جای همه ی دوستان مقیم خارجستان خالی!

در تهران گرم و دوست داشتنی و در کنار عزیزان جانی روزها چون برق می گذرند. خوشحالم که اینبار کمی طولانی تر از دفعات قبل می مانم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸
تگ ها :

سوغاتی

خانم صاحبخانه از سفر به جزیره ی کورفو برگشت. کلی عکسهای سفرش را نشانم داد و برایم تعریف کرد چه ها دیده. برایم سوغاتی هم آورده بود. صابون محلی زیتون- زیتون از گیاهان جزیره ی نامبرده است. خوشحال شدم. 

فردا هم به امید خدا من مسافرم. من به بهترین جای دنیایم سفر می کنم. به خانه!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢
تگ ها :

زمان

خانم صاحبحانه علاقه زیادی به تابلو دارد و روی هر دیوار این خانه حداقل یک تابلو دیده می شود. عجیب ترین این تابلوها سه تابلوی نقاشی هستند که هر کدام تصویر یک گل (البته سه گل متفاوت) را نشان می دهند و یادآور تصاویر کتابهای زیست شناسی دبیرستان در نشان دادن اجزا و شکل گیاهانند. امضای پای آثار سالهای 1790، 1829 و 1794 را نشان می دهند! این نقاشیها از این نوع با جوهر امضا شده اند!! فکر کردن به سال هزار و هفتصد و نود میلادی در سال دو هزار سیزده و داشتن یک اثر هنری از آن زمان در خانه برای من خیلی  عجیب و برای خانم صاحبخانه خیلی عادی است!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
تگ ها :

صلح نسبی

و بعد از چند ماه سوپروایزر رسمی پایین ایمیلش نوشت بست ریگاردز. کلمه ی بست در ماههای اخیر از ایمیلهای ایشان حذف شده بود و این یعنی تلاشهای من تا حدی موفقیت آمیز بوده که او بپذیرد من هم تا حدی حق داشته ام و حالا او هم آرامتر شده و با آزردگی خاطر کمتری با این داستان برخورد می کند. یک تجربه ی پر درس، پیچیده و متفاوت برای همه ی ما بود!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
تگ ها :

رفتار حرفه ای بعضیها

باز هم ما و هموطنانمان!

چند سال پیش در شرکت نون همکاری در بخش تجهیزات دوار داشتیم که چندان مبادی آداب نبود. این مبادی آداب نبودنش هم بیشتر شاید به این دلیل جلب توجه می کرد که سایر هم کاران آن بخش همگی آدمهای بسیار متشخص و مبادی آدابی بودند. در یک بخشی از یک پروژه من مجبور شدم مدت کوتاهی با ایشان همکاری کنم و این تجربه شنیده های مرا در مورد رفتار این موجود تایید کرد. گذشت! من از شرکت نون بیرون آمدم و در این سالها هیچ خبری از ایشان نداشتم.

امروز صبح یک پیغام دعوت به لینکد.ای.ن از ایشان دریافت کردم. فرستنده ی پیغام نوشته بود می خواهم شما را به لیست حرفه ای خودم اضافه کنم چون

1- شما الان در آلمان هستید و در فیلد مهندسی فرآیند آلمان قوی است.( خب شما که تجهیزات دوار کار می کنی!!)

2- از عکس پروفایلتان خوشم آمد!!!!!!!!!!!!!! ( این پیغام حرفه ای یک آدم متخصص متاهل با مدرک فوق لیسانس است با سابقه ی کار در بهترین شرکتهای مهندسی مشاور مملکت)

طرف حتی نخواسته ببیند یا یادش نیامده که یک زمانی با من توی یک بخش می نشست و حتی مدتی با هم کار کرده بودیم!!!!!! یا حتی اگر یادش آمده این دلیل برایش آنقدر مهم نبوده که ذکر کند!!!!! 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
تگ ها :

دلتنگی

آقاجان نازنین و بی نظیرم! از اینکه در اوج لتنگی، دیشب به خوابم آمدی ممنونم. واقعا درست گفتی که همیشه در کنارم هستی مخصوصا وقتی که به خاطر بعد مسافت دیگر عزیزانم در لحظاتی که نیاز به حضورشان دارم در کنارم نیستند. اما کاش این بار که می آمدم هم بودی. کاش این عید فطر که من بعد سالها در کنار خانواده خواهم بود جای خالی ات اینقدر آزارمان نمی داد. دوستت دارم و از اینکه اینقدر خوشبخت بوده ام که در تمام این سالها داشته باشمت خوشحالم اما کاش باز هم بودی! کاش این زخم همیشگی نبودنت روی دلهایمان نبود. تا ابد داشتنت هم برای ما کم بود. قرین رحمت بی انتهای خداوند باشی مهربانم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
تگ ها :

 

هنوز شش روز مانده. دیگر تحمل ندارم. لحظه ها به سختی می گذرند. دقیقا شش ماه است که اینجا هستم و چه شش ماه سخت و سنگینی! خدا را شکر که به زودی بر می گردم اما این شش روز و چند ساعت نمی گذرد! خودم را تا یکشنبه ی بعد می کشانم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
تگ ها :

 

در این دو روز

کلی هماهنگی  انجام دادیم

وقت ویزا گرفتیم

تکلیف بیمه را مشخص کردیم

مدارک را ارسال کردیم

بلیط خریدیم.

خیلی استرس داشت اما تمام شد.

حالا یک هفته ی شمارش معکوس در پیش است بدون دلنگرانی برای کارهای مانده. یک هفته برای خرید سوغاتی و چمدان بستن و با لذت لحظه ها را شمردن. به امید خدا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤
تگ ها :

مکالمه تلفنی

زنگ زدم به کنسولگری. به پاسخگو گفتم با بخش دانشجویی کار دارم. گفت امرتون؟ گفتم سوال دارم. گفت بفرمایید. پرسیدم. گفت من اطلاع ندارم اجازه بدید وصل کنم. وصل کرد. مکالمه عینا با نفر دوم تکرار شد. نفر دوم گفت من اطلاع ندارم. همکار بخش دانشجویی الان نیستند فردا تماس بگیرید. گفتم میشه اسم همکارتون رو بفرمایید که من فردا بگم با کی کار دارم. گفت جوون یه نفر که نیست. گفتم خب هر چند نفرند بگید اسماشون رو لطفا. گفت نمیشه! من با تعجب گفتم ببخشید شما که گفتید یه نفر نیست از این چند نفر یعنی الان هیچ کس نیست؟ طرف عصبانی شد!! یعنی چی؟! هیچکی نیست یعنی چی؟ پس ما اینجا چی کاره ایم. شماها که درس خونده اید دیگه چرا؟ مثل بی سوادا چرا سوال می پرسی؟ منم هاج و واج که مگه من چی گفتم؟ گفتم جناب منظورم همکاران بخش دانشجویی بودند. دوباره تکرار کرد برگشتی می گی هیچ کس اونجا نیست! داد میزد!  دیدم نه انگار حالش بده گفتم آقا ممنون همون فردا تماس می گیرم!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳
تگ ها :

تمام شد

و بالاخره مکالمه ی سخت با سوپروایزر رسمی بعد از دو ماه پیگیری انجام شد. از صبح کلی استرس تحمل کرده بودم. گفت که او هم خیلی نگران بوده که چه می شود؟! ایمیل ساعت دو نیمه شب دیشبش نشان می داد که چقدر فکرش مشغول بوده و البته حرفهای امروزش نشان داد که نظرش متعادلتر از آن چیزی است که در ایمیل نوشته بود. من خیلی سعی کردم تاسفم را نشان دهم چون واقعا آدم خوبی بود و من واقعا نمی خواستم بیازارمش و اگرچه تا حدی حقش بود هیچ وقت قصد آزردنش را نداشتم.

دو تا اعتراف کرد که مهم بود یکی اینکه این حرف که تو با انتظارات ما از یک مهندس با تجربه نمی خواندی اشتباه بود و من بعد اگر آدم با سابقه کار بگیریم با او اینطور برخورد نمی کنیم.

دوم که نظر من هم صد در صد همین بود این که من و سوپروایزر اجرایی تیم خوبی نبودیم. 

گفت که خواسته مکالمه تلفنی باشد چون می ترسیده حضوری خیلی عصبانی شود ولی خوشبختانه مکالمه از تصورش بهتر بوده.

یک جمله ی خیلی با مزه هم گفت. گفت من تعجب می کنم تو که خیلی به هر چیزی فکر می کنی و به تبعات و جزییات توجه داری چطور به تبعات این قضیه برای من فکر نکردی؟! 

به هر حال اگر چه که نتیجه نهای توافق بر گرفتن مدرک کم اهمیت تر بود و نه توصیه نامه از اینکه این قضیه تمام شد راضی ام. تمام شد. شاید بهتر بود تهاجمی تر می بودم و یا بیشتر مقاومت می کردم به هر حال تصمیمم در آن لحظه این بود.

دوستی در مورد تصمیم آخر تعبیر جالبی کرد. گفت به هر حال تو برنده بوده ای و از سود بخشیده ای!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱
تگ ها :