استفاده ی بهینه

استفاده ی بهینه رفتاری است که به گمونم بین ما ای. را. نی .ها متداول نیست اما برای خیلی مردم دنیا هست. چند مثال

در آخرین مصاحبه، مصاحبه کننده در توصیف شرایط کاری گفت که ما اینجا صبحها از نرم افزارهای تحت لایسنس استفاده می کنیم و بعد از ظهرها به کارهای دیگر می پردازیم. سوال این بود که حالا چرا صبحها؟ دلیل ذکر شده: بخش آمریکایی شرکت هم از همین لایسنس استفاده می کند و صبحها آنها هنوز در محل کار حاضر نیستند و بعد از ظهرها آنها هم مشغول کارند و این نرم افزار را لازم دارند با توجه به اینکه نیاز به این نرم افزار آنجا بیشتر است تصمیم این شده که ما بعد از ظهر استفاده نکنیم. آخر لایسنسش خیلی گران است، سه هزار دلار سالی! من با تعجب نگاهشان کردم که همه اش سه هزار دلار!! 

در موسسه ای که من پایان نامه ام را انجام می دادم یک جایی بود به اسم آشپزخانه/ اتاق جلسه! یک دیوار گاز و یخچال و سینک و کمد ظرف داشت، دیوار روبرو را کمدهای اداری پوشانده بود دیوار سوم کلا پنجره بود و روی دیوار چهارم تجهیزات نمایش اسلاید نصب بود. میز و صندلیها هم خیلی معمولی بودند- البته آنجا یک موسسه تحقیقاتی بود. وقتی که جلسه بود اتاق را رزرو می کردند و بنا بر این بود که با دیدن حتی یک چهره ی جدید افراد به آشپزخانه وارد نشوند ( در شیشه ای بود) و از آشپزخانه ی طبقات دیگر برای گرم کردن غذا، ناهار خوردن یا چای/ قهوه درست کردن استفاده کنند اما اگر جلسه داخلی بود آدمهای دیگر خیلی آرام وارد می شدند و ساکت گوشه ای می ایستادند تا چایشان آماده شود و بعد هم در سکوت اتاق را ترک می کردند برای همه هم خیلی عادی بود!

در انیستیتوی ما میزهای کلاسها کمی پهنتر از میز کلاس بودند و این قابلیت را داشتند که به عنوان میز غذا خوری هم استفاده شوند. کنار آشپزخانه یک کلاس بود که دیوار بینشان ثابت نبود. برای همین در زمان مناسبتها دیوار را برمی داشتند و با تغییر آرایش میز و صندلیها کلاس را تبدیل به مکانی برای گرد هم آیی ها یا مراسم های شام یا عصرانه می کردند.

از این مثالها اینجا زیاد دیده می شود. ما هم باید یاد بگیریم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
تگ ها :

زبان آموزی

کلمه ها اجزای سازنده ی هر زبانند. کلماتی که من اینجا با شنیدن یاد گرفته ام یک نکته ی عجیب دارند. هر بار که استفاده شان می کنم یا می شنومشان به یاد کسی می افتم که آن کلمه را به من یاد داد یا از او یاد گرفتم. این است که هر بار که بیرون از خانه هستم کلی یاد مایک و مارتین و کلمنس و .... می افتم. برای خودم که خیلی عجیب است!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
تگ ها :

شاکی

در ماه رمضان، با جمع دوستان ایرانی بیرون بودیم. تصمیم جمع بر بستنی خوردن شد. بستنی به دست دور هم ایستاده بودیم و گپ می زدیم. یک خانمی با روسری که شبیه پاکستان. یها بود از کنار ما رد شد. برگشت و رو به دوست محجبه مان که بستنی در دست داشت یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و بعد سری تکان داد و با لحنی سرزنش آمیز گفت روسری به سر داری و بستنی می خوری؟!! بعد هم راهش را کشید و رفت. من که خیلی شاکی شده بودم. ما مسلمانها چرا اینطوریم؟ اینجا هم باید برای غریبه ها توضیح بدهیم ؟ چطور این آدمها به خودشان این اجازه را می دهند که اینطور رفتار کنند؟ چرا خیلی از ما فکر می کنیم که ما این حق را داریم که رفتار دیگری را زیر سوال ببریم؟ که ما از دیگری بهتریم؟ غم انگیز است.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
تگ ها :

قصه ی آدمها

دفعه ی قبل که دیدمش قصه ی زندگیش را تعریف کرد که از آلمانی جماعت بعید است. آن بار من اصلا آلمانی حرف نمی زدم. به گمانم بین خودش و من تشابه زیادی حس کرده بود در داستان ترک وطن! وقتی تا دم در اصلی همراهم آمد هم خیلی گرم خداحافظی کرد شبیه شرقیها. یک بخش از زبان حرکات بدنش را که اصلا نتوانستم به آلمانی بودنش ربط بدهم. آنقدر برایم عجیب بود که در اولین فرصت از سوپروایزر رسمی پرسیدم. گفت این یک رفتار مودبانه و تحویل گیرانه ی قدیمیهای آلمانی است نسل ما اینطور نیست اما مثلا مادر پدرهایمان یا قدری مسنتر از ماها این رفتار برایشان احترام است.

دفعه ی دومی که دیدمش مثل دفعه ی قبل با انگلیسی آمریکایی اش گرم حال و احوال کرد اما وقتی من آلمانی جوابش را دیدم  در درجه اول خیلی متعجب شد و بعد یه گمانم رفتارش سردتر شد انگار که از قالب آمریکایی برگشت به قالب آلمانی. مخاطب قرار دادن هایش زی شد ( شمای خودمان). بعد از کلی گفت و گو دوباره اجازه گرفت که اسم کوچک خطاب کند و خواست اسم کوچک خطاب شود کاری که دفعه ی پیش در ملاقات انگلیسی زبانانه خیلی زودتر انجام داده بود! بعد البته کم کم دوباره تو به جای شما به مکالمه برگشت!!! محتوای گفتگو هم می توانست موثر باشد! خب موضوع بحث اینبار جدی تر بود.

اینبار هم ولی وقت خداحافظی همان رفتار احترام آمیز را نشان داد! 

هیچ وقت فکر نمی کردم فرهنگ زبانی که آدمها به آن حرف می زنند در زبان حرکات بدنشان در زمان صحبت کردن به آن زبان دیده شود. اولین بار بود که چنین تفاوتی را حس کردم، شاید هم اشتباه کرده باشم. نکته ی دیگر این بود که انگار یک چیزهایی هم هستند مثل آن رفتار لحظه ی خداحافظی که جز ذات آدمها می شود که مستقل از زبان ثابت می ماند که جوهری است!  عجیب بود این برداشتم و اگر درست باشد مصداقش!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
تگ ها :

 

:)

فعلا مدتی منتظر خواهیم بود

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٧
تگ ها :

شکر

عجب روزهایی هستند این روزها! دوستشان دارم با تمام امیدها و نا امیدیهایشان

 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
تگ ها :

 

آگهی یکی از دوستان در گروه ایرانیان

 (E-Book Reader + Tasche (hodoode 1 Sal alt
50Euro zu verkaufen

Age kasi Intresse dare, per PN melden

کلمه ها و ترکیبهای تازه

Intresse یعنی علاقه، تمایل

zu verkaufen یعنی برای فروش

Tasche یعنی کیف

alt یعنی عمر

 per ... melden یعنی از طریق ... خبر دهید

 خیلی با مزه بود.  البته این فارسی حرف زدن خیلیهای ماست متاسفانه اینجا!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
تگ ها :

انجام کار

امشب بعد از سالها از ویرجینیا تک یک ایمیل دریافت کردم که اعلام می کرد اکانت شما حذف شد. چه داستانی بود!! اگر به انجام می رسید من حالا جایی دیگر در این دنیا بودم با یک دنیای کاملا متفاوت. خوشحالم که توانستم در این چند سال چند بار ایران بروم. این امکان ایران رفتن را با هیچ مدرک دکترایی عوض نمی کنم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
تگ ها :

 

یعنی من الان احساس می کنم جز اون تیم عقلایی هستم که دارند سعی می کنند سنگی رو که یک آدم ضعیف توی چاه انداخته دربیارند. 

ایمیل آخر سوپروایزر رسمی نکته ای داشت که باعث شد احساس کنم هم من هم سوپروایزر رسمی بد جوری از سوپروایزر غیر رسمی و بی مسولیتیهاش خورده ایم. صد البته که من حداقل پیش رییس بزرگ رفتم و تا حدی آروم شدم اما سوپروایزر رسمی هیچ چاره ای نداره. خب قدری تقصیر خودش هم هست اما من براش ناراحتم به خاطر دوستی ای که در حق من کرده. عذاب وجدان ندارم اما احساس می کنم درکش می کنم و این باعث ناراحتی ام میشه!!!! با اینکه خودم هم هنوز از دستش ناراحتم. خیلی قضیه پیچیده شده!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥
تگ ها :

این روزها

این روزها خیلی کمتر اپلای می کنم یعنی در واقع مدتهاست هیچ اپلیکیشن جدیدی نفرستاده ام اما هر روز مشغول کاری بوده ام! این روزها مشغول خواندن و یاد گرفتن و فکر کردن به جزییاتی هستم که شاید سالها پیش باید سراغشان می رفتم اما نرفته ام یا توجهم را جلب نکرده بوده اند و حالا در این روزها با این تجربیات جدید و اپلای و مصاحبه و از همه مهمتر پایان نامه ی پر ماجرایم دارم در موردشان یاد می گیرم. روزهای عجیبی هستند در ظاهر بسیار آرام اما در درون من پر غوغا!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥
تگ ها :

 

برای من مقایسه ی خودم با دیگران هیچ وقت موتور محرکه نبوده. هیچ وقت حتی فکرش را هم نکرده ام که فلانی فلان کار را کرد پس من هم بکنم یا فلان کار را که فلان شخص انجام داد من هم انجام بدهم که عقب نمانم یا اینکه من از فلانی بهتر بودم پس به خودم مفتخرم. در زندگی من این مقایسه ها جایگاهی ندارند اما خیلی می بینم دیگرانی را که اینطور زندگیشان را تغییر می دهند و شاید پیشرفت می کنند. نتیجه این می شود که طرف مثلا آلمان کار پیدا می کند ولی نمی داند حالا که آمد بعدش می خواهد چه بکند؟ یا آلمانی یاد می گیرد بی آنکه بداند به چه کارش خواهد آمد؟ متاسفانه یا خوشبختانه من از داشتن این آدمهای اهل مقایسه در بین اطرافیانم احساس نا امنی می کنم. احساس می کنم با این آدمها نمی توانم راحت صحبت کنم انگار که بین حرفهای من دنبال یک چیز دیگری می گردند. این آدمها برای من قدری ترسناکند وقتی که می بینم یا حس می کنم مرتب خودشان را با من مقایسه می کنند.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٤
تگ ها :

قصه ی آدمها

یوهانس پدری آلمانی و مادری اریتره ای دارد. پسر گرم و مهربانی است. عاشق فارسی حرف زدن و یاد گرفتن است. ایرانیها را هم خیلی دوست دارد. فن یک گروه زیر زمینی موسیقی ایرانی است و به هر ایرانی که برسد می پرسد که آیا می شناسدشان یا نه؟ تا حالا هم هیچ ایرانی ای این گروه را که می گوید از مش.هد موسیقی  انگلیسی تولید می کنند نشناخته. آرزویش سفر به ایران و مخصوصا مش. هد است با اینکه مسلمان نیست.

یوهانس یک اختلاف جالب بین ایرانیها و اریتره ایها پیدا کرده. می گوید شما ایرانیها وقتی مورد هجوم عربها قرار گرفتید زبانتان را حفظ کردید ولی رسم الخط تان را به عربی تغییر دادید ولی اریتره ایها بر عکس عمل کردند! یعنی زبان عربی را گرفتند و با خط خودشان نوشتند! خطشان را هم نشانم داد مرا به یاد تای می انداخت!! خیلی این نکته جالب بود گفتیم اینجا هم ذکر کنیم.

یوهانس در مورد آوای زبانها هم نظریه دارد! می گوید فارسی را دوست دارم چون خوش آواست. اینرا خیلیها می گویند اما یوهانس در تکمیل صحبتش اضافه می کند که فارسی اوای خنثای زیبایی دارد. مثال می زند که آلمانی آوایی مردانه دارد و اسپانیولی آوای زنانه اما فارسی یک آوای بینابینی دار که زیباترش می کند. جالب بود این هم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۳
تگ ها :

 

قلیان کشیدیم در حد بسیار اندک. خوشمان نیامد! مزه ی آدامس بادکنکی خرسی می داد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢
تگ ها :

 

یکی از سایتهایی که بلیط  آنلاین هواپیما می فروشند به تازگی امکان جستجوی بلیط به مقصد ایران را مسدود کرده!!! دلیل این کار تحریمهای آم.ری.کا ذکر شده!!! امروز خودم دیدم!!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٠
تگ ها :

معمای حل شده با پشتکار!

          8-0  7-0  6-0  5-0  4-0  3-0  2-0  1-0  0-0

 .

              8-1-4                                                 .

.

   7-9  6-9  5-9  4-9  3-9  2-9  0-9 1-9

حدس زدید؟

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
تگ ها :

نتیجه گیری

خسته و کوفته از لودویگزهافن برگشته ام.

جمع بندی من از این همه مصاحبه های کاری عمرم در داخل و خارج از کشور این است که معلومات دانشگاهی چیزی است که در مصاحبه مورد سوال قرار می گیرد!! حتی بعد از سالها کسب تجربه ی حرفه ای!! البته در رشته ی ما. من در تمام مصاحبه های موفق و یا درست حسابی عمرم به سوالاتی پاسخ داده ام که جوابشان را از دانشگاه یا پایان نامه هایم می دانستم. تنها در تمام این مصاحبه ها، امروز یک سوال از تجارب کاری پرسیده شد یک سوال خیلی خیلی کوچولو!!! به عبارت دیگر تمام دعوت به همکاریهایی که دریافت کرده ام بر اساس ارزیابی مثبت مصاحبه کننده از معلومات پایه یا دانشگاهی من بوده!! البته یک مصاحبه هم در ایران داشتم که فقط جهت آشنایی رفتم و مصاحبه کننده تقریبا هیچ سوال فنی ای نپرسید به جهت اعتماد به تجارب قبلی جذب نیرو از شرکت نون و البته که استخدام هم شدم و خیلی تجربه ی حرفه ای خوبی بود کار در آن شرکت. خلاصه اینکه این نتیجه گیری را امروز انجام دادم که گفتم به اطلاع دیگران هم برسانم. 

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤
تگ ها :

ما آدمها

شاید من آدم خوشبینی باشم. اما به گمانم اینکه یک نفر بعد از دلخوری از شما به شما دلیل دلخوری اش را بگوید حتی اگر کمی هم نامهربانانه بگوید با ارزش است. این در مورد آدمهایی که یک زمانی با شما تعامل داشته اند و حالا سالی ماهی یکبار هم همدیگر را نمی بینید و احتمالا نخواهید دید بیشتر صادق است. این یعنی آن آدم برای آن اوقات و خاطرات خوبی که از دوستی یا همکاری با شما داشته احترام قائل است. 

که هنوز آنقدر برای شما احترام یا اعتبار قائل است که با شما حرف بزند. متاسفانه این را من اینجا چندین بار تجربه کردم که مخصوصا این آلمانیها وقتی دلخور می شوند یا چیزی را درک نمی کنند به یکباره همه چیز کات می شود و حتی راه سوال کردن و تلاش شما را برای حل مشکل یا سو تفاهم می بندند! خود آلمانیها هم به شیوع این رفتار در بین هموطنانشان اذعان دارند!! 

سوپروایزر رسمی سابق- بعد از ایمیل یادآوری من البته- ایمیل زده و گفته فکر می کند ما با هم به توافق نمی رسیم و او واقعا می خواهد این داستان تمام شود. گفته به نظرت چه کنیم؟ پیشنهاد هم داده باقی حرفهایمان را به هم ایمیل کنیم.

جواب من این بود که ما باید حرف بزنیم حتی اگر به توافق نرسیم. حرف زدن و گوش کردن می تواند حس آدم را بهتر کند. نوشتن تنها، باعث سو تفاهم می شود کما اینکه تا حالا شده. گفتم من فکر می کنم اینکه ما من بعد، هر وقت یاد این ماجرا افتادیم کمتر آزرده باشیم ارزش چند ساعت صرف وقت را دارد. امیدوارم بپذیرد.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢
تگ ها :

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

یک سوال فنی که برای ما مطرح است این است که چرا بعضیها که در لینکد.ین دیگری را بدون شناخت قبلی اد می کنند پیغامهای عجیب و غریب هم می دهند؟ مثلا یک بنده خدایی یعنی یک آقایی، دوست خانم ما را اد کرده و بعد پذیرش ایشان در یک پیغام، شناسه ی اس.کایپ و اوو.و و هر چیزی که به کار چت بیاید را ارسال کرده!!! بعد هم یک مدت هر روز به پروفایل دوست ما سر می زده!! دنبال چی بوده؟ یا آن دیگری بعد از قبول درخواست باز برای دوست خانم ما پیغام داده بسیار زیبا و جذاب هستید!!!! بعد دوست ما هم جواب نداده و خواسته طرف را از لیستش حدف کند که گویا گزینه ی حذف فرد از لیست در این سایت وجود ندارد!!! بعد چند روز دوباره طرف پیغام داده من مطمئنم به شما پیغام داده بودم ولی متاسفانه جوابی دریافت نکرده ام!!! خدانگهدار!!! خب انتظار داشتی چه جوابی بگیری؟؟؟ 

یک زمانی که شاید سن خیلیهای شما قد ندهد یک سری آدمها بودند که توی فیس. بوک و البته آن خیلی قدیمترها او.رکات دنبال دختر رویاهایشان می گشتند!!!! اما اینکه طرف توی یک سایت حرفه ای مثلا! بیاید از این کارها بکند و از این پیغامها بدهد به نظر ما که قباحت دارد، نظر شما را نمی دانیم! این یعنی هنوز در بین تحصیل کرده های جامعه ی ما متاسفانه هستند کسانی که نمی دانند از چه ابزاری برای چه منظوری استفاده کنند!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
تگ ها :

خوشیهای کوچک

آنروزهایی که برای پیدا کردن یک خانه یا اتاق، شده برای چند ماه، شبانه روز تلاش می کردم و نمی یافتم اصلا به فکرم هم خطور نمی کرد که خانه ای که ساکنش می شوم اینقدر مزایای جانبی علاوه بر آرامش نسبی برایم به همراه داشته باشد. مثلا خانم صاحبخانه شبها که خسته و کوفته از کار و ورزش بر می گردد به من در آماده کردن جواب ایمیلهای دریافتی کمک می کند. من هم هر بار با خنده می گویم که وای فکرش را بکن اگر گیرنده فکر کند این متن را خودم نوشته ام! آخر در مصاحبه ی قبلی مصاحبه کنند پرسید آیا کاورلترم را خودم نوشته ام یا نه؟ خانم صاحبخانه هم هر بار می گوید نباید توقع داشته باشند!!! تو تازه چند ماه است آلمانی حرف می زنی. اگر پرسیدند هم بگو کمک گرفته ام و من باز می خندم و می گویم ولی همه اش را شما نوشتید و او می گوید اگال!! ( اگال یعنی فرقی ندارد) مهم این است که می فهمی و منظورت را می فهمانی. من هم می گویم بله بعضی وقتها با بدبختی و بعد دوباره می خندیم!

خدا را شکر!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
تگ ها :

 

به زودی مسافر برلین خواهم شد. اما اینبار برلین بدون دیدار عزیزترین ناراحت

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها :

خوشیهای کوچک این روزها

در این ماههای زندگی غیر یکنواخت بعد دانشجویی، بعضی وقتها که اخیرا شده خیلی وقتها به هدف کتابفروشیها به مرکز شهر می روم و ساعت یا ساعاتی را به مطالعه می گذرانم. دیدن آن همه کتاب و آنهمه آدم کتابخوان دیگر، حس خیلی خوبی دارد. انگار که کودکی را به زمین بازی  مورد علاقه اش برده باشید و از تماشای بازی او شما هم غرق لذت و شادی شده باشید. بخش کتابدوست وجودم مثل همان کودک با شوق کتاب می بیند و می خواند. و چنین است که معمولا دقایقی قبل از اینکه درب کتابفروشی را ببندند دست کودک کتابدوست وجودم را می گیرم و بیرون می آییم.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸
تگ ها :

selbstkritik

رقم اولیه پیشنهادی در مصاحبه را متوسط اعلام کنید چرا که اگر رقم پیشنهادی طرف مقابل خیلی کمتر باشد، پذیرفتنش شما را جایگاه نامناسب قرار می دهد. از طرفی هم به دلیل اختلاف زیاد دو رقم، منطقی است اگر طرف مقابل نتیجه بگیرد که شما شغلی با این درآمد را نمی خواهید.

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
تگ ها :

 

شنیدیم و خوشمان آمد و می نویسمش>

خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم               به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

نگران نشید بنده به هیچ عنوان قصد ترک این دنیا رو حالا حالاها ندارم!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
تگ ها :

قرار شفاهی

دیشب در حین مراسم چای خوران - بعد از مدتها - با خانم صاحبخانه توافق نمودیم که تا اطلاع ثانوی که من کار پیدا کنم در این خانه بمانم. خانم صاحبخانه هم با شوخی و خنده گفت یادت هست اول می گفتی من اول آپریل می روم ؟ من هم گفتم بله! چه کنیم دیگر نشد!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٥
تگ ها :

چمدان

از مارچ تا امروز چمدان بزرگم در تعمیرگاه بود جهت خدمات بعد از سفر هواپیمایی مربوطه که هر بار که ما مسافرشان بودیم یکی یا دو تا از چرخهایش را شکسته بودند. وقتی مقصد نهایی اینجاست می شود ادعا کرد و چمدان را تحویل می گیرند و می برند و تعمیر می کنند. دفعه ی پیش تعمیر شده بود ولی در سفر بعدی باز یک چرخ دیگر دچار مشکل شده بود. اینبار تعمیرات خیلی طول کشیده بود. تماس هم گرفتم و گفتند منتظر قطعه هستیم. شماره رهگیری هم متفاوت در سیستمشان ثبت شده بود و برای همین تا مدتی ما که سرچ می کردیم چمدانمان در سیستم پیدا نمی شد تا با تماس تلفنی متوجه شدیم شماره کمی متفاوت ثبت شده و بعد از آن هر از گاهی جویای احوالش بودیم. از جمعه وضعیت تبدیل شد به در راه برگشت. امروز صبح دیدم که بالای پیغام در راه برگشت یک بند اضافه شده که معنی انگلیسی اش می شد جایگزینی صورت گرفته. جدی نگرفتم. عصری ولی یک جعبه رسید. اول گمان کردم چمدان خودم است اما از دیدن دو تا چرخ به جای چهار تا دانستم که نیست. 

به جای چمدان چهار چرخم یک چمدان نو دو چرخ گرفته ام. صفر کیلومتر! سایزش کمی کوچکتر است اما در همان کلاس سایز است. جنس بدنه اش همان نوع ولی کمی نرمتر و نازکتر و سبکتر است. خود چمدان حدود دو و نیم کیلو سبکتر از قبلی است. رنگش هم تا حدی نزدیک است اگرچه تزییناتی رنگی دارد. طبیعی است که مارک دو چمدان هم یکسان نباشد چرا که مارک چمدان قبلی ما در گروه مارکهای طرف قرارداد این شرکت تعمیراتی نبود. 

اگر چمدان کهنه ام را برگردانده بودند ولی خوشحالتر بودم!!! به نظرم شش سفر برای عمر یک چمدان خیلی کوتاه است. شاید اجزایش را به چمدانهای دیگر پیوند زده باشند! مشکل فقط چرخها بود! شاید هم چون خیلی طولانی شد این جایگزینی اتفاق افتاده!

چمدان جدید را در اینترنت سرچ کردم. دقیقا قیمتی برابر مبلغ ذکر شده برای قبلی دارد اما اگر فقط ده یورو بالاتر می رفتند یک چمدان چهار چرخ شبیه همین تحویلم می شد. خودم حاضر بودم ده یورو را بپردازم. اصلا کاش پول را برمی گرداندند تا در این فصل حراج چمدان یکی به سلیقه ی خودم می خریدم. 

و در اینجا دوستی گفت جنبه نداری ها!!!

  
نویسنده : شیث ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤
تگ ها :