صدا کردم برای مشاوره که گفت با این لباسها خیلی شیک می شوم. نیشخند

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
تگ ها :

ما و این

اندر حکایات سایت لینکد. این:

یک بنده خدایی پیغام با عنوان تبریک فرستاده! من هم هر چی فکر کردم نفهمیدم دلیلش چی بوده؟!!! خب تغییری در موقعیت ذکر شده نداده بودم فقط کمی جزییات موجود قبلی رو کم و زیاد کرده بودم. خلاصه رفتم پیغام مربوطه رو خوندم ببینم چه چیزی جای تبریک داره؟!! باور نکردنی بود! پیغام دهنده نوشته بود من تازه متوجه شده ام که شما از اشتوتگارت اریا ( یعنی عبارت انگلیسی) به اشتوتگارت و حومه ( عبارت آلمانی همان قبلی- Stuttgart und Umgebung) جا به جا شده اید گفتم تبریک بگم و براتون آرزوی موفقیت بکنم!!!! خدایا!!!!! یعنی این بنده خدا نفهمیده من دو تا پروفایل دارم یکی آلمانی یکی انگلیسی!!! الان می خوام برم سرمو بکوبم به دیوار از دست این ملت! 

یک بنده خدای دیگه ای هم که پیغام بی ربط داده بود و حذفش کرده بودم اومده دوباره اد کرده!!! بابا این پشتکار رو تو چیزای دیگه نشون بدین موفق تر میشید!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
تگ ها :

تقویم تاریخ

سه سال پیش در چنین روز و چنین ساعاتی اتاقم در خوابگاه را تازه تحویل گرفته بودم. دوست ایرانی ای که زحمت همراهی و میزبانی را کشیده بود رفته بود و من خسته، حیران، غمگین و کمی پشیمان چمدانم را باز می کردم.

یادم هست دمای هوای تهران آنروز سی و چند درجه بود و اشتوتگارت هجده! تقریبا نصف! دچار شوک حرارتی هم شده بودم به نظرم خیلی سرد بود. امروز صبح ولی وقتی بیدار شدم از این خنکای  پاییز زودرس اینجا لذت بردم!!!

به قول شاعر این قافله ی عمر عجب می گذرد!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
تگ ها :

شروع

برگشتم. سفر عالی من به ایران عزیز تمام شد. برگشتم تا با تجربیات جدید و متفاوتی روبرو شوم. برگشتم که یاد بگیرم و بزرگ شوم.

سه سال پیش در چنین روزهایی برای اولین بار به این سرزمین نا شناخته پا گذاشتم تا دوباره دانشجو شوم. در این سه سال بزرگ شدم خیلی خیلی زیاد. از این بابت خوشحالم. 

این آخر هفته که بگذرد، بعد از سه سال دوباره رسما مهندس مشاور می شوم. 

برای خودم آرزوی موفقیت می کنم. چشمک

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
تگ ها :